نمایشنامه:ابی نتو

ابینتو

{به زبان فرانسه یعنی: به امید دیدار}

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیتها:

 

علی

فرهاد

پریسا

 

 

 

 

 

 

انزوا ژرف ترین واقعیت در سرنوشت آدمی است .انسان تنها موجودی ست که می داند تنهاست و تنها موجودی ست که دیگری را می جوید.بنابراین هنگامی که متوجه وجود خویش است. متوجه فقدان دیگری ؛یعنی متوجه ی انزوای خویش هم هست.         اکتاویو پاز

 

 

 

مکان: تهران. منزل کوچک و ساده ی پریسا و علی.

1

 صدای چکه کردن آب به طرز اعصاب خرد کنی به گوش می رسد.علی پشت میز چهار نفره ای نشسته  است.. پریسا در حال جمع کردن ظروف باقی مانده ی شام است.به آشپزخانه می رود و برمی گردد. علی سعی می کند در جاهای خالی میز جایی برای کتابش باز کند.همه چیز در سکوت می گذرد.پریسا عصبی به نظر می رسد و جمع کردن ظروف سر و صدایی به پا کرده.صدای قطره..قطره چکیدن آب می آید.پس از چند رفت و آمد ناگهان پریسا دیس نیمه پر برنج را پرت می کند روی زمین .

پریسا: {از خشم منفجر می شود}وااای وااای...وااای.علی بسه.این صدا داره منو دیووونه می کنه.

این کتاب تو داره حال منو به هم می زنه.

علی: پری؟

پریسا :بلند شو یه کاری کن...آخه تو چه جور مردی هستی؟تو..حتی..

علی: پری؟

پریسا:اینقدر نگو پری...اینقدر نگو پری من معجزه بلد نیستم من هیچ غلطی نمی تونم بکنم.بلند شو ببینم.

علی: عزیزم؟

پریسا: بلند شو..بهت می گم از پشت اون میز لعنتی بلند شو...

علی: {بلند می شود} چی شد یه دفعه آخه عزیز من؟

پریسا: به من نگو عزیزم...به من نگو عزیزم...به من لامصب نگو عزیزم.

علی: خیلی خب...خیلی خب...باشه پری...{لیوانی آب برایش می ریزد}

پریسا: اون آب رو بدی دست من جیغ می کشم...بیای سمت من جیغ می کشم.دست به لیوان بزنی خودمو می کشم.

 صدای لی لی:{ دختر بچه هشت ساله پریسا } مامان؟

علی:جانم؟اومدم عزیزم.

پریسا:{بلند می شود و جلوی او را که می خواهد سمت اتاق دختر برود می گیرد}می ری تو اتاق لی لی که چی؟

علی: آروم باش پری. خواهش می کنم.

صدای لی لی: مامان.

پریسا: سر جات بمون لی لی...

علی: خواهش می کنم وضع رو از اینی که هست بدتر نکن. لی لی نباید هیجان زده بشه... فقط واشرش پوسیده...درستش می کنم...قول میدم.

صدای لی لی:مامان؟

پریسا:هیچ قولی به من نده..هیچ قول لعنتی ای به من نده .درستش نمی کنی علی . ...چون نمی تونی درستش کنی...{عصبانی به سمت اتاق لی لی می رود.}

علی کمی این پا و آن پا می کند بعد جارو برقی را روشن کرده  برنج ها را جمع می کند.پس از مدتی پریسا وارد می شود.با تحقیر و نفرت به تمیز کاری او نگاه می کند.علی جارو را جمع می کند. دوباره صدای چکه ی آب.

علی:خوابید؟

پریسا: خودشو زد به خواب.

مکث طولانی

 

علی بلند می شود که بیرون برود.

پریسا: کجا؟

علی: {مظلومانه}می رم واشر شیر حموم رو وا کنم بزنم به مال آشپزخونه.این موقع شب که نمی تونم برم واشر بخرم.

پریسا: واقعا یعنی همینقدر عقلت می رسه ؟

علی: منو کلافه نکن پری...تو مگه نمی خوای راحت بخوابی؟ صدا از حموم تو اتاق خواب نمیاد . آشپزخونه به اتاق نزدیکه..در اتاقو می بندیم  صدا نمیاد...تا فردا ببینیم چی می شه.

پریسا: در اتاقو می بندیم آره؟ این راه حل تویه؟

علی:چی کار کنم؟تو بگو من چی کار کنم من همون کارو می کنم.

پریسا: هیچی دست روی دست بذار تا خدا برات واشر بفرسته.

علی:پری.

پریسا: بشین.

علی :...

