بی خود از بابک احمدی می ترسیدم! نه شاخ داشت نه دم.

این مسابقه های اسب دوانی  را دیده اید؟اسم خوبی دارند که درست یادم نیست. فارسی اش می شود پرش از مانع. هرچند مدتی ست چنین مسابقه هایی را از تلویزیون ندیده ام ولی درست یادم هست که خیلی وقت پیش تلویزیون یک چنین چیزهایی نشان می داد. اول اسب و سوار می آمدند.اسب  چند قدمی راه می رفت. گزارش گر نام اسب و سوار را می گفت بعد راجع به اینکه نژاد این اسب چیست و سوارکارش کجایی ست و...به هر حال بعد از چند بار که سوارکار در گوش اسب نجواهایی می کرد و ناز و نوازشی خلاصه مسابقه شروع می شد. طراحی موانع خیلی قشنگ بودند...کاری ندارم‘ به هر حال آن قسمتی که همیشه برایم جالب بود بخشی بود که اسب می رسید به یک مانع آبی‘ یک چیزی شبیه برکه مثلا و باید از روی آن می پرید ..خیلی وقتها می شد که اسبها تا به آب می رسیدند رم می کردند یا درجا می زدند و یا به هر دلیل از پریدن سرباز می زدند...داستان من و بابک احمدی هم تقریبا اینجوری بود. البته من اسبه بودم و او مانع آب. یادم می آید مثلا هفده هجده سال داشتم و شعر می گفتم . طبعا با شاعران نوجوان و جوان هم حشر و نشر داشتم دست یکی یک کدامشان کتاب ساختار و تاویل متن بود حالا اگر خود کتاب نبود دست کم اسمش ورد زبان همه بود ...چند باری کتاب را از دوستان قرض گرفتم و همانجا نگاهی بهش انداختم اما چند پاراگرافش را که خواندم دیدم نه! به دوستان گفتم نه بابا ما اینکاره نیستیم و پسش دادم..خب حقیقت این بود که خیلی ترسناک بود.یک عالمه اسم داشت. یک عالمه نقل قول یک عالمه رجوع کنید این ور رجوع کنید آن ور...چند بار دیگر هم وسوسه اش به جانم افتاد شاید وقتی بیست ساله بودم ..بعد تر بیست و دوسالگی..بعد تر و بعد تر اما هر بار  نا امید تر از قبل برش می گرداندم به دوستان یا می گذاشتمش توی همان غرقه ی کتاب فروشی ها وبه خودم می گفتم نه بابا تو بابک احمدی بخوان نخواهی شد. به خودت زحمت نده کارهای سخت بکنی. خب من این عادت بسیاربسیار بسیار خوب را دارم که خودم را مجبور به خواندن چیزی نمی کنم و معتقدم که هرچیزی باید در زمان خودش اتفاق بیفتد .

بالاخره زمانش رسید. این را هم مدیون رادی هستم.مدتی پیش سوژه ی مقاله ای در باره ی یکی از آثار رادی به ذهنم رسید.که جدی اش نگرفتم. چون از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که من به عمرم اصلا مقاله ننوشته ام.بعد یک اتفاق دیگر افتاد یابو برم داشت و تصمیم گرفتم برای ارشد درس بخوانم و طبعا حالا دیگر لازم بود کتابهای نقد ادبی بخوانم البته نه اینکه یک هویی بروم بابک احمدی بخوانم .نه! یواش یواش یواش از کتابهای ساده و جزوه ای شروع کردم تاتی تاتی کنان یک چیزهایی دستم آمد...چند قدمی که برداشتم دیدم اصلا عجب دنیایی ست بابا...راه رفتن به دلم نشست این بود که قدم هایم را تند تر کردم بعد دیدم نه اصلا راستی راستی دارم به این مباحث علاقمند می شوم.بعد مقاله ی رادی دوباره توی ذهنم آمد بعد نشستم و روزها و روزها رویش کار کردم ...این در بزن آن در بزن...اول از همه اینکه خودم باید می فهمیدم چه می خواهم بگویم.بعد باید می دیدم دیگران با همان زاویه ی دید من چه گفته اند و بعدتر باید می دیدم فکر من به نقطه ی دید کدام یک نزدیک تر است.و اصلا آیا چیزی برای اضافه کردن دارم یا نه. به هرحال در حین همین پژوهش ها بود که بعله سر و کارم افتاد به آن مانع آب کذایی یعنی کتاب جناب آقای احمدی.تلخ تر اینکه متوجه شدم طی این سالها چقدر هم بر حجم کتاب اضافه شده تا جایی که یادم می آید آن وقتها کتاب اینقدر قطور نبود.دردسرتان ندهم ترسان و لرزان رفتم سمت کتاب .چشمهایم را بستم وتفالی زدم گفتم خدایا یا شانس یا اقبال !بابک احمدی به جان شاخ نباتت قسم این بار را راه بیا.و بعد چه آیه حدیثها و چه نذر و نیازها و التماس ها و پوست گلو کشیدنها که بماند... شرم دارم.ولی...

