امیر حسین صالحی 2

نه دیگر بزرگ شده بودم...نه در آهندان..در خانه ام در شهر در لاهیجان و تو این بزرگ شدن را نمی دیدی...من بزرگ می شدم دیگر لباسهایی که مامان برایم می دوخت جذابیتی نداشت..نه دامن های کلوش نه پیرهن های بلند...نه روبانهای قرمزی که به موهای بافته ام می بست.حالادیگر در حال کشف خودم بودم...کم تر به تو سر می زدیم...چه اتفاقی افتاده بود؟یادم نیست...اما به یاد دارم که بابا دوباره هوس دیدار تو به سرش زد...مامان دست به کار آماده شدن بود و من هم شلوار جینم را می پوشیدم...مانتو و روسری...داشتیم می آمدیم پیش تو. بهنام هم بود.

فراموش کردم بگویم چند هفته پیش که بهنام در دامداری اش را باز می کرد چه به من گفت.گفت: هنوز در حسرت دری هستم که برای دکتر درست نکردم.بغض ته گلویم را گرفت...حسرتهای ما تمامی ندارند.تو برای ما چه کرده ای که اینهمه در ما هستی هنوز؟تو که بودی؟و لعنت به ...به ما ...لعنت به همه چیز چرا اینقدر زود رفتی؟

خیلی چیزها عوض شده بود ..اما از شوق دویدن من از میان گلهای دو طرف باغ تو و بعد بالا آمدن از پله ها ذره ای کم نشده بود...می دویدم تا به تو برسم...اما وقتی به تو رسیدم و تو دستهایت را باز کردی من چه کردم؟من احمق کودن خیالاتی بی مصرف چه کردم؟از پریدن توی بغلت خجالت کشیدم...دستم را دراز کردم و دست دادم...تو اما خندیدی بلند بلند خندیدی : که بزرگ شده ای ها؟

هرگز معلم های مدرسه را کتابهای مدرسه را و مادرهای نگرانی را که ایجاد چنین فاصله هایی را به بچه هایشان یاد می دهند نمی بخشم...لعنت به همه ی فاصله ها..لعنت به بزرگ شدن من..لعنت به همه قراردادهای بزدلانه.

نمی توانی بفهمی چقدر خودم را گناهکار حس می کنم دوست من...دوست عزیزمن...می توانستم بیایم توی بغلت هر چند که حالا شاید صورتم نه روی شکمت که روی سینه ات قرار می گرفت.

 چطور روح بیابان مرا به خود گرفت و سحر ماه  از ایمان گله دور کرد؟چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو تا پایم ز تکیه گاه تهی می شود و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نمی برد؟...

همه داخل خانه شدیم و من از همان لحظه پشیمان بودم که چرا به حرفهای دیگران گوش کرده ام...مدرسه دروغگوست و کتابهایش هیچ چیز نمی دانند و دین چیزی بود که تنها به یک کار می آمد ...دور کردن من از تو...همه صحبت می کردیم..دور همان میز دوازده نفره ی اتاق...تو همچنان سیگار می پیچیدی ... ومن دنبال فرصتی بودم..چگونه خدوم را به تو برسانم؟چگونه حماقتم را جبران کنم...چرا فکر می کردم قلب تو را شکسته ام؟ فکر می کردم گند زده ام به همه چیز...بهنام  به تو قول داد که بیاید و در چوبی حیاط را درست کند...مامان از تو خواست کم تر سیگاربکشی و پدر نظرت را در مورد انتخابات پرسید.پس خلوت ما چه می شد ؟کی قرار بود مرا به اتاق آبی ام ببری و کتابی را که از قبل انتخاب کرده ای به من بدهی؟

اما شانسم داشت می زد تو از جایت بلند شده بودی...می خواستی چیزی را به بهنام نشان بدهی..من توی ذهنت نبودم ...اما از جایت بلند شده بودی و این عالی بود می توانستم کنارت بیایم...مانتو ام را از تنم در آوردم. روسری ام را پرت کردم سمت مامان و دنبال تو و بهنام دویدم...خودم را سپردم به تو و بالاخره توی ایوان دستت را گرفتم..نگاهم کردی ..لبخند زدی...لبخندی شیرین و گفتی: کتابت سر جاشه ها...

و با هم به راه افتادیم...شما از چیزهای فنی حرف می زدید از این که در باید چه شکلی باشد و باقی چیزها ...اما من تنها یک چیز را می دانستم...با شلوار جین کنار تو دیگر ظاهر یک دختر قشنگ را نداشتم.تمام شده بودم..زشت شده بودم. و به چیزهایی گند زده بودم که حتی دستهای بزرگ و گرم تو هم از پس درست کردنش بر نمی آمد. آن روز کتاب گرگ بیابان را به من دادی ...کتاب مقدسم...بالغ بر بیست بار خواندمش و نفهمیدمش...تنها یک چیز را می دانستم این کتاب شاهکار است ...اما نمی توانستم توضیح دهم چرا..کلمات و حسش را قورت می دادم اما نمی فهمیدمش وقتی بزرگ تر شدم...و برای بار بیستم خواندمش تازه توانستم درکش کنم...می دانی شیفته ی کدام قسمتش هستم ؟عاشق آن بخشی که تیترش این بود: فقط برای دیوانگان...

