خطاط: جغرافیا نقش مهمی در تولید اثر ادبی دارد

نسرین خطاط در نشست تخصصی «نقد جغرافیایی» در خانه هنرمندان گفت که در دوره پسامدرن اعتقاد به مکان در تولید اثر ادبی اهمیت بسیاری یافته است. بنابراین مقوله جغرافیا در آفرینش اثر ادبی نقش مهمی ایفا می‌کند. بهمن نامورمطلق دبیر نشست نیز گفت که «نقد جغرافیایی» یکی از مهم‌ترین رویکردها و نظریه‌ها در نقد و تحلیل ادبی است، با این وجود این نخستی ن نشست با این موضوع در ایران است.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، نهمین نشست از سلسله نشست‌های انجمن ادبیات تطبیقی خانه هنرمندان، با موضوع «نقد جغرافیایی» عصر پنجشنبه 5 بهمن با حضور نسرین خطاط، ژاله کهنمویی‌پور، معصومه احمدی، مینا مظهری و احسان حسینی، با دبیری بهمن نامورمطلق در تالار امیرخانی خانه هنرمندان برگزار شد.

نسرین خطاط، عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی نخستین سخنران این نشست بود. او در ابتدا فایده‌های برگزاری این نشست را این‌چنین بیان کرد: فایده نخست این نشست در آشنایی ایرانیان با جریان‌های بروز جهانی در حوزه نقد است و دیگر فایده در آشنایی مخاطبان و دانشجویان ایرانی با آرا و اندیشه‌های «میشل کولو»ست. کولو می‌گوید که انسان پست‌مدرن دل‌مشغولی‌اش به مکان بسیار بیشتر است تا زمان. او یک مرکز تحقیقاتی با عنوان «به سوی جغرافیای ادبی» دارد.

وی افزود: بیشتر مقالات، همایش‌ها و کتاب‌ها در جریان‌های نقادی و تفسیری به مکان برمی‌گردد. حتی مرکزی نیز به نام ادبیات سفر و سفرنامه‌ها، البته نه به معنای قدیم آن، به وجود آمده است. اهمیتی که امروزه از سوی بسیاری به محیط زیست داده می‌شود، یک دلیل مهم برای رسیدن به این نوع نقد است.

این محقق و مترجم در ادامه با بیان این نکته که تجربه نوشتار با مقوله مکان پیوند اساسی دارد، گفت: میشل کولو به مکان محل نگارش و یا خلق اثر اهمیت بسیاری می‌دهد و این درست بر خلاف نظر «مویس بلانشو» است که به جهان درونی نویسنده‌ی در حال نگارش اعتقاد دارد. انسان پسامدرن اعتقاد دارد که من در دنیا هستم.

خطاط گفت: کولو زمانی که می‌خواهد جغرافیا را نشان دهد، بیان می‌کند که جغرافیا مدرن، احساسی و عاطفی شده است و جغرافی‌دانان بسیار بیشتر از گذشته به سوی ادیبان روی می‌‌آورند و تعاملی گسترده بین این دو حوزه به وجود آمده است. جغرافیا نقش مهمی در تولید اثر ادبی دارد و هیچ متنی نیست که تاثیری از جغرافیای محل زندگی و یا محلی که نویسنده اثر را در آن‌جا نوشته، نگرفته باشد. حتی جغرافیای نشر و پخش اثر نیز در این حوزه اهمیت بسیاری دارد.

خطاط در ادامه تقسیم‌بندی‌های ادبی «میشل کولو» را این‌گونه بیان کرد: 1) جغرافی ادبیات، 2) نقد جغرافیایی و 3) ژئو پوئتیک. میشل کولو اعتقاد دارد که نقد جغرافیایی رابطه تنگاتنگی با نقد مضمونی و خیال دارد و «ژئوپوئتیک» رابطه بین مکان و انواع ادبی را بررسی می‌کند.

خطاط در پایان گفت: با تمام این اوصاف، نهایت کلام میشل کولو این است که «نوشتار مکان را می‌سازد.» یعنی نقشه جغرافیای ذهنی نویسنده مهم است و نه نقشه واقعی و اصلی. توصیف مکان‌های واقعی در آثار ادبی مهم نبوده بلکه این ذهن و تخیل نویسنده در راستای جغرافیای اصلی است که جغرافیای اثر را می‌سازد. کولو همچنین اعتقاد دارد که اگر محل یا منظره‌ای نظاره نشود، به نوشتار خاصی نیز منجر نخواهد شد.

نامورمطلق دبیر نشست، نیز گفت: خاستگاه نقد جغرافیایی ادبیات تطبیقی بوده است. آثار ادبی و هنری عناصر گوناگون متنی و فرامتنی دارند که هر کدام از این عناصر نقشی اساسی در آفرینش این آثار ایفا می‌کند.

وی افزود: یکی از عناصر مهم در شکل‌گیری اثر، تاریخ و زمان است. رویکرد تاریخی به طور کل یکی از نخستین رویکردها در تفسیر اثر هنری است. فضا و جغرافیا نیز یکی از عناصر مهم و بسیار تاثیرگذار در آفرینش اثر ادبی است که تاکنون به عنوان یک رویکرد تفسیری در نظر گرفته نشده است.

معاون پژوهشی خانه هنرمندان در ادامه با بیان این نکته که تا اواخر قرن بیستم توجهی به مقوله جغرافیا در نقد و تحلیل آثار ادبی و هنری نشده بود، گفت: برای نخستین بار در اوایل قرن 21 متفکری به نام «برتراند وست‌فال» نقد جغرافیایی را مطرح می‌کند. نقد جغرافیایی سهم فضا و جغرافیا در حوزه نقد است.

نامورمطلق در ادامه با اشاره به پیشینه نقد جغرافیایی گفت: وست‌فال در سال 2000 مساله جغرافیا را به عنوان یک رویکرد در نقد، تحلیل و تفسیر آثار ادبی و هنری مطرح می‌کند. پیشتر کسانی چون «موریس بلانشو» و «گاستون باشلار» به مقوله فضا در آثار ادبی و هنری اهمیت داده‌اند. در این راستا بعدها مساله مهم‌تری به نام «بوطیقای شهر» مطرح می‌شود.

این عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی در ادامه به جریان‌های مهم «رویکرد جغرافیایی در آثار ادبی» اشاره کرد و گفت: در این رویکرد دو جریان مهم وجود دارد؛ یکی جریان «وست‌فال» و دیگری جریان «میشل کولو». ریشه‌ها و بن‌مایه‌ها جریان میشل کولو ملهم از اندیشه‌ها و تفکرات گاستون باشلار، هانس گئورگ گادامر و ژیل دلوز است. کورو در این راستا حتی نقدهای مضمونی هم مطرح می‌کند.

نامورمطلق در پایان گفت: واژه‌هایی چون جغرافیای ادبی، جغرافیای فلسفی، بوطیقای جغرافیایی و جغرافیای توریستی در این جریان بسیار مهم است. حتی نقدی به نام نقد «محیط زیستی» نیز در این جریان مطرح می‌شود. این انباشتگی کلمات ناشی از روح جدیدی است که وارد مطالعات ادبی شده است. باید بیان کنم که این جلسه نخستین نشست درباره «نقد جغرافیایی» در ایران است.

نقد جغرافیایی و ادبیات پسامدرن

ژاله کهنمویی‌پور، محقق، مترجم و عضو هیات علمی دانشگاه تهران دیگر سخنران حاضر در این نشست بود. او در سخنرانی خود به بیان دیدگاه‌های «برتراند وست‌فال» در نقد جغرافیایی پرداخت.

کهنمویی‌پور گفت: وست‌فال تئوری خود را در مقاله‌ای در کتاب مجموعه مقالات «نقد جغرافیایی» با عنوان «درباره نقد جغرافیایی در ادبیات» بیان کرده است.

وی افزود: زمانی که جغرافیا وارد ادبیات و هنر می‌شود، ما با «نوع نگاه‌ها» مواجه هستیم. به عنوان مثال «پیر لوتی» در رمان زندگی‌نامه‌ای خود شهر استانبول را به یک گونه توصیف می‌کند و اورهان پاموک به گونه‌ای دیگر. وست‌فال این «نوع نگاه‌ها» را بررسی می‌کند.

کهنمویی‌پور در ادامه با اشاره به خاستگاه نظریه وست‌فال، گفت: ریشه نظریه نقد جغرافیایی وست‌فال به سه واژه برمی‌گردد که ژیل دلوز و فلیکس گاتاری آن‌را به کار می‌بردند: 1) قلمرو سازی یا حیطه‌سازی. 2) قلمرو زدایی و 3) بازقلمرو سازی. از دیالکتیک بین این واژها و دیالکتیک بین اندیشه دلوز و گاتاری نقد جغرافیایی به ذهن وست‌فال می‌رسد.

این مترجم در ادامه به عنوان مثال به کتابی از وست‌فال اشاره کرد: وست‌فال در کتابی به نام «نگاه مدیترانه» شهرهای مدیترانه‌ای چون بیروت، اسکندریه، قبرس، تونس و... را درنظر گرفته و به مقایسه نوع نگاه و دیدگاه نویسندگانی می‌پردازد که در آثار خود به توصیف این شهرها پرداخته‌اند. با این کار وست‌فال می‌خواهد به این نتیجه برسد که آیا می‌توان از این نگاه‌ها به حقیقت شهرها دست یافت یا توصیف این شهرها فقط تخیلات نویسندگان است؟

کهنمویی‌پور در بخش دیگری از سخنرانی خود به بیان تفاوت دیدگاه برتراند وست‌فال و میشل کولو پرداخت: کولو دنباله‌روی گاستون باشلار و ژان پیر ریشارد است. او در آخرین کتاب خود برخی نویسندگان را مشخص کرده و دنیای تخیلی تک‌تک آن‌ها را تک‌تک بررسی می‌کند، اما وست‌فال «تم» را درنظر می‌گیرد که معمولا یک شهر است و نوع نگاه نویسندگان مختلف به این شهر را بررسی می‌کند.

وی افزود: وست‌فال اعتقاد دارد که تا پیش از ادبیات پسامدرن همیشه «من» نویسنده مطرح بوده است، اما در ادبیات پسامدرن مقوله «دیگری» مطرح می‌شود که معمولا «شهر» است. در این نوع از ادبیات «من» و «نگاه دیگری» توامان مطرح می‌شود.

کهنمویی‌پور در پایان گفت: نظریه وست‌فال کاملا وارد حیطه ادبیات تطبیقی می‌شود، اما نظریه میشل کولو خیر، چرا که کولو به طور کل وارد دنیای تخیلی نویسندگان شده و آن‌را بررسی می‌کند. نگاه کولو به پدیدار شناسی نزدیک می‌شود.

سخنران دیگر این نشست احسان حسینی، دانشجوی دکترای ادبیات تطبیقی در فرانسه با موضوع سه اصل نظری نقد وست‌فال، بود. او گفت: نخستین اصل نظری در نقد وست‌فال «مکان – زمان‌مندی» است. تحلیل اثر ادبی تنها بر داده‌های زمانی مثل زندگینامه نویسنده و روایت اثر مبتنی نیست بلکه بر داده‌های مکانی، جغرافیای مکان نویسنده، استوار است.

وی افزود: اصل دوم، اصل «مرزشکنی» است. در ادبیات پسامدرن معمولا مرزها و جغرافیای انسانی می‌شکند. اصل سوم «ارجاعیت» است، یعنی چه رابطه‌ای بین جهان داستان و جهان واقعیت وجود دارد؟ وست‌فال معتقد است این رابطه «کنش متقابل» است.

حسینی گفت: نقد وست‌فالی تنها با یک نگاه محقق نمی‌شود، بلکه باید دو نگاه یکی «نگاه درونی» و دیگری «نگاه خارجی» وجود داشته باشد. به عنوان مثال در بررسی شهر نیویورک در رمان‌های پل استر، نقد وست‌فالی شکل نمی‌گیرد. بلکه در بررسی شهر نیویورک در آثار استر همراه با بررسی این شهر در آثار یک نویسنده غیرامریکایی و غیر نیویورکی است که نقد وست‌فالی شکل می‌گیرد.

سخنران دیگر این نشست معصومه احمدی، عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود. او نقد جغرافیایی در رمان‌ها و داستان‌های «کریستین بوبن» را بررسی کرد.

سخنران پایانی این نشست نیز مینا مظهری، دانشجوی دکترای دانشگاه تهران بود. او در سخنرانی خود به ارایه مقاله‌ای با عنوان «کاربرد نقد جغرافیایی در خوانش دو رمان از دو فرهنگ: شهر پاریس در رمان «ثریا در اغما» اثر اسماعیل فصیح و رمان «رود سن قرمز بود» اثر «لیلا سبار» نویسنده الجزایری تبار فرانسوی زبان» پرداخت.

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()



شهرها همچون ساکنانش هر کدام سرگذشت مخصوص خود را دارند. شهرهایی که از دیرباز، از پاریس و سنت پترزبورگ تا سمرقند و بخارا، بستر و مکان بروز کنش‌های شخصیت‌های کاغذی بیشماری در رمان‌ها و داستان‌ها بوده‌اند. از طرفی، رمان / داستان شهری به عنوان گونه‌ای برآمده از تلاقی ادبیات و رویکردهای نقد محور، زاده‌ی انسانِ مدرنِ شهرنشین و تناقض‌ها و دگرگونی‌های عملکرد او در تعامل با فضای پیرامونش است. پیرامونش است. در واقع بازنمایی فضاها و فضاهای بازنمایی شده‌ی شهری به منزله‌ی فضاهای واسطه، می‌تواند ابزارِ ابرازِ دغدغه‌های زیست محیطی نویسنده و خواننده در مواجهه با عناصر طبیعی نیز باشد. یادداشت حاضر با نگاهی متناسب با فضای انتشار، به تأملی بر نقد محیط زیستی می‌پردازد. نگارنده امیدوار است به زودی ترجمه‌ی کتاب «ادبیات و پیرامون؛ مطالعه‌ای در باب نقد زیست‌محیطیِ تطبیقی» را در اختیار علاقه‌مندان این مباحث قراردهد.
در سال‌های اخیر مطالعات مرتبط با مساله‌ی فضاـ زمان از جنبه‌های مختلفی قابلیت بحث و تحقیق یافته است؛ هر چند در مباحث مربوط به زمان با سرعت و دقت مناسب تری پیش رفته است. در این میان فضاهای شهری به منزله‌ی بستر وقوع رفتارهای مدنی و مدرن شهروندان از جمله ساختارهای مهم جامعه به شمار می‌رود. بررسی چنین فضاهایی نیاز به ابزار و رویکردی چندرشته‌ای دارد. در میان مطالعات بینارشته‌ای، ادبیات تطبیقی به عنوان رشته‌ای با قابلیت برقراری ارتباط میان گفتمان های موجود یک جامعه، امکان و مجال مقایسه در بافتار روابط بینامتنی با رشته های دیگری همچون فلسفه، روان شناسی، جامعه شناسی، علوم سیاسی و... را داده و درصدد یافتن منطق گفت‌وگومندی با حفظ امید به اختلافات و شباهت‌های موجود میان اندیشه‌هاست.
در حوزه‌ی مطالعات محیط زیست نیز ادبیات تطبیقی با قابلیت بازنمایی فضاهای پیرامون، می‌تواند محملی مناسب برای طرح و بررسی عوامل زیست‌محیطی نظیر جاذبه‌های گردشگری، بحران‌هایی نظیر زلزله، آلودگی، تغییرات آب و هوایی و یا چالش‌هایی نظیر حفظ و مرمت آثار باستانی و ... به منظور کمک به بهبود مدیریت شهری به شمار رود.
چرا ادبیات، چرا شهر؟ اگر نگاهی به تعاریف کنیم می‌گویند ادبیات بیان حال جامعه است؛ همان‌گونه که دیدگاه جامعه شناسانه در ادبیات به بازآفرینی واقعیت‌ها و بررسی گفتمان و خرده گفتمان‌های موجود در یک فضا کمک می‌کند و  یا دیدگاه روان‌شناسانه در ادبیات در جستجوی راهکاری توصیفی‌ـ تحلیلی از گفتمان‌های درون یک متن است؛ ادبیات نیز می‌کوشد انواع خوانش را به رسمیت شناخته، کنش نهایی را به خواننده بسپارد تا از این طریق حواشی فهم خود را در متن دخیل‌کند. با این زاویه دید است که به عقیده‌ی پیک بورتون: «از زمانی که ادبیات وجود داشته، همواره شهرهایی در ادبیات نیز وجود داشته است»؛ اما همان‌گونه که تار و پود انسان‌ها در مرور زمان دچار دگردیسی می‌شوند، ساختار شهرها نیز همانی نمی‌ماند که تصورش را داریم. می‌توان گفت کلان شهرهایی همچون پاریس آثار پاتریک مودیانو، استانبول آثار اورهان پاموک، یا تهران مخوف مشفق کاظمی و ... هیچ گاه تصویر ثابتی از خود نداشته‌اند؛ و این توهم انسانی است که تصویر را ثابت می‌نمایاند؛ زیرا شهرها مفاهیمی در حال دگرگونی‌اند که به دنبال این دگرگونی، بازنمایی و نمود و بازنمودهاشان نیز تغییر می‌کند. ادبیات شهری شکل گرفته در بستر این دگرگونی‌ها و با گفتمان ویژه‌ی خود، زاده‌ی دوران مدرن زندگی بشری است. از جمله ابزارهای ادبیات شهری در برخورد و بازتاب مسائل زندگی روزمره جامعه، رمان و داستان است. به عبارتی داستان / رمان شهری گونه‌ای ادبی است که هم‌سطح با زبان شهروندان حرکت می‌کند و در مسیر حرکت خود با تغییر زوایا و سمت نگاه، خواننده را متوجه ظرایفی می‌کند که ممکن است در حجم روزمرگی به فراموشی سپرده‌شود.
چرا رمان یا داستان؟ رمان مدرن خود محصول دوران مدنیت بشر است. دورانی که بشر نیازمند وجود گفت‌وگو و چند صدایی و چند آوایی است. رمان «بیان جامعه‌ای است که تغییر می‌کند؛ دیری نمی‌گذرد که بیان جامعه‌ای می‌شود که آگاهی دارد به اینکه تغییر کند» و در ادامه‌ی این تعریف است که میشل بوتور می‌افزاید: «جامعه‌ای که من جزو آنم مجموعه‌ای است از گفت‌وگو، بدین معنی که هر کس می‌تواند موفق به گفتن چیزی (نه هر چیزی) به هر کس دیگر شود، مجموعه‌ای که به صورت زیرمجموعه هایی تقسیم می‌شود و نظم می‌گیرد. من به یک شیوه با تمامی اعضایش سخن نمی‌گویم، کلماتی وجود دارد که فلان یا بهمان فرد نمی شناسد، درنمی‌یابد، برخی کنایه‌ها، ارجاع‌ها و طنین‌ها که جز برای عده‌ای، به ویژه همان کسانی که همان چیزهایی را خوانده‌اند که من، کاربرد ندارد. بدین ترتیب است که وجود یک رمان، خود به خود، دسته‌ای از گفت‌وگوهای ممکن را تعیین خواهدکرد.»۱  و شهر به مثابه متن، محل گفت‌وگو است؛ جایی است که اگر امکان هم‌فکری و هم‌اندیشی و هم‌یاری میان شهروندان در آن مسدود شود، دچار بحران مدنیت و مدرنیت می‌شود. انسداد گفتمان میان آدم‌های بدون قصه، در گذر زمان «جا»ها را به «ناکجا» تبدیل می‌کند. آدم‌های بدون داستان در جامعه‌ی گرفتار بحران هویت، هویت شهر را هم دچار بحران می‌کنند.
چرا نقد زیست‌محیطی؟ پیشینه‌ی نقدادبی با محوریت جغرافیا، یا به عبارتی بررسی جایگاه جغرافیا در ادبیات و چرایی ضرورت مطالعه‌ی جغرافیا در ادبیات، به اوایل سال های دهه‌ی شصت میلادی بازمی‌گردد. از زمانی که مطالعه‌ی دریافت فضا ـ زمان و مخصوصا رابطه‌ی فضاهای انسانی و تعاملات فرهنگی با انتشار بوطیقای فضا٢ گاستون باشلار در سال 1957 اقبال بیشتری می‌یابد تا سال 1973 مقارن با زمان انتشار مجموعه آرای پیر سانسو در بوطیقای شهر ۳؛ تا به امروز که در میان رویکردهای نوین نقد ادبی، پس از آرای برتران وستفال نظریه‌پرداز فرانسوی در حوزه‌ی ژئوکریتیک یا نقد جغرافیایی، به تازگی نقدهای مرتبط با حوزه‌ی محیط زیست اهمیت یافته‌اند. اثر گاستون باشلار، بوطیقای فضا، به بررسی ارتباط فضاهای درونی و بیرونی می‌پردازد و پیر سانسو در بوطیقای شهر به بررسی فضاهای شهری. نکته‌ی اساسی فراموش شده در این میان، غیاب عناصر مکمل چنین رویکردهای نقادانه است؛ یعنی فقدان «دیگری» و حضور پررنگ «من» به عنوان محور جهان بیرونی، این دیدگاه‌ها را دچار نقصان معنا می‌کند. با بسط و گسترش این دیدگاه‌ها، افرادی همچون ژیل دلوز، دانیل هانری پژو و برتران وستفال سعی در تکمیل و ارائه‌ی دیدگاه‌هایی متفاوت با پیشینان خود داشته‌اند. وستفال ضمن تاکید بر رویکرد تصویرشناختی، از جمله کسانی است که با پیشنهاد نوع ویژه‌ای از نگاه به فضا و جغرافیا، «دیگری» را بخشی از هستی ارتباطی «منِ» نوعی به شمار می آورد و بر تعامل میان این دو تاکید دارد. تعاملی که در آن افراد چونان مجمع‌الجزایری به هم پیوسته بر هم تاثیر گذاشته و از هم متاثر می‌شوند. امری که خود از تاثیر عواملی نظیر پیچیدگی و درهم‌آمیختگی روابط انسانی و جغرافیا و فرهنگ بی‌بهره نیست. بدین‌ترتیب، وستفال نگاه نقادانه‌ی «خودمحور» را در راستای نگاه نقادانه‌ی «دیگری محور» قرار می‌دهد و از برآیند و برهم‌کنش میان این دو نگاه به اهمیت نقد « اجتماع محور» که حاصل تعاملات میان انسان، جامعه و فضاهای پیرامون چون خانه و شهر است، اشاره می‌کند. در دیدگاه وستفال، آیندِ چنین نگاه به «دیگری»، در بستری از مجموع فضا ـ زمان‌های شبکه‌ای، گاه همخوان، متفاوت و یا متناقض با تصویر ثبت شده در خاطر متعارف جمعی اما چونان موزائیکی به‌هم‌پیوسته از رفتارهای درهم‌آمیخته‌ی انسانِ هوشمند ـ دیوانه۴، امکان نوعی افسون‌زدایی و خوانشی جدید از «دیگری» را فراهم‌می‌کند. ۵
اما همزمان با پیدایش نقد جفرافیایی در حوزه‌ی فرانسوی زبان، پیشینه‌ی اکوکریتیک یا نقد زیست‌محیطی در تلاقی میان جریان نقد ادبی و مطالعات فرهنگی در حوزه‌ی کشورهای انگلیسی زبان به دهه‌ی 1990 میلادی بازمی‌گردد؛ ۶ به روزگاری که دامنه‌ی گسترده‌ی مطالعات مرتبط با جغرافیا در دنیای جدید و ارتباطش با حوزه‌هایی همچون جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی، ارتباطات، فلسفه و دیگر علوم، لزوم تعریف و بازبینی در مفاهیم و تعیین مرزهای مشترک با محیط ‌زیست را مطرح کرده است. به زبان ساده، نقد زیست‌محیطی مطالعه‌ی ارتباط میان ادبیات و محیط زیست است؛ همان‌گونه که نقد جامعه‌شناختی از ارتباط میان جامعه و ادبیات سخن می‌گوید، همان‌گونه که نقد فمینیستی ارتباط میان زبان و ادبیات را از منظری جنسیتی بررسی می‌کند، نقد زیست‌محیطی نیز به عنوان فصل و مرز مشترک میان ادبیات و محیط زیست پیرامون افراد، می‌کوشد به تعریفی اخلاقی از درک بهتر محیط زیست به کمک ادبیات دست‌یابد.
فضاهای شهری و روابط انسانی و چگونگی بازنمایی آن‌ها از جمله عناصر مورد بررسی در نقد زیست‌محیطی است. رمان / داستان نویس از شهر چون بستری در آثار خود بهره می‌گیرد تا به بازنمایی زندگی شهری در دو حوزه‌ی عمومی و خصوصی شهروندان بپردازد. همانند نظر رولان بارت در شیوه‌ی مواجهه با شهر و متن ٧، شهر در خوانش نقد جغرافیایی و نقد زیست‌محیطی نیز همچون یک متن است. متنی که از تعامل میان نویسنده، مخاطب و اطراف شکل می گیرد. ابزار نقد زیست‌محیطی در برخورد با متن توصیف و تحلیل عناصری همچون نماد، نشانه، معنا، ریتم، صدا، بو، شخصیت، خاطره، مکان، روابط انسانی در حوزه‌ی عمومی و حوزه‌ی خصوصی، خرده فرهنگ های شهری و وجوهی از شهر است که در ارتباط با زیست شهری و فضاهای شهری است. از دیگر سو می‌توان ادعاکرد اظهارنظرهای متفاوت درباره‌ی فضاهای شهری برگرفته از تصویر ذهنی افراد از آن فضاست. این گوناگونی و تنوع خوانش، امکان تاویل و تفسیر متفاوت را ایجاد می‌کند؛ تا جایی که ممکن است  قابلیت دریافت تصویر واحدی از یک شهر در متون نویسندگانی در دوره‌های زمانی نزدیک نیز مقدور نباشد.
مختصر اینکه نقد زیست‌محیطی درصدد آشنایی‌زدایی از فضای زیست و مسئول نمودن شهروندان در قبال فضای زندگی‌شان است. این رویکرد نقادانه در امتداد مطالعات شهری به بازنمایی فضاهای شهری از زاویه دیدهای مختلف نیز می پردازد و از منظری خواهان رویکردی انسانی به شکل دهی فضاهای شهری و فرهنگ سازی برای تجربه‌ی زیست همدلانه و اخلاقی شهروندان در کنار یکدیگر است.
 
منابع
1. برای مطالعه‌ی بیشتر مراجعه شود به جستارهایی در باب رمان، میشل بوتور، برگردان سعید شهرتاش، تهران، انتشارات سروش، 1379.
 2. BACHELARD, Gaston, La Poétique de l'Espace, Paris, Les Presses Universitaires de France, 3e édition, 1961, 215 pp. Première édition, 1957.
http://classiques.uqac.ca/classiques/bachelard_gaston/poetique_de_espace_3e_edition/poetique_de_espace_3e_edition.pdf
3.  SANSOT, Pierre, Poétique de la ville, Klincksieck, 1973. Réédition Petite Bibliothèque Payot, 2004.
4. اصطلاح « انسان هوشمند ـ دیوانه» برگرفته از آرای ادگار مورن، جامعه‌شناس و فیلسوف معاصر فرانسوی است. او با طرح رویکرد پیچیدگی، آدمی را موجودی محصور در پیچیدگی اندیشه‌ها و ظرایف ارتباطات انسانی و غیرانسانی می‌داند؛ به‌گونه‌ای که گاه رفتارها و خصوصیات متعارض من و دیگری را مکمل هم می‌بیند. وی « در روش‌شناسی خود رویکرد پیچیدگی را برای درک پدیده‌ها که دارای همبستگی پیچیده‌ی عناصر (اصل دیالوژیک) می‌باشند برمی‌گزیند ...  مورن انسان را در درون اصل‌های دیالوژیک، هولوگرام و حلقه رفت‌و بازگشت می‌شناساند. انسان هوشمند- دیوانه است و تاریخ او پُر است از درهم آمیختگی خردورزی و دیوانگی. مورن پرچمدار اندیشه‌ی پیچیده است. اندیشه‌ای که از قطعیت‌های تام می‌گریزد و جرات رویارویی با ابهام و شک را در خود می‌پروراند.»
برای مطالعه‌ی بیشتر مراجعه شود به لینک زیر: زندگی و آثار ادگار مورن، اصغر ایزدی جیران، سایت انسان‌شناسی و فرهنگ.
http://anthropology.ir/sites/default/files/Main%20Work.doc
5. برای مطالعه‌ی بیشتر مراجعه شود به نقد جغرافیایی، روش کاربردی، برتران وستفال، لیموژ، انتشارات دانشگاه لیموژ، 2005 (به فارسی ترجمه نشده است).
WESTPHALE, Bertrand, La géocritique, mode d'emploi, 2005, Limoges, PULIM (Presses Universitaires de Limoges).
6. برای مطالعه‌ی بیشتر مراجعه شود به مقاله‌ی ادبیات و محیط زیست.
http://www.projetcoal.org/coal/wp-content/uploads/2012/06/Litterature-et-ecologie.pdf
7. برای مطالعه‌ی بیشتر مراجعه شود به امپراتوری نشانه ها، رولان بارت، برگردان ناصر فکوهی، نشر نی، 1384.
BARTHES, Roland, L'empire des signes, 1970, Paris, Seuil.
 
احمد شاکری دانشجوی دکترای ادبیات تطبیقی در EHIC  (مدرسه‌ی مطالعات فضاهای انسانی و تعاملات فرهنگی)، دانشگاه لیموژ فرانسه است.

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

نتیجه خوانش نمایشنامه‌های متقاضی بخش چشم‌انداز جشنواره تئاتر فجر اعلام شد. 