آه که چه لذتی داشت!

آه که چه آسان شده بود!

آه که چقدر صبر کردن خوب است!

آه که چقدر جو گیر نشدن .حرف هیچ کس را گوش ندادن و راه خود را رفتن خوب است!

آه که من چقدر صبوربوده ام و و تنها در عالم خواندن و نوشتن خود رای .و من چقدر از این وجه خودم خوشم می آید که تا احساس نیاز نکرده ام به خواندن چیزی خودم را مجبور نکرده ام. من یک نویسنده ی شهودی ام من همیشه منتظر الهه ی الهام می مانم من هنوز کانت دوست دارم هرچند بابک احمدی می خوانم .

و من چقدر هنوز داش آکل دوست دارم.من هنوز چقدر خودمم.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
محبوبه

2باره سلام به خانم محرم زاده خوبم. شما فکر کردین برا چی دوستون داشتم و دارم برا اینکه خودتون بودین یک انسان خودساخته و من عاشق اینگونه انسانهام و همیشه سعی کردم شاگردی کنم در جواربزرگوارهایی مثل شما [گل]

سالهاست که بابک احمدی را می شناسم. دوست داشتنی ترین انساتی که می شود شناخت و الگو برداشت. حالا سالهاست که معلمم و می بینم چقدر باید شبیه او شوم تا بشوم یک معلم

نیتمار

هم بهت تبریک می گویم و هم تحسینت می کنم که در این روزگار خود بودن ! تحسین کردن دارد . امیدوارم موفق باشی

سعید فرج پور

سلام خانم ناتاشا! اتفاقی داشتم همین تجربه شما را پس از 20 سال آشنایی با آن کتاب مهیب مزه مزه می کردم که به وبلاگ شما رسیدم. دعا کنید من هم از این مانع اینبار رد شوم.تعبیر شما که خیلی هیجان زده ام کرد.

بابک

از همونطور که از عکست خوشم امداز نوشتنت هم خوشم امد.خیلی خوب بود.

فاطمه ترحمی

داستان تقریبا مشترکی ست که برای من در حال اتفاق افتادن است دو روز است رفتم سمت حقیقت و زیبایی حالا شما ادب ما رفتیم سمت هنر البت ادبیات هم جای خودشو داره برای اینکه ارشد فلسفه هنر بخونم همه میگن ترجمه های بابک احمدی ال بابک احمدی بل بابک شما اشاره کردین که صبوری کردین و از جزوات اشنا شدین ولی من به فلسفه حمله ور شدم که باعث شده دل درد بگیرم هریسانه فوکو میخونم و به قول شما فلسفه یه عالمه سوراخ داره که همه چیزو باید از قبل خوند(شاید هم به قول خودم) خلاصه ما به فنا رفتیم و این عقده حقارت که در خیلی نوجوانی خیلی از کتابا و فیلما برامون زود بود و باعث میشد خیرگی کنم و بیشتر بخونم فلسفه هم به این شکل ..خواستم درد دلی کرده باشم بگم خوش به حالتون ما هم هینجور...