پریسا: واای علی ! ازت نخواستم آپولو هوا کنی فقط گفتم یه دقه بشین.

علی : {می نشیند.}خب؟

پریسا: من تصمیمو گرفتم... لی لی رو می برم پاریس.

علی:هی یه دقه واستا ببینم .. تو تنها زندگی نمی کنی که تنها تصمیم بگیری... 

پریسا: شعر نگو.تو که نمی خوای بگی من شوهر دارم؟

علی: با من این جوری حرف نزن.

پریسا: دو روزه این شیر لعنتی خرابه و تو ...

علی: چرا خودت نرفتی یکی رو بیاری درستش کنه ..تو که می دونی من همه ش دانشگاهم یللی تللی که نمی رم.

پریسا:{عصبانی اما آرام که صدا بیرون نرود} تو رو خدا برو در تک تک همسایه ها رو بزن ببین زن کدومشون واسه چکه ی آب می ره دنبال تعمیر کار؟

علی:{دلجویانه سمت پریسا می رود}تو حالت خوب نیست...بهت فشار اومده پری... برو بخواب.

پریسا:{کوتاه آمده}چه جوری برم بخوابم؟بروعلی..دور و بر من نباش پاشو برو یه حوله بذار زیر شیر دارم دیوونه می شم .

علی خارج می شود.

صدای آب قطع می شود.علی وارد می شود.

علی: همه چی درست می شه...قول میدم...می دونم قول من برات ارزشی نداره اما ...

پریسا: وقتی تو گوش به حرف من نمی دی چه جوری با هم تصمیم بگیریم؟من مجبورم بشینم و خودم فکر کنم غیر اینه؟

علی: تا اینجاش عیب نداره.

پریسا: که؟

علی : این که بشینی تنهایی فکر کنی عیب نداره اما تصمیم رو با هم می گیریم.

پریسا: تا حالا غیر از این بوده؟

علی: هیچوقت...

پریسا:خب؟

علی : بعد از اینم باید همینطوری باشه..

پریسا: علی تو واقعا متوجه نیستی یا خودتو می زنی به اون راه؟

علی: چرا اتفاقا متوجهم که اینو می گم. کافیه یه بار تک روی کنیم بعد دیگه میشه عادت برامون...تو که اینو نمی خوای؟ها؟

پریسا: ولی این مثل ماشین خریدن و خونه خریدن و دانشگاه رفتن نیست علی.

علی : چرا نیست؟

پریسا{با تمسخر}:چرا نیست؟

علی: همه ی اینها به یه برنامه ریزی دقیق نیاز داره.

پریسا: اینقدر بی خیال حرف می زنی که آدم فکر می کنه نکنه نمی شناستت.یه جوری رفتار می کنی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

علی:همینجور هم هست . هنوز اتفاقی نیفتاده.

پریسا: {آرام ترجوری که صدا بیرون نرود}دیگه می خواستی چی بشه؟ اگه بچه ی خودت بود هم همینو می گفتی؟

علی: چرا اینجوری حرف می زنی؟مسیله اینه که یه نفر باید به اوضاع مسلط باشه .تو اگه نمی تونی من باید حواسم باشه...اونم نه به یه چیز ...هزار چیزهست که...

پریسا: به جای همه ی این هزار تا چیز به این فکر کن که بچه ی من داره از دستم می ره...

علی: این حرفو نزن پری.

پریسا: مگه غیر از اینه؟

علی: اون بچه ی من هم هست.

پریسا: {با بغض}مشکل اینه که نیست...اگه بود من مجبور نبودم یه هفته ی تمام به هروسیله بشینم پات و هی دستمالت کنم که راضی شی...اگه بود به دندون می گرفتیش و از این مهلکه نجاتش می دادی ...هیچ فکر کردی اگه ...

علی: چرا مثل زنهای چاله میدونی حرف می زنی؟ اون دختر منم هست..تا حالا غیر از این بوده؟

پریسا...

علی:خب؟

مکث

علی: من به تو دروغ نگفتم.به لی لی دروغ نگفتم..

پریسا: هیچ فکر کردی اگه بچه ام بره چه جوری می خوای تو چشم من نگاه کنی؟

علی: خدا نکنه پری.

پریسا:علی دکتر گفت قصه ی امروز یا  فردا یا پنج سال دیگه است.

علی: دکتر گفت شانس هیچوقت هم هست.

/ 1 نظر / 27 بازدید
امیرمحمدحسنوند

باسلام وخسته نباشید خوشحالم که امروزتونستم نمایشنامه زیبایی روبخونم خیلی خوب می نویسد همچنان منتظر م که نمایشنامهای زیباتون روبرام ارسال کنید همیشه برقرارباشید