در لحظه حساس کنونی

گفت‌وگو با رضا فرخفال،نویسنده و مترجم ‌وقوف به تنهایی

 


گفت‌وگو با رضا فرخفال،نویسنده و مترجم ‌وقوف به تنهایی
مریم منصورى - «رضا فرخفال» از جمله نویسندگانى است که نخستین داستان‌هایش را در جنگ اصفهان به چاپ رساند. تنها مجموعه داستانش را با عنوان «آه، استانبول» در سال 1368، انتشارات «اسپرک» منتشر کرد که البته داستان‌هاى این مجموعه تفاوت‌هاى بسیارى با داستان‌هاى دهه 40 او دارد و هیچ یک از آنها هم در این مجموعه نیامده است. «فرخفال» دچار‌شدنش را به ادبیات، در آن سال‌ها، ناشى از نوعى وقوف به تنهایى مى‌داند که نام دیگرش «ویروس مدرنیسم» است و همه چیز از همین‌جا شروع مى‌شود.این نخستین مصاحبه فرخفال پس از سال‌ها در ایران است. او در حال حاضر ساکن مونترال کاناداست . از فرخفال ترجمه‌هایى نیز منتشر شده که از آن میان مى توان به «عالیجناب کیشوت» گراهام گرین اشاره کرد.

از شروع آشنایى‌تان با ادبیات بگویید؟

ترجیح مى‌دهم درباره جنگ اصفهان صحبت کنم تا خودم، و این را هم بگویم که من نقش کوچکى در جنگ داشتم. کار اصلى به همت دوستان، «حقوقی»، «گلشیری»، «نجفی» و «دوستخواه» بود. ما جوان‌تر‌هاى آن سال‌ها از امکانى که آنها براى ما فراهم کرده بودند، استفاده مى‌کردیم. اما شروع آشنایى من هم با ادبیات مثل بقیه هم‌نسلانم بوده است. مختصر اینکه یک نوع وقوف غریزى به تنهایى بود که ما را به طرف ادبیات مى‌کشید. حالا این وقوف غریزى به تنهایى چه مقوله‌اى بود، باید بگویم اسم دیگرش را مى‌شود گذاشت «ویروس مدرنیسم» که کافى بود یک طورى آدم در معرضش قرار بگیرد.

وضعیت سیاسى و اجتماعى شهرى مثل اصفهان در آن سال‌ها چگونه بود؟ و آیا شما در مراودات اجتماعى به برخورد جدى با ادبیات رسیدید یا ویژگى‌هاى خانوادگى و... منجر به این اتفاق شد؟

نه، مراوده جدى‌ در کار نبود. براى خیلى از ماها، که از لایه‌هاى متوسط یا پایین اجتماعى بودیم، هیچ‌گونه ویژگى خانوادگى هم دخالت نداشت، بلکه قضیه برعکس هم بود. در سال‌هاى اخیر است که مى‌بینیم خانواده‌ها با هزار زحمت بچه‌هایشان را کلاس موسیقى یا نقاشى مى‌گذارند. ما آن سال‌ها جرات نمى‌کردیم حتى فکر رفتن به کلاس موسیقى را هم بکنیم. ساز یاد گرفتن ما را از درس و مشق مى‌انداخت. حتى کیهان‌بچه‌ها و اطلاعات کودکان را هم در خانه و مدرسه قاچاقى مى‌خواندیم. کلاس اول دبستان بودم که با پول عیدى خودم یک شماره کیهان‌بچه‌ها خریدم، اما در خانه به‌شدت تنبیه شدم. بخصوص که فروشنده از شوق و ذوق من سوء‌استفاده کرده و پنج ریال از باقى پول را به من کم داده بود. این است که من هنوز وقتى رمان مى‌خوانم یا نوشته‌اى ادبى مى‌نویسم، احساس مى‌کنم دارم کار قاچاق یا یک جور کار خلاف مى‌کنم، اما این نوع خلاف عرف حرکت کردن هم لذتى داشت و همین لذت شروع آن وقوف به تنهایى بود و مسائل از همین جاها شروع مى‌شد. تنهایى یا بیگانگى از همین جاها شروع مى‌شد و در این برهوت تنهایی، ناگهان برخورد با یک معلم خوب، یک رفیق یا مثلا یکى از کتاب‌هاى «هدایت» مسیر فکرى آدم را به کلى تغییر مى‌داد. آدم مى‌دید که تنهایان دیگرى هم مثل خود او هستند. نکته‌اى را هم بگویم که کمتر به آن پرداخته‌اند و آن نقش رادیو در آن سال‌هاست. در آن سال‌ها تولید و توزیع فرهنگ جدید فقط از طریق نشریه‌هاى چاپى نبود. رادیو رسانه‌اى مهم و تاثیر‌گذار در آن سال‌ها بود. نام بسیارى از نویسندگان و آهنگسازان غربى را براى اولین بار از رادیو شنیدیم. کار آدم‌هایى مثل «هوشنگ مستوفی»، «عبدالله توکل» و «ایرج گرگین» حتى امروز هم براى من شگفت‌انگیز است. فکرش را بکنید: «عبدالله توکل»، مترجم مشهور، هفته‌اى یک متن را در برنامه‌اى خلاصه مى‌کرد و ما در شهرستان، صداى برنامه رادیو تهران را به زحمت مى‌شنیدیم و چه خیال‌انگیز بود در آن سال‌ها این رسانه رادیو...