 

به گزارش دریافتی سایت ایران تئاتر از روابط عمومی مرکز هنرهای نمایشی، هیات انتخاب نمایشنامه بخش چشم انداز سی و دومین جشنواره بین المللی تئاتر فجر متشکل از عطاء ا... کوپال، سعید اسدی و افشین خورشید باختری، تعداد 39 متن از میان470 متن متقاضی را برگزید. 
آثار شهرستان:
1. آنتیگونه ،نویسنده: احمد آرام ،کارگردان: جواد متین،بوشهر
2. پای سیب ،نویسنده وکارگردان: غزاله رمضانیان،مشهد
3. رقصیدن در تاریکی ،نویسنده: میلاد اکبر نژاد ،کارگردان: عبدالعلی نیکومنش،شیراز
4. روی دیگرم را هم ببوس ،نویسنده: فریدون ولایی ،کارگردان: مجید واحدی زاده،اردبیل
5. ستاره ها در باد ،نویسنده: محمد رضا آریان فر، کارگردان: آزاده کمال بروجردی،اصفهان
6. شهریار ،نویسنده: ناتاشا محرم زاده ،کارگردان: میثم مرادی،نهاوند
7. گزارش یک تصادف ساعت پنج چهارراه اندیشه ،نویسنده: سپیده خمسه نژاد ،کارگردان: محمد حسن زاده،تربت حیدریه
8. من تمامی مردگان بودم، نویسنده: رئوف دشتی- علی حاتمی نژاد ، کارگردان: عبدا... برجسته، مشهد
9. یک قبیله تنهایی ،نویسنده و کارگردان: حسن عابدی ، بجنورد
آثار تهران:
1. آرامش در حضور دیگران،نویسنده: محمد چرم شیر،کارگردان: عباس غفاری
2. آزادی به سرزمین خود باز می گردد ،نویسنده : سعید پور صمیمی ، کارگردان: پریزاد سیف
3. اینگرید بر گمن با بوی قورمه سبزی ،نویسنده: هاله مشتاقی نیا، کارگردان: پرویز برید
4. بکت ،نویسنده: فارس باقری،کارگردان: یوسف باپیری
5. تپانچه های خانم اخترالسلطنه،نویسنده: محمد امیر یار احمدی،کارگردان: شهاب الدین حسین پور
6. تریو، بدون هارمونی در گامی غم انگیز ،نویسنده و کارگردان: سیاوش پاکراه
7. تو مشغول مردنت بودی ،نویسنده و کارگردان: کامران شهلایی
8. درخت سرخ انجیر سرخ ،نویسنده : نغمه ثمینی ، کارگردان: سمانه زندی نژاد
9. دور از دسترس اطفال نگهداری شود ،نویسنده: فرشته فرشاد ، کارگردان: مهدی پاشایی 
10. رقصیدن در تاریکی ،نویسنده : میلاد اکبر نژاد ، کارگردان: عباس اقسامی
11. روزی در همین نزدیکی،نویسنده و کارگردان: جلال تجنگی
12. سپیده دم ،نویسنده : سید حسین فدایی حسین ، کارگردان: کورش زارعی
13. سنه کا ،نویسنده : حمید رضا نعیمی ، کارگردان: فتح ا... نیازی
14. سه جلسه تراپی و یک مهمانی ،نویسنده : نغمه ثمینی ، کارگردان: افسانه ماهیان
15. شمعدانی ها ،نویسنده و کارگردان: ایوب آقاخانی
16. صحنه هایی از زندگی پدرم ،نویسنده: مهدی میر باقری، کارگردان: مرتضی آقا حسینی
17. فرجام سفر طولانی طوبا،نویسنده: علیرضا نادری،کارگردان: سید محسن حسن زاده
18. قصه ظهر جمعه،نویسنده و کارگردان : سید محمد مساوات
19. کوپن،نویسنده: سپیده خمسه نژاد،کارگردان: سید جواد روشن
20. کودکانه های من خدا حافظ ،نویسنده : امیر لشکری ،کارگردان: امیر حسین شفیعی
21. گلوله جادویی ،نویسنده : ملیحه مرادی جعفری ، کارگردان: احمد ایرانی خواه
22. ماضی استمراری ،نویسنده: مرضیه ازگلی ، کارگردان: ندا هنگامی
23. مدریک ،نویسنده و کارگردان: شهرام کرمی
24. مده آ ،نویسنده : حمید رضا نعیمی ، کارگردان: میلاد نیک آبادی
25. مرداب روی بام ،نویسنده و کارگردان: رضا گوران
26. مرگ نویسنده ،نویسنده: عباس عبدا.. زاده، کارگردان: حسن جودکی
27. هشت،نویسنده: فرهاد نقد علی،کارگردان: محمودرضا رحیمی
28. هفت طبقه ،نویسنده : محسن سراجی ، کارگردان: برکه فروتن
29. هملت ،نویسنده: شهرام احمد زاده، کارگردان: آرش دادگر
30. یک اتفاق کوچولو ،نویسنده و کارگردان: نوشین تبریزی
شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

من عاشق خوش گذرونی ام

نویسنده: ناتاشا محرم زاده

کارگردان : پیروز کرمی

نقش خوانان:

نگار عابدی

امین زندگانی

سعیدچنگیزیان

آزاده شمس

مهدی عابدی

مکان: فرهنگسرای نیاوران

زمان: شنبه 26 مرداد . ساعت 9 شب

چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

بنیاد ملی ادبیات نمایشی ایران از نمایشنامه‌ی «من عاشق خوشگذرونی ام» تقدیر کرد.

 

 

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 از همه ی کسانی که خبر را در رسانه ها منتشر کردند تشکر می کنم

با توجه به این که در بعضی جاها بیوگرافی ای از من نیز ذیل خبر آورده اند  چند توضیح به نظرم ضروری می رسید من تا به حال هیچ رمانی چاپ نکرده ام. مجموعه داستان دومم هم به دلایلی که برای اهالی کتاب آشکار است هنوز منتشر نشده است. بنابراین من تنها یک اثر چاپ شده دارم و آن مجموعه داستان «ساعت از مرگ گذشت » است  که در سال 1384 از طریق انتشارات ایلیا منتشر شد و در آینده ی نزدیک هم چاپ دوم آن راهی بازار می شود.

غیر از این کتاب من صاحب هیچ مجموعه داستان یا رمان دیگری نیستم.

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 


بدون آن‌که بخواهم با تواضعی ساختگی خوشحالی‌ام را از دریافت جایزه‌ی نمایشنامه نویسی اکبر رادی پنهان کنم یا بخواهم پنهان کنم که تا چه اندازه از این‌که تندیس استاد در کوله پشتی ام تا گیلان، همراهم بود سرمست بودم، بدون این‌که بخواهم ارزش رنجی را که هنگام نوشتن متحمل می‌شوم کم رنگ کنم اعتراف می کنم این حق من نبود. دست کم هنوز نبود و به احتمال قوی هم هرگز نخواهد بود. 
این هراس آورترین جایزه ای بود که تا به امروز دریافت کرده ام و در حال حاضر آرزویی ندارم جز این که اندکی از این ترس و واهمه به هر شکلی که ممکن است رنگ ببازد. تنها به فراموشی نیاز دارم. هضم این اسم روی این تندیس کار ساده ای نیست. این تندیس را به خانه‌ی فرهنگ گیلان هدیه می‌کنم تا هم از زیر بار شرمش خلاص شوم و هم بار این مسئولیت را با تمام نویسندگان گیلانی تقسیم کنم.

 

 

 

سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

 

پیام روز جهانی تئاتر در سال 2013 میلادی را "داریو فو" نمایشنامه نویس، کارگردان، بازیگر و طراح صحنه 87 ساله و تاثیرگذار ایتالیایی نوشته است.

 

در روزگارانی بسیار پیش از این، صاحبان قدرت که طاقت شان از دست بازیگران «کمدیا دل آرته» تمام شده بود، برای این مشکل راه حلی پیدا کردند؛ اینکه همه آن ها را از کشور اخراج کنند.

امروزه به خاطر وجود بحران «اقتصادی»، بازیگران و گروه های تئاتری برای پیدا کردن مکانی برای اجرای نمایش، برای پیدا کردن سالن های تئاتر و برای پیدا کردن تماشاگران شان دست و پا می زنند. برای همین قانون گذارها هم دیگر چندان دلواپس مشکل کنترل و نظارت بر افرادی که با کنایه و طعنه منظورشان را بیان می کنند، نیستند؛ چون دیگر نه جایی برای بازیگران باقی مانده و نه مخاطبی برای حرف هایشان.
در دوران رنسانس، بر خلاف این روزگار، افرادی که در ایتالیا در راس قدرت بودند، برای کنترل بازیگران _ که مخاطبان زیادی هم داشتند_ با دردسر زیادی روبرو بودند.

می دانیم که بزرگ ترین مهاجرت گروهی بازیگران « کمدیا دل آرته» در قرن ضد اصلاحات رخ داد، در زمانی که از سوی حاکمان وقت فرمان برچیده شدن تمام فضاهای اجرای نمایش داده شد؛ به خصوص در شهر رم، جایی که این بازیگران به اهانت به «شهر مقدس» محکوم شده بودند.
پاپ اینوسنت هفتم (Pope Innocent XII ) تحت فشار مصرانه محافظه کار ترین جناح طرفدار بورژوازی و حامی عمده رو حانیت، در سال 1697 دستور تعطیل شدن تئاتر (Tordinona) را داد؛ مکانی که به اعتقاد اخلاق گرایان بیش ترین تعداد اجراهای شرم آور را به نمایش گذاشته بود.
در همین دوره ضد اصلاحات، کاردینال کارلو بورومئو ( carlo borromeo ) که در شمال ایتالیا فعالیت داشت و خودش را وقف رستگاری کودکان میلان کرده بود. میان هنر به عنوان والاترین شکل تعلیم و تربیت روحانی و «تئاتر» به عنوان مظهر تقدس شکنی و بطالت، خط روشنی کشید.
او در نامه ای خطاب به همکارانش، که من بر اساس حافظه ام بخشی از آن را نقل می کنم، نظرش را کمابیش این طور بیان کرد:
ما به عنوان کسانی که عزم بر ریشه کن کردن علف های هرز شیطانی را داریم، برای در آتش سوزاندن متن هایی که حاوی سخنان شرم آوری هستند و برای پاک کردن آن ها از حافظه مردم، و همچنین برای تعقیب قانونی آن هایی که چنین متن هایی را منتشر و چاپ می کنند، تمام کوشش خود را کرده ایم.
اما چنانکه مشهود است، زمانی که ما در خواب بوده ایم شیطان پنهان کارانه حیله ای تازه را به کار انداخته است.

آنچه که چشم می بیند، چه بسیار در روح نافذتر از آن است که در چنان کتاب هایی می توان خواند! و تا چه اندازه کلامی که با حرکات مناسب همراه شود و بر زبان آید، برای ذهن نوجوان ها و دخترکان جوان مخرب تر از کلمات بی جان چاپ شده در کتاب ها است! پس مقتضی است که در اسرع وقت شهرهایمان را از حضور سازندگان تئاتر نجات دهیم؛ همان کاری که با بدن های تسخیر شده توسط ارواح شریر انجام می دهیم.

به این ترتیب به نظر می رسد تنها راه حل این «بحران» در امید داشتن به سازمان دهی ای (برای مقابله با ) یک « شکار جادوگران» بزرگ دیگر بر علیه ما نهفته باشد! به خصوص بر علیه جوانانی که می خواهند هنر تئاتر را بیاموزند: نسل جدیدی از بازیگران جوان و از وطن رانده شده، کسانی که احتمالا از دل این محدودیت و اضطرار هم، منافذ تصور ناپذیر تازه ای را برای بازنمایی و نمایشگری بیرون می کشند.
سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

گفت‌وگو با رضا فرخفال،نویسنده و مترجم ‌وقوف به تنهایی

 


گفت‌وگو با رضا فرخفال،نویسنده و مترجم ‌وقوف به تنهایی
مریم منصورى - «رضا فرخفال» از جمله نویسندگانى است که نخستین داستان‌هایش را در جنگ اصفهان به چاپ رساند. تنها مجموعه داستانش را با عنوان «آه، استانبول» در سال 1368، انتشارات «اسپرک» منتشر کرد که البته داستان‌هاى این مجموعه تفاوت‌هاى بسیارى با داستان‌هاى دهه 40 او دارد و هیچ یک از آنها هم در این مجموعه نیامده است. «فرخفال» دچار‌شدنش را به ادبیات، در آن سال‌ها، ناشى از نوعى وقوف به تنهایى مى‌داند که نام دیگرش «ویروس مدرنیسم» است و همه چیز از همین‌جا شروع مى‌شود.این نخستین مصاحبه فرخفال پس از سال‌ها در ایران است. او در حال حاضر ساکن مونترال کاناداست . از فرخفال ترجمه‌هایى نیز منتشر شده که از آن میان مى توان به «عالیجناب کیشوت» گراهام گرین اشاره کرد.

از شروع آشنایى‌تان با ادبیات بگویید؟

ترجیح مى‌دهم درباره جنگ اصفهان صحبت کنم تا خودم، و این را هم بگویم که من نقش کوچکى در جنگ داشتم. کار اصلى به همت دوستان، «حقوقی»، «گلشیری»، «نجفی» و «دوستخواه» بود. ما جوان‌تر‌هاى آن سال‌ها از امکانى که آنها براى ما فراهم کرده بودند، استفاده مى‌کردیم. اما شروع آشنایى من هم با ادبیات مثل بقیه هم‌نسلانم بوده است. مختصر اینکه یک نوع وقوف غریزى به تنهایى بود که ما را به طرف ادبیات مى‌کشید. حالا این وقوف غریزى به تنهایى چه مقوله‌اى بود، باید بگویم اسم دیگرش را مى‌شود گذاشت «ویروس مدرنیسم» که کافى بود یک طورى آدم در معرضش قرار بگیرد.

وضعیت سیاسى و اجتماعى شهرى مثل اصفهان در آن سال‌ها چگونه بود؟ و آیا شما در مراودات اجتماعى به برخورد جدى با ادبیات رسیدید یا ویژگى‌هاى خانوادگى و... منجر به این اتفاق شد؟

نه، مراوده جدى‌ در کار نبود. براى خیلى از ماها، که از لایه‌هاى متوسط یا پایین اجتماعى بودیم، هیچ‌گونه ویژگى خانوادگى هم دخالت نداشت، بلکه قضیه برعکس هم بود. در سال‌هاى اخیر است که مى‌بینیم خانواده‌ها با هزار زحمت بچه‌هایشان را کلاس موسیقى یا نقاشى مى‌گذارند. ما آن سال‌ها جرات نمى‌کردیم حتى فکر رفتن به کلاس موسیقى را هم بکنیم. ساز یاد گرفتن ما را از درس و مشق مى‌انداخت. حتى کیهان‌بچه‌ها و اطلاعات کودکان را هم در خانه و مدرسه قاچاقى مى‌خواندیم. کلاس اول دبستان بودم که با پول عیدى خودم یک شماره کیهان‌بچه‌ها خریدم، اما در خانه به‌شدت تنبیه شدم. بخصوص که فروشنده از شوق و ذوق من سوء‌استفاده کرده و پنج ریال از باقى پول را به من کم داده بود. این است که من هنوز وقتى رمان مى‌خوانم یا نوشته‌اى ادبى مى‌نویسم، احساس مى‌کنم دارم کار قاچاق یا یک جور کار خلاف مى‌کنم، اما این نوع خلاف عرف حرکت کردن هم لذتى داشت و همین لذت شروع آن وقوف به تنهایى بود و مسائل از همین جاها شروع مى‌شد. تنهایى یا بیگانگى از همین جاها شروع مى‌شد و در این برهوت تنهایی، ناگهان برخورد با یک معلم خوب، یک رفیق یا مثلا یکى از کتاب‌هاى «هدایت» مسیر فکرى آدم را به کلى تغییر مى‌داد. آدم مى‌دید که تنهایان دیگرى هم مثل خود او هستند. نکته‌اى را هم بگویم که کمتر به آن پرداخته‌اند و آن نقش رادیو در آن سال‌هاست. در آن سال‌ها تولید و توزیع فرهنگ جدید فقط از طریق نشریه‌هاى چاپى نبود. رادیو رسانه‌اى مهم و تاثیر‌گذار در آن سال‌ها بود. نام بسیارى از نویسندگان و آهنگسازان غربى را براى اولین بار از رادیو شنیدیم. کار آدم‌هایى مثل «هوشنگ مستوفی»، «عبدالله توکل» و «ایرج گرگین» حتى امروز هم براى من شگفت‌انگیز است. فکرش را بکنید: «عبدالله توکل»، مترجم مشهور، هفته‌اى یک متن را در برنامه‌اى خلاصه مى‌کرد و ما در شهرستان، صداى برنامه رادیو تهران را به زحمت مى‌شنیدیم و چه خیال‌انگیز بود در آن سال‌ها این رسانه رادیو...

شنیده‌هاى من حاکى از آن است که شما سال آخر دبیرستان «هراتی»، جلسه‌اى ادبى برگزار کرده‌اید که افرادى مثل «نجفی»، «حقوقی» و «گلشیری» هم در آن شرکت کرده‌اند. از چرایى شکل‌گیرى این جلسات بگویید‌؟ چه نیازى شما را به سوى برگزارى جلسه‌اى به این میزان جدى و با حضور چنین افرادى سوق داد‌؟

«نجفی» در آن جلسه نبود. «ابوالحسن نجفی» از همان اول آدم گوشه‌گیرى بود و اهل سخنرانى و جلسات ادبى و... نبود. این جلسه را هم من با «حسام نبوى‌نژاد»، که حالا صاحب‌امتیاز «زنده‌رود» است، راه انداخته بودیم. در همان جلسه بود که با «گلشیری»، «حقوقی» و «کلباسی» آشنا شدیم و بعد هم با بقیه اهالى جنگ: تراکمه، اخوت، شیروانی، حسینی، نفیسى و البته آقاى دوستخواه،افراسیاب، احمد گلشیرى و دیگران.

گویا تبلیغات خوبى هم داشته‌اید، آنقدر که در دانشگاه اصفهان هم پوستر این برنامه را زده بودید. با چه نگاهى و به پیشنهاد چه کسى روى انعکاس این برنامه کار کردید‌؟ چه‌طور ادبیات در سنین کم اینقدر برایتان جدى بوده است‌؟

واقعا نمى‌دانم که چرا ادبیات را، آن هم در آن سنین، اینقدر جدى گرفته بودیم. وقتى آن ویروس به آدم سرایت مى‌کرد دیگر هیچ‌چیز جلودارش نبود. یک گروه موسیقى پاپ بچه‌هاى ارامنه هم در آن جلسه به اجراى برنامه پرداختند و آهنگ معروف آن سال‌ها، House of the rising sun را میان داد و فریاد‌هاى مخالف و موافق، فریاد‌هاى «حقوقی» درباره شعر نو و... زدند.

از جلسه‌هاى جُنگ بگویید؟ نخستین بار شما به چه طریقى وارد این هسته شدید، با توجه به اینکه گویا معیار‌هایى براى پذیرفتن افراد داشته‌اند؟

راه یافتن به جلسه‌هاى جنگ خیلى آسان نبود. آدم‌ها با دقت و وسواس انتخاب مى‌شدند. ملاحظات سختى هم در کار بود. هرکسى را راه نمى‌دادند و حق هم داشتند. باید بگویم براى من این جلسه‌ها از شیرین‌ترین لحظات عمرم بوده است. جلسه‌هاى بى‌تکلفى بود. فقط چاى بود و شیرینى و البته کلى حرف و سخن و ادبیات. این جلسه‌ها وقتى که به نوبت در خانه پدرى حقوقى برگزار مى‌شد، لطف دیگرى داشت. خانه پدرى «حقوقی» یکى از آن خانه‌هاى قدیمى ‌اصفهان بود که «آندره مالرو» در وصفش مى‌گوید: «خانه یا حیاطى به رنگ گل اخرا و یک تک درخت انار.» از این قشنگ‌تر و خلاصه‌تر، نمى‌توان فضاى یک خانه یا معمارى سنتى اصفهان را توصیف کرد. خانه‌اى با اندرونى و بیرونى و این نوع فضاها بود و البته با یک بخارى دیوارى به سبک ایرانی. نه از این شومینه‌ها که حالا نسل شما در آپارتمان‌هاى لوکس مى‌بیند.

این بخارى را حقوقى شب‌هاى زمستان با هیزم راه مى‌انداخت و این گرماى جلسه بود با شعله‌هاى طبیعى آتش. البته رفتار‌هاى شخصى خود حقوقى هم داستانى داشت که تاثیر عجیبى روى جوان‌تر‌ها مى‌گذاشت. واقعا هم فرصت مى‌خواهد که فقط نحوه سیگار کشیدن او را براى شما توصیف کنم. آنطور که سیگار‌هاى اشنو سابق را از وسط نصف مى‌کرد و بعد، یک نصفه را سر چوب سیگار مى‌گذاشت و روشن مى‌کرد. سیگار که نمى‌کشید، با دود مضر سیگار، ‌‌بازى مى‌کرد. آن وقت‌ها سیگار و پیپ از لوازم ادبیات به حساب مى‌آمدند. باز هم درباره حقوقى بگویم، من کمتر کسى را دیده‌ام که به زیبایى او شعر قدیم و جدید را بخواند. صداى او را، وقتى در آن خانه قدیمی، شعر معروفش «مرثیه‌اى براى رباب» را مى‌خواند، هنوز به یاد مى‌آورم و در گوشم زنگ مى‌زند. حجمى از صدا بود در آن خانه یا اصلا خود آن خانه بود که با دیوار بلند و هشتى و بهارخواب و شاه‌نشین و ایوان به صدا در آمده بود.

با توجه به شرایط سیاسى و اجتماعى آن سال‌ها، خفقان سال‌هاى 30 و قدرت جناح چپ در جریان ادبی، چه نگاهى به جُنگ اصفهان دارید که هم به لحاظ تئورى‌هاى هنری، به نسبت جریان‌هاى دیگر به‌روز‌تر است و هم مى‌کوشد تا خودش را از جناح‌بندى‌هاى سیاسى کنار بکشد. آیا جنگ اصفهان را در جرگه «هنر براى هنر» مى‌دانید؟

این اصطلاح «هنر براى هنر» هم از حرف‌هاى آن دوره است. فکر مى‌کردم حالا دیگر به کلى منسوخ شده و حداقل نسل شما آن را به یاد نمى‌آورد، بگذریم. من درباره خفقان سال‌هاى 30 خاطره‌اى ندارم. سن و سالم قد نمى‌دهد. در دهه 40 و 50 هم خفقانى به آن شکل نبود. دلیلش هم واضح است. شکوفایى شعر و ادبیات، در همین دهه اتفاق افتاد. تئاتر، نقاشى و موسیقى هم بود. این دوره براى نقاشى هم یک دوره شکوفایى است. این اصطلاح جناح‌بندى سیاسى هم که مى‌فرمایید از واژگان مختص این سال‌هاست. در آن سال‌ها متاسفانه همه سیاسیون یک جناح بودند. یک طرف، کل حکومت بود و یک طرف دیگر، اپوزیسیون و این خیلى بد بود. البته طیفى از گرایش‌هاى چپ هم بود که در ادبیات نوعى هژمونى فرهنگى داشت. در آن سال‌ها، تاثیر سارتر و ادبیات متعهد و جهان سوم‌گرایى و فرانتس فانون و اینطور گفتمان‌ها هم بود که فشرده‌اش را در «غرب‌زدگی» آل‌احمد مى‌بینیم. شانس ما در جلسات جنگ این بود که سارتر جدى و نه سارتر روزنامه‌اى را، سارتر ادبیات چیست را از طریق نجفى و زنده‌یاد دکتر مصطفى رحیمى تا حدى شناخته بودیم. اصولا حضور ابوالحسن نجفى باعث شده بود که جلسات جنگ از تعادل ادبى برخوردار باشد و یکسره سیاست‌زده نشود. سلوک حقوقى هم شاعرانه‌تر از آن بود که بتواند در قالب ایدئولوژیک عمل کند. گلشیرى هم با اینکه سابقه و اندیشه چپ داشت، اما با هوش سرشارش خیلى زود دریافته بود که اهل ادبیات ایدئولوژیک به مفهوم مرامى و مسلکى نمى‌تواند باشد. البته گلشیرى تا پیش از انقلاب در مقام «وجدان چپ جمعی» بر اعمال و کردار تک‌تک ما نظارت انتقادى داشت و گاهى این نظارت، نوشیدن یک فنجان قهوه را هم در کافه به دهان آدم زهر مى‌کرد. خب، حالا باز جاى خوشوقتى است که نسل شما به‌رغم همه مضایق و تنگناهایى که با آن روبه‌رو است بابت شادى‌هاى کوچک زندگى بدهکار هیچ گروه و مسلکى نیست. شما هر تکه از این شادى‌هاى کوچک را که خودتان با چنگ و دندان به‌دست مى‌آورید، قدرش را مى‌دانید. اما زمان جوانى ما وضع اینطور نبود. ما براى هر چیز کوچکى عذاب وجدان داشتیم. بالاخره این قهوه را بخورم یا نخورم؟ آیا با خوردن این قهوه به نحوى رژیم را تائید نمى‌کنم؟ اگر خوردم، دیگران چه خواهند گفت؟ آل‌احمد در این مورد چه نظرى داده است؟ و از این جور سوال‌هاى آنتولوژیک.

خود گلشیرى نمونه کامل یک وجدان معذب بود و تازه به او انتقاد مى‌کردند که خیلى فرم‌گراست. بگذریم که از آن جلسات غیر‌سیاسى یا به اصطلاح «هنر براى هنر» جنگ، برخى افراد به‌شدت سیاسى ‌ بیرون آمد که یکباره شعر و ادبیات را بوسیدند و کنار گذاشتندوجذب زندگى پر ماجراى ‌ سیاسى شدند.

در داستان‌هایى که از شما در جُنگ اصفهان چاپ شده به فرم و شکل روایت بیش‌تر توجه داشته‌اید. آیا این تحت‌تاثیر آموزه‌هاى جنگ بوده است‌؟

من این حرف شما را که مى‌گویید: «توجه بیش‌تر به شکل و فرم روایت» نمى‌فهمم. واقعا مى‌گویم که نمى‌فهمم. چطور مى‌شود آدم چیزى را روایت کند و این روایت، حالا در زبان یا هر مدیوم دیگری، خالى از شکل و فرم باشد. شما یک گزاره ساده روایى را، حتى در حد یک جمله، مى‌توانید با پس و پیش کردن مفردات جمله، با دست‌کارى نحو در جمله، به صورت و اشکال مختلف و حتى با معانى مختلف ارائه دهید. این دوگانه‌انگاری، فرم و محتوا و تقدم این بر آن یا آن بر این، باز هم از حرف‌هاى آن سال‌هاست. چرا باید هنوز از نسل شما شنیده شود؟ بله، اهل جنگ در آن سال‌ها به چنین تفکیکى اعتقاد نداشتند و شاید بشود این طور گفت که این نقطه عزیمتى بود که حرف و سخن اهل جنگ را از حرف و سخن بعضى گروه‌ها در شهرستان‌ها و پایتخت متمایز مى‌کرد. اما درباره تاثیر جلسات جُنگ بگویم که این تاثیر بسیار عمیق بود. این جلسات از یک لحاظ شبیه آن چیزى بود که اینجاها، یعنى در غرب کلاس یا کارگاه نگارش خلاق مى‌گویند. یعنى کلاس صناعت و فوت و فن نوشتن. در این جلسات، گلشیرى با اینکه یک پا معلم بود، شاگرد سختکوش جمع هم بود. همه چیز هم بر مدار رفاقت مى‌گذشت و هرگونه «بده بستان ادبی» – تعبیرى از خود گلشیرى – در فضاى همین رفاقت صورت مى‌گرفت. گاهى مجادله و مرافعه هم داشتیم. بخصوص که هرکس براى خودش حق وتو داشت. اما اصل بر اقناع بود و رفاقت که این دومى‌ خیلى براى همه ما عزیز بود. مثلا در این جلسات خطاهاى دستورى گرفته مى‌شد و این کار در تخصص «جلیل دوستخواه» بود که هرکس چیزى مى‌خواند، بلافاصله اشتباهات دستورى را مى‌نوشت و فهرست‌وار جلو چشم او مى‌گذاشت. این غلط‌هاى دستورى و زبانى از نگاه «دوستخواه» و بعد‌ها «موسوى فریدنی» فقط غلط دستورى نبودند، بلکه فجایعى در حد ملى تلقى مى‌شدند.

اما به نظر من، مهم‌ترین تاثیر را ابوالحسن نجفى داشت. با مباحث و مقولات تئوریکى که درباره زبان و ادبیات مطرح مى‌کرد یا مواضعى که مى‌گرفت. بعد از یک سالی، احمد میرعلایى هم از انگلیس برگشت و با اندوخته‌هایش از ادبیات انگلیسی، افق فکرى و ادبى جمع را گسترش داد. اما من باز هم بر نقش نجفى تاکید مى‌کنم. رویکرد علمى او به مسائل و بعد هم خواندن فصل به فصل ترجمه «ادبیات چیست» در جلسه براى همه ما، فرصت مغتنمى بود. من مقدماتى از زبان‌شناسى «سوسور» و نوعى رویکرد به متن را بر مبناى این زبان‌شناسی، اول بار از صحبت‌هاى نجفى یاد گرفتم. این مقدمات بعدها در خارج، وقتى محض تفریح و از سر بیکارى به تحصیلات به اصطلاح عالیه روى آوردم، خیلى در زمینه تئوریک به من کمک کرد. خب، البته در این فاصله چیز‌هاى دیگرى هم خودم، اینجا و آنجا خوانده یا نوشته بودم. تاثیر نجفى بیش‌تر در زمینه تئورى ادبى بود.

