نمایشنامه ی افسانه ی ببر /داریو فو/مترجم: صدرالدین زاهد

از تآتر رسمی و دولتی که بگذریم، پر جنب و جوش ترین و زنده ترین تآتری که از چشم جهانگردان یکی دو روزه به دور می ما ند، تآتر مردمی اونجاست. تآتری در حاشیه، پر از نقش و نگار، کارگاهی از لودگی و مضحکه. فکر نمی کنم این افسانه رو اونطور که من شاهدش بودم دیگه این روزها بازی کنند؛ مقابل هزاران هزار آدم، از زن و مرد و بچه، در مرغزار... در مزارع نزدیک شانگهای. نقال یا قصه گو یک دهقان چینی بود، طبیعتأ از حومه شانگهای. افسانه ای رو که نقل می کرد بدون تردید افسانه یک ببر بود؛ برای اینکه اینقدر نعره کشید و چنگ ودندون نشون داد که نگو و نپرس. از بقیه افسانه هم هیچی نفهمیدم. برای همین از مترجم چینی مون خواستم افسانه رو برام تعریف کنه. مترجم هم که از پکن اومده بود، جواب داد که متاسفانه یک کلمه از حرفای یارو رو نفهمیده. برای اینکه نقال یا قصه گو به لهجه ی اطراف شانگهای حرف میزد؛ لهجه ای که متعلق به اقلیتی از اون ناحیه بود. اقلیتی در حدود 80 ملیون نفر. آخه در چین 100 ملیون نفر کمتر اقلیت محسوب میشه. حالا خودتون حسابش رو بکنین که اونجا چه برو و بیائیه! یک میلیارد یا کمی بیشتر به زبان رسمی چینی تکلم می کنند. باری، مترجم پکنی ما رفت دنبال یه مترجم محلی که بهش در امر ترجمه کمک کنه. چند دقیقه بعد یه بابائی رو پیدا کرد که هم زبان محلی اونجارو بلد بود و هم زبان پکنی رو. این مترجم تازه هم برای اولین بار بود که یه همچین نمایشی رو می دید. برای همین اول گوش می کرد، بعد می خندید، بعد هم ترجمه می کرد. مترجم پکنی ما هم به نوبه خودش می خندید و بعد برای من ترجمه می کرد، که من هم به نوبه خودم می خندیدم. بیخودی یه که بهتون بگم چقدر تماشاچی ها چشم غره رفتن و صدای هیس هیسشون بلند شده بود. به این ترتیب بود که ما تونستیم برگردان نسخه  کامل این تردست چینی رو یاد بگیریم.

 باری، صوت و آهنگی که این روستائی بازیگر از زبان ولایتی خویش درمی آورد، نحوه بیان و تلفظ او سخت منو تحت تاثیر قرار داده بود. این با اونچه که تا به امروز از طنین و آهنگ زبان رایج چینی شنیده بودم متفاوت بود؛ بسیار وسیع تر، صداها هم خشن و زمخت تر، با فرودهائی روی یک سلسله صداهایی حلقوی که گرفته و بم بودند و مرا بیاد نمایش های هجائی انتقادی روستائیان دره پو یا نقالی هائی به لهجه اهالی کوهستان دره لومبارد می انداخت. روی هم رفته چیزی بود که به گوشم نآشنا نبود. وقتی که این تردست ماهر به این سروصداها حرکات دست و بازو و حرکتهای بدنی خویش را، گاهی هماهنگ با جیغ و داد و فریاد وگاهی ضد آن اضافه نمود، و گاه کلام پر شتاب و گاه  آرام می نمود؛ و سکوت خلاصه میم ولال بازی ای که به من هشدار داد که با تآتری بزرگ روبرو هستم که یه ببر نقش اول آنرا به عهده داره. ببری پر هیبت و پرقدرت که همبازی هایش یه بچه ببر و یه سرباز سا ده اند.

