سلامان و ابسال


سلامان و ابسال، قصه ای است با دو روایت. هر دو وصف عشق، یکی وصال و دیگری فراق. یکی انسانی و از سر نیاز طبیعی و دیگری بدخواهانه و از سر کین.

شاید قصه کهن سلامان و ابسال، از معدود قصه های کهن جهان باشد که دو روایت کاملا متفاوت از آن وجود دارد. قصه سلامان و ابسال، یک قصه رمزی و تمثیلی است که ریشه ای یونانی دارد. این قصه در حدود قرن 3 و 4 ه.ق برای نخستین بار به وسیله «حنین بن اسحق»، حکیم، طبیب و مترجم از یونانی به عربی ترجمه شد.

قصه سلامان و ابسال به دلیل این که توامان مضمونی عاشقانه، رمزی، تمثیلی، عرفانی و فلسفی دارد، در طول تاریخ توجه بسیاری از بزرگان ادب و اندیشه ایران را به خود جلب کرد. آن قدر که ابن سینا، خواجه نصیر طوسی و جامی از جمله کسانی بودند که قصه سلامان و ابسال را نقل کردند و بر آن شرح و تاویل آوردند.

ابوعلی سینا، (سده چهارم ه.ق) حکیم و فیلسوف بزرگ ایرانی، نخستین ایرانی است که این قصه را در کتاب خود «اشارات» نقل کرده است و برای آن تفسیرهای رمزی و عارفانه نوشته است. پس از ابن سینا، ابن طفیل در سده ششم این قصه را بازنویسی کرد.
امام فخر رازی (سده ششم) قصه سلامان و ابسال را در حد لغز و چیستان نزول داد اما خواجه نصیرالدین طوسی (سده هفتم) نه تنها به امام فخر رازی، جواب داد، بلکه دو روایت موجود از قصه سلامان و ابسال را نقل و بر هر دو تفسیری مفصل نوشت و سطح داستان را تا حد یک قصه عارفانه، فلسفی و تمثیلی ارتقا داد. عبدالرحمن جامی، در سده نهم، برای نخستین بار این قصه را به نظم درآورد و مثنوی سلامان و ابسال را بر اساس حکایت «حنین بن اسحق» سرود. آخرین تفسیری که از این قصه به دست رسیده است، توسط شخصی به نام محمود بن میرزا علی در رساله ای با نام «نجات السالکین» در سده 11 هجری قمری انجام شده است.

روایتی که ابن سینا نقل می کند از این قرار است: «در روزگاران قدیم، پادشاهی بود که بر مصر و یونان و روم فرمانروایی می کرد. او در دنیا همه چیز داشت، جز فرزندی که پس از خود، تاج و تخت را به او بسپارد زیرا این پادشاه هیچ علاقه ای به نزدیکی با زنان نداشت. حکیمی از نطفه او در خارج از رحم زنی، نوزادی پسر به وجود می آورد. اسم او را «سلامان» می گذارند. سلامان را به دایه ای جوان به نام «ابسال» می سپارند. سلامان بزرگ می شود و به دایه خود تمایل پیدا می کند. دایه نیز به او دل می بندد و آن دو درگیر عشقی سوزان و پرکشش می شوند. پادشاه متوجه می شود و پسرش سلامان را از این کار باز می دارد اما سلامان و ابسال که قادر نبودند از عشق پر سوز و میل خود چشم پوشی کنند، از سرزمین خود فرار کرده به ماورای دریای بحار می گریزند. پادشاه دستگاهی هم چون «جام جهان نما» در اختیار داشت که با آن می توانست، هر آن چه را که در سرزمین های دیگر اتفاق می افتد، ببیند و در آن دخل و تصرف کند. به نحوی که وقایع و رفتار افراد را به کاری که خود میل دارد، تغییر دهد. پادشاه از دستگاه خود به سلامان و ابسال نظر می کند و به حال آنان دل می سوزاند و می گذارد که برای مدتی به عشق پر حرارت خود، مشغول باشند اما چون روزگار به درازا می کشد، پادشاه به اندیشه می افتد. او به وسیله دستگاه خود میل و اراده خود را بر آنان تحمیل می کند به این نحوه که شور و عشق و نیاز آن دو را بیش از پیش می کند اما توانایی کامجویی را از آنان سلب می کند. مدتی می گذرد و سلامان از اقدام پدر آگاه می شود. برای عذرخواهی به دربار می رود. پدر دوباره از او می خواهد که ابسال را رها کند.اما سلامان بار دیگر دربار را رها می کند و به نزد ابسال می رود. این بار هر دو تصمیم می گیرند که خودکشی کنند. هر دو در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند به دریا می روند و خود را غرق می کنند. اما در همین حین که پادشاه از دستگاه خود، شاهد حادثه بود، به دریا فرمان می دهد تا امواجش را از روی پیکر سلامان کنار بکشد. بدین ترتیب، سلامان نجات می یابد و ابسال در امواج غرق می شود. سلامان به دربار آورده می شود اما تا مدت ها افسرده بود تا این که پادشاه به او وعده می دهد که اگر هر چه که او می گوید اطاعت کند او ابسال را دوباره به سوی او می آورد تا فراغ به پایان رسد. سلامان از این وعده خوشحال می شود و پادشاه هر روز تصویر ابسال را از دور به او نشان می دهد و او را آماده می کند تا به جای تصویر ابسال، تصویر «ونوس» الهه زیبایی را ببینند و بدین ترتیب اندک اندک ونوس جای ابسال فوت شده را برای او بگیرد. سلامان به عشق جدید انس می گیرد و به همین دلیل استعداد و ملک داری و استحقاق شهریاری و حکومت بر تاج و تخت را به دست می آورد. حکیمی که برای نخستین بار موجب تولد سلامان می شود، این قصه را می نویسد و ان را به دستور او در آرامگاه حکیم و پادشاه می آویزند. سال ها بعد حکیم یونانی ارسطو به دستور استادش افلاطون، در مقبره را می گشاید و قصه سلامان و ابسال را به گوشه و کنار جهان می فرستد و حنین بن اسحق این قصه را از یونانی به عربی برمی گرداند.