در حالى که آن جلسات در کل نوعى کارگاه نگارش خلاق بود. ترکیب این دو رویکرد، البته یک عیب هم داشت که گاهى ما این دو را با هم قاطى مى‌کردیم. هنوز هم از قرار در ایران، بحث‌هاى صناعى ادبى را با بحث‌هاى تئورى ادبیات اشتباه مى‌گیرند. بخصوص در مقوله شعر، ما جلسات نگارش خلاق نداشتیم. چیز‌هایى را از «ادبیات چیست» یا مثلا مفاهیمى از جریان «نقد نو» را، مثل چه مى‌دانم... «وحدت ارگانیک» (تشکل) گرفته بودیم و بر همین مبنا به شعر در جلسه‌ها پرداخته مى‌شد. به نظر من، فقر آموزش عملى شعر هنوز هم گریبانگیر ماست. این شاید به نحوى از سنت ادبى ما ریشه مى‌گیرد. اینکه براى شعر قداستى قائل هستیم که ما را از پیچیدن در چند و چون فن آن باز مى‌دارد و مانع از آن مى‌شود که با یک رویکرد عملى و تاکید مى‌کنم صرفا عملی، به شعر بپردازیم. مثلا اگر حتى از ادباى سنتى و حافظ‌پژوهان بپرسید که چرا یک غزل حافظ در هشت بیت به تخلص مى‌رسد و پایان مى‌یابد و دیگرى در 9 یا 10 بیت، بعید مى‌دانم که جواب دنیاپسندى بتوانند به شما بدهند. اما در مقابل تا بخواهید درباره توالى ابیات یا ترجیح وصله بر قصه یا بالعکس افاضات دارند. مسئله یافتن یک پاسخ عملى (Applicable) براى این سوال است و مقصودم از عملى این است که چه‌طور مى‌شود این را به یک نوآموز یاد داد؟ بگذریم، چون بیش از این نمى‌خواهم شرح و بسط دهم. اما نکته مهم درباره «ادبیات چیست» این است که این کتاب، وقتى در اروپا منتشر شد، تاثیر زیادى گذاشت. با انتشار این کتاب بود که تئورى ادبیات به صورت یک موضوع جدى فلسفى دست‌کم در فرانسه مطرح شد. براى آن دسته از فیلسوفان جوانى که بعد‌ها تئوریسین‌هاى مکاتب پست‌مدرن شدند، نقش این کتاب و تاثیر آن را نباید نادیده گرفت. هرچند که حالا دیگر اسمى‌ از سارتر و کتاب «ادبیات چیست» او در مباحث مربوط به تئورى ادبى برده نمى‌شود.

در نقد گذشته‌ها، بگویم که درست است ما هم این کتاب را با ترجمه عالى نجفى و رحیمى خوانده بودیم، اما متاسفانه این خواندن ما مثل دیگر خواندن‌هاى خارج از متن یا (Context) فلسفى و فرهنگى آن کتاب بود. تقصیرى هم نداشتیم، ما که در پاریس زندگى نمى‌کردیم. اما این نوع خواندن در نهایت اشکال ایجاد مى‌کند. اشکال این بود که نسل ما همه چیز را بریده‌بریده، جسته‌گریخته و خارج از منظر و زمینه لازم خوانده بود. این ویژگى را مى‌شود به حوزه‌هاى دیگر فرهنگى یا سیاسى هم تعمیم داد. براثر همین ویژگى است که مثلا «داریوش‌شایگان» زمانى در یک مصاحبه گفته بود که روشنفکرى ایران، فاقد انسجام فکرى است. این حرف تا حدودى با توجه به آن ویژگى درست است، اما خود این حرف هم اشکالاتى اساسى دارد. اول اینکه قاطبه روشنفکران ایرانى در آن سال‌ها این بخت یا خوشبختى را نداشتند که مثل «شایگان» در عنفوان جوانى به اروپا بروند و در بهترین مدارس، به تحصیل فلسفه و علم‌الادیان مشغول شوند و به اصطلاح آب را از سرچشمه بردارند. در ثانی، باید دید که خود این انسجام چیست و آیا مصادیقى که از «انسجام» فکرى در ایران، در مقابل بى‌انسجامى جریان روشنفکرى مى‌گذرد، واقعا به لحاظ تاریخى کلیت‌هاى منسجمى هستند؟و آیا اصلا انسجام فکرى نداشتن بهتر از آن نیست که آدم انسجام فکرى داشته باشد و بعد مجبور شود به مناسبت بازى‌هاى تاریخ، ناگهان آرایش‌ها و پیرایش‌ها یا حتى آن را از بیخ‌وبن عوض کند؟ البته اینجا مقصود از انسجام همان مفهومى است که شایگان از این کلمه مراد مى‌کند والا عقل‌سلیم مى‌گوید که انسجام داشتن بهتر از انسجام نداشتن است، در هر چیزی.

از خاطراتتان با «هوشنگ گلشیری» در سال‌هاى پیش از مهاجرت بگویید، یا اهالى دیگر جنگ.

من خاطرات، آن هم از هوشنگ گلشیرى زیاد دارم. اما هیچ وقت فکر نمى‌کردم که روزى مثل پیرمردها، براى جوانى مثل شما خاطره بگویم. مسئله زمان براى نسل من یک معضل اساسى است. براى نسل شما انقلاب زمانى بسیار دور اتفاق افتاده و مربوط به گذشته است. اما براى نسل من انگار همین دیروز اتفاق افتاده است. نسل من حدود 28 سال است که مدام «در لحظه حساس کنونی» زیسته است و این باعث مى‌شود که راحت نتوانیم با سن و سال خود کنار بیاییم و راحت این فاصله میان نسل‌ها را بپذیریم. نمى‌گویم ما هنوز جوان هستیم، اما در واقع این است که آدم احساس مى‌کند مقادیر زیادى از عمر مفیدش به یغما رفته است. این است که پذیرش نقش مرد مسن خاطره‌گو کمى براى من و هم‌نسلان من مشکل است.

اما بگذارید خاطره‌اى از رضا سیدحسینى درباره جنگ بگویم. ما بعد از انقلاب فقط یک شماره از جنگ را توانستیم دربیاوریم و این آخرین شماره بود. بعد‌ها که براى انتشارات «زمان» ویراستارى مى‌کردم، یک روز با سیدحسینى و ‌ مدیر زمان‌ که او هم اصفهانى و از قدماى جُنگ است، نشسته بودیم و سیدحسینى که خیلى به او ارادت دارم، بر سبیل مزاح گفت: «شما اصفهانى‌ها چه مى‌گویید، درباره مجله‌اى که دیگر نیست و قرار هم نیست منتشر شود؟ هنوز هم در اصفهان جلسه مى‌گیرید و بحث و مجادله مى‌کنید، آن هم سر چیزى که نیست.» من گفتم: «حرف شما درست است. اما همین نفس گفت‌وگو کردن، درباره چیزى که نیست و نمى‌تواند باشد، خودش یک عمل ناب ادبى است. جنسى از تاثیرات «بهرام صادقی» هم در کارهاى اولیه شما، که در جُنگ منتشر شده، دیده مى‌شود. آیا با او ارتباط نزدیکى داشتید؟ یا اصلا نویسنده محبوبتان در آن سال‌ها بوده یا خودتان به چنین چیزى معتقدید؟

کیست که اصفهانى باشد و از بهرام صادقى تاثیر نگرفته باشد؟ درباره سلوک ادبى و شخصى صادقى مى‌توانم چیز‌هاى بسیارى به یاد بیاورم. مختصر اینکه، بهرام صادقى از نسل پیش از ما بود و زمانى که او و ایرج پور باقرو ابوالحسن نجفى با هم حشر‌و‌نشر داشتند، به پیش از جلسات جنگ برمى‌گردد. ایرج پورباقر، اولین مترجم آثار اگزیستانسیالیستى در ایران بود که کتابش را در همان اصفهان به چاپ رساند. عنوان این کتاب یادم نیست، اما مى‌دانم که آن را کتابفروشى «تائید» چاپ کرد که این کتابفروشى هم براى خودش داستانى دارد و در کنار کافه‌هاى «پارک» و «پولونیا»، که لهستانى‌هاى مهاجر در زمان جنگ تاسیس کرده بودند، از پاتوق‌هاى روشنفکرى اصفهان بود. من صادقى را اول بار از طریق دوستم کیوان مهجور که با او خویشاوندى داشت، در اصفهان دیدم. در همان دیدار هم صادقى داستان منتشرنشده‌اى را از خودش بدون نوشته و شفاهى براى ما نقل کرد که چندبار من و «کیوان» از خنده نقش زمین شدیم. خواندن داستان صادقی، یک حالى داشت و شنیدن داستان از زبان خود او با آن حرکات چهره، حال دیگری. «بهرام صادقی» به جلسات جنگ نمى‌آمد. آشفته‌تر از آن بود که وقتى به اصفهان مى‌آید، بتواند یک جلسه طولانى را تاب بیاورد. اما شبح بلند و باریک او- مثل طرحى که «لواین» از چخوف‌زده – با آن صورت رنگ‌پریده شکیل و نجیب و آن نگاه پر از مالیخولیا، همیشه در جلسات ما حاضر بود. اصلا صادقى از دوره‌اى به بعد به صورت شبحى از خودش درمى‌آید. بعد‌ها در تهران به کافه پالاس سرى مى‌زد و چون من را مى‌شناخت، یک‌راست مى‌آمد سر میزى که من با کسان دیگرى نشسته بودیم. من هم در نهایت احترام در برابر او مى‌نشستم. اگر سیگارى به او تعارف مى‌شد، مودبانه رد مى‌کرد و مى‌گفت: «کشیدن سیگار براى سلامتى شما جوانان خوب نیست.» چند بار هم که من مریض بودم، همان‌جا سر میز کافه سرپایى معاینه‌ام کرد و نسخه نوشت.

مى‌دانید که صادقی، پزشک بود. در این دیدارهاى اتفاقی، دو، سه نکته‌اى در اوج قدرت و طنز مى‌گفت و بعد هم مثل شبح مى‌رفت و در غبار محو مى‌شد. فکرش را بکنید که اگر صادقی، ملکوت را در همان ساخت و پرداخت فصل اول ادامه داده بود و بیخود به مصاف بوف‌کور در فصل‌هاى بعدى نرفته بود، حالا ما نه‌تنها کارهاى کوتاه شاهکار او را، بلکه یک «بولگاکف» بلندنویس هم داشتیم، با همان وسعت خیال و فانتزى و البته طنز کلافه‌کننده صادقی.

داستان‌هاى کوتاه او را هم اگر «نجفی» همت نکرده بود، خود او هیچ‌وقت منتشر نمى‌کرد. این را هم بگویم که صادقى گاهى داستانى را تمام و کمال نقل مى‌کرد که هرگز ننوشته بود و هرگز هم قرار نبود که بنویسد.
 شنبه 6 مهر 1387     




یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

وحید محبوب بشری ..........برگزیده ی سوم بازیگری  مرد و برگزیده هیات داوران جشنواره

راحله رحیمی .................برگزیده ی دوم بازیگری زن

ناتاشا محرم زاده.............برگزیده ی سوم نمایشنامه نویسی

همگی از کار با گروه خوب امسال چنان راضی و خرسند بودیم که گویا برای اولین بار است با واژه های گروه ، دوستی ،احترام و همکاری روبه رو می شویم.

دست همه ی دوستانی را که در کنارم بودند چه در جایگاه همکار و چه در جایگاه تماشاچی به گرمی می فشارم و برای همه صبر و امید آرزومندم.

پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

 

گیرم که آب رفته به جوی باز گردد با آبروی رفته چه باید کرد!

      سلمان اسماعیل زاده


گلچین امروز: نمایش "­ کولاژ" کاری از گروه تئاتر مارلیک از تاریخ یازدهم لغایت پانزدهم شهریور ماه سال جاری در سالن وارش مجتمع فرهنگی هنری خاتم الانبیاء(ص) اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان رشت به روی صحنه رفت و با استقبال خوبی که از سوی حامیان هنر و علاقه مندان تئاتر از آن شد، بار دیگر نشان داد که هر بار مقوله ی تئاتر به صورت جدی مورد توجه قرار گیرد و از حمایت تیمی حرفه ای نیز برخوردار گردد کمترین نتیجه آن رضایت مندی مخاطب و آشتی دوباره تماشاگران با این معشوقِ بی عاشق است. این استقبال و حضور مبارک مردم را به فال نیک گرفته و حالا که گروه تئاتر مارلیک خودشان را برای اجرای این نمایش در جشنواره تئاتر استانی (25 الی 28 شهریور در شهرستان صومعه سرا ) مهیا می کنند با هم به بازخوانی و بررسی " کولا ژ" در فضایی آرام و به دور از هر گونه هیاهو خواهیم پرداخت.

از لحاظ ریشه شناسی کولاژ ((collage از کلمه فرانسوی (coller) به معنای چسباندن گرفته شده و در اواسط قرن نوزدهم با ظهور مکتب امپرسیونیسم در هنر نقاشی آغاز گشت. این روش که مدتها در هنر تزئینی به کار می رفته هنگامی به قلمروی هنرهای زیبا وارد شد که پابلو پیکاسو در نقاشی خود تحت عنوان " طبیعت بیجان با حصیر صندلی " در سال 1912 تکه ای از یک پارچه برزنتی را چسباند.

در تکنیک کولا ژ تکه های کاغذ، روزنامه، مجله، پارچه،  نخ های ضخیم و رنگی، چوب و سایر مواد غیر همجنس برای بیان منظوری تازه و خاص به صورت تکه هایی به هم چسبیده و در کنار یکدیگر بکار می روند.

کولا ژ از لحاظ شکل و جوهر به فتومونتاژ (ترکیبی ساخته شده از قطعه های چیزی که از منابع مختلف بدست آمده و غالبأ برای خلق تأثیر یکپارچگی کلی، از نو چاپ می شوند) بسیار نزدیک است.

اما از زاویه دید نویسنده ی نمایش - ناتاشا محرم زاده - کولا ژ فقط بریدن کاغذ و مقوا و چسباندن آنها در کنار یکدیگر نیست بلکه مفهوم درونی کولا ژ از شکل بیرونی و ظاهری آن با اهمیت تر بوده و می تواند در فکر یک هنرمند نیز این واژه حتی شکل بگیرد.

" محرم زاده " با انتخاب عنوان کولاژ در حقیقت در ذهنش در پی بیان دو منظور خاص بوده است. یکی اینکه خواسته چگونگی ماجرای پیش آمده برای بی آبروگی دکتر روئین (استاد دانشگاه ) و صبا ابراهیمی (دانشجوی فعلی او) را که منجر به اخراج هر دویشان از دانشگاه گردید و با چاره اندیشی ساده رئیس دانشگاه که به نحوی با ماله کشی روی اصل قضیه رفع و رجوع می شود را بازگو کند. (یعنی با پیش کشیدن مسأله ازدواج دکتر و صبا از سوی رئیس دانشگاه که کاری به رد تهمت و افترای وضع موجود نداشته، بلکه گزینه ی سومی به اصل ماجرا اضافه می کند، و معنی جدیدی از آن می سازد و یا پیراهن شرعی برای آن می دوزد، تا غائله را به شیوه ای کد خدا منشانه ختم به خیر کند و ترکیب این بخیه زدنها و چسب کاری از لحاظ مفهومی به معنای لغوی کولا ژ کاملا نزدیک بوده و عین دو رنگ متفاوتی را می ماند که از ادغام  و ترکیب آنها رنگ سومی حاصل می شود) و از سوی دیگر، نویسنده با پیش کشیدنِ دیوارنوشته ها یا سنگ نوشته هایی که خواه به صورت فحش و بد و بیراه و خواه به صورت خاطره و امضای یادگاری توسط بعضی از افراد ناقص العقل که در واقع قلب میراث فرهنگی هر قوم و کشوری را نشانه گرفته اند و چقدر از منظر گردشگران بیگانه یا خارجی می تواند زشت و ناهنجار باشد و نشان از بی فرهنگی و عدم حفظ پیشینه تاریخی یک ملت است، گریزی بزند.

اما به گمان راقم این سطور، کولاژ در ضمیر ناخودآگاه " ناتاشا محرم زاده " منظور و هدف سومی را نیز در بر داشته که خود نویسنده نیز از بیانش هیچ ترس و واهمه ای نداشته و ماحصل        حرف هایش در گفتگوهای خودمانی و رو در رو نیز دال بر این ادعاست.

" کولا ژ" در حقیقت شکل آداپته شده ایرانی از دو نمایش خارجی است. یکی " مرگ فروشنده " یا بهتر بگویم " مرگ یک بازار یاب دوره گرد " اثر تحسین برانگیز آرتور میلر و دیگری نمایشنامه   " اولئانا " نوشته ی دیوید مامت آمریکایی. از ترکیب این دو نمایش است که نمایش کولاژ             با شناسنامه ای ایرانی نوشته و متولد می گردد!

" مرگ یک بازاریاب دوره گرد " داستان مرد ویزیتوری است به نام " ویلی لومان " که سال ها در شرکت مرد سرمایه داری به نام " واگنر" شرافتمندانه کار کرده و حالا که به سن بازنشستگی رسیده و تاریخ انقضایش به سر آمده بدون هیچ ترحمی از سوی فرزند واگنر پیر کنار گذاشته می شود و عین اناری که آب آن تا ته گرفته شود و تفاله آن به داخل سطل آشغالی پرت گردد از صحنه زندگی حذف می گردد. ویلی لومان با وجود از دست دادن تکیه گاه مادی اش همچنان تلاش می کند که ثابت کند هنوز نفس می کشد و به همین خاطر به رویاها و خاطرات گذشته اش متوسل می شود تا با مرور آنها به اشتباهات زندگی اش پی ببرد. شخصیت ابراهیم و مونس نمایش " کولاژ" بی شباهت به شخصیت ویلی و لیندای نمایش " مرگ یک بازاریاب دوره گرد " نیست! کنش ها و دغدغه هایشان نیز همینطور! ایضا برخورد ابراهیم با رئیس دانشگاه ( مهدی یوسفی زاده ) چیزی شبیه به برخورد ویلی با پسر واگنر است.

نمایش " اولئانا " که در سال 1992 توسط " مامت " نوشته شده روایت دیدار یک دانشجوی دختر و پاپوشی است که برای استاد او دوخته می شود. پیرنگ نمایش مامت که بسیار نزدیک به ساختار نمایش " کولاژ " بوده  بدین گونه است :

جان و کارول قهرمانان این نمایش سه پرده ای هستند. کارول از استاد محبوبش می خواهد که برای فهم بهتر کتاب های نوشته شده اش وقت بیشتری برای او قائل شود و به این ترتیب باب دوستی    تازه ای بین این دو باز می شود.

در پرده دوم دانشجوی دختر علیه استادش اقامه دعوا می کند و استاد متهم می شود، قرار است کمیته انضباطی دانشگاه درباره این شکایت تصمیم گیری کند. جان یا همان استاد دانشگاه در پی این است که کارول را از این شکایت منصرف کند. در حقیقت زندگی علمی و مالی استاد در پی پس گرفتن این شکایت است، چرا که قرار بوده دانشگاه آپارتمانی به جان بدهد که با وجود این شکایت همه چیز درهم می ریزد. در پرده سوم دختر که حالا همه ی بازی در مشت اوست تنها به شرطی حاضر    می شود که شکایت خود را پس بگیرد که استاد رضایت دهد کتابش از فهرست کتابهای آموزشی دانشگاه حذف شود. کارول در این بازی ناجوانمردانه کمر به نابودی استاد بسته است، زندگی خانوادگی، مالی و کاری او قرار است که به نابودی کشیده شود و در این میان در پرده آخر استیصال این مرد که تنها یک واکنش فیزیکی است نمایش را به اوج خود می رساند. " مامت" ما را به میان کشاکشی می اندازد که هیچ معلوم نیست چرا پیش آمده، او در هیچ کجای اثرش مشخص نمی کند که ریشه این انتقام جویی از کجا نشأت می گیرد؟ بسیاری از منتقدان این پاپوش بی اساس را نمادی از نقد و نکوهش فمینیسم افراطی جامعه مدرنی می دانند که تعاریف غلطی از زن و مرد در آن وجود دارد و چنین بحران هایی هدفی جزء ترور شخصیت آدم های نخبه جامعه ندارد!

وجه شباهت دکتر روئین به "جان" و همینطور صبا ابراهیمی به "کارول" و موقعیت پیش آمده برای این دو، پایه و اساس درونمایه نمایش " کولا ژ" را شکل داده است.

اما با همه ی این شباهت ها و تأثیراتی که محرم زاده از این دو نویسنده آمریکایی پذیرفته، چیزی از ارزش خود اثر او کم نمی شود چرا که کتاب از روی کتاب، فیلم از روی فیلم و تمامی آثار هنری با تاثیر از همدیگر شکل می گیرند و مهم چگونه گفتن است نه چه گفتن!

محرم زاده بدون هیچ تعارف و مماشاتی در نمایش کولا ژ نسبت به کار قبلی اش یعنی " بگو نقطه سر خط " چند گام اساسی رو به جلو برداشته است. اولا از اطناب پف کرده بی دلیل موضوع، بالعکس کار قبلی اش در این نمایش خبری نیست، ثانیأ احساس ظریفی که در جای جای اثرش موج می زند اگر اسم او را از پای نوشته اش برداریم و بر سر این موضوع بحث کنیم که نویسنده اثر زن بوده یا مرد، بی شک کفه ترازو به سوی یک نویسنده زن سنگینی خواهد نمود.

تشخصی که او برای اشیاء و اسباب بی جان نمایش خود قائل می شود، ریشه و شکل متعالی ترش در نمایشنامه های " هنریک ایبسن " کاملأ مشهود است. میز و صندلی در نمایش " کولاژ" نماد و مظهری از قدرت است که در اغلب صحنه های نمایش حضوری ملموس دارد و با چیدمانی که طراح صحنه ( یاسر میرحمیدی) و کارگردان نمایش ( رضا فتوت خواه) بر آن تأکید داشته اند انگار همچون خاری توی چشم هر بیننده ای فرو می رود و ماهیت واقعی افراد در پشت آن به عینه به ما نشان داده می شود. تأکید دکتر روئین خطاب به رئیس دانشگاه دلیلی بر این ادعاست. (- : مرد ببین بخاطر یه میز چه کارها که نمی کنی!) اما آیا تمام بدبختی های بشر برای تصاحب قدرت و حفظ میز است؟ یا اینکه طبق اصل مکانیسم دفاعی، آدمها عیب پاهایشان را گردن پوتین هایشان می اندازند، آنگونه که شخصیت استراگون در نمایش " در انتظار گودو" اینگونه می کند!

جالب اینکه حتی پشت میزنشینی برای آدم روان رنجوری چون ابراهیم ( وحید محبوب بشری) نیز روحیه بخش و نیرو زاست. او میزی را که نیما ( امیر حامد) به عنوان وسیله ای اسقا طی به بیرون خانه اش منتقل کرده به دروغ اینکه : بابتش پولی پرداخت کرده و برایش شأن و منزلتی به همراه خواهد آورد به خورد همسر یا شریک زندگی اش می دهد! غافل از آنکه میز و قدرت همچون لنگ حمامی است که فقط چند صباحی دور بدن هر کس دوام آورده و آنگاه روی بدن فردی دیگر بسته خواهد شد! و عجیب اینکه با همه ی این حرفها این بازی مسخره همچنان به حیاتش ادامه می دهد! شروع و پایان نمایش کولا ژ با باران بسته شده که ترنم خوش آن می تواند در پاکی و استحاله ی روح آدم های نمایش محرم زاده نقش زیباشناسانه ای را ایفا نماید.

" رضا فتوت خواه " کارگردان نمایش" کولا ژ" آنقدر که در بازی خود (نقش دکتر روئین )موفق بوده در کارگردانی اثر شاید موفق نیست. در حقیقت فتوت خواه بازیگر با دیسیپلین خاصی که در جنس بازی اش وجود دارد بیشتر به چشم می آید تا فتوت خواه کارگردان! او در کارگردانی اثر    اگر چه در هدایت بازیگران نسبتأ موفق بوده اما در انتقال بارِ تصویری و دراماتیکی اثر صرفأ در حد یک وظیفه عمل نموده و چیزی بیشتر از برگردان متن نمایش به کل کار اضافه ننموده است و امضای خلاقانه خاصی از او در پایان کار دیده نمی شود. نیمی از این مشکل به متن خود نمایش برمی گردد که به شدت دیالوگ محور است و با شیوه ای که نگارش یافته بیشتر شبیه تله تئاترهای تلویزیونی است تا نمایش محض صحنه ای.

از سویی نوع طراحی صحنه که فتوت خواه به آن گردن نهاده و زیر دینش رفته به راحتی با ایجاد یک فضای دوبلکس گونه و استفاده از نورهای موضعی که افراد دون پایه در طبقه پایین آن و اشخاص بلند پایه در طبقه بالای آن قرار می گرفتند بهتر به چشم می آمد. اتخاذ این تکنیک هم مشکل ارتفاع در کار کارگردان را حل می کرد و هم از جابجایی پلاتوهایی که چیزی حدود ده بار در طول نمایش به عقب و جلو رانده می شوند را برطرف می کرد.

موسیقی نمایش کولاژ که کاری از " مرتضی یکرنگ " است کاملأ روی اثر با چفت و بست محکمی سوار شده است. هر چند این موسیقی در شروع نمایش بیش از حد طولا نی است و یک تنه ترکتازی می کند تا خودخواهانه زیبایی های ملودی های نواخته شده اش را به گوش عالم و آدم برساند و به اصطلاح از همان اول می خواهد گربه را دم حجله بکشد و زهر چشم همه را بگیرد!

" راحله رحیمی " در نقش صبا که جلوتر از این ها نیز در نمایش های مختلف خوب ظاهر شده، همچون نارنجکی عمل می کند که ضامن انفجارش کشیده شده است. اوج بازی رحیمی در صحنه ای است که در مقابل دکتر روئین عاجزانه زانو می زند و برای حفظ آبرویش از دکتر تقاضا می کند که چطور باید از او بخواهد به تقاضای ازدواجش جواب مثبت دهد! علیرغم همه ی محاسن خوب بازی  رحیمی سن و شعور او برای نقش صبا کمی پخته تر به نظر می رسد و این با شور واقعی نقش اش کمتر هماهنگ است. " امیر حامد " در نقش نیما که سالیان زیادی پای عشقِ صبا نشسته، زمانی که می فهمد صبا در بروز عشق اش نسبت به او دچار تردید شده و بیراه نیست اگر پای کس دیگری در میان باشد چهره و نقاب اصلی خود را در صحنه ی ملاقات با رئیس دانشگاه از روی بر می دارد و با افشای ماهیت اصلی اش اولین سیلی را به گوش دختر بی دفاعی می زند که زمانی برای منافع اش عاشقانه تحسین اش می کرده! حامد در نیمه ی دوم بازی خود بهتر از نیمه اول ظاهر می شود.

" مهدی یوسفی زاده " در نقش رئیس دانشگاه هر چند در نقش خود راحت عمل می کند و همچون امیر حامد تنفر خاصی از خود در اذهان باقی می گذارد اما به عقیده من در کل متن از شخصیت پردازی خوب برخوردار نبوده و نویسنده از ابتدا تکلیف خودش را با او معلوم نکرده است.

اینکه یک تنه قیچی و پارچه دست اوست و هم در نقش یک قاضی، هم در نقش مسئول حراست و هم در نقش یک مفتش و پوآروی ایرانی ظاهر شده و حکم صادر می کند و نان افراد را براحتی آجر   می کند چندان باورپذیر به نظر نمی رسد.  و جالب تر اینکه به عنوان رئیس یک دانشگاه به جای تلفن با موبایل خود از مسئول دفترش می خواهد که متهمان را به میز محاکمه اش هدایت کنند و از گفتن دم دست ترین دیالوگ ها نیز( تا درخت کرم نداشته باشه، دارکوب بهش نمی زنه) ابایی هم ندارد!

و خلاصه " وحید محبوب بشری " در نقش ابراهیم با آن کلاه زیتونی که تا انتهای گوش هایش پایین کشیده و " زینب شعبانی " در نقش مونس با آن نقش مادرانه ای که برای دختر و همسرش بازی   می کند، اوج هنرنمایی نمایش کولا ژ را در خود جمع نموده اند. انصافا بده بستان های این دو بازیگر دیدنی از کار در آمده و شدیدا تاثیر گذار است. محبوب بشری به خوبی از پس بازی درونی و سخت یک روان پریش جنگ بر آمده و غم ها و دلهره های این آدم فراموش شده را با احساس لطیفش به مخاطب خود منتقل می کند و در کنار او، زینب شعبانی با تکیه بر دیالوگ هایی چون :      حیف تو بودی ابراهیم که جانت را توی دست هایت گرفتی و در میان تلی از آتش و خون برای     آدم هایی چون  نیما و بهمن و ایکس و غیره جوانی ات را به خطر انداختی و حالا باید بمانی و تماشا کنی که چطور اینطور آدم ها از نام افرادی چون تو، چه کیسه های گَل و گشادی که برای خود و خانواده هایشان نمی دوزند! رویهمرفته همه ی بازیگران نمایش کولا ژ قابل تحسین اند چرا که فشار و بارِ احساسی زیادی را روی صحنه تحمل نمودند تا از ماحصل آن ، لذتی پایدارنصیب حال ما گردد و این خود به تنهایی می تواند حرکت بزرگی باشد. نمایش " کولا ژ " محاسن زیادی دارد اما در کنارش از یک سری معایب  نیز رنج  می برد. مثلا گره گشایی سریع و بی مقدمه ای که پس از برخورد رئیس دانشگاه با ابراهیم در مقام یک رزمنده آغاز می گردد آنچنان باسمه ای و توی ذوق می زند که چیزی جز اینکه نویسنده خواسته باشد از دام ممیزی کارش فرار کند به ذهن خطور نخواهد کرد. و یا در صحنه ای که دکتر روئین و رئیس دانشگاه علیه یکدیگر گارد می گیرند و پته یکدیگر را روی آب می ریزند، آنقدر شعارها کلیشه ای و نخ نما است که هر چه جلوتر از آن نویسنده رشته کرده به ناگاه دوباره پنبه می کند. محرم زاده خود بهتر می داند که نوشتن قوانین بیشماری دارد و یکی از مهمترین این قانون ها این است که : حرف نزنید، نشان دهید.