قصه، قصه یک سربازه، و هم اوست که بعنوان اول شخص نقالی می کنه. او از خودش، و از زندگی سربازیش می گه... که از سرحدات منچوری می آد تا در راه پیمائی بزرگ چین شرکت کنه. راه پیمائی بزرگی که با جمعیتی نزدیک به 600 هزار نفر شروع شد و کم کم اینقدر از تعداد شون کم شد که رسیدن به 100 هزار نفر. بعد هم دومرتبه تعداد شون اینقدر زیاد شد که انقلاب کردن- که رسیدن به چیزی در حدود یک ملیون نفر.

خب، می دونین که نیروهای نظامی که از اون صحبت می کنیم از قشون چهارم و هفتم، و چند واحد از نیروهای نظامی بخش هشتم ارتش چینه. اونا هزاران هزار نفری بودند که از شمال چین به طرف کانتون سرازیر شدند، و هزاران کیلومتر راه رو طی کردند و به سرحدات کانتون رسیدند و از آنجا گذشته، و قبل از رسیدن به شانگهای، میان بر به طرف غرب رفتند، و تمام چین رو به طور افقی طی کردند، و به طرف سلسله جبا ل هیمالیا راه افتادن. در نتیجه، اونها می بایستی اولین سرازیهای سلسله جبال رو برای رسیدن به دریای سبز اون باطلاق معروف پهناور که به موازات مغولستانه طی بکنن؛ و از اونجا دوباره به طرف شمال راه بیفتن، جائیکه قرار بود به هم به پیوندند و انقلاب بزرگ    رو راه بیاندازن. 

حالا چرا اینقدر چمن در قیچی و بالا و پائین رفتن؟ والله من نمیدونم. کار، کار چینی هاست. ولی در هر حال حق با اونا بود؛ چون اینجوری انقلاب کردن.

اما سرباز ما به دریای سبز نمی رسه. او درست موقع عبور از هیمالیا توسط سربازان چیانکای چک تیر می خوره. گلوله او رو بطور فجیعی زخمی کرده. جراحتش چرک کرده و بو گرفته؛ و سرباز بیچاره ما در حال مرگه. او درد داره و در رنج و عذابه. رفقا و برادران میدونن که او بیش از چند روزی زنده نمی مونه. یکی از یاران او، سرباز دیگری که از رفقا و همرزم های دهکده شونه، از روی ترحم هفت تیر می کشه و تصمیم می گیره کار اونو تموم بکنه. اونو بکشه و از این همه رنج و درد و مشقت آزادش کنه: « تو بیخودی داری زجر می کشی، کارت تمومه، رفتنی هستی. یه گلوله، خلاص میشی.» اما سرباز ما قبول نمی کنه. او فریاد می زنه: « من میخوام مقاومت کنم. » و این اولین نشانه و مظهر معنی دار نمایشه : مقاومت؛ حتی در برابر مرگ. 

اون اصرار می کنه که رفقا تنهاش بذارن. بهش یه هفت تیر، یه پتو و مقداری برنج بدن. اون تنها  می مونه و به خواب می ره. اما از اونجائی که یه مصیبت هیچوقت تنهائی سراغ آدم نمی آد، غرش طوفان خوفناکی اونو از خواب بیدار می کنه. غربیل آسمون سوراخ می شه و آبشاری سهمگین بر سرش سرازیر و شطی از آب در زیر پاش راه می افته. به قیمت تلاشی وافر به بالا بلندی کوه جا می گیره. سینه خیز خودش رو به پشته ی بلندی می کشونه و از سیلابی پر جوش و خروش رد می شه. اونطرف رود خونه، بر سینه ی صخره ای کوه، دهانه غاری عظیم رو می بینه. و بالاخره زمانی که خودش رو در غار امن و امان می بینه، ببرو ملاقات می کنه. ما ده ببری با بچه کوچولوش. در چین ببر مظهر و نشانه است و معنی دقیقی داره: می گن یه زن، یه مرد یا ملتی «ببر دارن» که در مقابل کوه مشکلات از زیر بار مسئولیت شونه خالی نکنن، خشتک شونو زرد نکن، دمشونو رو کول شون نذارن و در نرن، گودو خالی نکنن، زیر سبیلی در نکنن، خود شونو سکه یه پول نکنن و منکر ارزش های خود شون نشن در یه چنین موقعیت ها ئی اونائی که «ببر دارن» ثابت قدم و استوار سر جاشون می ایستن و مقاومت می کنن. دهقانان شانگهای به این معنی اضافه می کنن : اونائی که مقاومت می کنن، بایستی اخگر افروخته رو در گودی کف دستشون محافظت کنن، تا اونائی که وحشت برشون داشته و فرار رو بر قرار ترجیح داده ن، روزی که دوباره همت شو پیدا کرده و برگشتن، بتونن اونائی رو که مشعل رو روشن نگه داشتن شناسائی کنن و دوباره با سازماندهی جدید، دست در دست یکدیگر، به مبارزه ادامه بدن.

