چرا در متون کهن جای رنگ آبی خالی ست؟

چرا در قرآن - تورات - ایلیاد- اودیسه و بسیاری دیگر از متون کهن به رنگ آبی اشاره ای نشده است؟
 
 

محققان و پژوهشگران دین یهود و کتاب تورات 200 سال است که می کوشند تا پاسخی برای این سوال بیابند. در تورات به رنگ های دیگر مانند سفید، سیاه، قرمز، سبز و زرد به دفعات اشاره شده ولی رنگ آبی که یکی از نافذ ترین رنگ ها در کره زمین می باشد و در واقع رنگ آسمان و دریاست، حتی یک بار هم در تورات به آن اشاره ای نشده است. به عنوان مثال رنگ قرمز ده ها بار در تورات آمده است. کلمه دریا 124 دفعه در تورات آمده و به صورت های بسیاری از آن توصیف شده است: پهن آور و بزرگ، خروشان، ساکت، شکننده، پر غرش، ولی هرگز به عنوان دریای آبی از آن یاد نشده است.

کتاب تورات تنها کتابی نیست که از رنگ آبی هیچ یادی نمی کند. ویلیام گلدستون، سیاست مدار انگلیسی که محقق فرهنگ یونان است، مدتی بیش از 20 سال به تحقیق ایلیاد و ادیسه، دو اثر حماسی شاعر نابینای یونانی هومر پرداخت که نتیجه آن نوشته ای شامل 1700 صفحه است که حتی تا به امروز یکی از جامع ترین و کامل ترین تحیقیقاتی به شمار می رود که در مورد آثار هومر به انجام رسیده است. وی به صورتی عمیق به جزئیات آثار او پرداخته و حتی یک فصل از تحقیقش به موضوع رنگ ها از نظر هومر اختصاص یافته است.

به گفته گلدستون، تعریف رنگ ها در ایلیاد، وی را به این نتیجه رسانده است که هومر و افراد آن دوران، رنگ های دنیا را به صورت کاملا متفاوتی از آنچه ما می شناسیم می دیدند. هومر پشم گوسفندها و پوست گاو ها را به رنگ بنفش توصیف کرده، عسل را به رنگ سبز و شیر و اسب را به رنگ قرمز یادآوری کرده است. ولی عجیب ترین امر جایگاه رنگ آبی در آثار اوست. در این دو کتاب که از مشهورترین آثار تاریخی جهان هستند، هیچ اشاره ایی به رنگ آبی نشده است. هنگام توصیف دریا، هومر به صورتی عاطفی از دریایی مانند شراب یاد می کند. در قسمتی دیگر از کتابش دریا را مانند گل بنفشه توصیف می کند. آسمان هم به صورت های مختلفی توصیف شده، ولی به رنگ آبی آن هیچ اشاره ای نشده است.

ده سال پس از انتشار پژوهش گلدستون، یک محقق زبان های خارجی به نام الیعزر گایگر نیز به تحقیق این مطلب پرداخت. گایگر که به زبان های عهد قدیم مسلط بود، شرح رنگ ها در متون کهن فرهنگ های باستانی را بررسی نمود. وی در مورد آنچه در نوشتارهای هندی قدیم یافت چنین اظهار کرد: "این مزامیر که شامل بیش از ده ها هزار خط می شود، بیش از هر موضوع دیگر، لبریز از وصف آسمان می باشند. رنگ های گوناگون خورشید و غروب سرخ آن، روز و شب، ابر و غرش آسمان، هوا و عنصر آسمانی، این ها همه به دفعات تشریح شده اند. تنها موضوعی که نمی توان در این متون باستانی یافت، رنگ آبی آسمان است". به ادعای گایگر، این مطلب همچنین در متون چینی کهن و در قرآن تکرار شده است. هیچ اشاره ای به رنگ آبی در آن نیست.
 
