بی حوصلگی ها

بلند شدم و ناگهان ناامیدی عجیبی تمام تن و روحم رو تسخیر کرد...امروز هم مثل روزهای پیش هیچ غلطی نخواهم کرد و قدمی به مرگ نزدیک ترخواهم بود.

صبحانه ای خوردم و دوباره دراز کشیدم..کتاب حریم فاکنر رو برداشتم . اما کلماتش مرا نمی بردند..چون به طرحی که باید بنویسم فکر می کردم...آن هم هیچ. چرا اینجوری شده؟چرا دیگر هیچ چیز طعم سابقش را نداره؟کتابهایی که می خواندیم..منظورم طعمی شبیه  اولین باری که مثلا کتاب درخت زیبای من را خواندم...گرگ بیابان را..کنولپ...یا وقتی طعم نمایشنامه ی کشتار را چشیدم...وقتی نمی توانستم کتاب را زمین بگذارم و از فرط هیجان می سوختم...چرا هیچ کتابی دیگر طعم نقاش خیابان چهل و هشتم را نمی دهد...چرا همه تکراری اند؟زندگی کپی شده ی کتابها...کتابها کپی شده ی زندگی...کو جهانی که آسوده بخواهمش؟دارم فکر می کنم به خاطر کدام عشق...به خاطر کدام رویا به خاطر کدام کتاب و کدام ... حاضرم سوار ماشین بشوم و مثلا تا رشت بروم؟هیچ...نه در من حرکتی هست و نه در چیزهایی که می خواهمشان...حوصله ی هیچ چیز ندارم...نشسته ام و به بی خودی خودم و دنیایم فکر می کنم..خسته ام...خسته...خسته...و با همین بی حوصلگی دارم هر لحظه به مرگ نزدیک می شوم و احمقم  که انگار اصلا ککم هم نمی گزد...

/ 3 نظر / 10 بازدید
کیوان........

سلام ناتاشا.... دختری از دیار لاهیجان.... شخصیت عجیبی در نوشته هاتون دیدیم.... نوشته های زیبا و خاص از شما و بقیه.... شاید چون شما هم مثل من مردادی هستید.... من برای مجله ی موفقیت مینویسم گاهی و یا روزهای زندگی... هرچند خودم قزوین عمران خوندم و به خاطر یکی از آشنایان نزدیک رشت و جانبازان رو که گفتید در کنار گلسار تختی یخسازی و منظریه بلد هستم... آسمونتون آبی و بی کوچکترین لکه ی ابر.... روز مردادیتون بخیر[گل]

ا.ح.ص

داری از حوصله می گی. نمیدونی خدا چه حوصله ای داره. از جانبازان میره نیس بعدش میره تایپه یه سر میزنه مریخ بعدش میره نپتون . یه روز دیدمش داره تو باغ قدم میزنه و خاطراتش رو مرور می کنه . چیزهایی به من گفت که نمی تونم بهت بگم

زرتشت

[گل] مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد [گل]