ببر یه معنی و مفهوم دیگه هم داره، شاید مهم ترین. داشتن ببر یعنی مسئولیت رو به دوش دیگری ننداختن، کار خود رو به دست دیگری ندادن، حتی اگه این فرد رهبرعظیم الشان محبوب باشه، یا کسی باشه که قابلیت های خودشو به منصه ظهور رسونده، یا صادق ترین و مطمئن ترین دبیر حزب... باشه. نه، هرگز! کسی که «ببر داره» خودش رو موظف می بینه که داخل گود باشه، در کارها شرکت داشته باشه، بازبینی و وارسی بکنه، بررسی و تحقیق بکنه، حی و حاضر مسئولیت رو تا به انتها قبول بکنه. نه بخاطر اینکه به دیگران اعتماد نداره، نه. بلکه فقط برای پرهیز از ایمان و اعتقاد و سرسپردگی احمقانه ای که خطرناکترین و مخرب ترین سرطان مبارزه طبقاتی و دشمن تعقل و انقلابه.

این بود معنی و مفهوم ببر. حالا برای شما افسانه رو به زبان چینی نقل می کنم، قسمت هائی شو، برای اینکه به تجربه به من ثابت شده که این زبان محلی چینی به اندازه کافی بسیار آسان و قابل فهمه ... در این زبان اینقدر تقلید صوتی فراوونه ... و از طرف دیگه قصه اینقدر پر از موقعیت های جورواجوره که امکان بیان معنی رو با حرکت و ادا ممکن می کنه ... فقط کافیه که نحوه بیان و عبارت رو با کمی بزک دوزک زبان های محلی خودمون تزئین و آرایش کنیم ... مثلأ با زبان محلی گیلکی خود مون. هیچگونه ترس و واهمه ای نداشته باشید! خواهید دید که بی تأمل، و در کمال حیرت تمام مفاهیم رو دریافت خواهید کرد ... شما تصور می کنید که زبان محلی دهقانان بابل و رشت و منجیل و کلات دوروبرو می شنوید ... اما نه! این زبان محلی دشت های چینه.         

اقتدار و قدرت تآتر! شروع می کنم.

 

