شاید این چند خط روایت آشنایی باشد برای ما

آشنایی با چیزی به نام کتاب

به قلم حسین آتش پرور از نویسندگان موفق نسل سوم ایران

 

از کتابخانه که بیرون امدم، دیدم هوا روشن تر است و آن روز با همه ی روزها فرق داشت. دیدم که قدم از تمام سپیدارها بلندتر است و از همه آنهایی که توی استخر شنا می کنند شجاع ترم، حتی می توانم در دریاها و اقیانوسها شنا کنم.
دیدم می توانم مثل کاکلی که هر روز در خانه چینه اش می دهم و طوقی که قصه اش را خواندم، پرواز کنم ، بروم دورهای دور وسط ستاره ها بچرخم.
از تمام آهوهای دشت و پرنده ها بهتر می توانم بدوم و پرواز کنم و از توکای قفس بیشتر زور دارم و می توانم تمام میله های فقس را بشکنم.
از همه ی بچه هایی که دوست دارند بهار بیاید و آرزوی بهار را دارند من بهار بیشتر دوست دارم.
از همه ی آنهایی که سرسره بازی می کنند و بستنی می خورند.
و آزادترم از تمام پرنده هایی که دیدم و صدایم از صدای همه حتی شاعرها و مرغ حق و آمین هم بلندتر است.
اصلا هیچ چیز حتی ماشین سواری، لباس نو و بستنی و شیرینی و دوچرخه قراضه و پول و استخر مرا به اندازه ی کتاب خواندن و کارکردن خوشحال نمی کند.

/ 1 نظر / 24 بازدید
فاطمه

سلام قشنگ بود امیدوارم در پناه حق همیشه موفق باشید[گل] این جا چه زود غنچه زمین گیر می شود پروانه بی عبور زمان پیر می شود باغ از هجوم گل های کاغذی در قاب می نشیند و تصویرمی شود اما نگاه ساده و بی آرزوی من وقتی که بی بهانه دلگیر می شود در انزوای پنجره ها گریه می کند از این همه تلاش عبث سیر می شود