داستان کوتاه : عزیز خواب است

عزیز خواب است

 

جوری داد زد « لونا...اااا» که تندی بلندشدم؛ انگشت پام خورد به گوشه ی خانه عروسکی  و تیر کشید. محل نگذاشتم؛ از روی ناتاشا پریدم وکارتهایم را انداختم روی مقوای منچ. همه چیز قاطی پاتی شد. اصلا این لاله همه اش اینطوریست . تند، تند از پله ها بالا می رفتم که گفتم یک دقیقه انگشتم را بمالم، دوباره داد زد :« لوناااااا» گفتم :«اوووووومدم !»

وقتی رسیدم، یک پایش را گذاشته بود روی صندلی و داشت ناخنهای پایش را لاک می زد. گوشی روی شانه اش بود. داشت با تلفن حرف می زد. نگاهم کرد، اما هیچی نگفت. ماندم؛ بروم تو یا همانجا بمانم؟  بالاخره رفتم تو.

_ اوهوی !!! مواظب باش!

راستش دیگر خیلی دیر شده بود. رفته بودم روی کاغذ کادوی زر زری . یواش پایم را بر داشتم .چه افتضاحی! جای پاشنه پایم رفته بود تو. زیاد نه، فقط یک کم. هنوز پام توی هوا بود و داشتم به قلبها و ستاره های روی کاغذ کادو نگاه می کردم که لاله پرید طرفم ، محکم زد روی سینه ام که پرت شدم  روی زمین. لبهایم کج ومعوج شد. داشت بغضم می ترکید که انگشتش را آورد جلوی چشمم   : «زر زدن موقوف ! حوصله ندارما .»

خیلی بی رحمی بود.نمی دانستم چه کار کنم، سر زبانم آمد، بگویم: فکر میکنی چون خوشگلی هر کاری دلت خواست می تونی بکنی؟ حتی خواستم بگویم : برو گم شو توله سگ ! اما نگفتم. خیلی ته گلویم ،گریه داشتم. صدایم در نمی آمد.

کاغذ کادویش را برداشت وگذاشت روی تخت و پشت تلفن گفت: هیچی بابا با این لونام .آرزو به دلم مونده یه وقت جای سالم راه بره، عدل باید پاشو بذاره ...ولش کن کار دارم بذار یه وقت دیگه باشه؟ من که دارم میام اونجا حرف می زنیم .ok?

بعد آمد طرف من دستش را انداخت دور گردنم و صورتم را چسباند روی شکمش .سفت بغلش کردم اما او حواسش پیش دوست پسرش بود. دستش را از گردنم برداشت و کشید روی موهایم : «برو رو تخت بشین تا بهت بگم خب؟  »  بعد دماغش را آن طور که دوست داشتم ،عینهو مامان برایم چین چینی کرد . دماغم را کشیدم بالا ، رفتم پایم را کردم توی رو فرشی های لاانگشتی و صورتی لاله. حواسم بود که پایم را روی روبانها و خرس قهو ه ای اش نگذارم. برگشتم از پشت ببینم چقدر دمپایی از پایم بیرون زده که لاله لاکش را دراز کرد سمت من که یعنی، ببر بگذار سر جایش. من هم گذاشتم  سرجایش. بعد رفتم روی تخت .آخ! تخت لاله اینقدر نرم است ،اینقدر بامزه است اصلا آن جور که مال من است نیست.آدم باید بتواند رویش  ده بار، بالا وپایین بپرد تا بفهمد چه مزه ای دارد. لاله آنقدر ها هم بی رحم نیست. بعضی وقتها که حالش خوبست و می گذارد به اتاقش بروم ؛ می گذارد چند بار رویش بپرم. بعضی وقتها چهار بار، بعضی وقتها هم شش بار.