 
معمای رنگ آبی (و دیگر رنگ های ناقص) تاریخدانان، زبان شناسان، پژوهشگران مذهب، زیست شناسان و محققان ادبیات را سالیان سال به خود مشغول کرده بود. بنا بر اظهار گای دویتشر که یک زبان شناس می باشد "اینکه سالیان سال برجسته ترین دانشمندان جهان به این امر پرداخته اند بی دلیل نبوده است. این معما از این نظر هیجان آور است که به اساسی ترین نقطه زندگی ما مربوط می شود، نقطه ای که به نظر می رسد که هیچ اختلافی در مورد آن وجود ندارد". دویتشر 42 سال دارد و در تل-آویو به دنیا آمده. در دوران دبیرستان شیفته اعداد شد، و پس از خدمت سربازی به دانشگاه کمبریدج که دارای یکی از برترین دانشکده های ریاضیات می باشد رفت. بعد از اتمام دوران کارشناسی، تحصیل ریاضی را ترک کرد و رشته زبان شناسی را برگزید. وی مقطع دکترای خود را نیز در این رشته به اتمام رسانید. کتاب جدید نوشته او به نام "در آینه زبان"، جامع ترین و مهم ترین پژوهش در زمینه رابطه بین زبان و رنگ به شمار می رود. این کتاب به هشت زبان از جمله عبری ترجمه شده و در فهرست برترین کتاب های سال 2010 اکونومیست، نیویورک تایمز و فاینانشال تایمز قرار گرفت.

دویتشر این طور توضیح داد: "بعد از مطالعه تحقیق گلدستون فهمیدم که این موضوع استثنایی است. گلدستون تنها شخصی بود که به اشتباه گرفتن رنگ ها توسط یونانی ها پی برد. تحقیق ها و پژوهش های آکادمیک غالبا ملالت آور و خسته کننده اند، ولی نوشته های وی حیرت آور و فوق العاده بودند. بر اساس آموخته هایش از وصف و تشریح رنگ ها، وی نظریه ای تازه و بی سابقه تعریف نمود: بر طبق نظریه او، هومر و هم دورانانش کور رنگ بوده اند و توانایی امروزه ما برای دیدن رنگ ها به دلیل روند فرگشت و تکامل است که در طول صدها سال به انجام رسیده است. این ادعا بسیار استثنایی و غیر معمول بود چرا که نظریه تکامل فقط در آن زمان به نظریه ای قابل بحث تبدیل شده بود. با وجود اینکه تحلیل وی نادرست بود، او راه را برای تحقیقات بعدی هموار نمود.
 
 

گایگر، شخص دیگری که با تمام وجود به معمای رنگ ها تن داد، در اوایل راه سعی کرد تا به سمت تحقیق و نظریه اصلی گلدستون حرکت کند. گایگر کشف کرد که در طول هزاران سال انسان ها هیچ نامی به رنگ آبی نداده اند. وی مطلب دیگری را نیز کشف کرد: در زبان های امروزه اروپایی، کلمه آبی از کلمه های قدیمی و کهن رنگ های سبز و سیاه برگرفته شده است. وی به بررسی متونی با قدمت بیشتر پرداخت و دریافت که در اوایل دوران کشف خط، در اغلب زبان ها هیچ کلمه ایی برای رنگ سبز وجود نداشته است. تنها رنگ هایی که همیشه وجود داشته اند قرمز و سیاه بوده اند. بعدها رنگهای زرد، سبز و در آخر آبی و بنفش نیز کشف شدند. نقطه جالب و حیرت آور در این مطلب این است که روند کشف رنگ ها در تمامی فرهنگ های جهان مشابه هم و به همان ترتیب می باشد. گایگر هم باورداشت که روند تکامل رنگ ها در فرهنگ های مختلف نشان از روند تکامل فیزیکی نیز می باشد، ولی متاسفانه گایگر در سن 42 سالگی فوت کرد و موفق به تکمیل و اتمام پژوهشش نشد.