با همه ی اینها پایان باز نمایش " کولا ژ" حرف های بسیاری برای گفتن دارد. ناتاشا محرم زاده به کمک رضا فتوت خواه انگشت بر روی زخم هایی می گذارند که به آسانی دیده نمی شوند. کولا ژ در عین سادگی همچون کوه یخی شناور در دل اقیانوسی بیکران به پیش می رود و از ژرف ساخت خوبی برخوردار است که نیازمند خوانش های متعدد است. نیمی از ماهیت درون این اثر در دل اقیانوس عظیمی پنهان شده و تنها سطح کوچکی از آن بیرون زده و آشکار گردیده است. برای واکاوی و کنکاش نقادانه آن باید به آب زد و از منظرهای متفاوتی نیز به آن نگریست تا حق          " ناتاشا محرم زاده " این نویسنده خوش آتیه گیلانی که از جاده داستان نویسی به عرصه نمایشنامه نویسی  روی آورده بیشتر از اینها ادا گردد.

 

          

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

دومین دوره انتخاب مقالات برتر رادی‌شناسی با حضور هنرمندان و خانواده مرحوم اکبر رادی روز ۷ مهر در سالن استاد جلیل شهنازمجموعه خانه هنرمندان ایران برگزار شد.

اسامی‌برگزیدگان دومین دوره انتخابات مقالات برتر رادی شناسی به شرح ذیل است:

الف ) تقدیر شدگان‌:
هیات داوران دووین دوره انتخاب مقالات برتر رادی شناسی ضمن تقدیر از تمامی‌شرکت کنندگآن این دوره آثار پژوهشی ذیل را شایسته انتشار در دومین کتاب رادی شناسی اعلام می‌کند و از کوشش‌های آن‌ها تقدیر می‌کند‌:

۱- بررسی نمایشنامه «لبخند باشکوه آقای گیل» با نگاهی به نمایشنامه «باغ آلبالو» نوشته آقای سلیم با شکوه

۲- قدرت وبازی زبان در نمایشنامه‌ «هایاولئانا» اثر دیوید ممت و منجی، «در صبح نمناک» اثر اکبر رادی نوشته فرزانه غلامی‌و دکتر فاضل اسدی امجد

۳- «رادی و غیر رئالیسم» نوشته وفا کشاورزی و محبوبه میرزاده

۴- روان کاوی و نابینایی زنانگی در دو نمایشنامه «شب روی سنگ فرش خیس» و «پلکان» نوشته مریم فرحناکیان و اعظم سعادت

۵- قربانی شدن انسان در مناسبات تیره اجتماعی در نمایش نامه «گوریل پشمالو» اثر یوجیناونیل و «پلکان» اثراکبر رادی

۶- نگاهی بینامتنی به دو نمایشنامه ماندگار‌:  «ارثیه ایرانی» و «ارثیه آمریکایی» یا «مرگ فروشنده» نوشته ناتاشا محرم زاده

ب) برگزیدگان‌:

رتبه سوم‌: جناب آقای روح الله مالمیر نویسنده مقاله بررسی زمینه‌های بحران خانواده در نمایشنامه‌های دهه پنجاه اکبر رادی

رتبه دوم‌: سرکار خانم عاطفه وحیدنیا نویسنده مقاله نشانه‌های واقعیت گریزی در آثار اکبررادی با بررسی محوری «خانمچه و مهتابی»

رتبه اول‌: سرکار خانم‌هاجر عباسی نویسنده مقاله روایت پست مدرن در نمایشنامه «خانمچه و مهتابی» اثر اکبر رادی

ج) هنرمندان تقدیرشده‌:

۱- سرکار خانم مهتاج نجومی

۲- جناب آقای بهزاد فراهانی

به پاس حضور و بازی در نخستین نمایشنامه استاد اکبر رادی «روزنه آبی» که در سال ۱۳۴۵ در تالار ۲۵ شهریور به روی صحنه رفت.

۳- جناب آقای رضا میرمعنوی کارگردان فعال تئاتر در خطه گیلان که آثار زیادی از این نمایشنامه نویس را در این استان به روی صحنه بردند‌.

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

نتایج بیست و پنجمین جشنواره استانی تئاتر گیلان:

کارگردانی:
جایزه اول : رضا فتوت خواه - "کولاژ"
جایزه دوم : نگار نادری - "عاشق شدن به وقت تردید"

جایزه سوم : محمد پورجعفری - "کمی سیب،کمی فرشته"

نمایشنامه نویسی:
جایزه اول : ناتاشامحرم زاده-"کولاژ"
جایزه دوم : فرهاد پاک سرشت-"کمی سیب،کمی فرشته"
جایزه سوم : نگار نادری-"عاشق شدن به وقت تردید"

بازیگری مرد:
جایزه اول: وحید محبوب بشری - "کولاژ"
جایزه دوم: رضا فتوت خواه - "کولاژ"
جایزه سوم: مهدی مخبری - "کمی سیب ، کمی فرشته"
اهدای لوح تقدیر به حاج علی حاج عسگری-"کمی سیب،کمی فرشته" و عبدلله بهادری-"تشنه"

بازیگری زن:
جایزه اول: حدیث نیکرو - "کمی سیب،کمی فرشته"
جایزه دوم: راحله رحیمی - "کولاژ"
جایزه سوم مشترک: زینب شعبانی"کولاژ" - الهه فرخی"مرگ در پاییز"
اهدای لوح تقدیر: مائده عمرانی-"تشنه" - مرسده جهانی-"مرگ درپاییز"

طراحی صحنه: یاسر میر حمیدی - "کولاژ"
لوح تقدیر:فرشاد میتنجی -"در نظر بازی ما بی خبران حیرانند"
طراحی لباس: اعظم میرزا زمی - "درنظر بازی ما بی خبران حیرانند"

هیئت داوران به اتفاق آرا نمایش "کولاژ" به نویسندگی: ناتاشا محرم زاده و کارگردانی : رضا فتوت خواه را برای اجرا در جشنواره منطقه ای انتخاب نمودند.

داوران جشنواره:بهزاد فراهانی، اتابک نادری ، توحید معصومی
منتقد: رضا آشفته
سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

اجرای نمایش کولاژ از یازده لغایت پانزده شهویر 91

رشت. مجتمع خاتم الانبیا. سالن وارش.

ساعت هفت غروب.


کارگردان : رضا فتوت خواه.

نویسنده : ناتاشا محرم زاده.

 

بازیگران :

وحید محبوب بشری .

زینب شعبانی.

مهدی یوسفی زاده.

امیر حامد.

راحله رحیمی و رضا فتوت خواه.

دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

امروز از نشر چشمه تماس گرفتند و گفتند که هرچند کتابم کارت آبی دارد ,یعنی مجوزش صادر شده  اما به خاطر حکمی که گرفته اند  از چاپ کتاب های مجوز گرفته هم معذرورند.

خب ..حال و روز من  که  بعد از سه سال انتظار قابل حدس و قابل پیش بینی ست.لازم است توضیح بیشتری بدهم؟

بعد از شنیدن این خبر چه باید می گفتم؟چه می توانستم بگویم؟چه می توانیم بکنیم؟ در ادامه گفتند که می توانند کتاب و مجوزش را به من بدهند تا بروم و از طریق نشر دیگری منتشرش کنم. راه دوم که-  آنها ابدا پیشنهاد نکردند - و به ذهن خودم رسید این است که: صبر کنم و بروم در صف دیگر نویسنده های کارت آبی دار .

هنوز تصمیم نگرفته ام. مسوولان نشر چشمه در این سه سال چنان مهربان و صبور و فوق العاده بوده اند که کم کم داشتند جزیی از خانواده ام محسوب می شدند. خوش  ندارم بروم بگویم خب کتابم را بدهید ببرم یک جای دیگر .شما هم بمانید و مشکلاتتان همه ی این ها به من چه؟ 

با دوستانی مشورت کرده ام که بیشتر معتقد بوده اند باید کتاب را به نشر دیگری بسپارم اما حقیقتا دست و دلم به فرمان نیست.هنوز دقیقا نمی دانم چه خواهم کرد اما حس می کنم احتمالا عجالتا بنشینم و به کارهای دیگرم برسم.تا شاید به قول آن بزرگ حولی بشود....

  بنشینم و صبر پیش گیرم     دنباله ی کار خویش گیرم.

 

شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

این روزها علی رغم خبر های بد و مایوس کننده ای که حول و حوش نشر چشمه می شنویم, من اما همچنان منتظر منتشر شدن مجموعه داستان دومم هستم که با عنوان «ازدواج با یک مجله در بیار حرفه ای » قرار است به زودی راهی بازار شود .چون مجوز چاپش  خوشبختانه یک هفته قبل از همه ی این ماجراها صادر شده بود. (چه شوربختیم که در ابتدای چه وامصبیتا گفتن ها و چه خبرهای شومی ,همچنان  از روی کرگدن مآبی مان  از کلمه ی خوشبختانه استفاده می کنیم. )

امشب پس از سه سال درگیری شیرین با تاتر و نمایشنامه دچار حس نوستالوژیکی شدم و ناخوداگاه پشت کامپیوتر نشستم و برای مرور خاطرات نه چندان دور هم که شده, خبرهای مربوط به مجموعه داستان اولم «ساعت از مرگ گذشت» را سرچ کردم.

با سرچ کردن نامم متوجه شدم  اغلب خبرها و لینک ها به فعالیتهایم در عرصه ی تاتر مربوط می شوند که بد نیست ابدا بد نیست.  اما خب ,بله, من قرار بود داستان نویس باشم ,لااقل بخشی از من قرار بوده که همچنان داستان نویس باقی بماند! 

تا امروز لینک های مربوط به مجموعه داستان اولم  را در وبلاگ  نگذاشته بودم.شاید چون تولد وبلاگ مصادف بود با شروع کار آن بخش دیگرم به عنوان نمایشنامه نویس . به هر حال  تصمیم گرفتم بعضی از لینک ها را اینجا پست کنم.که قبل از همه خودم ,پیشینه ام را فراموش نکرده باشم.

برندگان جایزه کتاب سال گلشیری اعلام شدند

گروه فرهنگی؛مراسم پایانی ششمین دوره کتاب سال بنیاد گلشیری بعد از ظهر روز گذشته در خانه هنرمندان برگزار شد. این مراسم که قرار بود در آذرماه امسال برگزار شود به دلیل مشکلات این بنیاد در اجاره سالن در روزهای میانه دی ماه به انجام رسید. در آغاز برنامه فرزانه طاهری مدیرمسوول بنیاد هوشنگ گلشیری بعد از خوشامد، به مرور وضعیت این بنیاد در پنج دوره گذشته پرداخته و در ادامه به انتقاد از وضعیت پیش آمده در حوزه نشر و کتاب پرداخت. او همچنین از درگذشتگان امسال یاد کرد. بعد از صحبت های فرزانه طاهری، عبدالعلی عظیمی دبیر جایزه بنیاد گلشیری به مرور وضعیت داوری امسال بنیاد پرداخت و بعد از آن بخش هایی از نامه سرگشاده محمدرحیم اخوت را در باب وضعیت چاپ آثارش در اداره کتاب وزارت ارشاد اسلامی قرائت کرد. در این نامه اخوت به مشکلات پیش آمده در باب آثار جدید و تجدید چاپی اش اشاره کرده بود. بعد از این قسمت محمدحسن شهسواری نماینده داوران بخش داستان کوتاه امسال (متشکل از احمد اخوت، کامران بزرگ نیا، علی خدایی، محمدحسن شهسواری و نسترن موسوی) دلایل این هیات را در برگزیدن مجموعه داستان برگزیده بخش «مجموعه داستان اول» قرائت کرد و با اعلام نام «حمیدرضا نجفی» و مجموعه اش «باغ های شنی» از محمدعلی سپانلو درخواست کرد که جایزه بنیاد را به او اهدا کند. سپانلو از نجفی به عنوان «ژان ژنه» ایران یاد کرده و مجموعه او را ستود. لازم به ذکر است که نامزدهای این مجموعه را باغ های شنی حمیدرضا نجفی، نشر نیلوفر؛ بریم خوشگذرونی علیرضا محمودی ایرانمهر، انتشارات روشنگران؛ ساعت از مرگ گذشت ناتاشا محرم زاده، انتشارات فرهنگ ایلیا؛ شمایل لرزان مردها هادی نودهی، نیلا؛ و ماه مس حامد حبیبی، نشر مرکز تشکیل می دادند. در بخش مجموعه داستان نیز از میان مجموعه های بلبل حلبی محمد کشاورز، نشر قصه؛ بی بی پیک سهیلا بسکی، نشر نیلوفر؛ سمت تاریک کلمات حسین سناپور، نشر چشمه؛ مردی آن ور خیابان زیر درخت بهرام مرادی، نشر کاروان و من دختر نیستم شیوا ارسطویی، نشر قطره هیات داوران مجموعه داستان «سمت تاریک کلمات» نوشته حسین سناپور را به عنوان بهترین مجموعه سال 1384 برگزید. سناپور جایزه خود را از لیلی گلستان دریافت کرد. بعد از این بخش و اعلام اینکه بنیاد امسال در بخش رمان اول هیچ نامزد و برگزیده یی نخواهد داشت، بخش اعلام برگزیدگان رمان برتر آغاز شد. در این بخش یونس تراکمه نماینده داوران بخش رمان (متشکل از شهلا پروین روح، یونس تراکمه، محمد حسینی، محمود فلکی و مهسا محب علی) اعلام کرد که امسال دو رمان را به عنوان برنده برگزیده اند. (این رمان ها براساس ترتیب الفبایی نام نویسندگان خوانده شد.) در هرحال دو رمان «چهار درد» نوشته منیرالدین بیروتی و «رویای تبت» نوشته فریبا وفی به عنوان آثار برگزیده سال 1384 انتخاب شدند. این دو نویسنده جایزه خود را از دست سیمین بهبهانی دریافت کردند. نامزدهای بخش رمان از آب و خاک جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز؛ آهسته وحشی می شوم حسن بنی عامری، نشر چشمه؛ از شیطان آموخت و سوزاند فرخنده آقایی، ناشر مولف؛ چهار درد منیرالدین بیروتی، نشر ققنوس؛ خانم نویسنده طاهره علوی، نشر آگه؛ رویای تبت فریبا وفی، نشر مرکز و کی ما را داد به باخت؟ فرهاد کشوری، نشر نیلوفر تشکیل شده بودند. لازم به ذکر است که در این مراسم فیلم های کوتاهی از داستان خوانی نامزدهای هر بخش نیز پخش شد - منهای جعفر مدرس صادقی و بهرام مرادی - فیلم کوتاهی نیز براساس یکی از تصاویر هوشنگ گلشیری در میانه مراسم برای حاضران پرشمار مراسم به نمایش درآمد. از حواشی این جشن می توان به حضور تعداد بسیار زیادی از نویسندگان، هنرمندان، مترجمان و اهالی نقد و مطبوعات اشاره کرد. در حاشیه مراسم نیز کتاب های نامزدهای هر بخش برای فروش عرضه شده بود.

www.magiran.com/npview.asp?ID=1312278


نامزدهای جایزه مهرگان معرفی شدند




    به نظر می رسد دبیرخانه جدید جایزه مهرگان کار خود را با علاقه کامل پیگیری می کند. همان طور که پیش از این علیرضا زرگری نوید داده بود،نامزدهای جایزه مهرگان اعلام شدند. مراسم نهایی این جایزه ساعت 15 روز یکشنبه پنجم آذر در فرهنگسرای نیاوران برگزار خواهد شد و در آن برندگان نهایی این دوره جایزه اعلام می شوند.در بخش مهرگان ادب بزرگسال با داوری فتح الله بی نیاز، علیرضا سیف الدینی و شهلا زرلکی و همکاری عنایت سمیعی و پروین سلاجقه، در روز اهدای جوایز، یک رمان برگزیده و دو داستان بلند تقدیری معرفی خواهند شد.
    
    همچنین 19 تک داستان از 19 مجموعه ی داستان، به عنوان تک داستان های گزینش شده به ترتیب حروف الفبایی به این شرح معرفی شده اند:«انتری که سوگوار لوطی اش است» از مجموعه «زنی شبیه حوا» (علی الله سلیمی)، «اندر احوالات یک نفر» از مجموعه «تا مقصد می خوابم بیدارش نکن» (جواد عاطفه)، «بالکن» از مجموعه «امروز نوبت من نیست» (شهلا معصومی نژاد)، «بلبل حلبی» از مجموعه «بلبل حلبی» (محمد کشاورز)، «تفنگ» از مجموعه «بوی خیس کاج» گیتی رجب زاده، «جیب های بارانی ات را بگرد» از مجموعه «جیب های بارانی ات را بگرد» (پیمان اسماعیلی)، «چراغ روشن، اتاق تاریک» از مجموعه «شمایل لرزان مرد ها» (هادی نودهی)، «دو بیمار» از مجموعه «یک مشت گرفتاری» (محمدجواد خردمند)، «دیدگاه» از مجموعه «سه دختر گل فروش» (مجید قیصری)، «ژرفای سرمه ای» از مجموعه «ژرفای سرمه ای» (کیا بهادری)، «ساعت از مرگ گذشت» از مجموعه «ساعت از مرگ گذشت» (ناتاشا محرم زاده)، «سکته نکردم» از مجموعه «من آناکارنینا نیستم» (چیستا یثربی)، «سومین نامه» از مجموعه «به زانو درنیا» (محمدرضا گودرزی)، «سونات زنانه» از مجموعه «بریم خوشگذرونی» (علیرضا محمودی ایرانمهر)، «عنکبوت» از مجموعه «عنکبوت» (سیامک گلشیری)، «مردی در باران» از مجموعه «نیمه تنهای من» (سونا نجاتی)، «مقبره» از مجموعه «می مانم پشت در» (علی اصغر عزتی پاک)، «همسایه خدا» از مجموعه «انتخاب آزاد (حمید واعظ زاده) و «یک نقش و دو نقش» از مجموعه «یک سکه در دو جیب» از مجموعه علی اصغر شیرزادی.
    
    در بخش کودک و نوجوان با داوری چیستا یثربی، رضی هیرمندی و شهرام اقبال زاده نیز نامزدها به این ترتیب معرفی شدند: «پارسیان و من» - رستاخیز فرا می رسد (آرمان آرین)، «شما که غریبه نیستید» (هوشنگ مرادی کرمانی)، «کاش یکی قصه اش را می گفت» (شکوه قاسم نیا) و «وقتی یلدا نبود» (مینو کریم زاده.)
    
    همچنین هیات داوران مهرگان علم شامل حسنعلی لقائی، هوشنگ ضیایی، محمدرضا داهی، بهرام معلمی و علی پازوکی شش نامزد را معرفی کرده اند: «اقتصاد اکولوژیکی تنوع زیستی» (پائولو نانز و همکاران، ترجمه مجید مخدوم)، «بازیافت مواد زاید جامد شهری» (محمدعلی عبدلی)، «تنوع حیات» (ادوارد ویلسون، ترجمه عبدالحسین وهاب زاده)، «جغرافیای جانوری ایران» (تالیف و ترجمه هنریک مجنونیان، بهرام کیایی و محمد دانش)، «سوسیوبیولوژی: تلفیق نوین» (ادوارد ویلسون، ترجمه عبدالحسین وهاب زاده) و «معرفی برخی نمونه های مهم مرتعی» (جواد مقیمی.)
    www.magiran.com/npview.asp?ID=1272221

به گزارش روابط عمومی اداره کل تبلیغات اسلامی گیلان: در این جلسه که با حضور محمود بدر طالعی، فرامرز طالبی و جمعی دیگر از اهل ادب برگزار شد، ابتدا داستان شراب پیر توسط نویسنده خوانده شد و سپس این مجموعه توسط حاضرین مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

چهارشنبه 13 دی 1385 -

لینک تک داستان : ساعت از مرگ گذشت /روزنامه اعتماد

www.magiran.com/npview.asp?ID=1020851

نسخه چاپیارسال به دوستان
مجموعه‌داستان «ساعت از مرگ گذشت» نقد می‌شود

خبرگزاری فارس: مجموعه‌داستان «ساعت از مرگ گذشت» نوشته «ناتاشا محرم‌زاده» شامل 9 داستان کوتاه، توسط «محمدرضا گودرزی» در نشست «کتاب پنجم» نقد و بررسی می‌شود.

 

خبرگزاری فارس: مجموعه‌داستان «ساعت از مرگ گذشت» نقد می‌شود

به گزارش خبرگزاری فارس، تو این طوری فکر کن!، حرف‌ها، وقتی مهم نیست، ساعت از مرگ گذشت، خرزهره، شراب پیر، به خدا من کاری نکرده‌ام، روز ششم و چه طبیعی آقا!، از عناوین داستان‌های این مجموعه هستند. داستان «به خدا من کاری نکرده‌ام» این‌گونه آغاز می‌شود: حالا می‌گوید: چرا نمی‌نویسی؟ مدام همین را می‌گوید. او زنی است. زنی که همه چیز دارد: دست، پا، قلب و غریزه. او می‌داند نوشتن برای من که حالا فقط می‌شویم و می‌پزم، یعنی چه. او از چیزی که نمی‌داند چیست می‌ترسد. این را به وضوح می‌توانم ببینم، با تمام سلول‌های وجودم ترسش را حس می‌کنم. روزی دوبار زنگ می‌زند: خوبی؟ آره خوبم. شوهرت چی؟ خوبه؟ اون هم خوبه. چی می‌خوای واسه غذا بپزی؟ هنوز فکرشو نکردم. چه کار می‌خوای بکنی؟ هیچی چه کار می‌خوای بکنم؟ نمی‌نویسی؟ می‌خندم. بلند بلند می‌خندم. چی بنویسم؟ همون‌هایی که می‌نوشتی. چی‌ بودن؟ داستان شعر؟ او می‌فهمد و همین فهمیدن است که می‌ترساندش. کتاب «ساعت از مرگ گذشت» با 85 صفحه، شمارگان 1550 نسخه و قیمت 950 تومان توسط انتشارات «فرهنگ ایلیا» منتشر شده است. نشست‌های «کتاب پنجم» ساعت 17 جمعه هر هفته در کافه تیتر برگزار می‌شود. انتهای پیام/ش

 

56داور هفتمین دوره ی جایزه ی هوشنگ گلشیری را داوری می کنند:

خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گروه فرهنگ و هنر: هفتمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری با تغییراتی در آیین‌نامه جایزه و داوری 79 داستان و رمان توسط 56 داور برگزار می‌شود.   
به گزارش میراث خبر از بنیاد  هوشنگ گلشیری، برنامه‌ریزی و اجرای  هفتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری زیر نظر کمیتـه منتخب هیات مدیره  بنیاد  با داوری   56 داور و شرکت  32 داستان بلند و رمان و 47 داستان کوتاه را مورد بررسی قرار می دهند.
مهلت بازگرداندن فرم ها نظر خواهی به همراه امتیازها تا پانزدهم شهریورماه اعلام شده بود. از این رو داور هایی که از ارسال فرم های نظر خواهی خود امتناع کرده اند نامشان از نام داوران این جایزه حذف خواهد شد.
 کمیته منتخب هیات مدیره بنیاد گلشیری متشکل از یونس تراکمه،حسین سناپور و نسترن موسوی است و موسوی سمت سخنگوی این کمیته را نیز برعهده دارد. نظردهندگان مرحلـه اول هفتمین دوره این جایزه توسط این کمیته انتخاب شده اند.
این کمیته در ضمن آیین‌نامه‌ای برای جایزه تدوین کرده که در آن تغییراتی در روند سال های گذشته داده است. این آیین‌نامه پس از تصویب هیات مدیر‏ه  بنیاد اعلام عمومی خواهد شد.
پس از بازگشت فرم های ارسال شده و جمع بندی امتیازهایی که در ‏مرحلـه اول به آثار داده‌شده است،بنیاد گشیری کتاب های راه‌یافته به مرحلـه دوم‌ ـ داوری ـ را در مهرماه در مطبوعات و ‏سایت بنیاد اعلام می کند. این آثار را داورانی که در مراسم اهدای جوایز در ‏آذرماه معرفی می‌شوند، داوری خواهند کرد و برندگان نهایی با رای این ‏داوران تعیین خواهند شد.
شکل کلی هفتمین دوره جایزه گلشیری با سه دوره ‏ قبل تفاوتی ندارد و کماکان در دو مرحله برگزار می شود.
همکاران بنیاد گلشیری در مرحلـه‌ نظرخواهی شامل: احمد اخوت، محمدرحیم اخوت، کورش اسدی، پیمان اسماعیلی، حسن اصغری، ابراهیم اقلیدی، حمید امجد، هوشیار انصاری‌فر، محمد ایوبی، فرهاد بردبار، آذر بهرامی، منیرالدین بیروتی، نغمه ثمینی، شاپور جورکش، محمد چرمشیر، حامد حبیبی، محمد حسینی، محمود حسینی‌زاد، زهره حکیمی، رضا خندان مهابادی، علی خدایی، مژده دقیقی، ابراهیم دمشناس، محمد رحمانیان، مهکامه رحیم‌زاده، پویا رفوئی، محمدعلی سپانلو، بلقیس سلیمانی، عنایت سمیعی، حسین سناپور، سپیده شاملو، محمد شمس لنگرودی، محمدحسن شهسواری، علی‌اصغر شیرزادی، محمدرضا صفدری، صمد طاهری، ناهید طباطبایی، سعید عباسپور، مهدی غبرایی، امین فقیری، محمد قاسم‌زاده، فرزانه کرم‌پور، یوریک کریم‌مسیحی، مهناز کریمی، فرهاد کشوری، لیلی گلستان، مهسا محب‌علی، محمد محمدعلی، محمدحسین محمدی، ناتاشا محرم‌زاده، حمیدرضا نجفی، فریبا وفی، پیمان هوشمندزاده، یعقوب یادعلی، حمید یاوری و محمد یعقوبی هستند.

 www.chn.ir/NSite/FullStory/News/?Id=59731&Serv=0&SGr=0

شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

 

 نسل چهارم - نسل حاضر(از اواسط دهه ۷۰ تا امروز)

گردآورنده : مهدی دلگرم

     هر چند به طور خلاصه و برای کلاسه بندی ، تدوین و بررسی می توان به نویسندگان بعد از انقلاب عنوانِ نسل سومی داد ، اما از اوایل دهه ۸۰ نویسندگانی ظهور می کنند، چه با یک یا چند تک داستان و یا یک یا دو مجموعه داستان که با توجه به تاریخ ظهور و تثبیت شدنشان به عنوان نویسنده و تبدیل شدن به یک نویسنده حرفه ای اگر نظر بیفکنیم بهتر است اوایل دهه ۸۰ را در نظر بگیریم،شاهد ظهور و شکل گیری نسلی موسوم به نسل چهارم هستیم این نویسندگان نسبت به نسل قبل از خود ( نسل سومی ها ) تقریباً چه از نظر شکل و مسایل فرمی و سازه ای و مهندسی اجرا و چه از نظر معنا و محتوا و مضمون و قصه های انتخاب شده برای داستان نوشتن فرق دارند. هر چند از درون همان نسل برمی آیند _ در عین نزدیک بودن فاصله زمانی با نسل سومی، که بعد از انقلاب ظهور می کند _ اما با نسل قبل از انقلاب کاملاً فرق دارند و یک جور تقریباً گسست کامل و پیدایی و پدید آمدن نگاه مستقلی را در این نسل نسبت به نسل قبل از انقلاب می بینیم.در این بخش می خواهم درباره تفاوت و همچنین مشخصه های مستقل این گروه از نویسندگان که از شروع دهه ۸۰وارد عرصه داستان نویسی ایران _ مشخصاً داستان کوتاه _ شده اند و فرقشان با نویسندگان موسوم به نسل سوم (۱۳۶۰– ۱۳۸۰ )بپردازم. شاید برای بررسی کامل تجربه های زبانی و رویکردهای فرم گرایانه ویژه خود به عناصر داستان و انتخاب مضامین داستانی مختص این گروه از نویسندگان باید تا چند سال دیگر هم صبر کرد و شاید امروز اظهارنظر قطعی هنوز زود باشد.ولی در هر صورت نسل فعلی را می توان آنان را دنباله نسل سوم اما آماده گسست آخرین حلقه های زنجیر پیوستگی به نسل قبل از خود دانست. نسلی که ادبیات روز و به معنی واقعی، معاصر را بر دوش های جوان، پرتکاپو و جستجوگر، احساسی، صادق _ همراه با نگاه وفادارانه شان به ادبیات معاصر ایران _ را حمل می کنند.  نسلی که از اوایل دهه ۸۰  پا به عرصه ادبیات معاصر و مشخصاً داستان کوتاه ایران گذاشته است، هر چند عده زیادی از این نسل از اواسط دهه۷۰ شروع به انتشار تک داستان یا یک مجموعه داستان کردند اما با نگاه نو و همچنین زبان و سبک ویژه خود، نسبت به نویسندگان قبل از خودشان، موقعیت و ویژگی خاص خودشان را وارد ادبیات معاصر ایران کرده اند.

مشخصه ها و ویژگی های سبکی و محتوایی و معناشناسانه این نسل را به طور خلاصه می توان این گونه برشمرد:

۱) حجم عظیمی از داستان نویسان ،به خصوص زنان درگیر نوشتن را در این نسل می بینیم.