حیف! اگر همان اول نترسیده بودم وگریه ام را نمی خوردم، حالا دلش می سوخت و اجازه می داد روی تخت، بپرم .یعنی می گذاشت .می دانم که می گذاشت اون این طوری ست.بعد با خودم گفتم: خب گریه نکردم اما او که ،به هر حال، دماغش را برایم چین چینی کرد. یکی از روفرشی ها را از پایم در آوردم .گفتم اول یک پایم را بگذارم روی تخت، بعد آن یکی را، این جوری حواسش نیست. تازه پشتش به من بود و نمی دید. داشت زیپ شلوارکش را باز می کرد.

 وقتی رفت آن سر اتاق تا در کمد لباسها را باز کند با خودم گفتم: الان وقت خوبیست که آن یکی روفرشی را هم در بیاورم و دوتا پایم را بگذارم بالا. بعدش فقط باید بلند شوم و بپرم تا او بفهمد من دیگر پریده ام. تازه پایم را از روفرشی در می آوردم که یک هو برگشت سمت من و گوشی را داد آن یکی دستش : «تاپ صورتی منو ندیدی ؟»

یواشکی پایم را بردم توی روفرشی و سرم را محکم تکان دادم. یک دفعه بلند گفت :« لعنت به تو! بذار کارمو بکنم،بیام دیگه. قطع می کنم ها!»

خیلی قشنگ گفت »لعنت به تو! » با خودم گفتم باطری ناتاشا که تمام شد پرتش می کنم روی تخت، می گویم: لعنت به تو! خیلی بامزه است.

داشت همه لباسها را به هم می ر یخت .دلم برای مامان که باید همه اینها را مرتب می کرد، سوخت گفتم : «تو حمومه لاله. صبحی مامان با لباس کثیفها انداخت تو حموم.»

_از دست این مامان! چی کار به این اتاق داره کثیف نبود که.... لعنت به تو! این زیپ چرا باز نمی شه؟

با دوست پسرش حرف می زد اما برگشته بود، سمت من و نگاهم می کرد. چشمش به رو فرشی ها هم افتاد. دید پاهایم روی تختند، اما هیچی نگفت. شانس می آوردم، می توانستم دوبار هم بپرم. همان جور گوشی روی کتفش بود ویک چشم به من یک چشم به زیپپ که باهاش ور می رفت. همانطوری خنده، خنده گفت: « لازم نکرده خودم بلدم.».

بعد یک جوری بهم اخم کرد ، انگا ر صد بار دماغش را برایم چین چینی کرده باشد .دیگر مطمئن شده بودم می توانم بپرم و داشتم روی تخت بلند می شدم که  یکهو گفت : «bye»

 

«بلند شو لونا! بلند شو! خیلی کار داریم .عزیز کجاست؟»

- سرجاشه.

_نخوابیده هنوز؟

- کی ؟عزیز ؟نه!

- چیکار می کنه؟

- به دیوار نگاه می کنه.دنبال چی می گردی؟

- سشوار رو ندیدی؟

- نه.

- برو اتاق مامان، لابد اونجاست.

دلم نمی آمد از جایم بلند شوم .خیلی برای رفتن روی تخت زحمت کشیده بودم. گفت:« با توام برو ورش دار بیار. ببین اون تاپ من هم، اگه حمومه، بردار بیار.»

مجبور شدم تا سگی نشده، بلند شوم.داد زد: « رفتی؟»

روی پله ها بودم که گفتم: «آره دیگه.»

و دویدم، رفتم توی اتاق مامان. سشوار روی تخت افتاده بود. یعنی اول سیمش را دیدم بعد خودش را . ملحفه را کنار  زدم. آن جا بود. کنار دفتر چه ی تلفن بابا.

آمدم بیرون ،تلویزیون روشن بود داشت فیلم سینمایی می داد. از این سیاه سفیدها. اما عزیز نگاه نمی کرد اصلا نمی دانم چرا بابا همیشه  برایش تلویزیون را روشن می گذارد، او که هیچوقت نگاه نمی کند، همینطور بی خود می نشیند آنجا. داشتم می رفتم روی پله ها که یاد تاپ صورتی افتادم، برگشتم، رفتم حمام. رو لباس کثیف ها بود. برش داشتم جلوی آینه ایستادم ،تاپ را گذاشتم روی شانه ام، سشوار را گذاشتم لای پاهایم و تی شرتم را کردم توی شلوارک آبی ام.

