آقایان بد فهمیده اند .ما را هم گیج کرده اند.

سالها پیش وقتی نوجوان بودم و سرکی به محافل شعری می زدم و شعرهای سپید و نو دوستان را می شنیدم و خودم نیز مرتکب چه فجایع ادبی ای که نمی شدم. درست به یاد دارم دوستانی قدیمی تر بودند که گاهی بر جوانها خرده می گرفتند که تو که هنوز مولانا و حافظ و رودکی و سعدی و فلان و بهمان را درک نکرده ای بیخود می کنی شعر می گویی ...بعد هم اول باید بروی قالب های غزل و قصیده و مثنوی را امتحان کنی و بعد بیای بنشینی شعر سپید بگویی ...هرچند که این سخنان چندان از سر دلسوزی و شفقت نبود و بیشتر مغرضانه به نظر می رسید منظورم از نظر لحن و نگاه و شیوه ی گفتار است ...با اینهمه گویا حقیقتی در خود داشت که بعد ها که شروع به نوشتن داستان کردیم به عینه تکرار شد : خب جانم شما اول باید بروی کلیله و دمنه و گلستان و بیهقی و تفسیر سوره ی یوسف و طوطی نامه و قابوسنامه و چه و چه بخوانی و بعد بیایی داستان بنویسی تو راچه به هدایت خواندن و گلشیری نشخوار کردن که هنوز زود است ....بعد ها که کارمان به نوشتن نمایشنامه رسید و دوستان از سر تصادف سام شپرد و یکی دوباری آرتور میلر و چه و چه دستمان دیدند ...دست بر دهان زدند و آهی از ته دل برکشیدند که وااااااااااااای تو کارهای  سوفوکل را چند بار خوانده ای و بعد که جواب شنیدند مثلا یک بار .دوباره انگشت حیرت به دندان گزیدند که وااااااااااای ....

این شد که ما هم قایمکی و پنهانی کتابهایمان را موقع خواندن زیر لحاف پنهان کردیم و به کسی نشان ندادیم که جواب هم پس ندهیم. الغرض حالا که چندی ست نسبت به مسیله ی زبان در نثر حساس تر شده ام {و حالا که حساس تر شده ام  حسرت می خورم که کاش نمی شدم}به چیزهایی بر می خورم که الحق و الانصاف دیدنی و نقل کردنی ست اما افسوس و صد افسوس که نتیجه ی  بیانش حتما دشمن تراشی خواهدبود و نشستن پشت میز محاکمه و چه و چه  که از همین حالا بگوییم گردن ما باریک تر از مو است و نمی توانیم بگوییم که باکی نیست چرا که به واقع  هزاران باک است. با اینهمه همه ی این بیم و باک ها باعث و بانی پنهان کاری و سکوت نیست که این غصه دارد راستی راستی ما را می کشد....باری

چند چیز که من نمی دانم و نمی فهمم:

یک: چرا باید جوری حرف زد و دیالوگ در دهان شخصیتهای داستان و نمایش نامه گذاشت که من که سهل است مادر و مادربزرگ احتمالا کتابخوان و اندیشمند من هم که سرشار از ضرب المثل و متل و زبان گفتارند هیچ سر درنیاورند . باز من که سهل است به قطع یقین می دانم هزار بیهقی خوان حرفه ای و دود چراغ خورده ی ادبیات این مملکت هم بی لغت نامه و چه و چه قادر به درک نخواهد بود . واقعا چرا باید برای رسیدن به زبانی نامفهوم با این دلخوش کنک که زبانی ست  مخصوص به خود ما تا این حد دود چراغ خورد؟ دود چراغ خوردن البته که عالی ست اما نه برای رسیدن به چنین هدفی ...که هدف از سخن گفتن لاجرم ایجاد مفاهمه کردن است . وگرنه که ...

دوم: چرا باید مسیله ی زبان را و همان رسیدن به زبان شناسنامه ای و مخصوص به خود را تا این حد بزرگ و مسیله کنیم  که  در نهایت  با متنی خالی از محتوا و مفهوم رو به رو شویم...چرا فراموش می کنیم که مخاطب بیچاره و بنده ی تجربه های زبانی یا گاهی تکنیکی ما نیست.که هر تجربه ای را به نام ادبیات به خوردش بدهیم؟

سوم : محتوا ..پیرنگ ...درونمایه و عناصر ساده و اولیه ی داستانی و نمایشی کجا رفته اند؟آیا با پیچیده تر شدن و گاه غلط شدن  روابط انسانی ...تکنولوژی ...روابط اقتصادی و غیره باید ادبیاتی پیچیده تر و غلط تر تحویل اجتماع داد؟یا شاید هم نه از نظر دوستان زندگی آنقدر ملال آور و ساده و پیش پا افتاده است که مخاطبان احتمالا نیاز به حل جدول و حل معما دارند و به جایش برایشان داستان و نمایشنامه می نویسیم که هم خاصیت حل جدول را داشته باشد هم به قولی کار فرهنگی کرده باشیم...

