آخرین تجربه ام در داستان نویسی . یک ساعت پیش. شاید یک ضد داستان. همین

 از این داستان لذت نخواهی برد.

 

اسمم علیرضا ست. مرا علیرضا صدا می کنند.این اسمی است که روی من گذاشته اند. این اولین دروغی ست که نشسته ام پشت میز و درحالی که میوه پوست می کنم به تو می گویم. چون تو لابد وقتی جلد کتاب را برای اطمینان خاطرت بر می گردانی و نامم را می خوانی. یعنی درست همین الان، می دانی که من یک زنم.هرچند ممکن هم هست این کار را نکنی یعنی جلد کتاب را برنگردانی چرا؟چون این احتمال هست که تو یک داستان خوان حرفه ای باشی. در این صورت به راحتی باور خواهی کرد که من علیرضا هستم و دیگران مرا علیرضا صدا می کنند.بنابراین تو احتیاجی به برگرداندن جلد کتاب نخواهی داشت چون به این کلک ها عادت کرده ای. و با خودت خواهی گفت بگذار ببینم چطور از پسش بر می آید.اما همین الان که داری می خوانی تا ببینی از پسش برمی آیم یا نه  (چیزی که مطلقا برایم مهم نیست) حواست نیست که  دومین دروغ را در همان جمله ی سوم به تو گفته ام و احمقانه است که می بینم  خودت را به آن راه زده ای انگار اصلا دروغی نشنیده ای .  من چطور می توانم سیب پوست بکنم در حالی که دارم می نویسم و تو هم داری می بینی که من دارم می نویسم. اینهم اشتباه بعدی تو.... چون الان دیگر من آنی نیستم که دارد می نویسد من نوشته ام و تو داری می خوانی هرچند که من هم هنوز نمی دانم دارم از چه می نویسم و هنوز ننوشته ام.پس از من جلوتر نیستی و نه حتی قدمی عقب تر. بگذار خیالت را راحت کنم و برایت صاف و پوست کنده بگویم که تو از این داستان لذت نخواهی برد.ولی من از پسش بر خواهم آمد.

حالا دیگر چوب نازک قسمت سر سیب را گرفته ام توی دستم و جلوی چشمانت می چرخانم. معلوم است که دارم دروغ می گویم تا تو تصویر قشنگی توی ذهنت از من داشته باشی. تصویری که همین الان دلم می خواهد داشته باشی. مردی که نشسته است پشت میز کوتاهی روی زمین و دارد با چوب نازک سییب توی دستش چرخش های قشنگ جلوی چشمت ایجاد می کند.این تصویر را به تو حقنه می کنم. من اینم. من علیرضا هستم و مرا اینطور صدا می کنند چه سیبی در دست داشته باشم و چه نداشته باشم و قادرم به راحتی به هر کسی دلم خواست بگویم که الان دارم توی اتاقم با سیبی در دست پرواز می کنم و حواسم هست که به لاله های قرمز لوستر نخورم و تازه دارم به سیبم گاز می زنم و همان‌‌جور در حالی که در هوا معلقم گاز را روشن می کنم و کتری را می گذارم رویش تا کمی بعد استکانی چای برای خودم بریزم. و جالب است که شما هم حرف مرا باور می کنید لابد حس خوبی از سبکی یا تعلیق یا راحتی ،چه می دانم ، بهتان دست خواهد داد. بله من قادرم بگویم باش و شود .خب که چه؟

 از خودم می پرسم همه ی اینها برای چه؟دارم فکر می کنم تو چه شکلی هستی دختر جوانی که شلوارک جین خیلی کوتاهی پوشیده با تاپی به رنگ قرمز که روی کاناپه لم داده و در یک دستش کتاب من  دست دیگرش لای موها دارد به این فکر می کند که من چه جور مردی خواهم بود که اسمش علیرضااست و سیب در دست دارد و قادر است که بگوید باش و شود.