شنیده‌هاى من حاکى از آن است که شما سال آخر دبیرستان «هراتی»، جلسه‌اى ادبى برگزار کرده‌اید که افرادى مثل «نجفی»، «حقوقی» و «گلشیری» هم در آن شرکت کرده‌اند. از چرایى شکل‌گیرى این جلسات بگویید‌؟ چه نیازى شما را به سوى برگزارى جلسه‌اى به این میزان جدى و با حضور چنین افرادى سوق داد‌؟

«نجفی» در آن جلسه نبود. «ابوالحسن نجفی» از همان اول آدم گوشه‌گیرى بود و اهل سخنرانى و جلسات ادبى و... نبود. این جلسه را هم من با «حسام نبوى‌نژاد»، که حالا صاحب‌امتیاز «زنده‌رود» است، راه انداخته بودیم. در همان جلسه بود که با «گلشیری»، «حقوقی» و «کلباسی» آشنا شدیم و بعد هم با بقیه اهالى جنگ: تراکمه، اخوت، شیروانی، حسینی، نفیسى و البته آقاى دوستخواه،افراسیاب، احمد گلشیرى و دیگران.

گویا تبلیغات خوبى هم داشته‌اید، آنقدر که در دانشگاه اصفهان هم پوستر این برنامه را زده بودید. با چه نگاهى و به پیشنهاد چه کسى روى انعکاس این برنامه کار کردید‌؟ چه‌طور ادبیات در سنین کم اینقدر برایتان جدى بوده است‌؟

واقعا نمى‌دانم که چرا ادبیات را، آن هم در آن سنین، اینقدر جدى گرفته بودیم. وقتى آن ویروس به آدم سرایت مى‌کرد دیگر هیچ‌چیز جلودارش نبود. یک گروه موسیقى پاپ بچه‌هاى ارامنه هم در آن جلسه به اجراى برنامه پرداختند و آهنگ معروف آن سال‌ها، House of the rising sun را میان داد و فریاد‌هاى مخالف و موافق، فریاد‌هاى «حقوقی» درباره شعر نو و... زدند.

از جلسه‌هاى جُنگ بگویید؟ نخستین بار شما به چه طریقى وارد این هسته شدید، با توجه به اینکه گویا معیار‌هایى براى پذیرفتن افراد داشته‌اند؟

راه یافتن به جلسه‌هاى جنگ خیلى آسان نبود. آدم‌ها با دقت و وسواس انتخاب مى‌شدند. ملاحظات سختى هم در کار بود. هرکسى را راه نمى‌دادند و حق هم داشتند. باید بگویم براى من این جلسه‌ها از شیرین‌ترین لحظات عمرم بوده است. جلسه‌هاى بى‌تکلفى بود. فقط چاى بود و شیرینى و البته کلى حرف و سخن و ادبیات. این جلسه‌ها وقتى که به نوبت در خانه پدرى حقوقى برگزار مى‌شد، لطف دیگرى داشت. خانه پدرى «حقوقی» یکى از آن خانه‌هاى قدیمى ‌اصفهان بود که «آندره مالرو» در وصفش مى‌گوید: «خانه یا حیاطى به رنگ گل اخرا و یک تک درخت انار.» از این قشنگ‌تر و خلاصه‌تر، نمى‌توان فضاى یک خانه یا معمارى سنتى اصفهان را توصیف کرد. خانه‌اى با اندرونى و بیرونى و این نوع فضاها بود و البته با یک بخارى دیوارى به سبک ایرانی. نه از این شومینه‌ها که حالا نسل شما در آپارتمان‌هاى لوکس مى‌بیند.

