تکه ی کوچکی از نمایشنامه ی کالیگولا/آلبر کامو

کالیگولا: کاسونیا ...عشق برای من کافی نیست.این بود آنچه آن روز فهمیدم.واین است آنچه امروز هم وقتی که به تو نگاه می کنم می فهمم.به کسی عشق داشتن یعنی پیر شدن با او را پذیرفتن..من قادر به چنین عشقی نیستم. دروسیلای پیر صد درجه بدتر از دروسیلای مرده است.مردم گمان می کنند که اگر کسی رنج می برد برای اینست که مثلا معشوقش یک روز مرده.و حال آنکه رنج حقیقی او اینچنین پوچ و مهمل نیست.رنج می برد چون درک می کند غصه هم دوام ندارد.حتی درد هم بی معنی ست.....

همه چیز چه بغرنج و پیچیده است و با این حال چه ساده و طبیعی.اگر ماه را به دست می آوردم .اگر عشق کفایت می کرد وضع عوض می شد.اما کجا می توانم این تشنگی را فرو بنشانم؟کدام دلی ست کدام خدایی ست که برای من عمق دریاچه را داشته باشد؟در این دنیا و |آن دنیا هیچ چیز نیست که در حد من باشد..با اینهمه می دانم  و تو هم می دانی :فقط کافی ست که نا ممکن وجود می داشت.ناممکن.

/ 3 نظر / 120 بازدید
فرشید

و هلیکون هیچگاه ماه رو برای کالیگولا نیاورد... (نمیدونم اجرای این نمایشنامه رو دیدین یا نه.فوق العاده بود.هنرنمایی صابر ابر در نقش کالیگولا حیرت آور بود و مهمتر از اون جرات همایون غنی زاده که همچین نمایشنامه ی سنگینی رو به صحنه برد. کالیگولا وافعا تو زندگی من جاودانه ست.تک تک دیالوگهاش تو ذهنم ثبت شد.) درود به حسن انتخابتون

زرتشت

[گل] گاهی گمان نمیکنی و میشود گاهی نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود... [گل]