من در واقع نمی دانم منظور این ادبا از این لفاظی ها و صنعت پردازی ها و ادا و اطوارهای حال به هم زن و مصنوع چیست...اما چیزی که مشهود است این است که ایشان درست وقتی به نامی و نانی و اعتباری در عرصه ی نوشتن می رسند و دچار محبوبیت زود رس می شوند یکهو هول برشان می دارد و با خود می گویند لابد باید که دست به کاری بزنند و شاهکاری بیافرینند که مهر تاییدی باشد بر محبوبیت به دست آمده غافل از اینکه تا دست به شاهکار نویسی می زنند قافیه را به کل می بازنند. معمولا کارهای اولیه ی این دوستان کاملا نشان از غریزه ی هنری عالی و حس خوب می دهد این است که بر دل مخاطب نیز می نشیند ووبعدتر مخاطب گردن شکسته ی بیچاره که از یکی دو کار آقایان دل خوش شده و حسابی لذت برده مدام به خرید کارهای بعدی مبادرت می کند و هرچه بیشتر پول بابت کتابها یا خرید بلیت ها می کند بیشتر پشیمان و نادم و سرخورده می شود ..او کاملا غافل است که اسیر تجربه های خودخواهانه ی نویسنده ی محبوب شده و دارد تجربه های جدید و نا پخته ی او را نشخوار می کند ...مکاتب ادبی به همت  اینترنت و دهکده ی جهانی از جوامع پیشرفته و.ارد جامعه ی ما می شوند و هنوز ابزار مدرنیته وارد کشور نشده و هنوز آدمها پشت چراغ سبز و قرمز معطلند که باید بروند یا بایستند برایشان ادبیات پست مدرن و نمایشنامه های اوژن یونسکویی بلغور می شود ......به هرحال کم نیستند نویسنده های بزرگی که مجموعه آثارشان را با هزار علاقه و اشتیاق و به بهای گزاف می خری و می خوانی و همه جا به به و چه چه می شنوی که فلان کس بزرگ است و فلان است و بهمان است بعد می روی هی ورق می زنی هی ورق می زنی کمی از بابت زبان و تصنع و شیرینی ذیالوگها لذت می بری گاهی سرگیجه می گیری ...دنبال پیرنگ می روی ادامه می دهی ...ادامه می دهی ..ادامه می دهی و وقتی به نقطه ی پایان می رسی از خودت می پرسی خب که چه ؟چه شد؟ 

نا امید که شدی این بار کتاب نویسندگان جوان تر را می خوانی...اولش خوشحال می شوی که این نویسنده هنوز دچار وسواس زبان و ادا و اطوار نشده و هنوز خودش است و به جای زبانش فکر و شیوه ی تفکرش شناسنامه دارد پس کتاب را محکم تر می چسبی و می گویی برویم تا ببینیم چه می شود می روی و می روی و باز می بینی که این دفعه پست مدرنیسم تکنیک های قرضی ..مکتب های ناشناخته و ... آنچنان دمار از روزگار مغزت در می آورند که بی خیال و نا امید می نشینی کنار و می گویی لابد من بد فهمیده ام و اینها درست می گویند ...اما نه ! نه ! نه ! از آنجایی که همیشه حق با مشتری ست و من یکی از مشتری های پر و پا سفت  ادبیات این مملکتم به طور قطع می گویم که : آقایان بد فهمیده اند ما را هم گیج کرده اند .