این بخارى را حقوقى شب‌هاى زمستان با هیزم راه مى‌انداخت و این گرماى جلسه بود با شعله‌هاى طبیعى آتش. البته رفتار‌هاى شخصى خود حقوقى هم داستانى داشت که تاثیر عجیبى روى جوان‌تر‌ها مى‌گذاشت. واقعا هم فرصت مى‌خواهد که فقط نحوه سیگار کشیدن او را براى شما توصیف کنم. آنطور که سیگار‌هاى اشنو سابق را از وسط نصف مى‌کرد و بعد، یک نصفه را سر چوب سیگار مى‌گذاشت و روشن مى‌کرد. سیگار که نمى‌کشید، با دود مضر سیگار، ‌‌بازى مى‌کرد. آن وقت‌ها سیگار و پیپ از لوازم ادبیات به حساب مى‌آمدند. باز هم درباره حقوقى بگویم، من کمتر کسى را دیده‌ام که به زیبایى او شعر قدیم و جدید را بخواند. صداى او را، وقتى در آن خانه قدیمی، شعر معروفش «مرثیه‌اى براى رباب» را مى‌خواند، هنوز به یاد مى‌آورم و در گوشم زنگ مى‌زند. حجمى از صدا بود در آن خانه یا اصلا خود آن خانه بود که با دیوار بلند و هشتى و بهارخواب و شاه‌نشین و ایوان به صدا در آمده بود.

با توجه به شرایط سیاسى و اجتماعى آن سال‌ها، خفقان سال‌هاى 30 و قدرت جناح چپ در جریان ادبی، چه نگاهى به جُنگ اصفهان دارید که هم به لحاظ تئورى‌هاى هنری، به نسبت جریان‌هاى دیگر به‌روز‌تر است و هم مى‌کوشد تا خودش را از جناح‌بندى‌هاى سیاسى کنار بکشد. آیا جنگ اصفهان را در جرگه «هنر براى هنر» مى‌دانید؟

این اصطلاح «هنر براى هنر» هم از حرف‌هاى آن دوره است. فکر مى‌کردم حالا دیگر به کلى منسوخ شده و حداقل نسل شما آن را به یاد نمى‌آورد، بگذریم. من درباره خفقان سال‌هاى 30 خاطره‌اى ندارم. سن و سالم قد نمى‌دهد. در دهه 40 و 50 هم خفقانى به آن شکل نبود. دلیلش هم واضح است. شکوفایى شعر و ادبیات، در همین دهه اتفاق افتاد. تئاتر، نقاشى و موسیقى هم بود. این دوره براى نقاشى هم یک دوره شکوفایى است. این اصطلاح جناح‌بندى سیاسى هم که مى‌فرمایید از واژگان مختص این سال‌هاست. در آن سال‌ها متاسفانه همه سیاسیون یک جناح بودند. یک طرف، کل حکومت بود و یک طرف دیگر، اپوزیسیون و این خیلى بد بود. البته طیفى از گرایش‌هاى چپ هم بود که در ادبیات نوعى هژمونى فرهنگى داشت. در آن سال‌ها، تاثیر سارتر و ادبیات متعهد و جهان سوم‌گرایى و فرانتس فانون و اینطور گفتمان‌ها هم بود که فشرده‌اش را در «غرب‌زدگی» آل‌احمد مى‌بینیم. شانس ما در جلسات جنگ این بود که سارتر جدى و نه سارتر روزنامه‌اى را، سارتر ادبیات چیست را از طریق نجفى و زنده‌یاد دکتر مصطفى رحیمى تا حدى شناخته بودیم. اصولا حضور ابوالحسن نجفى باعث شده بود که جلسات جنگ از تعادل ادبى برخوردار باشد و یکسره سیاست‌زده نشود. سلوک حقوقى هم شاعرانه‌تر از آن بود که بتواند در قالب ایدئولوژیک عمل کند. گلشیرى هم با اینکه سابقه و اندیشه چپ داشت، اما با هوش سرشارش خیلى زود دریافته بود که اهل ادبیات ایدئولوژیک به مفهوم مرامى و مسلکى نمى‌تواند باشد. البته گلشیرى تا پیش از انقلاب در مقام «وجدان چپ جمعی» بر اعمال و کردار تک‌تک ما نظارت انتقادى داشت و گاهى این نظارت، نوشیدن یک فنجان قهوه را هم در کافه به دهان آدم زهر مى‌کرد. خب، حالا باز جاى خوشوقتى است که نسل شما به‌رغم همه مضایق و تنگناهایى که با آن روبه‌رو است بابت شادى‌هاى کوچک زندگى بدهکار هیچ گروه و مسلکى نیست. شما هر تکه از این شادى‌هاى کوچک را که خودتان با چنگ و دندان به‌دست مى‌آورید، قدرش را مى‌دانید. اما زمان جوانى ما وضع اینطور نبود. ما براى هر چیز کوچکى عذاب وجدان داشتیم. بالاخره این قهوه را بخورم یا نخورم؟ آیا با خوردن این قهوه به نحوى رژیم را تائید نمى‌کنم؟ اگر خوردم، دیگران چه خواهند گفت؟ آل‌احمد در این مورد چه نظرى داده است؟ و از این جور سوال‌هاى آنتولوژیک.