نطریه های گلدستون با چشم پوشی از طرف دیگران روبرو شدند، و این سوال برانگیز است. زیرا وی ادعا کرده بود که برخی از انسان ها دنیا را به رنگ های اشتباه می دیدند.

هیچکس با جدیت لازمه با نظریه های وی درمورد کور رنگی برخورد نکرد، و این یکی از عوامل تاخیر بسیار در تحقیق این امر می باشد. در آن زمان هنوز مسئله کور رنگی کشف نشده بود. ولی بعد از کشف کوررنگی، این نظریه که انسان های اولیه کوررنگ بوده اند نظریه ای بسیار رایج شد. بر اساس این توضیح، هرچقدر که انسان ها رنگ های بیشتری را می دیدند، حساسیت چشم آن ها به رنگ ها پیشرفت می کرد، و این پیشرفت ها از این نسل به نسل بعدی به ارث می رسید. البته امروزه می دانیم که این فرضیه غلطی است. ما امروزه می دانیم که هیچ پیشرفت و هیچ عامل مثبت و یا منفی از نسل قبل به ارث نمی رسد. به عنوان مثال گردن زرافه ها به این دلیل بلند نیست که از این نسل به آن نسل کشیده شده و بلند شده است. گردن آنها بلند است چرا که زرافه های بلندتر قوی تر بودند. ولی این مباحث در آن زمان هنوز معلوم نبودند و حتی چارلز داروین هم در آن هنگام باور داشت که پیشرفت اعضای بدن را می توان به نسل بعد ارث داد.
 

سال ها بعد به این نظریه نیز خط بطلان کشیده شد. داروین خود دریافت که نظریه اش مشکل دار است به خصوص به دلیل زمان کوتاهی که برای پیشرفت حس رنگ ها وجود داشت. دوباره این سوال به وجود آمد: چگونه رنگ ها تنها در دوران دیرتر و بر طبق همان ترتیب در همه فرهنگ ها مورد توجه واقع شده اند؟ دانشمندان می بایستی جنبه های  دیگر این مسئله را بررسی می کردند، و در اینجا متخصصان آنتروپولوژی و مردم شناسی نیز وارد این قضیه شدند. آنها پیشنهاد کردند که توصیف رنگ ها را در جوامع عقب افتاده و قبیله هایی که هزاران سال از تمدن دور بوده اند بررسی نمود. یک پزشک سوئدی که به سواحل سیبری سفر کرده بود، تحقیقی طولانی در مورد حس رنگ اعضای قبیله چوکچی انجام داد، پزشکان آمریکایی بینایی و دید سرخ پوستان را معاینه کردند، مبلغین مذهبی، پزشکان و دیپلمات ها با پرسشنامه های آماده بین جوامع و قبیله های مختلف می گشتند و سوال می کردند. نتایج  این تحقیق صحت ادعای گایگر و گلدستون در مورد کتاب تورات و ایلیاد را ثابت کرد: اهالی بومی در سراسر دنیا از همان نقص رنج می بردند.
 
 

هنگامی که به اهالی قبیله نوبی شیئی آبی رنگ نشان دادند و از آنها رنگش را پرسیدند، اهالی قبیله در جواب گفتند "سیاه".  اهالی قبیله هاسو هم رنگ های سبز و آبی را سیاه نامیدند. اهالی قبیله چوکچی در سیبری تنها نام سه رنگ را می دانستند: سیاه، سفید و قرمز. در هیچ زبانی واژه ایی مخصوص برای رنگ آبی وجود نداشت".
و درمورد بینایی ایشان؟

"توانایی دید و بینایی آن ها دقیقا مانند انسان های امروزه بوده. همه تفاوت بین رنگ های نزدیک به هم را تشخیص می دادند. یک مبلغ مذهبی که نزد اهالی اووهاررو در نامیبیا زندگی می کرد توضیح داد که بومیان قادرند بین رنگ های سبز و آبی تفاوت قائل شوند، ولی برایشان مسخره است که از دو کلمه جداگانه برای دو رنگ شبیه که در فرهنگ شان به عنوان یک رنگ با طیف های متفاوت به حساب می روند، استفاده کنند.