وقتی که با قشون چهارم و هشتم و تقریبأ تمامی لشکر هفتم از منچوری راه افتادیم، شبانه روز کشان کشان راه می رفتیم. ما صدها بلکه هزاران نفر بودیم. با انبوهی از ساز و برگ، کبره بسته و کثیف، خسته و وامونده جلو می رفتیم، با اسب هایی که تحمل این همه سختی رو نداشتند و می مردن. ما از گرسنگی چه اسبها که نخوردیم. همینکه یه اسب یه کم شل می کرد و یواش راه می رفت؛ همه می افتادن روش! مردش، مردش! و بلافاصله پاره پوره ش می کردن و میخوردنش. ما چه اسبها که نخوردیم، چه خرهای سقط شده ای که نخوردیم، چقدر سگ خورد یم. ما حتی با چه ولعی! گربه ها، موش ها، مارمولک ها رو هم خوردیم! و این اسهالی که داشتیم! همه تو شلوارشون ... اینقد ر دست به آب رفتیم که فکر می کنم قرن ها و قرن ها بالا بلندترین، و چرب و نرم ترین سبزه ها از زمین اونجا بیرون بیاد! وقتی که سربازهای چیانکای چک به طرف مون تیراندازی می کردن، ما مث مگس به دیار عدم واصل می شدیم ... اونا تیربارونمون می کردن، راهزن های خائن؛ از همه طرف گلوله بارون می شدیم، بهمون شبیخون می زدن، در طول راه بهمون حمله می کردن، هر روز ... در دام افتاده بودیم. یا اینکه در دهکده های سر راه منتظرمون بودن، پشت دیوارها مخفی می شدن، تو آب سم می ریختن، و ما می مردیم، می مردیم، می مردیم. ما از شانگهای گذشته بودیم و رسیده بودیم به جائی که درست روبروی ما کوه هیمالیا قد برافراشته بود. اینجا بود که فرمانده هان ما گفتند: « ایست! اینجا ممکنه دامی در کار باشه، در کمین مون باشن. ممکنه اون بالا این راهزنهای خائن چان کای چک منتظرمون باشن که ما وارد گردنه بشیم؛ بنابراین اونائی که جلودار معرکه ان، برن بالا و کشیک بدن تا ما از گردنه رد شیم » . ما هم چهار دست و پا بالا رفتیم، بالا رفتیم تا رسیدیم به بلند ترین قله؛ تا از اون بالا مواظب باشیم کسی تیر به کون شون نزنه. اونا م رد شدن، رفقا رد شدن، رد شدن، رد شدن، و ما اونارو صدا می زدیم و می گفتیم: « نگران نباشین، ما اینجائیم، داریم کشیک می د یم ... بجنبین، زود باشین، برین! »

یک روز تما م گرفتار این بازی برو برو برو بودیم تا اینکه بالاخره نوبت ما شد، و ما پائین اومدیم. « اما حالا کی مواظب کون ماست؟ » ما با ترس ولرز پائین اومدیم و چار چشمی مواظب اون پائین بودیم. به محض اینکه وارد گردنه شدیم، یکهو راهزنا اون بالا پیداشون شد و شروع کردن به تیراندازی: تق، توق، تق، تق ... دو تحته سنگ گنده دیدم، خودمو انداختم بین شون، و در پناهگاه شروع کردم به تیراندازی: تق، تق! چشمم افتاد ... دیدم پام بیرونه، پای چپم، بی حفاظ و آشکار. «نکنه ببیننش! خاک بر سرم! تف به گورم! » تتق! « دیدنش! » پام به طرز فجیعی زخمی شد، تیر ازش رد شده بود و یکی از خایه ها مو خراشیده بود و دیگری رو تقریبأ زخمی کرده بود. اگه خایه سومی داشتم، حتمأ لت و پار شده بود!

چه دردی ... « خاک به سرم به خود م گفتم حتمأ تیر به استخون خورده! » نه، استخون چیزیش نبود. « شاید شاه رگم پاره شده ... » نه، خونی در کار نبود. پامو فشار دادم، فشار دادم بلکه خون بیاد. برای راه رفتن ـ خدا رو شکر ـ بد نبود، لنگ لنگون راه می رفتم. اما دو روز بعد، چه تبی سراغم اومد، تبی که از قلبم تا نوک پام ضربانشو حس میکردم. تپ،تپ،تپ،تپ! زانوم باد کرد و یه غده ی درشت تو کشاله رونم در اومد. « قانقاریا! » قانقاریای لعنتی! با خونی که گندیده بود، آنچنان بوی بدی ازم بلند شده بود که رفقا بهم می گفتن: « یه کم عقب تر راه بیا، بو گند می دی!»  اونا دوتا خیزران بلند به طول هشت متر، شایدم ده متر بریدن. یکی شون جلو و یکی هم عقب چوبهارو رو دوششون گذاشتن، منم اون وسط آویزون، چوبها زیر بغل، سر بالا، راه می رفتم و دماغ مو گرفته بودم که بوی گندمو استنشاق نکنم. بالاخره یه شب رسیدیم به اونجا ئی که بهش میگن « بزرگ دریای سبز»، تمام شب رو داد می زدم، به تمام مقدسا ت بد و بیراه می گفتم، مامانمو صدا می زدم. فردا صبحش یه سرباز، یکی از رفقام که مث برادر دوستش دارم، هفت تیرشو کشید و گذاشت اینجا ( شقیقه شو نشون میده ) : « شورشو در آوردی! تو باندازه کافی زاریدی، آدم تا کی میتونه ببینه که یکی اینجوری زجر بکشه ... یه گلوله، فقط یکی، و دیگه تمومه » .                     