خود گلشیرى نمونه کامل یک وجدان معذب بود و تازه به او انتقاد مى‌کردند که خیلى فرم‌گراست. بگذریم که از آن جلسات غیر‌سیاسى یا به اصطلاح «هنر براى هنر» جنگ، برخى افراد به‌شدت سیاسى ‌ بیرون آمد که یکباره شعر و ادبیات را بوسیدند و کنار گذاشتندوجذب زندگى پر ماجراى ‌ سیاسى شدند.

در داستان‌هایى که از شما در جُنگ اصفهان چاپ شده به فرم و شکل روایت بیش‌تر توجه داشته‌اید. آیا این تحت‌تاثیر آموزه‌هاى جنگ بوده است‌؟

من این حرف شما را که مى‌گویید: «توجه بیش‌تر به شکل و فرم روایت» نمى‌فهمم. واقعا مى‌گویم که نمى‌فهمم. چطور مى‌شود آدم چیزى را روایت کند و این روایت، حالا در زبان یا هر مدیوم دیگری، خالى از شکل و فرم باشد. شما یک گزاره ساده روایى را، حتى در حد یک جمله، مى‌توانید با پس و پیش کردن مفردات جمله، با دست‌کارى نحو در جمله، به صورت و اشکال مختلف و حتى با معانى مختلف ارائه دهید. این دوگانه‌انگاری، فرم و محتوا و تقدم این بر آن یا آن بر این، باز هم از حرف‌هاى آن سال‌هاست. چرا باید هنوز از نسل شما شنیده شود؟ بله، اهل جنگ در آن سال‌ها به چنین تفکیکى اعتقاد نداشتند و شاید بشود این طور گفت که این نقطه عزیمتى بود که حرف و سخن اهل جنگ را از حرف و سخن بعضى گروه‌ها در شهرستان‌ها و پایتخت متمایز مى‌کرد. اما درباره تاثیر جلسات جُنگ بگویم که این تاثیر بسیار عمیق بود. این جلسات از یک لحاظ شبیه آن چیزى بود که اینجاها، یعنى در غرب کلاس یا کارگاه نگارش خلاق مى‌گویند. یعنى کلاس صناعت و فوت و فن نوشتن. در این جلسات، گلشیرى با اینکه یک پا معلم بود، شاگرد سختکوش جمع هم بود. همه چیز هم بر مدار رفاقت مى‌گذشت و هرگونه «بده بستان ادبی» – تعبیرى از خود گلشیرى – در فضاى همین رفاقت صورت مى‌گرفت. گاهى مجادله و مرافعه هم داشتیم. بخصوص که هرکس براى خودش حق وتو داشت. اما اصل بر اقناع بود و رفاقت که این دومى‌ خیلى براى همه ما عزیز بود. مثلا در این جلسات خطاهاى دستورى گرفته مى‌شد و این کار در تخصص «جلیل دوستخواه» بود که هرکس چیزى مى‌خواند، بلافاصله اشتباهات دستورى را مى‌نوشت و فهرست‌وار جلو چشم او مى‌گذاشت. این غلط‌هاى دستورى و زبانى از نگاه «دوستخواه» و بعد‌ها «موسوى فریدنی» فقط غلط دستورى نبودند، بلکه فجایعى در حد ملى تلقى مى‌شدند.