ما دیوانه بودیم دوست من....ما دیوانه ایم.

/ 6 نظر / 9 بازدید
ا.ح.ص

یه روزی در بین زوار امام رضا بودم بچه ای زار میزد مردم گرداگردش حلقه زدند ومن که همه را میدیدم از آن بالا به دایره ی زیبای صحن نگاه می کردم.نزدیکتر شدم.ژیرمردی به مرکزدایره گفت : چه شده پسر جون ؟ و پسرک که به پهنای صورتشمیگریست گفت : مادر مادرم گم شده ؟ نگرانشم دخترک بازیگوش گمشده درمه ! من گم نشدم . دنیای شما ست که داره گم میشه. چیزی ازش نمونده.هیچ چیزی.عشق رو تو خاک چال کردین فکرکردین دنیا بهتر میشه اما نشد.دوستی رو تو استخر غرق کردین گفتین این مزخرفات کپک زده به چه درد می خوره ؟اما باز هم بهترنشد؟ گفتین دندانهایما به اندازه کافی تیز نیست .سوهان کشیدید بر مروارید های سپید اما باز هم نشد. من در آهندان آهندلی تان رامی دیدم و اکنون در همه جا و از همه زوایا می بینم نشد نمی شود. تو زلال بودی . دنیایت اما زلال نبود نیست نمی شود.اما زلال بمان.

ا.ح.ص

وقتی زلال باشی میتونی مرا بفهمی نه که من زلالم نه. مرگ مادرم زلال ست. وچوبی جادویی دارد که بر هرچیز میزند شفاف می شود. تن من با چوب مرگ آشنا شده. آنروز شما می گریستید .ومن سرد و صاف بر سطح زمین دراز کشیده بودم. مادر دنیای پیشینم زمین دهان باز کرد و مرا در رحم تنگ خود کشید . اما من آن نبودم که زمین بلعید من پر کشیدم همچون عیسای ناصری و به دامن مادردیگرم رفتم. او با چوبی دراز و شگفت بر تن من کوفت. و من با هر ضربه او زلال تر می شدم.او هیچ نمیگفت جز : چرا مرا ندیدی ؟

زرتشت

[گل] خدایا! دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند و نمی دانیم، وسلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند... [گل]

ساناز

نمیدونم پیش اومده برات یا نه، گاهی‌ وقتی‌ یه کلمه ای‌ میشنوی بدون هیچ فکری ناخود آگاه یک چیزی به اون میچسبه...بدون اینکه در موردش فکر کرده باشی‌ از قبل... چند وقتی‌ بود فرصتی نبود سری به facebook بزنم. ۲ شب پیش که رفتم ببینم دنیا دست کیه، دیدم که آدرس اینجا رو دادی... تو همون فاصله ای‌ که داشتم آدرس وبلاگ رو copy paste می‌کردم، یک اسم از مغزم گذشت... نه خاله ای‌ که کلی‌ دوسش دارم و دلم تنگ شده براش، نه شوهر خاله ای‌ که مظهر خیلی‌ چیزاست، نه دختر خاله ای‌ که حسرت موهای بلندش رو داشتم خیلی‌ وقتا... مطمئن بودم یک جائی‌ اسمی که از مغز من گذشته بود ثبت شده..خوندم تا به این پست رسیدم

ناتاشا مجرم زاده

ساناز جان هنوز از چیزی که اینجا نوشتی هیجان زده ام...نمی دونی چقدر خوشحال شدم...می بوسمت گلم.مراقب خودت باش.

ساناز

سالم شرمنده که انقدر دیر اومدم دوباره... من خیلی‌ کم میشناسم دوستت رو...ولی‌ نوشتن تو برام مساوی با دوستی دکتر صالحیه همیشه...و اون صحنه‌ای که توصیفش رو کردی... که خونشون حیاطی داشت و تو میدویدی طرفشون و مامان و بابا پشت سرت میومدن..شک دارم که قبلان اینو شنیده باشم، ولی‌ این صحنه رو خیلی‌ واضح میبینم جلو چشمم... مثل اینکه دیده باشمش... نوع ارتباط منظورمه... ولی‌ خوب، فکر می‌کنم بابام بیشتر از من بدون دکتر صالحی برای تو چه نقشی‌ تو زندگی داشته ولی‌ فکر میکنم اینکه من بفهمم تو وبلاگ مینویسی و اسم ایشون بیاد تو ذهنم، [واقعا اسمشون یادم اومد، با اینکه تو همه این سالها نشنیده بودم دیگه]...فکر می‌کنم این یعنی‌ اینکه روحشون شاد... و راهشون مستدام... که اون چیزی که تو وجود تو بوده رو تونستن بیرون بکشن