پاراگراف قبل را صرفا برای این نوشتم که خوشایند مخاطب مردی که دارد این داستان را می خواند باشد. می دانی که مردها چه جوری اند ..قصه ی شلوارک کوتاه و باقی قضایا که آورده ام توی داستانم. هرچند می دانم می دانی که برای من مهم نیست برای من مهم این است که تو یک نفر هستی با کتابی از من توی دستش. اما هرکسی خلاصه مسایل خودش رادارد و می دانی که مخاطب خودش دردسر کمی نیست.

برایت اس ام اس آمد .دوست دختری ست که حوصله اش را نداری....رمانتسیسمش حالت را به هم می زند و داشتنش هیچ سنخیتی با مبارزات سیاسی تو ندارد. یک جوری نقطه ی مقابل همه ی آن چیزهایی ست که تا به حال دستت را برایشان توی هوا مشت کرده ای و تکان داده ای. (این هم برای مخاطبان معتقد به هنر متعهد)  با او به هم زده ای همین دیروز .  با خودت فکر کرده ای اگر به تلفن هایش جواب ندهی یا اس ام اس هایش را ندیده بگیری خود به خود به هم می خورد. اما قضایا همیشه به همین سادگی ها نیست. همین الان که توی بیمارستان نشسته ای و منتظری که پرستار بیاید و ذوق زده بگوید که صاحب پسر شده ای (در حالی که تو چهار ماه است می دانی که صاحب دختر نخواهی شد و لابد دهان گشاد و خندان پرستاربیشتر توجه تو را به دندانهای زرد و نامرتبش جلب می کند تا خود اصل خبر )  باید تلفن را برداری و توی یک اس ام اس جانانه به دوست دخترت بگویی که برود گم شود چون تو حالا پدر شده ای و قضایا فرق می کند و تازه در راس یک سری مسایل مشت کردنی هم هستی. دست دست نکن جواب اس ام اسش را بده . همانطور که می بینی در این داستان تعلیقی نیست که مانع شود تو تلفنت را برداری و اس ام اس بزنی پس برش دار . خیالت نباشد من از پسش بر خواهم آمد. تو دوباره کتاب را بر خواهی داشت و ادامه خواهی داد چه کار می توانی بکنی ؟در حالی که توی بیمارستان تک و تنها نشسته ای وکاری هم نداری. در این صورت گور بابای تعلیق من! تلفنت را بردار.

خب این هم از طرح توطیه و خیانت که من به تو ندادم. خودت داشتی. از اول متعلق به تو بوده.

 بعد از آن اروتیزمی که با شلوارک کوتاهت مثل تاپاله چسباندی به این داستان و بعد با آن کسالت توی خیانت احمقانه ات بهتر نیست از قصه ی هم ذات پنداری و باقی قضایا دل بکنی و برای من هم حقی قایل شوی که من هم بتوانم در حالی که پاهایم توی آسمان است و یک دستم استکان را از روی اپن بر می دارد و دست دیگرم دسته ی کتری را می گیرد و دارم چای می ریزم به تو فکر کنم و تبدیل به تو بشوم و با تو همذات پنداری کنم؟ شاید واقعا  ترجیح بدهم توی همان بیمارستان به جای تو باشم و کتاب بخوانم و منتظر دهان گشاد پرستار بمانم یا مثل تو که حالا سیگاری آتش زده ای و همانطور که ورق می زنی  داری فکر می کنی کاش لاک ناخنت را صورتی کرده بودی و نه سیاه باشم. و هیچ سیبی، چیزی هم توی دستم نباشد و هیچ چایی چیزی هم به شکل معلق برای خودم نریزم و هیچ هم قادر نباشم بگویم باش و شود.