اما به نظر من، مهم‌ترین تاثیر را ابوالحسن نجفى داشت. با مباحث و مقولات تئوریکى که درباره زبان و ادبیات مطرح مى‌کرد یا مواضعى که مى‌گرفت. بعد از یک سالی، احمد میرعلایى هم از انگلیس برگشت و با اندوخته‌هایش از ادبیات انگلیسی، افق فکرى و ادبى جمع را گسترش داد. اما من باز هم بر نقش نجفى تاکید مى‌کنم. رویکرد علمى او به مسائل و بعد هم خواندن فصل به فصل ترجمه «ادبیات چیست» در جلسه براى همه ما، فرصت مغتنمى بود. من مقدماتى از زبان‌شناسى «سوسور» و نوعى رویکرد به متن را بر مبناى این زبان‌شناسی، اول بار از صحبت‌هاى نجفى یاد گرفتم. این مقدمات بعدها در خارج، وقتى محض تفریح و از سر بیکارى به تحصیلات به اصطلاح عالیه روى آوردم، خیلى در زمینه تئوریک به من کمک کرد. خب، البته در این فاصله چیز‌هاى دیگرى هم خودم، اینجا و آنجا خوانده یا نوشته بودم. تاثیر نجفى بیش‌تر در زمینه تئورى ادبى بود.

در حالى که آن جلسات در کل نوعى کارگاه نگارش خلاق بود. ترکیب این دو رویکرد، البته یک عیب هم داشت که گاهى ما این دو را با هم قاطى مى‌کردیم. هنوز هم از قرار در ایران، بحث‌هاى صناعى ادبى را با بحث‌هاى تئورى ادبیات اشتباه مى‌گیرند. بخصوص در مقوله شعر، ما جلسات نگارش خلاق نداشتیم. چیز‌هایى را از «ادبیات چیست» یا مثلا مفاهیمى از جریان «نقد نو» را، مثل چه مى‌دانم... «وحدت ارگانیک» (تشکل) گرفته بودیم و بر همین مبنا به شعر در جلسه‌ها پرداخته مى‌شد. به نظر من، فقر آموزش عملى شعر هنوز هم گریبانگیر ماست. این شاید به نحوى از سنت ادبى ما ریشه مى‌گیرد. اینکه براى شعر قداستى قائل هستیم که ما را از پیچیدن در چند و چون فن آن باز مى‌دارد و مانع از آن مى‌شود که با یک رویکرد عملى و تاکید مى‌کنم صرفا عملی، به شعر بپردازیم. مثلا اگر حتى از ادباى سنتى و حافظ‌پژوهان بپرسید که چرا یک غزل حافظ در هشت بیت به تخلص مى‌رسد و پایان مى‌یابد و دیگرى در 9 یا 10 بیت، بعید مى‌دانم که جواب دنیاپسندى بتوانند به شما بدهند. اما در مقابل تا بخواهید درباره توالى ابیات یا ترجیح وصله بر قصه یا بالعکس افاضات دارند. مسئله یافتن یک پاسخ عملى (Applicable) براى این سوال است و مقصودم از عملى این است که چه‌طور مى‌شود این را به یک نوآموز یاد داد؟ بگذریم، چون بیش از این نمى‌خواهم شرح و بسط دهم. اما نکته مهم درباره «ادبیات چیست» این است که این کتاب، وقتى در اروپا منتشر شد، تاثیر زیادى گذاشت. با انتشار این کتاب بود که تئورى ادبیات به صورت یک موضوع جدى فلسفى دست‌کم در فرانسه مطرح شد. براى آن دسته از فیلسوفان جوانى که بعد‌ها تئوریسین‌هاى مکاتب پست‌مدرن شدند، نقش این کتاب و تاثیر آن را نباید نادیده گرفت. هرچند که حالا دیگر اسمى‌ از سارتر و کتاب «ادبیات چیست» او در مباحث مربوط به تئورى ادبى برده نمى‌شود.