- « متشکرم برادر، از همدلی و همدردی تو متشکرم، تو حا ل منو خوب می فهمی، من در نیت خیر تو شک ندارم، اما دست نگهدار! به خودت زحمت نده، من وقتش که بشه خودم خودمو می کشم. ای بابا، میخوام مقاومت کنم! شما برین، برین پی کارتون، راه تونو ادامه بدین، خطرناکه عقب بمونین، بهر تقدیر من دیگه یه جنازه بیشتر نیستم و شما دیگه نمیتونین منو با خودتون بکشین. برین، برین دیگه! یه پتو و یه هفت تیر برای روز مبادا و کمی هم پلو، اونقدری که بتونم مقاومت کنم، تو قابلمه برام بذارین! 

و اونا رفتن. اونا رفتن. و داشتن تو گل و لای « دریای سبز » شالاپ، شولوپ جلو می رفتن که من فریاد زدم : « هی! رفقا، برادرا ... وامصیبتا! ... به مادرم نگین که اون گند ید و مرد، بگین تیر خورد و می خندید! هی! »

اما اونا حتی پشت سرشونم نگاه نکردن، وانمود کردن که نمی شنون. نخواستن چشمشون تو چشم من بیفته؛ برای اینکه مطمئنم اشک تو چشاشون جمع شده بوده و بر پهنای صورتشون جاری بوده. خودمو رو زمین ول کردم و پتو رو دور خودم کشیدم و خوابیدم. درست نمی دونم چه کابوسی دیدم، بنظرم اومد تو آسمون سیاه برقی زد و دریائی از آب رو کله ام ریخت. از همه طرف آب سرازیر شد. شر،شر،شر،شر! صدای کرکننده و مهیبی « غرنب» تو گوشم پیچید! از خواب پریدم. واقعأ دریائی از آب بود، طوفان شده بود، رود خونه ها طغیان کرده بودن و آب مثل آبشار از همه جا سرازیر بود. سیل اومد و سیلاب راه افتاد. آب همه جا رو فرا گرفته بود. قل قل قل قل قل. آب تا زانوهام بالا اومد.   « وامصیبتا، گندیده نمی میرم، خفه می شم! »

به هر زحمتی بود خودمو با عجله، با عجله تمام، کشون کشون از یه شیب تند و تیز، از میان توده سنگ ها بالا کشیدم و برای اینکه خودمو نگه دارم با چنگ و دندون به جون شاخ و برگها افتادم، تمام ناخنام شکسته بود. وقتی که اون بالا رسیدم، برای رفتن به اون طرف پشته، پای چپ مو می کشیدم و می دویدم، پام شده بود عین پای یه عروسک لته ای، بی حس و مرده. خودمو انداختم تو سیلآب و شنا کردم، با هر چه قدرت تو بازوهام بود شنا کردم. رسید م به اون طرف سیلاب، خودمو از کناره ای بالا کشید م؛ و درست مقابلم چی دیدم! آه! یه سوراخ گنده! یه غار. خودمو انداختم توش: « نجات پیدا کردم! تو آب خفه نمیشم ... گندیده می میرم! »                                             