 نه بدم نمی آید جای تو باشم. یا دست کم کنار تو باشم . بگذار ببینم فکربدی هم نیست. بلند شو. بلند شو. چرا به این طرف و آن طرف نگاه می کنی؟در بلند شدن هیچ چیز غیر طبیعی ای نیست. کسی نخواهد گفت ک به سرت زده. کسی هم دلش به حال پسرت نخواهد سوخت که پدری دیوانه دارد. بلند شو ضرر نمی کنی بلند شو و بیا تا انتهای راهرو..آفرین مرد خوب و جذاب موجوگندمی من!  خیلی راه نیست. آن اتاق را می بینی؟نه. نه . آن یکی نه. آن که در سمت چپ است و درش هم نیمه باز .درست همین. حالا بیا تو. کلید را بزن این کلیدها درست در سمت چپ اتاقها هستند تو که بهتر می دانی درست مثل نقطه های اوج ..شروع و پایان معلومند و هیچ خلاقیتی در محل نصبشان نیست. برای همین است که لذت می بری چون دستت را در اتاق تاریکی که برای اولین بار دیده ای دراز می کنی و کلید را لمس می کنی و به نور می گویی باش و می شود. خب اهمیتی نده. آن پیرمرد توی کماست و چیزی نمی فهمد او به تو اهمیتی نمی دهد تو هم نده. لازم نیست کنجکاوی کنی. آنها لوله های تنفسند برای زندگی کردن. این چیزها دیگر عادی ست. به او اهمیتی نده. ولش کن. می گویم ولش کن. بیا این طرف . نه. این طرف درست جلوی پنجره. می دانی که باید چه کار کنی ؟پرده را عقب بزن. آن دو تا نخ را بگیر یکی‌شان پرده را کنار خواهد زد نمی دانم آن نخ کلفته است یا نازکه به هر حال یک کدامشان این کار را خواهد کرد ...آها خوب است موفق شدی . آن درخت را ولش کن. به من نگاه کن. این بالا ...پشت بام نه. این بالا روی آنتن.

سیب می خواهی؟نخند. این طبیعی نیست این مثل بلند شدن نیست ما که نمی خواهیم همه ی شهر را خبر کنیم ها؟ما می خواهیم یک ساعتی قبل از آمدن پرستار زندگی کنیم و کنار هم باشیم. حالا برگرد. آدرس : ساختمان روبه رویی، روی پشت بام. الان از پنجره خانه تو خواهم رفت و فلاکسی چای خواهم آورد.

ولی بدون تو این مهمانی رمقی ندارد. بدون تو و انگشتان زیبای کشیده ات و آن سر تکان دادن ملیحت وقتی داری به این بازی های من می خندی ...بلند شو کش موی سرت را بردار موهای سیاه و بلند و خوشگلت را دسته کن و بریز توی حلقه ی کش قرمز ت و با همان خشونت وحشیانه ی همیشگی‌ت دوباره یک دور دیگر دور موهایت بگردان و بگذار آسیب ببینند و فکر نکن که من برای این خشونت ظریف انگشتان تو می میرم. نه . نترس.هیچ اتفاقی نمی افتد. اذیتت نمی کند. دستانش را ببین قوی و پرقدرتند و تو به زمین نخواهی افتاد ..معرفی می کنم میناسیل فرستاده ی من! خودت را رها کن کوچولوک! شل و رها ...نترس به بالهای بزرگش نگاه کن. از فولاد سخت و محکم است و برای جلب توجه ی تو به آن رنگ طلایی زده ام...با نقطه ها و لکه های رنگی و سرخ و سبز درست مثل یک پروانه ی غول پیکر این مناسیل است او را دوست خواهی داشت....به بالهایش اعتماد کن...به جای ترسیدن از این لحظه لذت ببر. به زیر پاهایت نگاه کن! ..نگاه کن که شهر چقدر کوچک شده و خانه ها چقدر کوچک ترند و به خودت بگو هیچ اهمیتی ندارد که او به اسم ام است جواب داده یا نه...چون تو انتقامت را گرفته ای من مثل او که می گوید باش و می شود قادرم کسانی را بیشتر از دیگران دوست داشته باشم و قادرم او را با پاهایش از روی این همه پله بکشانم بالا و و برای تو میناسیل را بفرستم و بگذارم تا او بیاید وحسابی تو را روی شهر بچرخاند و بگذارد که ببینی...