۲) داستان های مبتنی بر برخوردها و روابط نسل جوان و بیان داستانی این روابط علیرغم سانسور و خودسانسوری

۳)   داستان های مبتنی بر فرم و شکل ارائه کار ،نه حرف درون کار

۴)   آوردن فضاهای دیجیتال و انفورماتیک به درون دنیای ادبیات

۵) خیل عظیم نویسندگان علاقه مند به امر نوشتن در میان نسل حاضر.دولت آبادی در این باره می گوید: « این ها حدود ۱۲۰۰۰ نفرند، آثار چند نفر را باید بخوانم. »

۶)   گسترش کلاس های داستان نویسی و کارگاه های نویسندگی در این دوره

۷) اهمیت وافر و دقیق به مقوله زبان در داستان و رعایت پاکیزگی و دقت در اجرای زبانی کار، یا برآوردن یا برآمدن حضور مستقل زبان در هنگام داستان نویسی و نشان قدرت زبان در داستان،که گاهی در دام بازی زبانی می افتند و گاهی هم توجه به زبان در داستان آن قدر مطرح می شود که داستان زبان خلق می شود. یعنی داستانی که زبان و اجرای شکلی و سازه ای آن تمام داستان را خلق می کند.

۸) داستان هایی که عموماً توسط نویسندگان زن صورت می گیرد موسوم به داستان های آشپزخانه ای  ( دختر خاله ونگوک ) یا داستان های آپارتمانی ( سارای همه ) داستان های درون آپارتمان های مدرن یا محصور درون خانه های کوچک و خانواده های کم تعداد و تم های برآمده از درون روابط تقریباً عادی و روزانه آدم ها درون این فضاها.

۹) مسابقه های داستان نویسی و جایزه های ادبی و شرکت و رقابت نویسندگان این نسل و تأثیر شرکت و کاندیدا و احیاناً برنده شدن یا نشدن آثار بر روی استقبال و عدم استقبال خوانندگان از این آثار.کلاً حضور قطعی و روشن و تأثیرگذار این جوایز روی این نسل، جایزه های گلشیری ،یلدا،مهرگان،اصفهان و جوایز و مسابقه های استانی و همچنین شرکت از طریق اینترنت مانند جایزه صادق هدایت.

۱۰)  خیل عظیم کتاب هایی درباره نقد علمی یا نقد کاربردی( نقد مشخص داستان کوتاه )(۱) و کتاب های درباره نظریه ادبی کتاب های متعدد و معرفی آراء و روش های مختلف مولفین این آثار در معرفی نظریات گوناگون مباحث نظریه های ادبی ساختارگرایی _ فرمالیسم، نقد فمنیستی ،مباحث زبان _ فرم، نقدها و نحله های گوناگون منبعث از نظریات ادبی.  

۱۱)  حضور نه چندان گسترده ادبیات مهاجرت ولی به طوری که کاملاً به چشم می آید. البته نه همه آثار چاپ شده در اروپا و آمریکا توسط ایرانیان، اما نسبت به نسل قبل، حضور مقوله ادبیات مهاجرت کاملاً به چشم می آید. حتی عده ای در جوایز ادبی هم حضور داند.

۱۲)  شناخت نسل جدیدی از نویسندگان مشخصاً آمریکایی و سبک و شیوه ای که به مینیمال و پست مدرن و همچنین نسلی که برندگان امروزی جایزه قدیمی اُ.هنری را شامل می شوند و یا نویسندگانی که در مجلات کلاسیک و صاحب سبک آمریکا مثل نیویورکر داستان می نویسند و آثاری ازسه مجموعه مشخصه ادبیات معاصر ایالات متحده ( داستان کوتاه ) را در ایران می بینیم. مینیمال، پست مدرن، روایی نویسان یا کلاسیک های معاصر آمریکا.

۱۳)  نقد نویسی وسیع تر چه توسط منتقدین حرفه ای ( حرفه ای در حد ایران ) و چه توسط خود نویسندگان روی داستان های کوتاه نویسندگان هم دوره وهم عصرشان، نقدهای مبتنی بر فرم و شکل و دیدن زبان کار، کلاً اجرای شکل گرایانه تر، دقت به مهندسی اجرا و توجه به امر و توجه به امر سازه ای کارها، که نسبت به نسل قبل دقیق تر و پرتعدادتر صورت می گیرد.

۱۴)  پست مدرن ( برای مشخص شدن بحث و متمرکز شدن روی این مسئله فقط از نظر داستان کوتاه چند جمله موجز می آوریم. )

الف) پست مدرن به عنوان یک ویژگی تمدنی و موقعیت تاریخی مدنظر نیست. ( حداقل در این بررسی مشخص درباره داستان کوتاه )

ب) پست مدرن در هنر(ART) - مجسمه سازی، نقاشی، معماری ،تئاتر، سینما،موسیقی،ادبیات: نمایشی، شعری، داستانی.

ج) ادبیات پست مدرن _ داستان کوتاه پست مدرن. مشخصاً در ادبیات معاصر ایران و نویسندگان امروزی می توان به این آثار ( که مسلماً تعداد کمی مورد اشاره قرار گرفته و در بر گیرنده همه مجموعه داستان های کوتاه پست مدرنیستی نمی باشد. ) مراجعه کرد.

۱.  خاطره فراموش شده فردا _ مدیا کاشیگر

۲.  مجموعه داستان های کوتاهی که نشر نگاه منتشر کرده است.(۲)

برای مقایسه نوع نگاه و همچنین انتخاب مضامین می توان به داستان کوتاه پست مدرن نویسندگان آمریکا ( بارتلمی، براتیگان، ... ) مراجعه کرد و این دو نوع نگاه از دو فرهنگ متفاوت را از نزدیک خواند.

۱۵)  در معرفی و نگاهی تحلیل به نسل سوم به نظریات و کتاب ها و مباحث جدیدی در تاریخ ادبیات معاصر اشاره شد که نسل سومی ها، اولین برخورد و دریافت ها را در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ با این متون جدید داشتند. اما برخورد کامل با این آراء جدید در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ صورت گرفت که تا امروز ادامه دارد که نقش کامل آن را در داستان نویسی و نقد ادبی نسل چهارم ( نسل و نویسندگانی که در حال حاضر مشغول نوشتن و نقد ادبی هستند. )

اگر بخواهیم به این آراء اشاره کنیم _ که هر چند شکل تجلی آن به صورت طوفانی از ترجمه ها صورت گرفت _ ویک مثلث فرضی مبتنی بر نظرورزی و نظرات ادبی، هنری، فلسفی رسم کنیم، یک ضلع این مثلث فلسفه زبان و آراء فلاسفه انگلیسی زبان و مشخصاً آراء لودویک وتیگنشتاین و فلسفه زبان انگلوساکسون می باشد. و ضلع دوم ،هرمنوتیک آلمان ها و آراء فلاسفه آلمانی درباره تأویل متن، تفسیر آن و برخورد هرمنوتیکی ( تأویل گرایانه ) با متن های ادبی است. و ضلع سوم را به دو بخش قسمت می کنیم. یک قسمت را به نظریه پردازان فرانسوی که درباره ماهیت فلسفی و بنیادهای نظری پست مدرن به غورورزی و طرح مباحث تئوریک پرداخته اند که اختصاص دارد به نظریات لیوتار، بودیار و تنی چند دیگر که درباره مفهوم و پایه های فلسفی و نظری پست مدرن به طرح مسایل پرداخته اند و قسمت دوم به متن شناسان و نظریه پردازان ادبی فرانسوی اختصاص دارد که به متن و بررسی و تحلیل آن به عنوان یک نیروی بالقوه اعتنا دارند و معتقدند نقد وظیفه بالفعل کردن این نیروی بالقوه درون متن را برعهده دارد و متن به هیچ نیروی بیرونی برای تحلیل و بررسی محتاج نیست. نظریه پردازان فرانسوی مانند رولان بارت ( که سرتاسر نقد ادبی در قرن بیستم مدیون بکر بودن و دقت و تازگی و عمق و ظرافت آراء او می باشد. ) و همچنین متن شناسانی امثال: تودورف، ریکور و ... که به دامنه تحلیل نقد ادبی و گستره دایره ذهنی بشر در زمینه کاوش و تحلیل متن های ادبی تلاش ها کردند و عرق ریزان روح داشتند.

جدا از این مثلث فرضی، مبتنی بر فلسفه زبان انگلوساکسون و هرمنوتیک آلمان ها و نظریه پردازان و متن شناسان فرانسوی که آراء و نظریات جدیدی در مفهوم ذهنی انسان معاصر ادبی ایرانی ایجاد کرد، یک جریان جدید داستانی هم در این سال ها به حوزه اندیشه ورزی و تجربه های نوشتاری نسل حاضر افزوده شد. داستان نویسی معاصر آمریکا که شکل تجلی آن به صورت داستان های مینیمال ( کارور، توبیاس وولف و ... ) داستان های پست مدرن ( بارتلمی، براتیگان و ... ) و داستان نویسان معاصر موسوم به روایی نویسان نسل سوم ( برندگان و کاندیداهای جایزه داستان نویسی اُ.هنری ) به ایران وارد شدند و به عمق و غنا و ظرافت و تنوع داستان نویسی ایران افزودند. در هر صورت برخورد نسل چهارم با این آراء نظری و تئوریک و همچنین شیوه های جدید داستان نویسی معاصر آمریکا به طور کامل تری نسبت به نسل سوم صورت گرفت.

 

فهرستی از نویسندگان و مجموعه داستان کوتاه

به طور کلی نویسندگانی که در حال حاضر و درون این نسل ( چهارم ) یک یا چند جلد مجموعه داستان کوتاه و یا یک یا چند تک داستان کوتاه چاپ کرده اند.داستان کوتاه های سال های ۸۰ تا ۸۶.کاندیداها و برندگان جوایز ادبی و کلاً نویسندگانی که در حال حاضر مشغول نوشتن هستند:

 فرشته احدی، شیوا ارسطویی، مهسا محب علی، کورش اسدی، سعید عباسپور، بهنازعلی پورگسگری، مرتضائیان آبکنار، میترا الیاتی، شهلا پروین روح، اسماعیلی، کیهان خانجانی و ... و نویسندگان و کوشندگان دیگری که فرصت ارائه اسامی همه آن ها در این مقاله امکان پذیر نیست.

منابع:

۱)جوایز ادبی- کاندیداها،برندگان

۲)تک داستان

۳)مجموعه داستان

۴)نویسندگان شاخص داستان کوتاه

۵)انتشارات فعال در زمینه چاپ داستان کوتاه

۶)مجلات معتبر در زمینه داستان کوتاه و مشخصه های فرمی و ویژگی کاری مجلات مورد نظر گلستانه، عصر پنج شنبه ها  

۷)مجموعه داستان هایی که بعد از سال ۸۰نشر پیدا کرده اند،منابعی هستند که می توان برای مراجعه به کمیت و کیفیت نسل معاصر (نسل چهارم) به مطالعه و تحقیق و بررسی نسل حاضر و فعلی ادبیات معاصر _ به خصوص در زمینه داستان کوتاه _ پرداخت.

 

در انتها فهرستی از اسامی و آثار نویسندگان نسل چهارم ارائه می شود:

  • حسین ثنا پور- سمت تاریک کلمات،گارد باز
  • پیمان اسماعیلی- جیب های بارانی ات را بگرد.
  • سعید عباسپور- بوی تلخ قهوه
  • محمد کشاورز- پایکوبی،بلبل حلبی
  • بهرام مرادی- خنده در خانه تنهایی
  • خسرو دوامی- مارکوپلو
  • کورش اسدی – باغ ملی
  • مرتضائیان آبکنار- کنسرت تارهای ممنوعه،عطر فرانسوی
  • کیهان خانجانی- سپید رود زیر سی وسه پل
  • مرجان شیر محمدی- بعد از آن شب
  • فرشته احمدی- سارای همه
  • میترا الیاتی- مادمازل کتی،کافه ی پری دریایی
  • مهکامه رحیم زاده- در پای حلزون
  • شیوا ارسطوئی-آمده بودم با دخترم چای بخورم،آفتاب مهتاب،من دختر نیستم
  • بهناز علی پور گسگری- بگذریم
  • مهسا محب علی- عاشقیت در پاورقی
  • امیر حسین خورشیدفر- زندگی مطابق خواسته تو پیش میرود.

هر ساله تعداد پر شماری مجموعه داستان چاپ می شود،که مسلما همه دارای ارزش کیفی یکسان و برجسته ای نیستند. البته تحلیل و تشخیص آن به عهده خوانندگان و منتقدین می باشد.در فهرست بالا سعی شده به آثار برجسته و شاخص _ به عنوان نمونه _اشاره شود.این فهرست را می توان تا تعداد بیشتری ادامه داد،اما همین آثار هم به خوبی کیفیت برترشان و حال و هوا وفضای این نسل را باز می تابانند.به امید موفقیت نسل امروز داستان نویسی ایران و گیلان.

                                                                                                مهدی دلگرم

 

پیوست:

مسلما  در تمامی نقدها و یا حتی در نقد یک مجموعه داستان مشخص ، به نکات بدیع و تازه و یا شنیده نشده ، بر نمی خوری و انتظار هم نیست که بر بخوری. مسلما تمتمی نقدها بر مبنای نقد عناصر و نقد کاربردی و یا اشاره به زبان کارها ، نوشته شده اند.اما در هر صورت هم چنان که داستان ها نسبت به تاریخ قبل از خود در تاریخچه داستان کوتاه ایرانی تازگی دارد،بدون تردید در نقدها هم  به نکات تازه و جدیدی خواهی رسید.خلاصه کلام این که  مجموع داستان ها همراه با نقدها،شمایل و نمای دقیق تری از مضامین،زبان(به خصوص زبان) و کلا کارنامه این نسل را به دست خواهد داد. البته نکات زیادی می توان گفت،مثلا تاثیر این نسل روی کارهای نسل قبل از خود(نسل سومی ها: علی اصغر شیرزادی،چهل تن،فرخنده آقایی،مندنی پور...) که در مقاله ام ، در معرفی مشخصه های نسل چهارم نیاورده بودم.

 


۱.به عنوان نمونه "صدای تنها" اثر فرانک اوکانر.تاریخ و تحلیل داستان کوتاه

۲.به عنوان نمونه "هولاهولا"  اثر ناتاشا امیری.

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

نسل سوم -۱۳۵۷ تا اواسط دهه ۷۰

گرد آورنده: مهدی دلگرم    

    با شروع و گذشت مدت زمان کمی از انقلاب اسلامی، خود به خود نسل تازه ای به عنوان نسل جدید پا به عرصه ادبیات ایران، نقد ، رمان و داستان کوتاه می گذارد.

   در این نوشتار اختصاصاً داستان کوتاه نویسان جدید و در نتیجه عرصه های تازه ای که در شیوه ها و روش ها و همچنین مضامین داستان کوتاه به منصه ظهور می رسند، مدنظر هستند که شاید تک داستان هایی در یکی دو سال قبل از انقلاب هم چاپ کرده باشند. اما این نسل به طور کل و عموماً بعد از انقلاب و خصوصاً از اواسط دهه۶۰شمسی وارد فضای داستان نویسان ایران شدند.

نویسندگان جوان تری نسبت به نسل قبل از خود ( گلشیری، دولت آبادی، احمد محمود،... ) نویسندگانی جوان که هر یک تجربه های زبانی و رویکردهای فرم گرایانه و مضامین و تم های ویژه خود را در داستان ها اجرا می کنند. نویسندگانی که ضمن توجه به نسبت داستان نویسی ایران، ذهنیتی متفاوت و جدا از پیشینیان دارند و مهم ترین خصلتشان ، بودن و دیدن و لمس کردن سال های بحرانی انقلاب و جنگ و گذر از آن سال های بحرانی همراه با شور و تپش خاص آن دوران و بازتاب آن مسائل در زندگی اجتماعی و فردی و وضعیت زیستی و روحی و روانی مردم می باشد.

فروریزی باورها و ارزش های گذشته، این نویسندگان را بیش از پیش از ادبیات مرامی دور کرده و پژوهش در فرم و زبان را در دستور کار آنان قرار داده تا جای قطعیت اندیشی را جستجو برای کشف فرم های تازه بیانی و نوشتاری بگیرد و نویسنده بتواند از راه تجربه کردن فرم و زبان به شناخت تازه ای از واقعیت برسد. تقریباً به جای داعیه سخن گویی از طرف جمع ، نویسنده خود را در برابر صناعت نوشتن متعهد می داند و از کلی اندیشی اجتماعی و فرهنگی به طرف نوعی جزء نگاری از تجربه های زیستی روی می آورد و می کوشد تا با پرهیز از پرگویی توضیحی به تخیل و شعور خواننده برای درک داستان احترام بگذارد. در عین این که با داستان هایی هم مواجه می شویم که ظاهراً نو و تجربی اند. در حالی که نوع نگاه آن ها به زندگی بازتاب نگاه نسل یا نسل های قبل است. و همچنین با آمدن این نسل به درون ادبیات معاصر شاهد همزیستی همزمان نسل های مختلف کنار هم هستیم. علوی هنوز زنده بود، گلشیری و دولت آبادی و احمد محمود همچنان خمیده ، پشت میزهاشان می نوشتند. اما در این بررسی مشخصاً به این نسل موسوم به نسل سوم پرداخته می شود.

    از سال های هفتاد پرداخت با جزء نگاری دقیق به اتفاق های ساده زندگی روزمره و قرار دادن بعضی مسایل در لایه زیرین داستان که ظاهراً در روایت قرار نگرفته و روایت نمی شود در داستان ها به چشم می خورد. برخلاف واقع گرایان دهه۳۰- ۴۰  به جای پرداختن به مسایل اجتماعی و سیاسی، آن ها می خواهند از چیزی بنویسند که به راستی درباره اش می دانند و بر اساس تجربه ای زیست شده، نگاهی تازه به زندگی معاصر می اندازند و نتیجه گیری را به خواننده واگذار می کنند.

در این سال ها و به خصوص از اوایل دهه۷۰ و مشخصاً از نیمه دوم دهه۷۰توجه به زبان ، زبان در داستان ، داستانِ زبان و پی بردن و درگیر شدن با امر اجرایی زبانی کار و اهمیت و تدقیق به مسئله زبان در امر داستان نویسی، همچنین توجه به ادبیات مهاجرت و غربت و اشاره هایی به درگیری ایرانیان با زندگی بیرون از ایران و در مهاجرت،  از نکات دیگر در روند کار داستان نویسی این نسل در دهه ۷۰ است. به خصوص از اواسط دهه۷۰ بعد از ریاست جمهوری خاتمی ترجمه های وسیع و پرتعداد در زمینه فلسفه هنر، نظریه هنری، نظریه ادبی و نظریات و تئوری های داستانی و مشخصاً کتاب هایی با غورورزی و نظرورزی درباره داستان کوتاه با طرح وسیع و حتی تاحدی گیج کننده و مغشوش در فضای فکری و فرهنگی به طرف سیل مخاطبین جوان و همچنین نویسندگان نسل حاضر، سرازیر شد که بدون هیچ تردیدی تأثیردر عمق و غنای فضای فکری و فرهنگی و مشخصاً داستان نویسی را باعث شد.از طرف دیگر طوفانی از ترجمه ها به راه افتاد و این به یکبارگی باعث تشتت آراء و بی نظمی و تئوری زده شدن، تعجیل در دریافت و بلافاصله پیاده کردن روی داستان، بدون توجه به نوع و ضرورت حرف های گفته شده توسط نویسندگانِ متن ها، تا حدی رخ داد که بازتابی بود از سکوتی که برای برخورد با آراء جدید ادبی برای ایرانیان از۱۳۵۷تا ۱۳۷۶ ( ۱۹۸۰تا ۱۹۹۶م ) رخ داده بود. در حالی که این آراء به کشورهای پیرامون از اوایل دهه ۸۰ سرازیر شده بود. ایرانیان با تأخیری ۲۰ ساله پذیرای این آراء و نظریات جدید شدند. اما علیرغم این مسایل که جزو طبیعت و ذات این امر است متون یاد شده بدون هیچ تردیدی متون بنیادین هستند و این که مباحث تازه منجر به عمق و گسترش فضای ادبی و داستانی شد هیچ شکی وجود ندارد _ به طور گذرا به چند نکته که نسل سوم با آن مواجه شدند، اشاره می شود.

    آشنایی بیشتر و حرفه ای با رمان های مدرن و داستان های کوتاه سیال ذهن و آشنایی بیشتر با _ هر چند اولین برخورد در این نسل رخ داد و آشنایی کامل نبود _ نویسندگان معاصر آمریکا و به اصطلاح نسل جدید از نویسندگان آمریکای شمالی و سبک مینی مال . نکته دیگر درباره این نویسندگان این است که در خواندن آثاری از این نسل به خصوص آثار چاپ شده در دهه ۶۰ و خصوصاً نویسندگان بومی نویس، تأثیر رمان "صد سال تنهایی"و کلاً فضاهای "مارکز" را می بینیم. بعضی داستان ها از این حیث قوی تر شده و در بعضی داستان ها این تأثیر به اصطلاح نشست نکرده و کپیه برداری رخ داده است. آخر این که همه آثار نویسندگان این نسل شاهکار نیست. اما خواندن و برخورد با _ حداقل _ چند تک داستان از این نویسندگان نشان از غنا و عمق و ظرافت دارد و گاهی حیرت ما را برمی انگیزد. تک داستان هایی از صفدری، عبدالهی، روانی پور، مندنی پور، چهل تن، فرخ فال و بیجاری، ربیحاوی و ... . هر چند که شاید تمامی کارهایشان یک دست و کامل نباشد و انتظاری جز این هم نیست. نسل امروز اگر این چنین می نویسد و مثل ماهی درون فضاهای جدید و نظرات و آراء نو درباره زبان و شخصیت پردازی و پایان داستان و نوع نگاه به هستی می چرخند حاصل عرق ریزان روحی و تلاش نسل سوم است ، که حد واسط نسل دوم و نسلی که از اوایل دهه۸۰ وارد عرصه ادبیات شده اند، می باشد. گذر از نسل دوم و حضور در فضاهای جدید امروزی برای نسل حاضر، حاصل ساعت ها تلاش و مرارت و درگیری های ذهنی و عینی نسل سومی بود که به عقیده این مقاله نسلی بود و هست که تاوان عبور ادبیات معاصر ایران از سال های ایده به سال های زبان _ دهه ۴۰به دهه ۸۰_ را پرداخت.

    در دهه ۶۰ تا اواسط دهه ۷۰ نسلی در داستان کوتاه ایران ظهور کردند موسوم به نسل سوم که علیرغم رنگارنگ بودن و گوناگونی نوع نوشتار و نگاه شان به دنیا و بازتاب این نگاه به درون آثار داستانی شان، دوره ای مختص خودشان درون تاریخ ادبیات معاصر ایران _ در این جا داستان کوتاه _ آفریدند و نکته آخر درباره این گروه از نویسندگان شرکت آن ها در جلسات پنج شنبه ها می باشد. جلسات داستان خوانی پنج شنبه های گلشیری که از سال۶۲ تا ۶۷ برگزار می شد و گلشیری نقطه محوری این جلسات و نشست ادبی بود. نسلی از نویسندگان جوان اولین تجربه های نوشتاری و نوسندگی را در این جلسات تجربه کردند و از درون همین جلسات به نویسنده تبدیل شدند. یارعلی پورمقدم، ربیحاوی، بیجاری، روانی پور، مندنی پور، زراعی و چند تن دیگر از درون جلسات پنج شنبه ها به ادبیات معاصر ایران راه یافتند و البته لازم به ذکر است عده دیگری از این نسل نویسندگان هیچ ارتباط _ حداقل مستقیمی _  با این جلسات نداشتند و از راه و روش دیگری به نویسندگی رو آوردند.

 

فهرست نویسندگان و آثار داستانی ( داستان کوتاه )

۱)  قاضی ربیحاوی: ازاین مکان

۲)  منیرو روانی پور: کنیزو ، زنِ فرودگاه فرانکفورت

۳)  عبدالهی: در پشت آن مه، سایبانی از حصیر

۴)  صفدری: سیاسنبو 

۵)  معروفی: آخرین نسل برتر

۶)  بیجاری: پرگار ، عرصه های کسالت

۷)  اصغر الهی:  دیگر سیاوشی نمانده 

۸)  چهل تن: چیزی به فردا نمانده 

۹)  مهین بهرامی: هفت شاخه سرخ

۱۰) کلباسی: سرباز کوچک ، مثل سایه مثل آب (۱)

۱۱) پارسی پور: آویزهای بلور

۱۲) ناصر زراعتی: سبز، بیرون پشت در

۱۳) یارعلی پورمقدم: گنه گنه های زرد، حوالی کافه شوکا

۱۴)علی موذنی: دلاویزتر از سبز، حضور

۱۵)بهنام دیانی: هیچکاک وآقاباجی و ...

۱۶)فرخنده آقایی: راز کوچک، گربه های گچی، یک زن یک عشق

۱۷) گلی ترقی: جای دیگر، خاطره های پراکنده، دو دنیا (۱)

۱۸)غزاله علیزاده: با غزاله تا ناکجا ( مجموعه داستان های کوتاه )

۱۹) بهرام حیدری: لالی ( مجموعه داستان )

۲۰) فرخفال: آه استانبول

۲۱) جعفر مدرس صادقی: آن طرف خیابان

۲۲ )محمد محمد علی: بازنشستگی، دریغ از روبه رو

۲۳) اکبر سردوز الهی: غروب اول پاییز

۲۴) رضا جولایی: جامه به خونابه

۲۵) علی اصغر شیرزادی: غریبه و اقاقیا، یک سکه در دو جیب

۲۶) علی خدایی: از میان شیشه از میان مه، تمام زمستان مرا گرم کن

۲۷) شهریار مندنی پور:شرق بنفشه، ماه نیمروز

۲۸) محمود خوافی: روزهای خاکستری

۲۹) ابوتراب خسروی: هاویه، دیوان سومنات

 ۳۰)محمد بهارلو: باد در بادبان ، حکایت آن که با آب رفت ، شهرزاد قصه گو

تذکر یک نکته: تمامی آثار و تمامی داستان های کوتاه یک نویسنده از این نسل، شاهکار نیست! اما برخی از داستان ها تجربه ای فراموش نشدنی و عمیق و بدیع از برخورد با این نسل را نصیب خواننده و نویسندگان امروز خواهد کرد.

   اگر بخواهیم روی نویسندگان این نسل ( موسوم به نسل سوم ) متمرکز بشویم و روی ده نویسنده که مشخصه و معیارهای فرمی و شکلی و معنایی این نسل را به طور مشخص بازتاب می دهند،تمرکز کنیم می توانیم از ده نویسنده زیر نام ببریم.

۱)  منیرو روانی پور: کنیزو، زنِ فرودگاه فرانکفورت

۲)  شهریار مندنی پور: شرق بنفشه، ماه نیمروز

۳)  چهل تن: چیزی به فردا نمانده

۴)  خسروی: هاویه، دیوان سومنات

۵)  صفدری: سیاسنبو

۶)  شیرزادی: غریبه و اقاقیا، یک سکه در دو جیب

۷)  مدرس صادقی:آن طرف خیابان

۸)  علی خدایی: از میان شیشه از میان مه، تمام زمستان مرا گرم کن

۹) معروفی: آخرین نسل برتر

۱۰) بیجاری: پرگار، عرصه های کسالت

 

البته برای بررسی کامل و همه جانبه به فهرستی که در انتهای بخش بررسی نسل سوم آورده شده ( شامل ۳۰ نویسنده ) در صورت امکان و فرصت می توان مراجعه کرد و دامنه وسیع تحقیق را کامل کرد. اما برای ورود اولیه در قدم اول می توان به کتاب در جستجوی واقعیت ( گردآوری توسط سپانلو ) و بعد به آثار ده نویسند ای که معرفی شده اند، مراجعه کرد.

 

فهرست منابع و معرفی نسل سوم

۱)  در جستجوی واقعیت- سپانلو - منتخب داستان ها(منبع کلاسیک ومعتبر)

۲)  یادگار خشکسالی باغ - تورج رهنما - منتخب داستان ها

۳)  هشتاد سال داستان کوتاه ایران ( جلد دوم ) - میر عابدینی

۴) هشتاد سال داستان کوتاه ایران ( جلد سوم ) - میرعابدینی ( ویژه ادبیات مهاجرت )

۵)  صد سال داستان نویسی ایران ( میرعابدینی )- معرفی و زندگینامه و تحلیل مختصر از این نسل در جلد دوم و سوم

 


۱.بدون هیچ تردیدی کلباسی و گلی ترقی را باید جزء نسل دوم محسوب کرد. جدال در بین نیست .  آنان مجموعه داستان های منسجم و خوب خود را در سال های ظهور نسل سومی ها چاپ کردند.

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

برگرفته از سایت کانون ادبی هنری دانشگاه پیام نور رشت

 

نسل دوم _ ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۷

     این دوره را می توان از نظر کمیت و کیفیت آثار پدید آمده و همچنین از نظر ظهور نویسنده به عنوان یک شخصیت فرهنگی در دوران معاصر و حتی ایجاد کننده ی  یک الگوی فکری و ادبی از فرهنگ ایران در سطح جهان توسط نام و آوازه نویسندگان این دوره -علیرغم همه محدودیت ها- نام برد. این دوره را می توان از درخشان ترین دوره های داستان نویسی ایران دانست.