/ 6 نظر / 8 بازدید
رهگذر

وبلاگ خوبي داريد. به سايت ما هم سر بزنيد

سیفتال

فکر می کنم همه بعد از مطالعات خود عمومن تحت تاثیر چیزی که خوانده اند هستند ولی تقلید صرف هم که به درد نمی خورد .انقدر باید نوشت و آزمون و خطا کرد تا به آن زبانی که مال خودت هست برسی و هی ریزه کاری ریزه کار ی تا مطلوب شود. 1.آدرس جدیدی از نیما حسندخت نداری؟ 2.بابا از ولایت شما هم که مشترک کار میارن فجر چشم شما روشن. 3.کتاب محسا محب علی رو به توصیه شما به یکی از همکاران خانم هدیه دادم چند روز پیش sms داد گفت شما خودت خوندی ؟ منم گفتم نه. اون گفت انتخاب زیرکانه ای بود . خیلی دوست دارم بدونم چرا زیرکانه؟

(رمز)

رسیدن به زبان فردی چیزیست که هرنویسنده ای به ناچار سمتش میره...اماافراط درفرم پردازی وجوددارد،مثلن توی شعر،و دوران حکومت شاملو وفروغ واخوان...ازدهه پنجاه جریان شعرمتفاوت ایران پدیدار شد؛پرویزاسلامپور،رویایی،این اسپاسمانتالیست ها باشعر حجم به شدت فرمامیست بودن وهستند وهمون جریان جدول ومعما پردازی که گفتی اونجا هم هست...اما بهتر بود که با فکت حرف میزدی تا ارجاع بحثت روشن باشد!این دعوایی قدیمیست که فرمالیست ها راه انداختند،میریام آلوت می گفت که"این صورت(فرم)است که ماده ومحتوا را برمی گزیند!"منم مثل تو این جمله را به شدت قبول ندارم...ولی اینکه تو این ماجرا را به پست مدرن وتکنیک های آن ربط می دهی حرکت نامشخصیست!داستان امروزاز یکسری فاکتورها پیروی میکند مثل "گسست،شک باوری،عدم پایان بندی نتیجه گیر،پارانویا،بازی های زبانی وآناگرام...که خودت خوب میدانی،ربطی هم به پست مدرن ندارد!جلال آل احمد درسه مقاله وغربزدگی همین ایرادات تورا میگیرد!که من با شما دوتاشاید هم عقیده باشم!داستان در ایران برعکس شعر تاریخ کمی دارد،وقتی پدربزرگ تولستوی درسپاه پطرکبیربا پدر الکساندر دومای پدر درسپاه ناپلئون میجنگید مابا دم گر

حسین

سلام دعوتید به خواندن یک داستان کوتاه خوشحال می شوم نظر بدهید

جهانگیر اژدری

سلام کاملن با نقد یا مقاله شما در این مورد موافقم و من هم بعد از این همه کتاب خواندن میدانم چه میگویید بعضی از نویسنده ها آنجا که کم می آورند خواننده را دور میزنند که بگویند نثر تازه آورده اند حالا شاید یکی مثل ابوتراب خسروی واقعن تغییر نثری انجام داده اند اما باور کنید من از خواندن کارهایشان لذت می برم و خیلی راحت درک میکنم/اما در مورد اینکه گفتید وارد جلسه شعر شدید و گفتند فلان کتاب را بخوان و فلان چیز .اینم زیبا گفتید چون به عینه مشاهده کردم که فقط الکی تازه وارد ها رو سر در گم میکنند و خودشون هم از همون کسانی بودند که اینطوری باهاشون برخورد شده و نگار عغده داشته باشن سر یک تازه وارد خالی میکنن که دقیقن مثل دوران سربازی می مونه و من احساس میکنم به گفته شما این یه غرضه وگرنه راه کمک کردن به آماتور ها این نیست.موفق باشی دوست تئاتری

نقد تئاتر ایران

شاید یکسال دیر آمده باشم اما به عنوان یک علاقمند به بحث های نسل های میانی در باره ادبیات معاصر ایران مایلم ورود مختصری کنم به این گفت وگو که متاسفانه ادامه نیافته اش یافتم.زبان انتقادی تندوگزنده شمارا درک وتایید می کنم چراکه خودمن هم در حوزه تئاتر باچنین معضلاتی روبرو بوده ام.وامروز از منتقان تند گرایش های تظاهر آمیز درتئترمان هستم.لحن شماواستدلال تان راتایید می کنم چون درشرایط امروز ادبیات وتئاتر ما به چنین دیده بان هایی بیش از گذشته نیاز دارد.تنهامسئله ای که منتقدانی مثل من وشما لازم است درخودمان دایما تخت نظارت داشته باشیم مسئله گوشوده بودن دربرابر تجربه های ناشناخته وتازه ایست که ممکن است عادت های ما هم حتی در هضم آنها درآغاز دچار مشل شود