اوه چه لبخند خوشگلی ! چه خوب که خوشحالی . مواظبش باش میناسیل و آرام بگذارش بر زمین. بنشین وگرنه دچار سرگیجه خواهی شد.  برایت صندلی آورده ام. بنشین و بگذار با بالهایم روی پاهای لخت و کوچک و ظریفت را بپوشانم. اینجا هوا سرد است و می لرزی ...می لرزی ..تو داری می لرزی ...خب حالا بهتر است گرم خواهی شد.

این هم از مهمان ما...سلام.بیا اینجا ...اخم نکن...برای تو هم یک صندلی هست. به من نگو که چرا او را دعوت کرده ام.ما قرار است با هم چای بنوشیم فقط همین. میناسیل برایمان چای بریز...ما می خواهیم روی این پشت بام و توی این باد  سه نفری چای بنوشیم. بریز میناسیل. ما عجیب به چای های تو نیاز داریم. خب می بینم که ساکت مانده اید و بر و بر مرا تماشا می کنید چرا؟. اوه به کلی یادم رفت . خودم را معرفی کنم. اسمم علیرضا ست. مرا علیرضا صدا می کنند.

 

ناتاشا محرم زاده

دی ماه 1390

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
papyrus

موفق باشی من به دنبال مرگ فروشنده بودم که سر از اینجا در آوردم .موفق باشید

سیامک حسن زاده

سلام.خوشحالم از اینجا بودنم.قلمتون مثل همیشه جذاب و تاثیرگذار بود.افتخار آشنایی با شما رو تو جشنواره داشتم ... جاری باشی

محبوبه

ولی من دنبال چیزغیر از شما نبودم اومدم که سری تو وبلاگتون بزنم و نوشته جدیدتون رو مثل همیشه بخونم موووفق باشی

هی ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم . بس نیست ؟!

سجاد فاخری

سلام.راستش هر چی فکر کردم نشد ایراد بگیرم! از پسش بر اومدی

انتشارات حدیث قلم

اتفاقی فرخنده در عرصه ادبیات داستانی مجموعه ده جلدی داستان نویسی پیشرفته به قلم ابوالفضل درخشنده. تاکنون سه جلد از این کتاب منحصر به فرد منتشر شده است. نمایندگی انحصاری پخش در ایران انتشارات حدیث قلم. جهت سفارش و خرید کتاب و اطلاعات بیشتر با شماره تلفن 88214163-021 یا ایمیل آدرس Hadiseghalam@Gmail.com تماس حاصل فرمائید. درجلد اول کتاب آموزش داستان نویسی پیشرفته با تفاوت داستان با سایر قالب های نگارشی، روشهای یافتن فکر اولیه برای نگارش داستان، و سیزده زاویه دید (زبان روایت داستان) آشنا می شویم در این کتاب برای اولین بار در دنیا طرح درس زاویه دید دانای کل قائم به شخص به ساده ترین روش بیان گردیده است. درجلد دوم آموزش داستان نویسی پیشرفته برای اولین بار در دنیای ادبیات داستانی با نقش روانشناسی رفتاری در خلق شخصیت باورپذیر داستانی آشنا می شویم. در جلد سوم کتاب آموزش داستان نویسی پیشرفته ابزارهای پرداخت داستان و ویژ گی های ارکان داستان مورد توجه قرار گرفته است دراین کتاب برای اولین بار تعریف جدیدی از ابزارهای پرداخت ارائه شده است که می تواند در ریتم داستانی تاثیر شگرفی ایجاد کند.

مهری

جالب بود. خوب با مخاطبت بازی کرده بودی. [لبخند]