بعد از متخصصان آنتروپولوژی نوبت متخصص جدیدی رسید که وارد این صحنه شد: روانشناس برجسته و مشهور دکتر ریورس. ریورس در طی سالیان متمادی در مورد قبیله های دورافتاده تحقیق می کرد، زبان ایشان را می آموخت و روش زندگی آن ها را از نزدیک بررسی می کرد. تحقیقات وی اساس دانش انسان شناسی بودند.
در سال 1898 به هیئت متخصصان آنتروپولوژی دانشگاه کمبریدج پیوست که به جزیره های تنگه تورس بین استرالیا و گینه نو سفر کردند. ریورس از این فرصت استفاده نمود تا از نزدیک با اهالی بومی آنجا آشنا شود و تشخیص رنگ ها را در نظر ایشان بررسی نماید. این مهمترین پژوهش آن دوران در این مورد بود.

ریورس دقیقا به همان نتیجه ای رسید که محققان دیگر به آن رسیده بودند. توصیف رنگ ها دقیق نبودند و فقط رنگ های سیاه، سفید و قرمز کلمه های مخصوص خود را داشتند. با اینکه تحقیقاتی که در این زمینه شده بود را به خوبی می شناخت، ریورس اقرار کرد که یک رویداد وی را حیرت زده نمود. هنگامی که از ریش سفیدان قبیله پرسید که رنگ آسمان چیست، ایشان چشم هایشان را به سوی آسمان آبی دوخته و بدون لحظه ای تردید گفتند "سیاه". وقتی که از یک پسر بچه محلی پرسید که آسمان به چه رنگی شبیه است، در جواب شنید "به رنگ آب تیره و کثیف".  ریورس نوشت: "از شنیدن این حرف شوکه شدم. حتما دلیلی وجود دارد که اهالی بومی رنگ آبی زلالی را که ما می بینیم به رنگ تیره و غیر زلال می بینند". ولی وی نتوانست عامل این مطلب را پیدا نماید".

دویتشر در ادامه می گوید: "امروزه ما می دانیم که در مغز انسان ها همچین سیستمی وجود دارد. دانشمندان متصورند که در کنار این واقعیت که رنگ سیاه برای آنها واژه ای وسیع تر و فراتر از آن چه ما می شناسیم می باشد، چشم های آنها آسمان را کمی تیره تر از چشم های غربی و غیر بومی می بینند. هنگامی که زبانمان ما را عادت می دهد که برای رنگ های مشابه از کلمات متفاوت استفاده کنیم، ما عادت می کنیم که بین رنگ ها تفاوت قائل شویم و مغز ما بیش از حد در تفاوت گذاشتن بین رنگ ها غلو می کند. این پدیده باعث می شود که مغز انسان کمی رنگ اصلی را تغییر دهد تا متناسب محدوده زلال آن شود".
 
 