در نقد گذشته‌ها، بگویم که درست است ما هم این کتاب را با ترجمه عالى نجفى و رحیمى خوانده بودیم، اما متاسفانه این خواندن ما مثل دیگر خواندن‌هاى خارج از متن یا (Context) فلسفى و فرهنگى آن کتاب بود. تقصیرى هم نداشتیم، ما که در پاریس زندگى نمى‌کردیم. اما این نوع خواندن در نهایت اشکال ایجاد مى‌کند. اشکال این بود که نسل ما همه چیز را بریده‌بریده، جسته‌گریخته و خارج از منظر و زمینه لازم خوانده بود. این ویژگى را مى‌شود به حوزه‌هاى دیگر فرهنگى یا سیاسى هم تعمیم داد. براثر همین ویژگى است که مثلا «داریوش‌شایگان» زمانى در یک مصاحبه گفته بود که روشنفکرى ایران، فاقد انسجام فکرى است. این حرف تا حدودى با توجه به آن ویژگى درست است، اما خود این حرف هم اشکالاتى اساسى دارد. اول اینکه قاطبه روشنفکران ایرانى در آن سال‌ها این بخت یا خوشبختى را نداشتند که مثل «شایگان» در عنفوان جوانى به اروپا بروند و در بهترین مدارس، به تحصیل فلسفه و علم‌الادیان مشغول شوند و به اصطلاح آب را از سرچشمه بردارند. در ثانی، باید دید که خود این انسجام چیست و آیا مصادیقى که از «انسجام» فکرى در ایران، در مقابل بى‌انسجامى جریان روشنفکرى مى‌گذرد، واقعا به لحاظ تاریخى کلیت‌هاى منسجمى هستند؟و آیا اصلا انسجام فکرى نداشتن بهتر از آن نیست که آدم انسجام فکرى داشته باشد و بعد مجبور شود به مناسبت بازى‌هاى تاریخ، ناگهان آرایش‌ها و پیرایش‌ها یا حتى آن را از بیخ‌وبن عوض کند؟ البته اینجا مقصود از انسجام همان مفهومى است که شایگان از این کلمه مراد مى‌کند والا عقل‌سلیم مى‌گوید که انسجام داشتن بهتر از انسجام نداشتن است، در هر چیزی.

از خاطراتتان با «هوشنگ گلشیری» در سال‌هاى پیش از مهاجرت بگویید، یا اهالى دیگر جنگ.

من خاطرات، آن هم از هوشنگ گلشیرى زیاد دارم. اما هیچ وقت فکر نمى‌کردم که روزى مثل پیرمردها، براى جوانى مثل شما خاطره بگویم. مسئله زمان براى نسل من یک معضل اساسى است. براى نسل شما انقلاب زمانى بسیار دور اتفاق افتاده و مربوط به گذشته است. اما براى نسل من انگار همین دیروز اتفاق افتاده است. نسل من حدود 28 سال است که مدام «در لحظه حساس کنونی» زیسته است و این باعث مى‌شود که راحت نتوانیم با سن و سال خود کنار بیاییم و راحت این فاصله میان نسل‌ها را بپذیریم. نمى‌گویم ما هنوز جوان هستیم، اما در واقع این است که آدم احساس مى‌کند مقادیر زیادى از عمر مفیدش به یغما رفته است. این است که پذیرش نقش مرد مسن خاطره‌گو کمى براى من و هم‌نسلان من مشکل است.

اما بگذارید خاطره‌اى از رضا سیدحسینى درباره جنگ بگویم. ما بعد از انقلاب فقط یک شماره از جنگ را توانستیم دربیاوریم و این آخرین شماره بود. بعد‌ها که براى انتشارات «زمان» ویراستارى مى‌کردم، یک روز با سیدحسینى و ‌ مدیر زمان‌ که او هم اصفهانى و از قدماى جُنگ است، نشسته بودیم و سیدحسینى که خیلى به او ارادت دارم، بر سبیل مزاح گفت: «شما اصفهانى‌ها چه مى‌گویید، درباره مجله‌اى که دیگر نیست و قرار هم نیست منتشر شود؟ هنوز هم در اصفهان جلسه مى‌گیرید و بحث و مجادله مى‌کنید، آن هم سر چیزى که نیست.» من گفتم: «حرف شما درست است. اما همین نفس گفت‌وگو کردن، درباره چیزى که نیست و نمى‌تواند باشد، خودش یک عمل ناب ادبى است. جنسى از تاثیرات «بهرام صادقی» هم در کارهاى اولیه شما، که در جُنگ منتشر شده، دیده مى‌شود. آیا با او ارتباط نزدیکى داشتید؟ یا اصلا نویسنده محبوبتان در آن سال‌ها بوده یا خودتان به چنین چیزى معتقدید؟