    داستان نویسی در شاخه های مختلف رشد می یابد. توجه به مناطق مختلف کشور، اکتشاف خرده فرهنگ های بومی، توجه به اقلیم های مختلف _ تعدد و گوناگونی سبک و شیوه نوشتن توسط نویسندگان گوناگون، توجه عمیق تر و دقیق تر به صناعت های ادبی، ظهور داستان نویسی زنان، ایجاد گرایشات مدرنیستی در شکل داستان نویسی، توجه به ذهنیات و بازنمایی عرصه های تازه بر روی داستان نویسی، پرداختن به شکل و چگونگی داستان گویی و برخورد هنرمندانه با زبان ، پیدا شدن زبان و سبک و شیوه خاص یک نویسنده به عنوان شاخصه و شناسنامه هنری او مثل سبک احمد محمود، سبک گلشیری، سبک دولت آبادی.

    شاید فقط کمی تردید باعث شود که قطعیت کلام از بین برود اما بدون هیچ تردیدی عقیده بر این است واژه و اصطلاح ادبیات معاصر ایران را شاعران و نویسندگان و نمایشنامه نویسان همین نسل ایجاد کردند و این اصطلاح امروز جا افتاده و عادی را عرق ریزان روح نویسندگان همین دوره ایجاد کرده است.

 

ادبیات معاصر ایران از هدایت و نیما تا امروز

    در این نوشته روی داستان کوتاه متمرکز شده ایم. چرا که نام هایی که فهرست وار در زیر می آوریم بعضی دارای رمان و حتی رمان های مهم و تأثیر گذار هستند اما در این نوشته فقط از نظر موقعیت و روند کاریشان در امر نوشتن داستان کوتاه مدنظر هستند و بدون هیچ اولویتی به نام نویسندگان این نسل اشاره می کنم.

۱) ساعدی                                                                                                                                        مجموعه داستان های : واهمه های بی نام و نشان ،ترس و لرز،گور و گهواره ،دندیل

 

شناخت نامه ساعدی ( جواد مجابی ) ، شناخت نامه ساعدی ( کورش اسدی )

۲)  بهرام صادقی

                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

مجموعه داستان، سنگر و قمقمه های خالی

نقد صادقی، خون آبی بر زمین نمناک ( نوشته محمودی )، معرفی و آثار صادقی ( از نشر روزنگار )، زندگی نامه صادقی ( نشر نیلوفر )

۳)  گلشیری

نیمه تاریک ماه ( مجموعه داستان های کوتاه )

نقد: نقشبندان قصه ایرانی ( رضا عامری )، نقد داستان خانه روشنان ( صالح حسینی ) و مقالات و نقد و نظر درباره گلشیری و آثارش.

۴)  دولت آبادی

کارنامه سپنج ( نامی که دولت آبادی به چاپ مجموعه داستان های کوتاه خود داده است و شامل همه داستان های کوتاه  وی می باشد. )

اشاره به نام تک داستان ها:

 مرد،هجرت سلیمان، لایه های بیابانی،ادبار و آینه

۵)  احمد محمود

زایری زیر باران، غریبه و پسرک بومی، قصه آشنا

۶)  سیمین دانشور

به کی سلام کنم، شهری چون بهشت

۷)  مهشید امیر شاهی

کوچه بن بست، سار بی بی خانم، بعد از روز آخر، به صیغه اول شخص مفرد

۸) شمیم بهار

 مجله هنر و اندیشه در دهه  ۴۰ آثار شمیم بهار را چاپ کرده است.   

۹)  جواد مجابی

 از دل به کاغذ

۱۰)جمال میر صادقی

منتخب داستان های کوتاه میر صادقی

۱۱) اسماعیل فصیح

 نمادهای دشت مشوش

 

معرفی منابع مربوط به نسل اول و دوم _ ۱۳۰۰ تا۱۳۵۷ 

۱)  باز آفرینی واقعیت ( منتخب داستان ها ) - سپانلو - مقطع ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷(منبع کلاسیک)

۲) داستان نویسان ایرانی ( منتخب داستان ها ) - تورج رهنما -  مقطع ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷(منبع کلاسیک)

۳)  هفتاد داستان کوتاه ایران - محمد بهارلو

۴)یادگار خشکسالی های باغ- رهنما- مقطع ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷(منبع کلاسیک)

۵)  هشتاد سال داستان کوتاه ایران ( جلد اول ) - میر عابدینی - ۱۳۰۰تا ۱۳۶۰ (۱)

۶)  صد سال داستان نویسی- میر عابدینی

۷)  نویسندگان پیشرو ایران - سپانلو

۸) باغ در باغ - مجموعه مقالات هوشنگ گلشیری - فصل _ نقد داستان _ سخنرانی هایی درباره ادبیات معاصر

و مسلماً کتاب های دیگر و منابع دیگری هم هستند: اینترنت، مجلات و کتاب های دیگر...

 

تذکر یک نکته: وجود یک جریان خاص از رنگ و بوی محلی و منطقه ای یا یک جور خصلت بومی نویسی در ادبیات داستانی نسل دوم ظهور می کند. هر چند شاید این گونه تقسیم در بررسی ادبیات به مناطق جغرافیایی مرسوم نباشد اما با نگاهی از این زاویه به وجود چنین جریانی در ادبیات معاصر و در داستان نویسی ایران ( مشخصاً داستان کوتاه ) برمی خوریم که در این جا اشاره وار به آن می پردازیم.

۱) جریان اصفهان: جریان اصفهان از دهه ۴۰ شمسی وارد ادبیات معاصر ایران شد با مشخصه های خاص خود مثل نثر روان شناسانه، تکنیک و ظرایف شکلی در ارائه کار، فضاسازی خاص همان منطقه،  درگیری حرفه ای این دسته از نویسندگان با امر نوشتن، پرداخت ذهنی و درونی شخصیت ها، توجه به رمان نویسی مدرن و جدید اروپا، جریان سیال ذهنی و بعد، رمان نو فرانسوی، توجه به مسئله زبان و زبان آفرینی در داستان، توجه به مضامین قاجاری و تاریخی با نگاهی نو و جدید. در هر صورت باید آثار این نویسندگان را به عنوان بخشی از ادبیات معاصر ایران خواند و کلیت آن را در نظر آورد بعد برای بررسی و نگاه خاصی می توان از این زاویه نیز مشخصاً به این نویسندگان و آثارشان - در این جا داستانِ کوتاه -پرداخت. 

    داستان نویسانی مثل گلشیری، بهرام صادقی، مدرسی، کلباسی، علی خدایی،محمد رحیم اُخوت، عباسپور،... در هر صورت جریان اصفهان، حتی امروز هم ویژگی سبکی و حضور شخصی دارد و بازتاب این حضور حتی در جوایز ادبی هم مشهور است.

۲) جریان جنوب: جریان جنوب به خصوص منطقه خوزستان، با مشخصه هایی مثل پرداخت مشخص به سیاست و امر تحولات اجتماعی، نثر صمیمانه و فضاسازی منطقه گرمسیری، به کار بردن اسامی و مکان های خاص، پیوند با جریان ادبیات معاصر آمریکا، مشخصاً همینگوی و هم چنین وجود یک گرایش تقریباً مشخص چپ فکری در درون ادبیات جنوب، پرداخت بیرونی تر شخصیت ها- برعکسِ درون گرایی مکتب اصفهان- جریان جنوب پرداخت بیرونی تر و عمل گراتری دارد. به این مشخصه ها اشاره وار پرداختیم در برخورد رودررو و مستقیم مشخصه های این جریان کاملاً به چشم می آید. اما به عقیده من باید آن را در کلیت ادبیات معاصر ایران دید با داستان نویسانی مثل احمد محمود، پارسی پور، صفدری، عبدالهی، احمد آقایی، منیرو روانی پور و... .

  چنین مشخصه ها یا ویژگی هایی را - البته کم رنگ تر به نسبت جریان اصفهان یا جنوب- در مناطق بومی و جغرافیایی دیگر هم می توان دید. مانند: گیلان، خراسان، تبریز. اما با گستره منطقه به منطقه وتسری این ویژگی در تحلیل و بررسی ادبیات معاصر ( در اینجا داستان کوتاه ) نقد دقیق وعلمی نیست،  اما در کنار بررسی کلیت ویژگی های داستان کوتاه ایرانی، می توان از این زاویه، این نگاه خاص و مقطعی و منطقه ای را به بررسی و تحلیل خود داد.

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

گذری بر وضعیت ادبیات ِ پیش از جمال‌زاده:

انقلاب مشروطه‌ی ایران مجموعه‌ی مبارزاتی بود در دوره‌ی قاجار که بین مشروطه‌چیان که خواهان عدالت و آزادی بودند و مخالفان آنها یعنی دستگاه حکومتی در برخی از شهرهای بزرگ چون تهران و تبریز روی داد. انقلاب مشروطه به تبع شرایط خاص خود دارای مقدماتی بود که از آن جمله می‌توان به تاسیس مدرسه‌ی مهم دارالفنون به کوشش امیرکبیر، ارتباط بیشتر مردم و تحصیل‌کرده‌های ایرانی با اروپا و سیستم قانون‌گذاری آن‌جا، تاسیس روزنامه‌های وطنی و انتشار و ترویج آثار روشنفکران و نویسندگانی چون میرزا ملکم خان، میرزا فتحعلی آخوندزاده، طالبوف و شاید از همه مهم‌تر ظلم و ستمی بود که بر مردم ایران تحمیل می‌شد.

تمامی این عوامل را می‌توان از زمزمه‌های انقلاب مشروطیت ایران دانست که با همه‌گیر شدن آن به فریادی رعدآسا مبدل شد و دستگاه حکومتی را در آغاز مجبور به پذیرش خواسته‌های خود کرد.

هرانقلابی برروند مسایل سیاسی کشور اثرات خاصی می‌گذارد و از این رهگذر بر مسائل فرهنگی و اجتماعی نیز موثر خواهد بود. باید اذعان کرد که ادبیات دوره‌ی مشروطه به دلیل شرایط انقلاب سمت‌وسویی جهت‌دار گرفت و در زبان و مضمون دچار تحولات بنیادینی کرد.

ام. فورستر در کتاب «جنبه‌های رمان» معتقد است انسان‌های ابتدایی بعد از شکار گرد هم جمع می‌شدند و وقایع روزانه خود را برای هم تعریف می‌کردند و شاید عمر داستان‌پردازی عمری به درازای بشر داشته باشد.

اما داستان‌نویسی حتی در جهان عمر چندانی ندارد. آن چه که امروزه داستان خوانده می‌شود و با معیارهای امروزی می‌توان از آن با عنوان داستان نام برد قطعا کمتر از دو قرن سابقه دارد و در ایران این عدد بسیار ناچیزتر است.

داستان‌نویسی در ایران عمر درازی ندارد. البته اگر ما حکایت‌های گلستان سعدی شیرازی را در زمره‌ی داستان بدانیم شاید عمر داستان‌پردازی در ایران به کمتر از ششصد سال پیش برسد. اما می‌دانیم حکایات سعدی به دلیل عدم شخصیت‌پردازی و نداشتن پیرنگ نمی‌توانند در زمره‌ی داستان کوتاه محسوب شوند.

اما آثار ادبی که البته کارهای قابل ملاحظه‌ای نیست‌اند و با معیارهای امروزی ادبیات داستانی هیچ‌گونه نسبت و هم‌خوانی ندارند آثاری هستند که که حول و حوش سال 1260 شمسی و حدود بیست سال قبل از جنبش مشروطه خلق شدند.

اولین رمان‌هایی که پیش ازمشروطه منتشر شدند رمان‌هایی تاریخی بودند. این محدوده‌ی تاریخی با دوره‌ای که لوسین گلدمن، متفکر فرانکفورت در نقد تکوینی برای سیر فرم رمان، قائل شده تطابق دارد. نمونه‌های این گونه رمان‌ها : «شمس و طغرا» از محمدباقر میرزا خسرو کرمانشاهی، «فتوحات کوروش» از شیخ موسی کبودرآهنگی و داستان «مانی نقاش» از صنعتی‌زاده کرمانی. این نویسندگان برای بیدار کردن احساسات ملی خوانندگان خود به موضوعات تاریخی روی آورده و به شیوه‌ی رمان‌نویسان غربی همچون الکساندر دوما آثار خود را خلق می‌کردند. آنها شخصیت‌هایی فراواقعی یا به تعبیری فراانسانی می‌تراشیدند تا حس خفقان و خفتی را که در آن روزگار دامن‌گیر مردم ایران شده بود از یاد ببرند. نویسندگان این رمان‌ها عاجز از درک تنگناها و مشکلات دوران خود، با تکیه بر ذهن افسرده و خیال‌پرداز خود فقط به گذشته رجوع می‌کردند و سعی می‌کردند در پناه آن تکیه‌گاهی اساسی بیابند.

برخی از منتقدان برای این دوره و این گونه رمان‌ها هیچ‌گونه ارزش ادبی و حتی اخلاقی قایل نشدند؛ چرا که این داستان‌ها را فاقد خدمت به فرودستان و بیچارگان اجتماع می‌دانستند و معتقد بودند که حامل هیچ‌گونه پیام تازه و کارسازی نبوده‌اند. این نوع رمان پس از مشروطه از رونق افتاد چرا که نسبت به واقعیت‌های زمانه بی‌تفاوت بود. شکست انقلاب مشروطه چنان تاثیری بر ذهن و روان ایرانیان گذاشته بود که بسیاری از مناسبات و باورها از ریشه دچار تحولی خاص شدند و در این میان رمان تاریخی نتوانست جواب‌گوی نیازهای یک ملت که طعم تلخ شکست را چشیده بود، بدهد.

بعد از گذشت رمان تاریخی، رمان اجتماعی بنا بر وضع موجود سر برافراشت و توانست مخاطبان زیادی را به خود جذب کند.

نویسندگانی چون مشفق کاظمی با رمان معروف خود «تهران مخوف»، و جلیلی، مسعود و حجازی هر کدام آثاری در این نوع ادبی خلق کردند. رمان اجتماعی که از سال 1300 یعنی با انتشار اولین مجموعه‌داستان جمال‌زاده درآمد، اغلب حول محور چند موضوع خاص متمرکز بود. مضامینی چون وضعیت زندگی طبقه‌ی متوسط کارمندان، زنان فاحشه و مردم نگون‌بخت، ناامنی‌های اجتماعی و یاس و دلهره‌های مشترک یک ملت.

این نوع رمان نیز با روی کار آمدن داستان کوتاه به پیشوایی محمدعلی جمال‌زاده آرام آرام رو به افول نهاد. اگر چه تا اوایل دهه‌ی چهل نیز نویسندگانی بودند که همچنان قلم‌فرسایی می‌کردند اما دیگر نتوانست ابهت خود را در سده‌ی جدید به دست آورد.

 

جمال‌زاده، پیونددهنده‌ای سنت‌گرا

سال 1300 نقطه‌ی عطفی در تاریخ ادبیات معاصر ایران است. یعنی اولین سال دوره‌ی معاصر. نیما با شعر «افسانه»، جمال‌زاده با مجموعه‌داستان «یکی بود، یکی نبود»، حسن مقدم با نمایشنامه‌ی «جعفرخان از فرنگ برگشته» و مشفق کاظمی با رمان معروف «تهران مخوف» که هر کدام در آن سال و در نوع خود تقریبا بی‌نظیر، تازه و کارامد بود.

جمال‌زاده را پیش از آن‌که یک آغازگر بدانند یک پیونددهنده خوانده‌اند. پیونددهنده بین فضلای قدیم با زبان متکلف، دشوار و نویسندگان بعد از خود.

او از دهخدا نثر داستانی را آموخت و در داستان‌های خود سعی بر آنالیزه کردن زبان داشت. شاید داستان برای او بر خلاف هدایت چیزی جز یک حکایت بامزه، خنده‌دار و حاوی یک پیام اخلاقی بیشتر نباشد. چرا که متاسفانه جمال‌زاده داستان کوتاه را هیچ‌وقت جدی نگرفت و فکر می‌کنم اغلب از سر تفنن و سرگرمی چیزی می‌نوشت که بیشتر به خاطره پهلو می‌زد تا داستان به معنای واقعی کلمه. اما ذکر این نکته الزامی است که زبان جمال‌زاده در داستان‌هایش سرمشقی شد برای دیگران. او از نثر و زبان افرادی چون آخوندزاده و طالبوف دوری کرد و این همان دلیلی بود که توانست او را سرآمد داستان‌نویسان معاصر کند.

شاید یکی دیگر از خدماتی که جمال‌زاده در ادبیات داستانی ما انجام داد تشریح و توصیف زندگی ملتی با تمام جزییات آن بود؛ از هزل‌ها و شوخی‌ها گرفته تا گفت‌وگوهای سرشته‌شده با لهجه‌های مختلف گفتار مردم و دسته‌های مختلف.

اوتوانست توصیفی کامل از صحنه و آدم‌ها به دست دهد. شرح ماجرا را با هیجانی ساده به اوج برساند و داستان را آکنده از ضرب‌المثل‌ها، سخنان حکمت‌آمیز و گاهی تضمینی از یک شاعر کلاسیک کار کند.

جمال‌زاده نتوانست مثل هدایت جنبه‌های اساسی و دردهای فراگیر آدم‌های اجتماع وازده‌ی خود را با نگاهی نو در آمیزد، بلکه او تنها با پر و بال دادن و غلو کردن در برخی از جنبه‌های شخصیتی قهرمانان‌اش توانست چیزی خلق کند که بیشتر به یک گزارش یا یک خاطره‌ی هیجان‌انگیز شبیه بود.

صادق هدایت: راوی انسان نومید معاصر

به جرأت می‌توان گفت که صادق هدایت تنها نویسنده‌ی بزرگ و شناخته‌شده‌ای است که می‌توانیم او را با نویسندگانی همچون «چزاره پاوزه» و « فرانتس کافکا» مقایسه کنیم. او اولین داستان‌کوتاه‌نویس مدرن ایران به مفهوم امروزی کلمه است. اگر چه «دهخدا» و «جمال‌زاده» قبل از او پایه‌های اساسی این نوع ادبی جوان را گذاشتند، اما هدایت با انتخاب آگاهانه‌تر و برخورداری از ذهن پوینده و کاشف خود توانست صناعت داستان‌نویسی غربی را را به صورت ماندگار و علمی وارد داستان کوتاه فارسی کند.

حول‌وحوش سال 1309 اتفاق به‌یادماندنی می‌افتد. هدایت که تحصیل‌کرده‌ی اروپاست در سن بیست‌وهشت سالگی مجموعه‌داستانی منتشر می‌کند و به یک‌باره فضای آن دوره را بهت‌زده می‌کند. او در آثار خود تصاویر مرگ‌بار و دل‌خراشی از مردم عادی و کوچه و بازار ساخته؛ اما این تصاویر به قدری زنده و جان‌دار ترسیم شده که خواننده را به هم‌ذات‌پنداری با آن‌ها وامی‌دارد. تصاویری که خواننده در آن پستی و ضعف انسان را می‌بیند و لمس می‌کند.

هدایت را پدر رئالیسم می‌دانند که توانسته تصویر واقعی دورا‌ن‌اش را به طرزی زیباشناختی در داستان‌هایش منعکس کند. این داستان‌ها اغلب پیرامون توده‌ی مردم از طبقات پایین و محروم جامعه است و راجع به تقدیر شومی است که بر زندگی و افکارشان سایه افکنده و هر لحظه به سوی نابودی می‌کشاندشان. در حقیقت چنین نیروی اهریمنی در آثار او به خوبی هویداست که این از جهان‌نگری او سرچشمه می‌گیرد.

البته داستان‌هایی که شخصیت‌های آن از طبقه‌ی مرفّه یا اول اجتماع باشند در نوشته‌های او هست، اما بیشتر اشخاص داستان‌های او از طبقه‌ی فقیر و محروم جامعه‌اند. کسانی چون: میرزا یدالله، مشتی شهباز، حاجی مراد، زرین‌کلاه، داش آکل و ... همه از این طبقه‌اند.

هدایت با مطالعه در جامعه‌ی خود توانست واقعیت‌های آن زمان را با تمام زشتی‌ها، خوبی‌ها و بدی‌هایش بشناسد؛ آن گاه آنها را بیرون کشیده و هر آن چه منفور و ظالمانه بوده، کوبیده است.

هدایت نویسنده‌ای است خلاق؛ روایت‌گر انسان نومید معاصر. راوی گویای روحیه‌ی تاریک و بیمار روزگارش. راوی انسان تنهایی است که به دلیل عوامل آشکار و پنهان با جامعه بیگانه شده، در خود فرو رفته و در خود نابود شده است. راوی انسان پریشان امروزی است که هر چند از خود خواسته و برخاسته، اما نیروی جبر را پذیرفته و تن به فراموشی سپرده و از این‌جاست که تفاوت آشکار هدایت با نویسنده‌ای چون کافکا بر ما آشکار می‌شود. چرا که شخصیت‌های آثار کافکا سعی می‌کنند تا به رهایی برسند، اما در جهان آثار هدایت همه راه به نیستی می‌برند و باز در این‌جا قرابت هدایت را با خیام و حتی ژان پل سارتر از نظر جهان‌بینی درمی‌یابیم.

هدایت از هنرمندان بزرگی است که آگاهانه و با جدیّت تفکرات و دغدغه‌های خود را در آثار خود به ثبت رساند و با ما از آشناترین و اصلی‌ترین مسائل انسانی سخن گفت؛ اما به دلایل آشکاری همچون شخصیت پیچیده و درک‌نشده‌اش و با مشاهده‌ی شکست‌های پی‌درپی اجتماعی و فرهنگی، دیکتاتوری زمان‌اش، کم سوادی و عقب‌ماندگی مردم هم‌عصرخود و بسیاری دیگر از مسائل پنهان و تاریک که بر ما هیچ‌وقت آشکار نخواهد شد، در سال 1330 در پاریس دست به خودکشی زد و بدین ترتیب مرگ‌اش را نیز نومیدانه اما با اراده‌ی خود رقم زد.


بزرگ علوی: پدر ادبیات زندان

بزرگ علوی در دهه‌ی بیست با صادق هدایت آشنا می‌شود و در سال 1313 اولین مجموعه‌داستان خود را منتشر می‌کند. در همان دهه با دکتر تقی ارانی نیز آشنا شده و به واسطه‌ی فعالیت سیاسی چند سالی را نیز در زندان می‌گذراند. گروه دکتر ارانی در زندان با گروه دیگری برخورد کرده که بعدا به گروه پنجاه‌وسه نفر مشهور می‌شوند.
علوی دو دوره‌ی کاری در کارنامه‌ی ادبی خود دارد که دوره‌ی اول را بی‌چون‌وچرا زیر سایه‌ی هدایت است. مضامین آشنایند و نگاه همان نگاه انسان‌دوستانه و دقیق هدایت است. تنها تفاوت این دو نویسنده شاید در زبان و برخورد با زبان نمود پیدا می‌کند. یعنی بر خلاف هدایت که به مانند جمال‌زاده از زبان مردم کوچه و بازار سود می‌جوید و سعی دارد زبان ثقیل دوره‌ی پیش از مشروطه را نادیده بینگارد، علوی به زبانی ادبی اما ساده و با وضوحی خاص روی می‌آورد و این زبان را تقریبا تا آخرین کارهای خود ادامه می‌دهد.

دوره‌ی دوم در نتیجه‌ی آشنایی شخصی او با زندان است که تاثیری به‌سزا بر روند خلاقیت او نیز می‌گذارد. پر بیراه نیست اگر اعتراف کنیم بهترین آثار او در دوره‌ی دوم کاری او خلق می‌شوند. «ورق‌پاره‌های زندان» یا «رقص مرگ» که حول محور زندان و زندانی است از آثار ماندگار ادبیات فارسی به شمار می‌آیند.

می‌توان علوی را اولین راویت‌گر ادبیات زندان خواند. اما نکته‌ی مهم این است که او هیچ‌وقت مصلحت را فدای حقیقت نکرده است و با بی‌طرفی کامل فقط به شرح وقایع پرداخته است .

 
صادق چوبک: ناتورالیستی در عمق

آدم‌ها و شخصیت‌های چوبک نسبت به قهرمانان سه نویسنده‌ی قبل از خود متفاوت‌اند. آثار او به عمیق‌ترین، گمنام‌ترین و بی‌اخلاق‌ترین لایه‌های اجتماع تعلق دارند. چوبک لایه‌های انسان معاصر آن هم انسان‌هایی وازده، درگیر معضلات اخلاقی و روانی را یکی یکی پس می‌زند و در هر اثر خود جزیی دردناک و نگاهی فراموش‌شده اما واقعی از این موجود را بیرون می‌کشد و با زبان خاص خود آن را رو می‌کند. چوبک مثل هدایت نگاهی بی‌طرفانه دارد و قضاوت را به عهده‌ی خوانندگان می‌گذارد. او تنها بیچاره‌ترین، درمانده‌ترین و شاید کثیف‌ترین انسان‌ها را از میان لایه‌های تل‌انبارشده‌ی جامعه‌اش بیرون می‌کشد و به این دلیل است که به او عنوان نویسنده‌ای ناتورالیست داده‌اند.

ناتورالیست‌ها نظریه‌ی تکامل داروین را اثباتی بر این نظریه‌ی خود می‌پنداشتند که انسان در حقیقت فاقد اراده‌ی آزاد است. اگر جهان در روند تکاملی خود، رشته‌ای پیوسته از علت‌ها و معلول‌هاست، پس عمل یک انسان نیز رویدادی بدون پیش‌زمینه نیست و توسط عوامل محیطی، زیست‌شناختی و اجتماعی مستقل از اراده‌ی او، بر انسان تحمیل می‌شود و به این نتیجه می‌رسیم که اصولا قضاوت اخلاقی بی‌معنی است. چرا که قضاوت در مورد عمل انسان تنها در صورتی میسر است که فرد صاحب‌اراده باشد. ناتورالیست‌ها کلا محیط طبیعی را خشن و دردناک تصور می‌کردند.

چوبک در بسیاری از داستان‌هایش همان جهان‌نگری هدایت را دارد؛ منتها در این‌جا این چوبک است که با ترسیم تصاویری عینی‌تر و سرشار از خشونت و با دقتی موشکافانه‌تر توانسته مردم هم‌روزگارش را زیر ذره‌بین ببرد.

چوبک ضمنا همچنان که مهجورترین انسان‌ها را به ما شناساند، توانست زبانی در داستان‌هایش ارائه دهد که اغلب دارای واژه‌هایی گمنام و فراموش‌شده هستند. این نوع زبان با نوع نگاه او همخوانی دقیقی دارد که ما در کمتر نویسنده‌ای آن را می‌بینیم. زبانی با لهجه‌های بومی و برگرفته از زبان یک ملت در عصری که می‌زیستند.

صادق هدایت و صادق چوبک در زمینه‌ی داستان‌نویسی دو کار خاص ارائه دادند: توانستند روحیه‌ی رمانتیک آدم‌های هم‌عصر خود را هر کدام از زاویه‌ی نگاه خود توصیف کنند و دیگر آن که سه نسل داستان‌نویس ایرانی را با زبان و نگاه خود تحت تاثیر خود قرار دهند.

 

توضیح: این نوشتار در سال‌های 1376 تا 1382 نوشته و تکمیل شده‌است و تنها در یکی- دو مورد تاریخی از کتاب «صد سال داستان‌نویسی» حسن میرعابدینی استفاده شده است.

 

www.louh.com   


دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

 

نیکلای واسیلویچ گوگول (به روسی: Никола́й Васи́льевич Го́голь) نویسندهٔ بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.

 

گوگول در روستای بالشیِه ساروچینتسی در ایالت پولتاوا (واقع در اوکراین) به دنیا آمد. کودکی او در املاک خانوادگیشان در دهکدهٔ واسیلیِفکا سپری شد. در ۱۸۱۸ وارد مدرسهٔ شهرستان شد و سپس در دبیرستان علوم عالی شهر نیژین به تحصیل ادامه داد. پس از پایان دبیرستان به پترزبورگ رفت و امیدوار بود بتواند در آنجا شغل دولتی نان‌وآب‌داری به دست آورد، ولی پترزبورگ این امید را برآورده نساخت و گوگول مقامی بیش از یک کارمند ساده به دست نیاورد.

 

در ۱۸۲۹ منظومهٔ هانس کوشِل‌گارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبه‌رو نشد و تقریباً تمام نسخه‌های آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسندهٔ نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبهٔ نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانه‌ای و قصه‌وار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بی‌غم مردم نمود می‌یافت. این اثر گویای عشق و علاقهٔ نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خندهٔ تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعهٔ بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس می‌شود خبری نیست. گوگول در میرگورود به نمایش زندگی پیش‌پاافتاده و مبتذل مردم عامی روی آورد. این نخستین بار بود که در ادبیات روس نیروی هولناک زندگیِ فاقد معنویت نمایان می‌شد و ریشه‌های اجتماعی آن آشکار می‌گشت.

 

گوگول از سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۴۲ مشغول نگارش مجموعهٔ داستانهای پترزبورگی (شامل داستانهای دماغ، پرتره، کالسکه، بلوار نفسکی، یادداشتهای یک دیوانه و شنل) بود که در آنها استادیِ نویسنده در قلمروهای جدیدی جلوه می‌یافت: گوگول در این داستانها در مقام روایتگر شهرها رخ می‌نماید که عمق تضادهای اجتماعی موجود در شهر را به چشم دیده و دریافته است.

 

وی همزمان با نگارش داستانهای پترزبورگی، روی نمایشنامهٔ بازرس نیز کار می‌کرد. ذهن خلاق و جستجوگر نویسنده در این اثر در پی بسط و تعمیمهای گسترده و فراگیر بود. وی در اعتراف نویسنده نوشت: «من در بازرس عزمم را جزم کردم تا تمام پلشتیهای روسیه را در توده‌ای گرد آورم و یکباره همه‌شان را به تمسخر بگیرم.» بازرس در سال ۱۸۳۶ روی صحنه رفت. برخی از آن استقبال کردند و از موفقیت آن به وجد آمدند و گروهی دیگر نویسنده را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و او را «یاغی خطرناک» خواندند. این اتهامات و سرزنشها گوگول را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او تصمیم گرفت به خارج از کشور سفر کند تا در «فراغت دوردستها» بتواند کتاب نفوس مرده را که تازه نوشتنش را شروع کرده بود، به پایان برساند.