داشتم می آمدم بیرون، دیدم دیگر وقتش است یک ساعت تمام خودم را نگه داشته بودم تا یک جوری بیاید که صدا بدهد. خوشم می آید. تاپ را گذاشتم توی سبد لباس کثیف. سشوار را هم رویش. رفتم ،در دستشویی را برداشتم و نشستم. دوباره داد زد :«اومدی لونا؟»

من هم داد زدم: « دارم می یااااام.»

لعنت به تو!  این همه زحمت کشیدم آخرش صدایش را نشنیدم. به قول مامان: « این دختره که واسه آدم حواس  نمی ذاره.»

وقتی آمدم بیرون عزیز همان جور داشت به دیوار نگاه می کرد. بازی ام گرفت. رفتم جلویش ایستادم؛.سشوار را گرفتم طرفش:«بنگ !بنگ!»

هیچی.

بعد گفتم زبانم را برایش در بیاورم؛ باز هم هیچی. انگشتم را تا ته کردم توی دماغم .

مامان اگر بود خنده اش را می خورد و می گفت :«کار خوبی نیست برایش شکلک در بیاورم» می گفت: « دختر خوب این کار را نمی کند.»

لاله ول کن نبود:« اووومدم بابا.»

- کجا بودی رفتی سشوار بخری؟

- یک ساعته دنبالش می گردم تو این جا نشستی، هی به من دستور می دی دیگه.

- بدو بیا اینو محکم بگیر..

رفتم با دو تا دستم جا چسبی را محکم گرفتم. چسب را کشید و کند و چسباند روی کادو. خیلی دلم می خواست بدانم تویش چیست. مثل کتاب نبود مثل هیچی نبود. این سرش را جمع کرد وبرگرداند آن طرفش .آخرش هم روبان را از بغل پایه ی تخت برداشت وچسباند رویش .خیلی

 قشنگ شده بود . خیلی خوشگل بود.

داشتم می گفتم خیلی قشنگ است که دست کشید روی سرم و بلند شد. تندی رفتم روی تخت نشستم.یک کم محکم تر یک ذره رفتم تو. کیف داشت اما زود آمد بالا.

هی این ور آن ور می پرید وسشوار را گرفته بود روی موهای بلند فرفری اش و هوووهووو صدا می داد.

گفتم : «اگه مامان زود بیاد؟»

گفت: «چی؟»

بلند داد زدم:« اگه مامان زود بیاد ؟»

گفت : «خب بیاد. تو دهنتو وا نکن اون این بالا نمی یاد.»

ته دلم گفتم:  به من ربطی نداره ولی موهات خشک نمیشه، خیلی خیسه.به من چه.

گمانم خودش فهمید که خاموشش کرد. انگشتهایش را آن جوری که روی دگمه های ارگ می زند روی رژ لبهایش کشید و یکی را برداشت. پریدم جلویش.

« نه لونا !حالا وقت ندارم .» ماتیکش را محکم کشید روی لب پایینی اش. سرم را کج کردم واز توی آینه نگاهش کردم.لب پایینی اش را مالید روی بالایی وخندید. آن وقت ماتیکش را گرفت طرف من و توی آینه خندید: « مال تو! آخرشه دیگه. برو واسه خودت صفا.»

 فکر کنم چشمهایم اندازه چشمهای عزیز گشاد شد.

پیچش را چرخاندم . بد نبود. یعنی حتی خیلی هم خوب بود. فکر کردم باید بگذارمش توی جیب زیپ دار پیش بند ناتاشا این جوری مامان نمی توانست پیدایش کند. به زور خودم را بین لاله و میز توالت جا کردم  و ماتیک را همانطوری کشیدم روی لب پایینی ام وبعد بالایی را مالیدم روی پایینی اما خیلی بیرون زد دور لبم قرمز شد .لاله خندید :«برو کنار لونا، کار دارم.»