آیا ممکن است که ما اشتباه می کنیم و آنها درست می گویند؟ آیا ما هستیم که آسمان را آبی تر از آنچه هست می بینم؟
"درست و نادرست در این مسئله وجود ندارد. سخت است قبول نمود که سیاه و آبی فقط به دلایل فرهنگی و اجتماعی به نظر ما دو رنگ متفاوت می آیند. غریزه طبیعی ما به ما می گوید که آبی و سیاه دو رنگ مشابه نیستند، دقیقا مانند سبز و آبی. برای ما مانند روز روشن است که سبز زیتونی و سبز چمنی دو رنگ متفاوت نیستند، بلکه دو رنگ از همان خانواده با فرقی جزئی هستند. خیلی زود معلوم شد که این نظریه که فرهنگ لغات محدود نشان از بینایی ناقص است نظریه ای احمقانه است. واضح است که انگلیسی زبانان می توانند فرق بین آبی سورمه ای و آبی روشن را ببینند، ولی فرهنگ  آن ها این دو رنگ را از خانواده یک رنگ می داند. از نظر روس ها و اسرائیلی ها هم واضح است که آنها دو رنگ مختلف هستند. دقیقا همانطور که در زبان انگلیسی برای  آبی سورمه ای و آبی روشن یک واژه واحد وجود دارد، زبان های دیگر این امر را به محدوده رنگ های آبی و سبز نیز می کشانند. اگر در فرهنگ یونانی، رنگ سبز به رنگ زرد نسبت داده شده، این که عسل هومر سبز می باشد امری منطقی است. اگر قهوه ای و قرمز از خانواده یک رنگ می باشند، منطقی است که رنگ گاو قرمز باشد".
 
بر اساس این نوشته، هر زبان در دنیا، هرچقدر هم که دور افتاده باشد، واژه ای برای رنگ ها بر طبق ترتیبی مخصوص پیدا می کند. اگر واقعا اینطور باشد، پس همه چیز بستگی به فرهنگ ندارد؟
"نه، قسمت وسیعی از این امر در ژنتیک ما وجود دارد و جهان شمول می باشد. در اواخر دهه نود، دو محقق از دانشگاه برکلی به نام برنتو برلین و پل کی تحقیقی جامع انجام دادند، که در چهارچوب آن به بررسی رنگ های مختلف نزد 20 نفر که به زبان های مختلف صحبت می کردند پرداختند. ایشان به دو جمع بندی رسیدند. اولا واژه های به کار گرفته شده برای رنگ ها امری مطلق نیستند. با وجود تفاوت های زیاد بین سری رنگ ها در زبان های مختلف، تقسیم بندی های معینی در طیف رنگ ها وجود دارد که مورد قبول اغلب زبان ها می باشند، و برخی تقسیم بندی ها نیز مورد قبول هیچ زبانی واقع نشده اند. به عنوان مثال در هیچ زبانی واژه واحدی برای رنگ های سبز و قرمز وجود ندارد. دوما، زبان ها بر اساس ترتیبی معین کلمات به کار گرفته شده برای رنگ ها را انتخاب می کنند، دقیقا همانطور که گایگر صد سال پیش از آن گفته بود. فرهنگ ها مجازند که مرز بین رنگ ها را معین کنند، اما ساختار طیف رنگ ها ژنتیکی می باشد".

با این همه چرا کتاب تورات مملو از رنگ قرمز و خالی از رنگ آبی می باشد؟
"برخورد ما با رنگ قرمز برخوردی تاریخی و ویژه می باشد. همانند دیگر میمون ها، انسان ها هم در روند تکامل اینطور درست شده اند که با دیدن رنگ قرمز احساساتی در آنان به وجود می آید. یک بار در باغ وحش تابلویی دیدم که از افرادی که لباس قرمز پوشیده اند درخواست می شود که به قفس گوریل ها نزدیک نشوند. بر اساس آزمایشات انجام شده، افرادی که با محدوده های وسیعی به رنگ قرمز برخورد می کنند، اثرات فیزیکی مانند اصطکاک پوستی بالا که نشان از برافروختن احساسات می باشد در آنان به وجود می آید. توجیح این امر در روند فرگشت یا تکامل نهفته است. رنگ قرمز سمبل مطالب حیاتی بسیاری مانند خطر، خون و غیره است. ما به رنگ زرد و سبز در امور گیاهی احتیاج داریم، و لازم است که بتوانیم بین این دو رنگ تفاوت قائل شویم تا به عنوان مثال بتوانیم میوه های رسیده و نارس را تشخیص دهیم.
اما رنگ آبی در این زمینه دارای مفهوم فرهنگی بسیار محدودی است. تقریبا هیچ میوه یا سبزیجاتی به رنگ آبی در دنیا وجود ندارند. مواد آبی در طبیعت بسیار کمیابند. اهالی فرهنگ ها و جوامع ساده و دورافتاده می توانند عمری را سپری کنند بدون آنکه هیچ جسم آبی رنگی ببینند. بدین ترتیب می توان درک کرد که چرا در روند تکامل انسان ها این رنگ از بقیه رنگ ها کمتر ضروری بوده است".