کیست که اصفهانى باشد و از بهرام صادقى تاثیر نگرفته باشد؟ درباره سلوک ادبى و شخصى صادقى مى‌توانم چیز‌هاى بسیارى به یاد بیاورم. مختصر اینکه، بهرام صادقى از نسل پیش از ما بود و زمانى که او و ایرج پور باقرو ابوالحسن نجفى با هم حشر‌و‌نشر داشتند، به پیش از جلسات جنگ برمى‌گردد. ایرج پورباقر، اولین مترجم آثار اگزیستانسیالیستى در ایران بود که کتابش را در همان اصفهان به چاپ رساند. عنوان این کتاب یادم نیست، اما مى‌دانم که آن را کتابفروشى «تائید» چاپ کرد که این کتابفروشى هم براى خودش داستانى دارد و در کنار کافه‌هاى «پارک» و «پولونیا»، که لهستانى‌هاى مهاجر در زمان جنگ تاسیس کرده بودند، از پاتوق‌هاى روشنفکرى اصفهان بود. من صادقى را اول بار از طریق دوستم کیوان مهجور که با او خویشاوندى داشت، در اصفهان دیدم. در همان دیدار هم صادقى داستان منتشرنشده‌اى را از خودش بدون نوشته و شفاهى براى ما نقل کرد که چندبار من و «کیوان» از خنده نقش زمین شدیم. خواندن داستان صادقی، یک حالى داشت و شنیدن داستان از زبان خود او با آن حرکات چهره، حال دیگری. «بهرام صادقی» به جلسات جنگ نمى‌آمد. آشفته‌تر از آن بود که وقتى به اصفهان مى‌آید، بتواند یک جلسه طولانى را تاب بیاورد. اما شبح بلند و باریک او- مثل طرحى که «لواین» از چخوف‌زده – با آن صورت رنگ‌پریده شکیل و نجیب و آن نگاه پر از مالیخولیا، همیشه در جلسات ما حاضر بود. اصلا صادقى از دوره‌اى به بعد به صورت شبحى از خودش درمى‌آید. بعد‌ها در تهران به کافه پالاس سرى مى‌زد و چون من را مى‌شناخت، یک‌راست مى‌آمد سر میزى که من با کسان دیگرى نشسته بودیم. من هم در نهایت احترام در برابر او مى‌نشستم. اگر سیگارى به او تعارف مى‌شد، مودبانه رد مى‌کرد و مى‌گفت: «کشیدن سیگار براى سلامتى شما جوانان خوب نیست.» چند بار هم که من مریض بودم، همان‌جا سر میز کافه سرپایى معاینه‌ام کرد و نسخه نوشت.

مى‌دانید که صادقی، پزشک بود. در این دیدارهاى اتفاقی، دو، سه نکته‌اى در اوج قدرت و طنز مى‌گفت و بعد هم مثل شبح مى‌رفت و در غبار محو مى‌شد. فکرش را بکنید که اگر صادقی، ملکوت را در همان ساخت و پرداخت فصل اول ادامه داده بود و بیخود به مصاف بوف‌کور در فصل‌هاى بعدى نرفته بود، حالا ما نه‌تنها کارهاى کوتاه شاهکار او را، بلکه یک «بولگاکف» بلندنویس هم داشتیم، با همان وسعت خیال و فانتزى و البته طنز کلافه‌کننده صادقی.

داستان‌هاى کوتاه او را هم اگر «نجفی» همت نکرده بود، خود او هیچ‌وقت منتشر نمى‌کرد. این را هم بگویم که صادقى گاهى داستانى را تمام و کمال نقل مى‌کرد که هرگز ننوشته بود و هرگز هم قرار نبود که بنویسد.
 شنبه 6 مهر 1387     




/ 0 نظر / 18 بازدید