دور و ورمو نگاه کردم، همه جا تاریک بود، کم کم چشام به تاریکی عادت کرد ... چند تا تکه استخون این ور اون ور می بینم. پیکر پاره پاره شده ی یه حیوون بزرگ، خیلی بزرگ ... بیش از اندازه ... « کی اینجا اینجوری غذا می خوره!؟ چه حیوونی!؟ امیدوارم از اینجا رفته باشه؛ خودش و فک و فامیلش؛ به درک واصل شده باشن، با این همه آبی که رو زمین ریخته، با این همه سیلاب...» بالاخره میرم ته غار و جامو رو زمین درست می کنم. دوباره تپ و توپ قلبمو تا نوک پام حس می کنم، تپ تپ تپ تپ تپ. « دارم می میرم، دارم می میرم، می میرم» . ناگهان تو روزنه در ورودی غار، سایه بریده شده ای رو در روشنی می بینم. یه سر گنده. از اون سرها! دو چشم زرد که دو ناوک سیاه از وسط نصف شون کرده. چشائی به بزرگی ی فانوس. یه ببر! چه حیوونی! ماده ببری به قد فیل! وای ی ی ی ی ی ی ی! یه بچه کوچولو به نیش کشیده، بچه ببری با شکمی پر از آب. غرق شده؟ عین سوسیس میمونه، عین مثانه باد کرده. پرتش می کنه زمین ... بوم ... با پا رو شکمش فشار می ده ... تلق ... آب از دهنش می زنه بیرون ... قلپ ... راسی راسی غرق شده! یه بچه ریقو مردنی دیگه هم هست که تو دست و پاش می پلکه، با شکمی گنده، عین اینکه یه هندونه ی بزرگ قورت داده باشه، بی رمق و بی حال خود شو به زمین می کشه، تا خره خره آب خورده. خانم ببره سرشو بلند می کنه و هوای داخل غارو هورت می کشه تو بینی ش ... هی ی ی یم ... هی ی ی ی ی یم ... هی ی ی ی ی ی ی ی یم ... « ای وای، خدا مرگم بده، نکنه گوشت بیات شده دوست داشته باشه، ترتیب مو می ده! »

    خانم ببره به من خیره می شه و جلو میاد ... نه، داره میاد. بزرگ شد، بزرگ تر ... بازم بزرگ... بزرگ تر! موهام سیخ، سیخ ... شق، شق شدن ... صدا میدادن ... بلوم، بلوم، بلوم، بلوم، بلوم، ... موهای دماغم راس شد ... هر چی پشم و پیله داشتم سیخ شد: عین جوجه تیغی! داره میاد، داره میاد، داره میاد. ایناشش، اینجاست. منو با پوزه ش بو می کشه ... سرشو با اکراه به عقب می کشه ... مثل اینکه حالش بهم خورده باشه ...

آ آ آ آ آ آ آ ها ها ها ها آ آ آ هو و و و و و و ر ر ر!                                                               

و با یه عالمه قر و غربیله می ره، می ره ته غارو، پهن زمین می شه. بچه ریقو مردنی رو می گیره و تنگ خودش می کشه. نگاه کردم، دیدم پستوناش از شیر داره میترکه، روزهاست کسی به اونا مک نزده. با این همه آبی که جاری شده... علی الخصوص که یکی از بچه هاش هم خفه شده و مرده. مادره سر بچه رو می گیره و می چپونه رو پستونش:

-  با ا ا ا ا ا ها ها ها ها ها آ آ آ آ آ

کوچولوهه:

-

/ 2 نظر / 230 بازدید
فريدون ولايي

سلام دوست عزيز. ممنون كه سرزدي. من هم بهتون تبريك مي‌گم. اميدوارم موفق باشين. شرمنده كه نمي‌دونستم لينك كردين. به هرحال من هم لينكتون كردم. پايدار و بلند باشيد.

مجیدمژدهی

سلام خوبید؟من شما رو از انجمن داستان می شناسم البته اگه اشتباه نکنم خوشحال می شم بیشتر با هم آشنا بشیم و همکاری کنیم ما سه شنبه ها تو حوزه هنری کارگاه نمایشنامه داریم ساعت 4تا6شما چرا نمی یاید؟آروم آروم دارید یکی از درام نویسای این استان می شید و چه خوب و ما در کشور چقدر کم داریم .امیدوارم موفق باشید