43 داستان عاشقانه/ ولف وندراچک/مترجم:علی عبدالهی

دی دی همیشه می خواهد. اولگا کهنه کار است. اورزل هم سه بار بدبیاری آورده. هایدی هیچی را پنهان نمی کند.

از الکه چیزی سر درنمی آوریم.پترا شک می کند.باربارا لام تا کام چیزی نمی گوید.آندره آ جان به لب شده.الیزابت چرتکه می اندازد.اوا دربه در دنبالش است.اوته فقط موذی ست.

گابی کسی را پیدا نمی کند.سیلویا عالی می داندش.ماریه تقاص اش را پس می دهد.نادینه حرفش را می زند.ادیت در مقابل آن گریه سر می دهد.هانه لوره به ریش آن می خندد.اریکا مثل بچه ها ذوق زده  می شود.لونی خیلی خیلی به خودش مطمین است.باید کارتینا را در آن مورد متقاعد کرد.ری آ فورا قضیه را می گیرد.بریگیته اساسا معرکه است.آنگولا میل ندارد چیزی از آن بداند.

هلگا می داند.

تالیا می ترسد.لیزا همه چیز را تراژیک می داند.برای کارولا آنکه و هانا بود و نبودش یکی ست. زابینه صبر پیشه کرده.برای اولا دردسر است. ایلزه به طرز عجیبی بر خود مسلط است.گره تل توی فکرش نیست. ورا هیچ فکر خاصی ندارد. برای مارگوت البته ساده نیست. کریستل می داند چه می خواهد. کامیلا نمی تواند. ازآن چشم بپوشد.گوندلا غلو می کند. نینا هنوز تعارف و رودربایستی دارد.آریانه به سادگی آن را رد می کند. الکساندرا همیشه الکساندراست.

ورنی کشته مرده ی آن است. کلودیا چشم به دهن پدر و مادرش است. دی دی همیشه می خواهد.

/ 2 نظر / 16 بازدید
مریم

[گل]