این روایتی است که خواجه نصیر طوسی نیز آن را روایت کرده اما آن را منسوب به «یکی از عوام حکما» می داند نه ابن سینا. حکایت دومی که خواجه نصیر نقل می کند و آن را بیشتر باب طبع خود می داند و نزدیک تر به مفاهیم عرفانی، از این قرار است:

در روزگاران قدیم دو برادر بودند . سلامان که برادر بزرگ تر و ابسال برادر کوچک تر . سلامان برای ابسال همچون پدر بود. ابسال زیبا رو و هوشمند و خردمند و جنگاور بود و سلامان فرمانروا. زن سلامان عاشق ابسال می شود و با حیله او را به خانه خود می کشاند. به محض این که با ابسال تنها می شود او را از میل خود آگاه می سازد. ابسال برآشفته می شود و می گریزد. اما به برادر خود هیچ نمی گوید. مدتی می گذرد و زن سلامان نقشه ای دیگر می ریزد. او به خواهر خود که اتفاقا عاشق ابسال نیز بود می گوید که همسر ابسال شود با این شرط که مرا نیز در معاشرت و کامجویی از او شریک بدانی. این طور می شود. شب عروسی ابسال متوجه می شود زن برادرش به جان همسر در بستر است. برآشفته می شود به نزد برادر می رود و این بار می گوید که عزم جهان گشایی دارد. سلامان خوشحال می شود، سپاهیانی به همراه او می فرستد اما باز هم همسر سلامان که این بار کینه ابسال را به دل گرفته بود، به سرداران رشوه می دهد تا در میدان کارزار او را تنها بگذارند. چنین می شود اما ابسال که زخمی بود به کمک یک حیوان وحشی و نوشیدن شیر او زنده می ماند و دشمنان را تار و مار کرده، به خانه باز می گردد.
سلامان از دیدن او بسیار خوشحال می شود. اما دسیسه زن برادر، این بار، کار ابسال را که به دلیل پاکدامنی و وفاداری به برادر، به این خیانت تن نمی دهد، یک سره می کند.

زن برادر به کنیزان و خدمتکاران دستور می دهد که به او زهر بنوشانند. ابسال شربت آمیخته به زهر را می نوشد و فوت می کند. سلامان از اندوه مرگ برادر از پادشاهی کناره می گیرد و پس از سال ها، که اندک اندک الهام های غیبی بر او وارد می شود وبا همان سمی که ابسال را کشتند همسر ش را می کشد

/ 1 نظر / 3 بازدید
*ღ*مرد احساسی*ღ*

چقــدر آشفتــه و مـــات و تيــــره اند ايـــن روزهــــا . . . طنــــاب دار بيـــاوريــــد ميخواهــــم استعفــــا بدهـــــم !! ......................... سلام.....لطفا به منم سر بزنید.... راسدی خسته نباشید