نرفتم. انگشتش را گذاشت گوشه ی پلکش و با خط چشمش آرام کشید دور چشمش .می خواستم بروم آن ور، روی تخت، اما ترسیدم تکان بخورم. اگر خط چشمش پخش می شد که دیگر هیچی.خفه ام می کرد. نفسم را قورت دادم و با این که یکهو روی دماغم شروع کرده بود به خاریدن .تکان نخوردم. تا دستش را از آورد پایین، تندی خم شدم از لای پایش در رفتم. یک هو برگشت طرف من. داشتم دماغم را می خاریدم.

- عزیز کجاست؟

- ای بابا ! همونجاست دیگه .

در خط چشمش را پیچاند و آمد جلو. نمی دانستم آن جور که او می آید طرفم، بترسم یا نه . تندی ماتیک را کردم توی جیب شلوارکم. نشست جلو ی من، روی زمین و دو تا دستش را گذاشت روی شانه ام : «می دونی کیفش کجاست؟«

 گفتم: کیف کی؟ مال عزیز؟

-        آره.

-        خب تو مشتشه دیگه.

-        آفرین  تو مشتشه .حالا بگو ببینم ، می تونی برش داری؟

به خال خوشگل روی ران پای لاله نگاه کردم .

 سرم را آورد بالا. گفتم: «گناه داره لاله برا چی می خوای؟»

گفت : «پسش می دم.»

گفتم :« می فهمه ، نمی شه. » و شلوارش را از گوشه ی اتاق برداشتم، گذاشتم روی پاهایش. کش سرش را از دور مچش باز کرد و موهای فرفری اش را محکم محکم کشید پشت سرش: «برو لونا قربونت برم .اگه بری می دم دوستم واسه ناتاشا لباس نو بدوزه.»

گفتم:« نمی خوام مامان یکی دوخت .» منتظر بودم بگوید می گذارم ده بار بری روی تخت. اما گفت: «لازم دارم لونا. باید برم ونک، بعد برم مهرشهر . مهرشهر می دونی کجاست ؟اونجا که یک پل گنده داره و اتوبوسها وا میستن بهش سلام می دن.خیلی دوره لونا؛ کیف رو بیار،یه هو آژانس بگیرم زودتر برسم.»

گفتم:«فردا برو.»

یک دفعه اخم کرد و بلند شد. شلوار افتاد جلوی پاهام .همینطوری گوشه روفرشی را گذاشتم روی شلوار و فشار دادم. نفهمید.

-        آدم نیستی که تو .گفتم، بزرگ شدی .حرف می فهمی.

دستش را باز کرد جلوم: «ماتیکو بده من . خودم دادم حالا می خوامش.»

گفتم: «باشه می آرم. ولی می فهمه.»

 چرخی زد و جینش را برداشت و پوشید .زیپ شلوارش را کشید بالا وخم شد یک گلوله جوراب داد به من.

گفتم :«دیگه حموم نمی رما . خودت ببر بنداز تو سبد.»

تاپ صورتی را از روی کامپیوتر برداشت  و تاپ سفیدش را در آورد و من دیدم که بندها ی ممه بندش را جوری کشید بالا که سفت سفت شد .

گفت: «اینو جای کیف بذار تو دستش، نمی فهمه. فکر می کنه کیفه ».

گفتم : «راست می گی؟»

گفت :«آره.»

با گلوله ی جوراب راه افتادم .خیلی می ترسیدم. به پشتم نگاه کردم. لاله دیگر مانتواش را پوشیده بود کادویی را می گذاشت توی کیفش .گفت :د..برو دیگه.

/ 1 نظر / 279 بازدید
علی کریمی کلایه

فکر نمی‌کنی آدمی که به این سطح رسیده حیفه که هنوز اول دیالوگاش گفتم.گفتی بیاره...با یه داستان به روزم و منتظر نظرت