پس چگونه می توان این مطلب را توضیح داد که هومر آسمان را نگاه می کرد و رنگ آبی را نمی دید؟
"همه چیز بعد از آنکه آن را می دانیم برای ما طبیعی و واضح به نظر می آید. در آغاز پژوهشم، دختربچه ام علما تازه شروع به حرف زدن کرد. به خاطر اینکه تحقیقم در زمینه رنگ ها بود، دخترم اجبارا رنگ ها را حسابی تمرین می کرد و خیلی زود یاد گرفت که رنگ ها را از هم تشخیص بدهد. من تحقیقات پژوهشگران دیگر را بارها و بارها مطالعه کردم، و خواندم که ایشان از غیبت رنگ آبی آسمان در متون کهن حیرت زده اند. بنابراین تصمیم گرفتم آزمایش کوچکی انجام دهم: حتی یک بار هم به دخترم نگفتم که آسمان چه رنگیست. می خواستم ببینم که آیا به چشم بچه ای که هنوز با فرهنگ ها نیامیخته است نیز رنگ آسمان آبی زلال است یا خیر.
 
 

این امتحان به خوبی اجرا شد. در سن 18 ماهگی دخترم دقیقا اجسام آبی را تشخیص می داد و می گفت "Boo" به معنای "Blue". او نیز عادت کرده بود که در حین بازی، من اجسامی را نشانش داده و رنگ آن ها را می پرسیدم. بعضی اوقات نیز آسمان را نشانش می دادم و می پرسیدم رنگ آن چیست؟ او دقیقا می دانست آسمان چیست و من همیشه سعی می کردم که فقط هنگامی که آسمان روشن و آبی زلال بود از او این سوال را بکنم. با وجود اینکه اسم اشیا آبی بسیاری را می دانست، هرگاه که درباره آسمان از او سوال می کردم، با نگاهی سردرگم بالا را نگاه می کرد و با چشمانش از من می پرسید "چه منظوری داری"؟ فقط وقتی که دو سالش بود حاضر شد به سوالم درباره رنگ آسمان پاسخ دهد. جوابش "سفید" بود. یک ماه بعد از آن برای اولین بار گفت که آسمان آبی است، ولی بعد از آن هم یک بار می گفت سفید و بار دیگر آبی. درواقع چند ماه از وقتی که اجسام آبی را تشخیص داد تا وقتی که آسمان را دائما آبی توصیف کرد طول کشید.

وظیفه دخترم در اصل خیلی ساده به نطر می رسید. او تشخیص دادن اجسام آبی را تمرین کرد و به صورت دقیق یاد گرفته بود که آبی با سفید و قرمز با سبز متفاوت است. تنها کاری که می بایست انجام دهد این بود که تشخیص بدهد که آسمان رنگی است و رنگش شبیه دیگر اجسام آبی است. ولی با این حال کار ساده ای نبود. ظاهرا نگاه کردن به فضای بی انتها، خالی و متغیر و درک این که این فضا در واقع آبی زلال و زیباست کار چندان آسان و پیش پاافتاده  ای نیست. این هم دقیقا دلیل وجود شاعران است".
/ 1 نظر / 72 بازدید
Sanaz

یکی‌ از جالبترین ارتیکل هایی بود که تا حالا خوندم