 

زندگی نسبتاً آرام در رم و در میان آثار هنری نفیس موزه‌های شهر، تأثیر خوبی بر وضعیت روحی نویسنده نهاد و او در سال ۱۸۴۱ نگارش جلد نخست نفوس مرده را به پایان برد و پس از بازگشت به روسیه آن را منتشر ساخت. در این منظومهٔ منثور که در نوع خود منحصربه‌فرد است، گوگول تصویر غمباری از بحران اقتصادی، اجتماعی و معنوی نظام سرواژ و رعیت‌داری را ارائه می‌دهد و در همان حال، ماهیت درنده‌خوی گرایشهای سرمایه‌داری را که تازه داشتند در روسیه پا می‌گرفتند، آشکار می‌سازد. به گفتهٔ آلکساندر هرتسن، نویسنده و اندیشمند بزرگ روس، این کتاب «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت». ولی محافظه‌کاران همچنان به چشم هجونویس و افترازن به گوگول نگاه می‌کردند. این بدفهمیها تأثیر عمیقی بر وضعیت روحی نویسنده گذاشت و او را از لحاظ فکری و عقیدتی دچار تزلزل ساخت.

 

گوگول به منظور بیان نگرشهای حقیقی خود نسبت به زندگی مردم روسیه و نسبت به آثار خود، در سال ۱۸۴۷ کتاب قطعات برگزیده از نامه‌نگاری با دوستان را منتشر کرد که در میان هواداران هنر او واکنشهای مختلفی برانگیخت. ویساریون بلینسکی، منتقد مشهور روس، در نامه‌ای که در تاریخ فرهنگ و ادبیات روسیه به نامه به گوگول مشهور شد، شدیداً او را محکوم کرد.

 

گوگول که احساس می‌کرد تکیه‌گاه‌های خود را در راه خدمت به حقیقت از دست می‌دهد، برای یافتن آرامش و اتکای معنوی به مذهب روی آورد. او امید بسیاری داشت که با تمام کردن نفوس مرده سرانجام نظر مساعد خوانندگان را نسبت به خود جلب کند. گوگول در بخش دوم این اثر قصد داشت نوزایی روسیه را نمایش دهد و اشرافزادگان والا و دارای افکار مترقی را به تصویر بکشد. ولی طرح او عملی نشد و اثر فاقد یکپارچگی ظاهری و درونی بود. گوگول در یک لحظهٔ سرخوردگی دستنویس جلد دوم نفوس مرده را سوزاند و چند روز بعد از دنیا رفت و در مسکو به خاک سپرده شد.

 

گوگول نویسنده‌ای است با قریحهٔ استثنایی. تأثیر او بر نویسندگان پس از خود عظیم و همه‌جانبه است. گوگول جایگاه شیوهٔ رئالیسم انتقادی را در ادبیات محکم کرد و سمت و سویی در ادبیات روسیه به وجود آورد که بحق «محور گوگول» نام گرفت.

 

لینک دانلود رایگان داستانهای گوگولhttp://yasbooks.com/News/m/339/

خیانت به روشنایی

 نامه ی معروف ویساریون بلینسکی خطاب به نیکولای گوگول

 

در۱۸۴۷گوگول، که بلینسکی نبوغش را ستوده بود، جزوه ای منتشرکردسخت ضدلیبرال وضدغربی، وخواهان بازگشت به شیوه های کهن جامعه ی پدرسری وتجدید حیات معنوی سرزمین سرف ها وزمین داران وتزارشد.کاسه ی صبربلینسکی لبریزشد، ودرآخرین مراحل بیماری جانکاهش ازخارج نامه ای نوشت وگوگول را متهم کردکه به روشنایی خیانت کرده است:

وقتی که زیرپوشش دین ، وبا پشتیبانی تازیانه ، دروغ ودغل را به عنوان حقیقت وفضیلت تبلیغ می کنند نمی توان خاموش نشست.

بله ، من تورا دوست می دارم ،با همه ی شوری که یک انسان ، که با پیوند خون به کشورش وابسته است ، امید وافتخار ومایه ی سربلندی ویکی ازرهبران آن کشور درراه آگاهی وتکامل وپیشرفت را دوست می دارد...روسیه رستگاری خودرا درعرفان یا زیبایی پرستی {...}نمی بیند، بلکه رستگاری را دردستاوردهای آموزش وتمدن وفرهنگ انسانی می بیند.روسیه نیازی به موعظه ندارد(چون به قدرکافی موعظه گوش کرده است.)،به دعا هم نیازی ندارد(...)،روسیه به بیدار شدن حس حیثیت انسانی درمیان مردم نیازدارد، که قرن هاست درمیان لای ولجن گم شده است.روسیه به قانون وحقوق نیازدارد، نه براساس تعالیم کلیسا بلکه براساس عقل سلیم وعدالت ...که به جایش منظره ی هولناک سرزمینی را می بینیم که درآن مردمان ، مردمان دیگررا می خرند ومی فروشند...کشوری که درآن هیچ ضمانتی برای آزادی شخصی یا شرف یا دارایی انسانی وجودندارد، حتی حکومت پلیسی هم نیست،بلکه شرکت های عظیمی است ازدزدان وراهزنان رسمی واداری ...دولت خوب می داند که مالکان هرسال چه برسرسرف ها می آورند...ای مبلغ تازیانه ، ای پیامبرجهل،ای هوادارتیره اندیشی وارتجاع سیاه،ای مدافع شیوه ی زندگانی تاتار-چه کارمی کنی؟به زمین زیرپایت نگاه کن.برلب پرتگاه ایستاده ای.تعالیم خودرا برکلیسای اورتودوکس بنا کرده ای ، ودلیل این را من می فهمم،زیرا کلیسا همیشه طرفدارتازیانه وزندان بوده است،همیشه زبون استبداد بوده است.ولی آخراین چه ربطی به مسیح دارد؟..ولترکه ریشخندش شعله های تعصب وجهل را دراروپا خاموش کرد مسلماً برای مسیح فرزند بهتری است وگوشت واستخوانش به گوشت واستخوان مسیح نزدیک تراست تا خیل کشیش  ها واسقف ها وبطریق های جناب عالی...روحانیان روستایی ما قهرمانان قصه های عوامانه هستند...دراین قصه ها کشیش همیشه نقش آدم شکمباره ولئیم وریاکاررا بازی می کند،اآدمی است که شرم وحیا را ازیاد برده است...بیشتر روحانیان ما...یا مشتی مدرس فضل فروشند یا مجسمه ی جهل وکوردلی .فقط درادبیات ما است که به رغم سانسوروحشیانه نشان زندگی وحرکت دیده می شود.به همین دلیل است که درمیان ما حرفه ی نویسندگی این قدر شریف شناخته می شود، وحتی استعداد های  ادبی ناچیز هم خریدار دارد.به همین دلیل است که حرفه ی قلم لباس ها وسردوشی های پرزرق وبرق نظامیان را ازنظر انداخته است، به همین دلیل است که هرنویسنده ی آزادی خواهی ، هرچند که استعدادش ناچیزباشد،توجه عموم را جلب می کند، وحال آن که شاعران بزرگی که ...قریحه ی خودرا به کلیسای اورتودوکس ودستگاه استبداد وناسیونالیسم می فروشند خیلی زود محبویت شان را ازدست می دهند ...مردم روسیه حق دارند.این مردم تنها رهبران ومدافعان ونجات دهندگان خودرا ازتاریکی واستبداد روسیه ومذهب اورتودوکس وناسیونالیسم درمیان نویسندگان روس می بیند.مردم می توانند یک کتاب بدرا برنویسنده ببخشایند، ولی یک کتاب زیان بخش را هرگز.

بلینسکی این نامه را درپاریس برای دوستانش خواند.هرتسن آهسته به آننکوف،که خاطره ی آن صحنه را ثبت کرده است، گفت: این نوشته ی یک نابغه است،وخیال می کنم آخرین وصیتش   

 

 

 

دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 از یادداشت های سعید کمالی مقدم

 

 

«جان بارت» نویسنده‌ی جاافتاده و صاحب سبکی در ادبیات پست‌مدرن آمریکا است، به همین خاطر وقتی «اپرای شناور» را می‌خواندم و به این فکر می‌کردم که چقدر امکان گفت‌وگو با «جان بارت» وجود دارد، هنوز مطمئن نبودم که زنده باشد و گمان می‌کردم که ‌همچون «دونالد بارتلمی» و «ریچارد براتیگن» که هر دو به ترتیب یک و پنج سال از او کوچکتر بودند، به تاریخ پیوسته باشد. البته همه‌ی این‌ها به این معنا نیست که «بارت» زیادی عمر کرده باشد، به خصوص که هنوز نویسندگانی وجود دارند که ده بیست سالی از او بزرگترند، همچون «جی‌.دی. سلینجر»، اما آوازه‌ی نام «بارت» در تاریخ ادبیات آمریکا و همچنین زنده نبودن هم‌عصرانش مرا به اشتباه به سویی سوق می‌داد که تصور کنم سن‌اش بیشتر از این‌ها باشد.

تا به این‌جای کار، همه چیز امیدوار کننده بود و تنها مشکل شاید این بود که «بارت» حوصله‌ی گفت‌وگو نداشته باشد، غافل از این که برخلاف نویسندگان و ادب‌دوستان هم‌سن و سال‌اش در ایران – البته به جز «ابراهیم گلستان» که در گفت‌وگوی اخیرش با مهدی یزدانی‌خرم نشان داد که خیلی هم سرحال است -، نویسنده‌ی هفتاد و هشت ساله‌ی «اپرای شناور» نه تنها خوش و خرم است که داستان هم می‌نویسد. با این همه، بعد از آن که پیشنهاد مصاحبه دادم، فهمیدم که به قول معروف یک جای کار می‌لنگد. وقتی با او تماس گرفتم و گفتم که می‌خواهم درباره‌ی «اپرای شناور» گفت‌وگو کنم، با تواضع کامل گفت: «اگر قرار بود درباره‌ی رمان‌های دیگرم حرف بزنیم، حسابی گفت‌وگو می‌کردیم اما خب، خود شما هم به خوبی می‌دانید که من «اپرای شناور» را بیش از نیم قرن پیش نوشته‌ام، یعنی درست پنجاه و سه سال پیش و آن موقع جوان بیست و چهار ساله‌ای بودم و واقعیت این است که الان چیز زیادی از آن موقع و حتی خود رمان به یاد نمی‌آورم. چیزهایی که شما الان از رمان من می‌دانید بیشتر از چیزهایی است که من الان از آن می‌دانم.» به همین ترتیب، مجبور شد که قبل از گفت‌وگو کتابش را مرور کند و داستان آن را دوباره به یاد بیاورد و از این که نمی‌توانست گفت‌وگوی مفصلی انجام بدهد و درباره‌ی جزئیات رمانش حرف بزند، عذرخواهی کرد. با این تواصیف، امروز پس از نیم قرن از اولین چاپ این رمان خواندنی و متفاوت در سال ۱۹۵۷، «اپرای شناور» به سان نظریه‌ی «مرگ مولف» بیشتر از آن که از آن نویسنده‌ی خود باشد، از آن خودش است، یعنی از آن خود «اپرای شناور».

«جان بارت» متولد ۲۷ می سال ۱۹۳۰ است. وقتی بارت در سن بیست و چهار سالگی و در دهه‌ی پنجاه میلادی، تصمیم به نوشتن «اپرای شناور» گرفت، ادبیات روز آن موقع آمریکا به شدت تحت تاثیر نوشته‌های نویسندگانی موسوم به نویسندگان «نسل گمشده» بود. نویسندگان «نسل گمشده» یا بعبارتی نویسندگانی که با پایان جنگ جهانی اول و اقتصاد ناآرام آمریکا راهی پاریس ارزان‌قیمت شده بودند، حتی با گذشت‌ سال‌ها ادبیات آمریکا را بسیار تحت تاثیر خود قرار دادند. «ارنست همینگوی» نام‌آورترین نویسنده‌ی «نسل گمشده»، دقیقا در بیست و چهار سالگی «بارت» نوبل ادبیات را از آن خود کرد و «ویلیام فاکنر» که بیست سال پیش از آن، «خشم و هیاهو» و «گور به گور» را نوشته بود، اسطوره‌های نویسندگی آن روزهای زندگی «بارت» بودند. «جان بارت» دقیقا در چنین فضایی شروع به نوشتن رمانی کرد که با جریان غالب ادبیات آن روز آمریکا تفاوت‌های بسیاری داشت. «بارت» پیش از نوشتن «اپرای شناور» بارها دست به قلم شده و داستان‌های ناموفقی نوشته بود و هیچ‌کدام را در قالب کتاب مستقلی منتشر نکرد، تا آنکه «اپرای شناور» را بعنوان نخستین اثر ادبی‌اش راهی بازار کتاب کرد.

«جان بارت» خود درباره‌ی این شروع خوب، این گونه توضیح می‌دهد: «اول دوست داشتم که موسیقی جاز بزنم و این آرزوی چندین و چندساله‌ی دوره‌ی دبیرستانم بود. اما بعد از آن‌ که از دانشگاه «جان هاپکینز» بورس تحصیلی گرفتم، کم کم و تلوتلو خوران به سوی مسیر واقعی زندگی‌ام سوق پیدا کردم، یعنی همان داستان‌سرایی. بعد از این جریان، غرق آثار مدرنیست‌های بزرگ دنیا شدم، یعنی کتاب‌های «جیمز جویس»، «فرانتس کافکا»، «توماس مان» و «مارسل پروست» را خواندم و از نویسندگان داخلی هم کتاب‌های «ارنست همینگوی»، «جان دوس‌پاسوس» و خب، صد البته «ویلیام فاکنر» را خواندم. اما این باعث نشد که از گنجینه‌ی فوق‌العاده‌ی داستان‌های گذشته غافل بمانم و «هزار و یک شب»، «اقیانوس داستان»، «کلیله و دمنه»، «دکامرون»، «پنتامرون»، «هپتامرون» و «داستان‌های کانتربری» را نیز خواندم و کتاب‌های نویسندگان جریان قبل از پست‌مدرنیسم را نیز خواندم، مثلا «گارگانتوا و پانتاگروئل» رابله و «تریسترام شندی» لارنس استرن. بعد از این دوره‌ی کارآموزی، مانند هر شاگرد دیگری وقت آن بود که مسیر خودم را پیدا کنم و به قول معروف، در میان خیل عظیم این شاهکارهای سترگ حرف خودم را بزنم، یا آن طور که «امبرتو اکو» می‌گوید، در میان «آن چیزهایی که تا به حال گفته شده» حرف خودمان را بزنیم. به همین خاطر، چند سالی را قبل از فارغ‌التحصیلی، مشغول اقتباس‌های ناموفق از جویس و فاکنر بودم و چندتایی داستان پیش‌ پاافتاده و ناموفق نوشتم که خوشبختانه هیچ‌کدام‌اشان را هم منتشر نکردم، تا آنکه بالاخره راه خودم را پیدا کردم و «اپرای شناور» را نوشتم.»

«اپرای شناور» رمان متفاوتی در دهه‌ی پنجاه میلادی در آمریکا به حساب می‌‌آمد. با آنکه پست‌مدرنیسم قبل از «اپرای شناور» و بارت نیز در ادبیات دنیا شروع شده بود، چه بسا در آثار «خورخه لوئیس بورخس» آرژانتینی، اما هنوز جریان ادبیات پست‌مدرن شکل خاصی به خود نگرفته بود، و به عنوان جریان غالب در نیامده بود. در این حین، «اپرای شناور» به‌عنوان اولین رمان «بارت» به گونه‌ا‌ی پیش‌روی این جریان در ادبیات آمریکا بود. وی در همین باره می‌گوید: «با تمام کتاب‌ها و نویسندگانی که برایتان توضیح دادم، فرد دیگری نیز بود که باعث شد در چنان موقعیتی در آمریکا، من به جریان متفاوتی روی بیاورم. در آن ایام آثار نویسنده‌ی قرن بیست برزیلی یعنی «ژواکیم ماشادو دِ آسیس» را خواندم، به خصوص رمان‌های «دون کاسمورو» و «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» را که به گونه‌ای تلفیقی بودند از بازی‌های ساختاری «تریسترام شندی» استرن و رئالیسم محرکی که در آثار استرن نمی‌شود پیدا کرد، و در همین موقعیت بود که احساس کردم من این کار را می‌توانم بکنم، یعنی می‌توانم هم این بازی‌های فرمی را رعایت کنم و هم آن رئالیسم محرک را داشته باشم. قبلا هم من به این موضوع اشاره کرده‌‌ام که آن چیزی که من آن موقع نیاز داشتم این بود که به گونه‌ای جویس، فاکنر، استرن و شهرزاد را روی یک صحنه‌ی کشتی به نمایش بگذارم و بر روی خلیج چساپیک خودم برانم و سکان‌دار باشم. «ماشادو دِ آسیس» به من نشان داد که چطور می‌توانم چنین کاری را بکنم.»

«بارت» همچنین بارها به تاثیر از «خورخه لوئیس بورخس» آرژانتینی اشاره کرده است و این بار نیز می‌گوید: «واقعیت این است که من بورخس را ده سال بعد از «اپرای شناور» بود که کشف کردم. یعنی زمانی که سه رمان منتشر کرده بودم و از بین این سه رمان، دوتای آن‌ها رمان‌های قطوری بودند. رئالیسم را تقریبا ترک کرده بودم و به گونه‌ای از «طنز افسانه‌ای» روی آورده بودم. بورخس در اصل مرا در انتخاب فرم‌های کوتاه داستان و همچنین تلفیق رئالیسم و غیررئالیسم الهام بخشید. به همین خاطر تاثیر من از بورخس بیشتر در دو رمان بعدی من، یعنی «گمشده در فان‌هاوس» و «شیمرا» نمایان بود. بعد از این دو کتاب‌ هم دوباره به نوشتن کتاب‌های قطور روی آوردم و اخیرا هم انگار دوباره به همان فرم‌های کوتاه علاقه‌مند شده‌ام. شاید هم کمی از روایت‌های طولانی خسته شده‌ام این روزها.»

«اپرای شناور» داستان زندگی «تاد اندروز»، وکیل مستاصلی است که تصمیم‌‌اش را برای خودکشی در روز ۲۱ یا ۲۲ ژوئن سال ۱۹۳۷ تغییر می‌دهد. کتاب که همچنین در فضای نهیلیستی دهه‌ی پنجاه نوشته شده، با پایان‌‌بندی خوب آن، به گونه‌ای اعتراض به «نهیلیسم» آن روز جامعه‌ی آمریکا است. «بارت» همچنین با روی آوردن به شیوه‌ جدیدی از روایت و همچنین استفاده از مولفه‌های ادبیات پست‌مدرن در کتابش – مانند روایت کردن یکی از بخش‌های کتابش در قالب دو ستون روبروی هم-  به گونه‌ای جریان ادبی آن روز آمریکا را مورد نقد قرار می‌دهد و با آوردن مثلث عشقی «تاد، هریسون مک و جین» و پایان بد این رابطه، تاثیر کمونیسم در نویسندگان آن روز آمریکا را نقد می‌کند. «بارت» همچنین در گذشته اشاره کرده که «اپرای شناور» تاثیر «اگزیستانسیالیسم» فرانسوی در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم است. «بارت» خود جدای دلایلی که «تاد اندروز» برای انتخاب عنوان «اپرای شناور» آورده، درباره‌ی انتخاب این عنوان می‌گوید: «دورن‌مایه‌ی کتاب از خاطرات من از یک قایق تفریحی قدیمی شکل گرفته است. آن موقع، قایقی تفریحی در نواحی خلیج چساپیک می‌گشت و برنامه‌ای تحت عنوان «تئاتر شناور آدامز» برگزار می‌کرد که در شهر کودکی من نیز برنامه داشت. وقتی سال‌ها بعد اتفاقی عکسی از این قایق تفریحی را نگاه می‌کردم، ناگهان جرقه‌ای در ذهنم روشن شد و احساس کردم که ایده‌ی خوبی برای روایت داستانم به ذهنم خطور کرده.»

«اپرای شناور» با ترجمه‌ی «سهیل سمی» همچنین هفته‌ی گذشته برنده‌ی تندیس بخش اثر داستانی غیر ایرانی جایزه‌ی «روزی روزگاری» امسال شد. «بارت» در بیانیه‌ای که به همین مناسبت به جایزه ارسال کرده بود، در قسمتی از پیام خود به «شهرزاد» کتاب «هزار و یک شب» اشاره کرده. وقتی در این باره بیشتر از او می‌پرسم، می‌گوید: «شهرزاد برای همیشه قصه‌گوی ایده‌آل من خواهد ماند. زندگی‌اش بر جملات سوار است و همیشه‌ی خدا می‌داند چطور جمله‌های رئال، فانتزی و اروتیک را با هم تلفیق کند. شهرزاد کارش را خوب بلد است و همیشه به خوبی از پس داستان بعدی بر می‌آید و بلد است که داستان را در کدام نقطه از زندگی یا مرگ رها کند تا خواننده مدام به دنبالش بیاید تا بیشتر بشنود. آفرین به تو، شهرزاد.»

شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

سخن روز :

در روز سیزده اردیبهشت روزبه کیائیان
 

 

 

 

من به نحسی سیزده اعتقاد ندارم.

از سال ۱۳۷۷ در نشرچشمه کار می‌کنم، یعنی سیزده سال. سیزده سال است که من مسئول فروش نشرچشمه هستم. سیزده سال من مسئول غرفه‌ی نشرچشمه در نمایشگاه کتاب تهران بودم.

توی تمام این سیزده ‌سال، همیشه روز سیزدهم اردیبهشت توی غرفه‌ی نشرچشمه بودم. بعد از این‌همه سال‌، این اولین‌باری است که نشرچشمه در نمایشگاه نیست. و این اولین سیزده اردیبهشتی است که من به‌جای بودن در غرفه‌ی نشرچشمه، پشت میز کارم می‌نشینم و به‌جای کارهایی که در تمام این سال‌ها توی این تاریخ خاص انجام می‌دادم، به این فکر می‌کنم که با انبوه کتاب‌هایی که برای نمایشگاه امسال تدارک دیده شده، چه ‌باید کرد؟!

شاید بشود به‌جای آجر با این کتاب‌ها قلعه‌ای ساخت و بر روی بلندترین باروی آن ایستاد و به‌ اطراف نگاه کرد یا شاید هم بشود...

اما نه، من با کتاب‌ها قلعه نخواهم ساخت، اما به دشت‌های پرگل اطراف این قلعه‌ی خیالی خواهم اندیشید و به گل‌های رنگارنگی که در باد می‌رقصند و به عطرشان هم.

امسال برای اولین‌بار من، به بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب اضافه می‌شوم. اتفاقی که درست سیزده سال به علت حاضر بودنم در غرفه‌ی نشرچشمه، رخ نداد.

«جای نشرچشمه در نمایشگاه کتاب امسال فراوان خالی است، اما عطر گل‌های رنگارنگ دشت‌هایش، همواره و همیشه و همه‌جا، جاری است.»

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

دو سال است که این نمایشنامه به شکل های مختلف در می آید  و لباس های متفاوت می پوشد. و مدام به شکل های مختلف برایم ادا و شکلک در می آورد که هنوز ناقص است . هنوز کار دارد و آخرش هم یک شیشکی می رود . دمش را روی کولش می گذارد و خداحافظ . . با یک جرقه ی ساده اما چند روز است با هم کنار می آییم. همکاری می کنیم و پابه پای هم کامل می شویم.

و بالاخره امروز کار ناتمام به پایان رسید.

نمایشنامه ی : فردا شهریار. فردا.

 

شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

http://fadjrtheaterfestival.com/static/upload/zip/90_zip.jpg

شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
پنج شنبه 15 دی 1390 - 11:16
اختصاصی آرت نا/
حضور گروه‌های شهرستانی از ابتدا تا انتهای جشنواره
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
خبرگزاری هنر: ناتاشا محرم‌زاده نمایش‌نامه‌نویس گیلانی با نمایش «بگو نقطه سرخط» در سی‌امین جشنواره تئاتر فجر شرکت کرده است.   
 

گفت‌وگو: محسن عظیمی/ خبرگزاری هنر ایران «آرت نا»

ناتاشا محرم‌زاده نویسنده‌ی داستان کوتاه و نمایش‌نامه است که در استان گیلان در زمینه‌ی تئاتر چندسالی‌ست حضوری فعال دارد. نمایش «بگو نقطه سرخط» نوشته او و کارگردانی حسین سرپرست یکی از نمایش‌هایی‌ست که در سی‌امین جشنواره تئاتر فجر حضور دارد. پیش از این مجموعه داستان ساعت از مرگ گذشت توسط نشر ایلیا از او منتشر شده و قرار است نمایش‌نامه‌ی «اسپاگتی با طعم میکی‌ماوس» از این نویسنده جوان توسط انتشارات افراز و مجموعه داستان «ازدواج با یک مجله دربیار حرفه‌ای» توسط نشر چشمه منتشر شود.

برای چندمین بار است در جشنواره تئاتر فجر شرکت می کنید و چه مراحلی را پشت سر گذاشتید تا نمایشتان در جشنواره سی ام حضور داشته باشد؟
این دومین‌بار است که در جشنواره استانی شرکت کرده‌ام ولی اولین‌باری است که موفق شده‌ام  به جشنواره‌ی فجر راه پیدا کنم. خب گمانم مثل خیلی از گروه‌های شهرستانی اولین مرحله اجرای عموم بود... بعد از بازخوانی متن و بازبینی اجرا سه روز اجرای عموم در رشت را پشت سر گذاشتیم و به این ترتیب جواز شرکت در جشنواره استانی را گرفتیم و در این جشنواره به‌عنوان یکی از دو کار برگزیده شدیم. گروه توانست با اخذ رتبه‌ی دوم کارگردانی، دوم بازیگری زن، سوم بازیگری مرد و یک تقدیر برای دیگر بازیگر زن به همراه رتبه‌ی اول نمایش‌نامه‌نویسی  به جشنواره‌ی منطقه‌ای راه پیدا کند. در جشنواره‌ی منطقه‌ای که در استان البرز، شهر کرج برگزار شد این بار با اخذ رتبه‌ی اول نمایش‌نامه‌نویسی، دوم کارگردانی، رتبه‌ی اول بازیگری زن و دوم بازیگری مرد به مرحله بعدی که همان جشنواره‌ی فجر بود راه پیدا کردیم و در حال حاضر هم  گروه  در حال تمرین برای حضور در سی‌امین جشنواره تئاتر فجر است.

نظرتان درخصوص جشنواره سی‌ام و بخش‌هایی که برای آن درنظر گرفته شده چیست؟

چون همه‌چیز امسال مدام در حال تغییر بوده چندان نمی‌شود قاطعانه و به‌درستی نظر داد مگر بعد از اتمام جشنواره... اما چندی پیش متوجه شدم که در جلسه‌ای  که مسوولان داشته‌اند به حضور گروه‌های شهرستانی از ابتدا تا انتهای جشنواره تاکید کرده‌اند که این مهم اگر اتفاق بیفتد تمام گروه‌ها آن را حتما به فال نیک خواهند گرفت و مطمئنا مفید خواهد بود. نکته‌ی دیگری که به‌نظرم مهم می‌رسید حضور اساتید شناخته‌شده‌ی تاتر مخصوصا نمایش‌نامه‌نویسان شناخته‌شده بود که نه‌تنها در قسمت ویژه شرکت داشتند بلکه در بخش‌های دیگر هم حضورشان پر رنگ بود اگر چه این در نگاه اول به نظر عالی می‌رسد اما در عمل هر متن این اساتید که پیشنهاد می‌شود - بعد هم نمی‌شود که پذیرفته نشود- عرصه را برای متون جدیدتر نویسنده‌های جوان‌تر مطمینا تنگ خواهد کرد؛ چون آن‌که اهل تاتر است مطمینا پی‌گیر کارهای خوب استادان این عرصه در طول سال هست و از آن‌جایی‌که گاه این اجراها به یک ماه و دو ماه هم می‌کشند خیلی از شهرستانی‌ها برای دیدن کارها به تهران می‌آیند و اجراها را از دست نمی‌دهند، اگر اساتیدی که امکان داشتن اجراهای عموم وسیع در بهترین سالن‌های تاتر کشور با تماشاگران مختلف از اقصی‌نقاط کشور را دارند به یک بخش قناعت کنند، به گمانم  جشنواره جشن شادمانه‌تری برای جوان‌ها خواهد بود.
البته این را هم بگویم که تلاش همکاران در توجه صد چندان کردن به متون جدید در داوری‌های جشنواره‌ی استانی و منظقه‌ای امسال کاملا مشهود بود.

جشنواره تا چه حدی می تواند در ارتقای سطح کیفی و کمی تئاتر ایران موثر باشد؟
چه کسی می‌تواند بگوید که موثر نیست؟ مطمئنا اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد، یک‌جور جشن همگانی برای همه‌ی اهالی‌ست و مطمئنا در کنار هم بودن هر گروه و صنفی در دوره‌ای از سال و رد و بدل کردن تجربه‌های یک‌ساله مفید و چشم‌گیر خواهد بود، ولی باز هم تاکید می‌کنم اگر قرار باشد گروه‌های شهرستانی بیایند اجرای‌شان را انجام بدهند و برگردند بدون این‌که امکان دیدن کارهای دیگر را داشته باشند عملا مشکلات زیادی برای این قشر زحمت‌کش و موثر رقم خواهد خورد که تصدیق خواهید کرد به دور از انصاف و عدالت است... امید که با رای‌زنی‌های دوستان  این معضل، امسال حل شود.

دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 از این داستان لذت نخواهی برد.

 

اسمم علیرضا ست. مرا علیرضا صدا می کنند.این اسمی است که روی من گذاشته اند. این اولین دروغی ست که نشسته ام پشت میز و درحالی که میوه پوست می کنم به تو می گویم. چون تو لابد وقتی جلد کتاب را برای اطمینان خاطرت بر می گردانی و نامم را می خوانی. یعنی درست همین الان، می دانی که من یک زنم.هرچند ممکن هم هست این کار را نکنی یعنی جلد کتاب را برنگردانی چرا؟چون این احتمال هست که تو یک داستان خوان حرفه ای باشی. در این صورت به راحتی باور خواهی کرد که من علیرضا هستم و دیگران مرا علیرضا صدا می کنند.بنابراین تو احتیاجی به برگرداندن جلد کتاب نخواهی داشت چون به این کلک ها عادت کرده ای. و با خودت خواهی گفت بگذار ببینم چطور از پسش بر می آید.اما همین الان که داری می خوانی تا ببینی از پسش برمی آیم یا نه  (چیزی که مطلقا برایم مهم نیست) حواست نیست که  دومین دروغ را در همان جمله ی سوم به تو گفته ام و احمقانه است که می بینم  خودت را به آن راه زده ای انگار اصلا دروغی نشنیده ای .  من چطور می توانم سیب پوست بکنم در حالی که دارم می نویسم و تو هم داری می بینی که من دارم می نویسم. اینهم اشتباه بعدی تو.... چون الان دیگر من آنی نیستم که دارد می نویسد من نوشته ام و تو داری می خوانی هرچند که من هم هنوز نمی دانم دارم از چه می نویسم و هنوز ننوشته ام.پس از من جلوتر نیستی و نه حتی قدمی عقب تر. بگذار خیالت را راحت کنم و برایت صاف و پوست کنده بگویم که تو از این داستان لذت نخواهی برد.ولی من از پسش بر خواهم آمد.

حالا دیگر چوب نازک قسمت سر سیب را گرفته ام توی دستم و جلوی چشمانت می چرخانم. معلوم است که دارم دروغ می گویم تا تو تصویر قشنگی توی ذهنت از من داشته باشی. تصویری که همین الان دلم می خواهد داشته باشی. مردی که نشسته است پشت میز کوتاهی روی زمین و دارد با چوب نازک سییب توی دستش چرخش های قشنگ جلوی چشمت ایجاد می کند.این تصویر را به تو حقنه می کنم. من اینم. من علیرضا هستم و مرا اینطور صدا می کنند چه سیبی در دست داشته باشم و چه نداشته باشم و قادرم به راحتی به هر کسی دلم خواست بگویم که الان دارم توی اتاقم با سیبی در دست پرواز می کنم و حواسم هست که به لاله های قرمز لوستر نخورم و تازه دارم به سیبم گاز می زنم و همان‌‌جور در حالی که در هوا معلقم گاز را روشن می کنم و کتری را می گذارم رویش تا کمی بعد استکانی چای برای خودم بریزم. و جالب است که شما هم حرف مرا باور می کنید لابد حس خوبی از سبکی یا تعلیق یا راحتی ،چه می دانم ، بهتان دست خواهد داد. بله من قادرم بگویم باش و شود .خب که چه؟

 از خودم می پرسم همه ی اینها برای چه؟دارم فکر می کنم تو چه شکلی هستی دختر جوانی که شلوارک جین خیلی کوتاهی پوشیده با تاپی به رنگ قرمز که روی کاناپه لم داده و در یک دستش کتاب من  دست دیگرش لای موها دارد به این فکر می کند که من چه جور مردی خواهم بود که اسمش علیرضااست و سیب در دست دارد و قادر است که بگوید باش و شود.

پاراگراف قبل را صرفا برای این نوشتم که خوشایند مخاطب مردی که دارد این داستان را می خواند باشد. می دانی که مردها چه جوری اند ..قصه ی شلوارک کوتاه و باقی قضایا که آورده ام توی داستانم. هرچند می دانم می دانی که برای من مهم نیست برای من مهم این است که تو یک نفر هستی با کتابی از من توی دستش. اما هرکسی خلاصه مسایل خودش رادارد و می دانی که مخاطب خودش دردسر کمی نیست.

برایت اس ام اس آمد .دوست دختری ست که حوصله اش را نداری....رمانتسیسمش حالت را به هم می زند و داشتنش هیچ سنخیتی با مبارزات سیاسی تو ندارد. یک جوری نقطه ی مقابل همه ی آن چیزهایی ست که تا به حال دستت را برایشان توی هوا مشت کرده ای و تکان داده ای. (این هم برای مخاطبان معتقد به هنر متعهد)  با او به هم زده ای همین دیروز .  با خودت فکر کرده ای اگر به تلفن هایش جواب ندهی یا اس ام اس هایش را ندیده بگیری خود به خود به هم می خورد. اما قضایا همیشه به همین سادگی ها نیست. همین الان که توی بیمارستان نشسته ای و منتظری که پرستار بیاید و ذوق زده بگوید که صاحب پسر شده ای (در حالی که تو چهار ماه است می دانی که صاحب دختر نخواهی شد و لابد دهان گشاد و خندان پرستاربیشتر توجه تو را به دندانهای زرد و نامرتبش جلب می کند تا خود اصل خبر )  باید تلفن را برداری و توی یک اس ام اس جانانه به دوست دخترت بگویی که برود گم شود چون تو حالا پدر شده ای و قضایا فرق می کند و تازه در راس یک سری مسایل مشت کردنی هم هستی. دست دست نکن جواب اس ام اسش را بده . همانطور که می بینی در این داستان تعلیقی نیست که مانع شود تو تلفنت را برداری و اس ام اس بزنی پس برش دار . خیالت نباشد من از پسش بر خواهم آمد. تو دوباره کتاب را بر خواهی داشت و ادامه خواهی داد چه کار می توانی بکنی ؟در حالی که توی بیمارستان تک و تنها نشسته ای وکاری هم نداری. در این صورت گور بابای تعلیق من! تلفنت را بردار.

خب این هم از طرح توطیه و خیانت که من به تو ندادم. خودت داشتی. از اول متعلق به تو بوده.

 بعد از آن اروتیزمی که با شلوارک کوتاهت مثل تاپاله چسباندی به این داستان و بعد با آن کسالت توی خیانت احمقانه ات بهتر نیست از قصه ی هم ذات پنداری و باقی قضایا دل بکنی و برای من هم حقی قایل شوی که من هم بتوانم در حالی که پاهایم توی آسمان است و یک دستم استکان را از روی اپن بر می دارد و دست دیگرم دسته ی کتری را می گیرد و دارم چای می ریزم به تو فکر کنم و تبدیل به تو بشوم و با تو همذات پنداری کنم؟ شاید واقعا  ترجیح بدهم توی همان بیمارستان به جای تو باشم و کتاب بخوانم و منتظر دهان گشاد پرستار بمانم یا مثل تو که حالا سیگاری آتش زده ای و همانطور که ورق می زنی  داری فکر می کنی کاش لاک ناخنت را صورتی کرده بودی و نه سیاه باشم. و هیچ سیبی، چیزی هم توی دستم نباشد و هیچ چایی چیزی هم به شکل معلق برای خودم نریزم و هیچ هم قادر نباشم بگویم باش و شود.

 نه بدم نمی آید جای تو باشم. یا دست کم کنار تو باشم . بگذار ببینم فکربدی هم نیست. بلند شو. بلند شو. چرا به این طرف و آن طرف نگاه می کنی؟در بلند شدن هیچ چیز غیر طبیعی ای نیست. کسی نخواهد گفت ک به سرت زده. کسی هم دلش به حال پسرت نخواهد سوخت که پدری دیوانه دارد. بلند شو ضرر نمی کنی بلند شو و بیا تا انتهای راهرو..آفرین مرد خوب و جذاب موجوگندمی من!  خیلی راه نیست. آن اتاق را می بینی؟نه. نه . آن یکی نه. آن که در سمت چپ است و درش هم نیمه باز .درست همین. حالا بیا تو. کلید را بزن این کلیدها درست در سمت چپ اتاقها هستند تو که بهتر می دانی درست مثل نقطه های اوج ..شروع و پایان معلومند و هیچ خلاقیتی در محل نصبشان نیست. برای همین است که لذت می بری چون دستت را در اتاق تاریکی که برای اولین بار دیده ای دراز می کنی و کلید را لمس می کنی و به نور می گویی باش و می شود. خب اهمیتی نده. آن پیرمرد توی کماست و چیزی نمی فهمد او به تو اهمیتی نمی دهد تو هم نده. لازم نیست کنجکاوی کنی. آنها لوله های تنفسند برای زندگی کردن. این چیزها دیگر عادی ست. به او اهمیتی نده. ولش کن. می گویم ولش کن. بیا این طرف . نه. این طرف درست جلوی پنجره. می دانی که باید چه کار کنی ؟پرده را عقب بزن. آن دو تا نخ را بگیر یکی‌شان پرده را کنار خواهد زد نمی دانم آن نخ کلفته است یا نازکه به هر حال یک کدامشان این کار را خواهد کرد ...آها خوب است موفق شدی . آن درخت را ولش کن. به من نگاه کن. این بالا ...پشت بام نه. این بالا روی آنتن.

سیب می خواهی؟نخند. این طبیعی نیست این مثل بلند شدن نیست ما که نمی خواهیم همه ی شهر را خبر کنیم ها؟ما می خواهیم یک ساعتی قبل از آمدن پرستار زندگی کنیم و کنار هم باشیم. حالا برگرد. آدرس : ساختمان روبه رویی، روی پشت بام. الان از پنجره خانه تو خواهم رفت و فلاکسی چای خواهم آورد.

ولی بدون تو این مهمانی رمقی ندارد. بدون تو و انگشتان زیبای کشیده ات و آن سر تکان دادن ملیحت وقتی داری به این بازی های من می خندی ...بلند شو کش موی سرت را بردار موهای سیاه و بلند و خوشگلت را دسته کن و بریز توی حلقه ی کش قرمز ت و با همان خشونت وحشیانه ی همیشگی‌ت دوباره یک دور دیگر دور موهایت بگردان و بگذار آسیب ببینند و فکر نکن که من برای این خشونت ظریف انگشتان تو می میرم. نه . نترس.هیچ اتفاقی نمی افتد. اذیتت نمی کند. دستانش را ببین قوی و پرقدرتند و تو به زمین نخواهی افتاد ..معرفی می کنم میناسیل فرستاده ی من! خودت را رها کن کوچولوک! شل و رها ...نترس به بالهای بزرگش نگاه کن. از فولاد سخت و محکم است و برای جلب توجه ی تو به آن رنگ طلایی زده ام...با نقطه ها و لکه های رنگی و سرخ و سبز درست مثل یک پروانه ی غول پیکر این مناسیل است او را دوست خواهی داشت....به بالهایش اعتماد کن...به جای ترسیدن از این لحظه لذت ببر. به زیر پاهایت نگاه کن! ..نگاه کن که شهر چقدر کوچک شده و خانه ها چقدر کوچک ترند و به خودت بگو هیچ اهمیتی ندارد که او به اسم ام است جواب داده یا نه...چون تو انتقامت را گرفته ای من مثل او که می گوید باش و می شود قادرم کسانی را بیشتر از دیگران دوست داشته باشم و قادرم او را با پاهایش از روی این همه پله بکشانم بالا و و برای تو میناسیل را بفرستم و بگذارم تا او بیاید وحسابی تو را روی شهر بچرخاند و بگذارد که ببینی...

اوه چه لبخند خوشگلی ! چه خوب که خوشحالی . مواظبش باش میناسیل و آرام بگذارش بر زمین. بنشین وگرنه دچار سرگیجه خواهی شد.  برایت صندلی آورده ام. بنشین و بگذار با بالهایم روی پاهای لخت و کوچک و ظریفت را بپوشانم. اینجا هوا سرد است و می لرزی ...می لرزی ..تو داری می لرزی ...خب حالا بهتر است گرم خواهی شد.

این هم از مهمان ما...سلام.بیا اینجا ...اخم نکن...برای تو هم یک صندلی هست. به من نگو که چرا او را دعوت کرده ام.ما قرار است با هم چای بنوشیم فقط همین. میناسیل برایمان چای بریز...ما می خواهیم روی این پشت بام و توی این باد  سه نفری چای بنوشیم. بریز میناسیل. ما عجیب به چای های تو نیاز داریم. خب می بینم که ساکت مانده اید و بر و بر مرا تماشا می کنید چرا؟. اوه به کلی یادم رفت . خودم را معرفی کنم. اسمم علیرضا ست. مرا علیرضا صدا می کنند.

 

ناتاشا محرم زاده

دی ماه 1390

 

سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

این مسابقه های اسب دوانی  را دیده اید؟اسم خوبی دارند که درست یادم نیست. فارسی اش می شود پرش از مانع. هرچند مدتی ست چنین مسابقه هایی را از تلویزیون ندیده ام ولی درست یادم هست که خیلی وقت پیش تلویزیون یک چنین چیزهایی نشان می داد. اول اسب و سوار می آمدند.اسب  چند قدمی راه می رفت. گزارش گر نام اسب و سوار را می گفت بعد راجع به اینکه نژاد این اسب چیست و سوارکارش کجایی ست و...به هر حال بعد از چند بار که سوارکار در گوش اسب نجواهایی می کرد و ناز و نوازشی خلاصه مسابقه شروع می شد. طراحی موانع خیلی قشنگ بودند...کاری ندارم‘ به هر حال آن قسمتی که همیشه برایم جالب بود بخشی بود که اسب می رسید به یک مانع آبی‘ یک چیزی شبیه برکه مثلا و باید از روی آن می پرید ..خیلی وقتها می شد که اسبها تا به آب می رسیدند رم می کردند یا درجا می زدند و یا به هر دلیل از پریدن سرباز می زدند...داستان من و بابک احمدی هم تقریبا اینجوری بود. البته من اسبه بودم و او مانع آب. یادم می آید مثلا هفده هجده سال داشتم و شعر می گفتم . طبعا با شاعران نوجوان و جوان هم حشر و نشر داشتم دست یکی یک کدامشان کتاب ساختار و تاویل متن بود حالا اگر خود کتاب نبود دست کم اسمش ورد زبان همه بود ...چند باری کتاب را از دوستان قرض گرفتم و همانجا نگاهی بهش انداختم اما چند پاراگرافش را که خواندم دیدم نه! به دوستان گفتم نه بابا ما اینکاره نیستیم و پسش دادم..خب حقیقت این بود که خیلی ترسناک بود.یک عالمه اسم داشت. یک عالمه نقل قول یک عالمه رجوع کنید این ور رجوع کنید آن ور...چند بار دیگر هم وسوسه اش به جانم افتاد شاید وقتی بیست ساله بودم ..بعد تر بیست و دوسالگی..بعد تر و بعد تر اما هر بار  نا امید تر از قبل برش می گرداندم به دوستان یا می گذاشتمش توی همان غرقه ی کتاب فروشی ها وبه خودم می گفتم نه بابا تو بابک احمدی بخوان نخواهی شد. به خودت زحمت نده کارهای سخت بکنی. خب من این عادت بسیاربسیار بسیار خوب را دارم که خودم را مجبور به خواندن چیزی نمی کنم و معتقدم که هرچیزی باید در زمان خودش اتفاق بیفتد .

بالاخره زمانش رسید. این را هم مدیون رادی هستم.مدتی پیش سوژه ی مقاله ای در باره ی یکی از آثار رادی به ذهنم رسید.که جدی اش نگرفتم. چون از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که من به عمرم اصلا مقاله ننوشته ام.بعد یک اتفاق دیگر افتاد یابو برم داشت و تصمیم گرفتم برای ارشد درس بخوانم و طبعا حالا دیگر لازم بود کتابهای نقد ادبی بخوانم البته نه اینکه یک هویی بروم بابک احمدی بخوانم .نه! یواش یواش یواش از کتابهای ساده و جزوه ای شروع کردم تاتی تاتی کنان یک چیزهایی دستم آمد...چند قدمی که برداشتم دیدم اصلا عجب دنیایی ست بابا...راه رفتن به دلم نشست این بود که قدم هایم را تند تر کردم بعد دیدم نه اصلا راستی راستی دارم به این مباحث علاقمند می شوم.بعد مقاله ی رادی دوباره توی ذهنم آمد بعد نشستم و روزها و روزها رویش کار کردم ...این در بزن آن در بزن...اول از همه اینکه خودم باید می فهمیدم چه می خواهم بگویم.بعد باید می دیدم دیگران با همان زاویه ی دید من چه گفته اند و بعدتر باید می دیدم فکر من به نقطه ی دید کدام یک نزدیک تر است.و اصلا آیا چیزی برای اضافه کردن دارم یا نه. به هرحال در حین همین پژوهش ها بود که بعله سر و کارم افتاد به آن مانع آب کذایی یعنی کتاب جناب آقای احمدی.تلخ تر اینکه متوجه شدم طی این سالها چقدر هم بر حجم کتاب اضافه شده تا جایی که یادم می آید آن وقتها کتاب اینقدر قطور نبود.دردسرتان ندهم ترسان و لرزان رفتم سمت کتاب .چشمهایم را بستم وتفالی زدم گفتم خدایا یا شانس یا اقبال !بابک احمدی به جان شاخ نباتت قسم این بار را راه بیا.و بعد چه آیه حدیثها و چه نذر و نیازها و التماس ها و پوست گلو کشیدنها که بماند... شرم دارم.ولی...

آه که چه لذتی داشت!

آه که چه آسان شده بود!

آه که چقدر صبر کردن خوب است!

آه که چقدر جو گیر نشدن .حرف هیچ کس را گوش ندادن و راه خود را رفتن خوب است!

آه که من چقدر صبوربوده ام و و تنها در عالم خواندن و نوشتن خود رای .و من چقدر از این وجه خودم خوشم می آید که تا احساس نیاز نکرده ام به خواندن چیزی خودم را مجبور نکرده ام. من یک نویسنده ی شهودی ام من همیشه منتظر الهه ی الهام می مانم من هنوز کانت دوست دارم هرچند بابک احمدی می خوانم .

و من چقدر هنوز داش آکل دوست دارم.من هنوز چقدر خودمم.

 

جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

نمایش بگو نقطه سر خط نماینده گیلان در جشنواره منطقه ای استان البرز بود که دیشب با کسب عناوین زیر راهی جشنواره ی بین المللی تاتر فجر شد.

برنده ی جایزه ی نخست بازیگری زن: راحله رحیمی

برنده ی جایزه ی دوم بازیگری مرد : رضا فتوت خواه

برنده ی جایزه ی دوم کارگردانی: حسین سرپرست

برنده ی جایزه ی اول نمایشنامه نویسی : ناتاشا محرم زاده.

با سپاس ویژه از مهدی یوسفی زاده عزیز .فاطمه علی پرست .سودابه جعفر زاده .آرش عشقی .علی بدرطالعی .جناب آقای نوری ..حمید سرپرست و وحید فخر موسوی این موفقیت را به همگی تبریک می گویم و به نمایندگی از اعضای گروه به همکاران .هم شهری ها و هم استانی های عزیزکه در عرصه ی تاتر فعالند پیشکش می کنم. به امید روزهای بهتر برای همه ی ما.

چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

امروز تمام مدت تلاش کردم که خودم را با همه ی آن تربیت ذهنی  ‘مطالعاتی و سلیقه های شخصی  بر روی صندلی بنشانم و کم تر تحت تاثیر پچ پچه ها و نظرات دوستان و همکاران دیگر باشم و باز سعی کنم که صادق و بی طرف نظرم را بنویسم  جدای از مسایل خاص مربوط به جشنواره ها. پس از تماشای آدامس و بعد تر کار آستارا غروب امروز به تماشای تاتر هنر نشستم که کار دوستان لنگرودی بود. با توجه به اینکه یاسمینا رضا یکی از نویسندگان محبوب من است و متن هنرش نیز همچون خدای کشتار همیشه متن فوثق العاده ای به نظرم می رسیده بنابراین با اشتیاق زیادی منتظر این اجرا بودم. و حقیقت مطلب این است که از کار لذت بردم. و برای چندمین بار به این نکته رسیدم که هنوز علی رغم انکار بسیاری از دوستان مبنی بر این که کارگردان خدای صحنه است و می تواند از هیچ همه چیز بیافریند و یا باز علی رغم جو بازیگر محور این روزها به این نتیجه رسیدم که داشتن یک متن خوب باقی راهها را هموار تر و آسان تر خواهد کرد.هنوز بزرگ ترین نعمت داشتن یک متن خوب است. مهم ترین بخش موفقیت این کار حول محور  انتخاب این متن درخشان می چرخید. مصطفی خوش نشین متن را آداپته کرد و برای جامعه ی امروز ایران و علی الخصوص گیلان آشنایش کرد. اما تا چه حد در این آداپته کردن خلاقیت موجود بود ؟ من خیلی خوشبین نیستم آیا آوردن قلیان اسامی چند کار سینمایی و تاتری ایرانی ..بومی کردن کار از طریق لهجه هاو... معنایش نوعی آداپتاسیون است و می شود نامش را خلاقیتی در زمینه ی نوشتار گذاشت ؟ نمی دانم. شاید هم علاقه ی زیاد من به متن اصلی است که باعث این جبهه گیری شده.

پس از ساخته شدن درباره ی الی و این روزها جدایی نادر از سیمین که به هر دو هم در کار اشاره شد نوعی گرایش به روایت گفتمانی و شدیدا ریالیستی چه از نقطه نظر سلیقه ی تماشاگر و چه از نقطه نظر سبک کار  کارگردانها کاملا مشهود است و به گمان من این بیش از آنکه خوب یا بد باشد یک ویژگی ست که اقبال عام پیدا کرده. و رگه های آن را در کار پیشین محمد پورجعفری و بازی های مهدی مخبری و الناز ابروش در آن کار نیز می دیدیم. ادامه ی این روند  فعلا نشان از درست بودن ان در جامعه ی امروز ایران دارد و گویا که نیاز است که اگر نبود عرضه بر این روال صورت نمی گرفت. در یک نگاه کلی و حسی من به عنوان یک تماشاگر از دیدن این کار لذت بردم. این اولین کاریست که از مصطفی خوش نشین می بینم و به او و کارهای بعدی اش امید بسیاردارم .تنها دو- سه نکته آزار دهنده در کار به نظرم می رسید و به غیر از این  اگر هم نقص جزیی یا اتفاقی ای در آن بود چندان چیزی از خوبی کار نمی کاست. و اما دو-سه  نکته ای که به گمانم آزار دهنده بود و باز گمانم بیشتر به دراماتورژی کار بر میگشت تا کارگردانی آن : اول شروع نمایش به آن شکل و وضع بود که بازیگران بیایند جلوی آوانسن و چهره هایشان را زیر نور موضعی به تماشاگر بشناسانند که از نظر من فاقد معنا یی حداقل در خور کار بود. و اصلا به دل ننشست و اگر بخواهم بی ملاحظه بنویسم  به نظرم کمی متظاهرانه آمد.دوم : پایان بندی و آن وضع احساساتی عجیب و بد و نامناسب و بی دلیل بود و اصلا به هیچ وجه من الوجوه قابل انتظار نبود و من نفهمیدم آیا فرصت کوتاهی بود برای نمایش توان بازیگران در عمل گریه سر دادن یا چه؟ وقتی کسی متن هنر یاسمینا را انتخاب می کند لاجرم می داند که جنس کارش با چنین غلیان های بیهده ی ای بیگانه است. و نکته ی بعدی در مورد بازی  رضا جوشنی در کار است .رضا جوشنی از میان همه ی این دوستان تنها کسی ست که استاد دانشگاه شده و در عرصه ی هنر جایگاهی پیدا کرده ..این ظن هست که او آدمیست خودنما و اهل پز...و هرچند می دانیم که در همه ی ما گاهی این خودنمایی و پز در زیر سایه ی فروتنی آزار دهنده ای  پنهان می شود که همینش هم دلیل کفری شدن محمد است  اما شخصیتی که رضا جوشنی با نحوه ی راه رفتن نوع نگاه و...به ما می رساند نه تنها شبیه کم تر استاد دانشگاهیست بلکه بیشتر شبیه ادمهایی ست که شلنگ انداز و بی تفاوت راه می روندو چهره ی موفقی به نظر نمی رسند.  کم ترین اثری از نمود بیرونی موقعیت اجتماعی او در کار دیده نمیشد.هرچند فضا خودمانی و دوستانه بود اما این توجیه خوبی نیست .اگر تلاش او بر پنهان کردن نگاه متظاهرانه اش در هاله ای از بی تفاوتی یا خاکی مسلکی و فروتنی بود ..لازمه اش برگزیدن این شیوه ی راه رفتن و نگاه کردن نبود .  اما به غیر از این نکته در باقی موارد بازی او سر جمع تاثیر گذار و کم اشکال به نظر می رسید . و تاثیر انرژی او بر بازیگران دیگر کاملا مشهود بود. اما به نظرم روز روزحمید شعبانی نبود و تپق های او کاملا ملموس و آزار دهنده بود. بازیگر دیگر که نامش را نمی دانم از عهده همه ی آنچه نقش از او می خواست بر آمده بود. و تنها کسی که گریه و غلیان روحی اش به جا و درست بود همو بود.این شخصیت به شخصیت حاضر در متن اصلی یاسمینا نزدیک بود. و تحلیلش شاید به غیر از لحظه ی ورودش با چتر و آن نوع آواز خوانی بیرون زده که شاید جهت تلطیف فضا بود و باز چندان به او مربوط نمیشد و دیکته شده از بیرون بود کم نقص به نظر می رسید.

اما حتی بعد از پرسش هنر چیست تولستوی و بسیارانی دیگر هنوز تعریفی برای هنر وجود ندارد  شاید همه ی ما به آن حس کلی ای بسنده می کنیم که بعد از دیدن هر اثر هنری به ما دست می دهد اگر در جایگاهی باشم که بتوانم به حسم اطمینان کنم معتقدم کار خوش نشین به هنر بسیار نزدیک بود و باعث شد که در طول مسیر لنگرود به لاهیجان و در خلوتی که داشتم با خودم بگویم یک کار تاتردیدی و لذت بردی .و در این اوضاع  همین شاید بیشتر از کافیست.

دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

امروز روز اول جشنواره استانی گیلان بود و من نیم ساعتی ست که از نمایش افتتاحیه جشنواره برگشته ام و عمیقا دلم می خواهد  چهار خطی در مورد نمایش آدامس بنویسم. هرچند که مجال کوتاه است و تا شروع نمایش بعدی فرصت چندانی نیست.

آندره برتون دستورالعمل نویسندگی در مکتب سورالیسم را چنین بیان می کند:

در نقطه ای بنشینید که کاملا برای تمرکز افکارتان مساعد باشد . آنگاه قلم به دست بگیرید.به هنر خودتان و هنرهای دیگران فکر نکنید و آنها را فراموش کنید. پیش خودتان فکر کنید که ادبیات یکی از راههای خطرناکی ست که انسان را به همه جا می کشاند بی آنکه پیشاپیش موضوعی را در نظر داشته باشید. به سرعت شروع به نوشتن کنید بدون توقف و با چنان سرعتی بنویسد که فرصت دوباره خواندن آنچه نوشته اید را نداشته باشید.جمله ی اول خود به خود خواهد آمد و به دنبال آن جملات دیگری که با عالم شعور ارتباطی ندارند بلکه در اعماق لاشعور در هم فشرده شده اند و فقط منتظر لحظه ای هستند که تظاهر کنند پشت سرهم به طور خودکار روی کاغذ می آیند.

نمایش صبح امروز وحید تقی زاده  بی هیچ گونه تردیدی در همین قالب سوررالیسم می گنجید. اشاره های مدام به خواب ‘ فروید کوتوله شده و دوچرخه سوار که نظریه های او در باب ضمیر ناخوداآگاه به پیدایش این سبک دامن زد ..لباس ها ..رنگها و دکور های وهم آلود و خواب زده  و ...این ظن را هر لحظه تقویت می کرد .آدامس نمایشی بود که از  بازی های نه چندان قوی. بیان های نه خیلی خوب. جملات جویده و...رنج می برد. در این چند خط نوشتار به هیچ وجه اشاره ای به بازی ها نمی کنم. چون می دانم صحنه صحنه ی تجربه است و همه ما بالاخره باید از جایی شروع کنیم و بچه های این کار تمام توان خود و تجربه کمشان را به کار بستند تا شاهد رضایت را در آغوش بگیرند و مطمینم که خودشان هم ار ارایه بازی ها چندان راضی و مغرور  نیستند . اما و چندین اما...پس از دیدن کارهایی که در آنها تمام محوریت و جذابیت و زیبایی کار بر توانایی بازیگران قوی می چرخد دیدن چنین کاری دوباره به کارگردانها و نویسندگان یا دآوری می کند که فکر ...جستجو...پویایی ...شور و جسارت تجربه نیز چیز خوبی ست. او به عنوان نویسنده و کارگردان اثر با امکانات بسیار بسیار بسیار باز هم بسیار محدودی که داشت از پس سبک کاری ای که مد نظرش بود از ابتدا تا کمی نزدیک به انتها بر آمد . وحید تقی زاده سورریالیسم را می شناسد.کاملا مشخص است که در این زمینه مطالعه دارد و می داند که از کارش چه می خواهد. می داند در مورد چه می نویسد و برای چه کاری میزانسن می دهد و احتمالا طراحی لباس و دکور می کند (متاسفانه بروشور نمایش به دستم نرسید ). نمی دانم در انتقال مفاهیم این چنینی به عواملش دچار چه مشکلاتی شده چون بر کسی پوشیده نیست که به صحنه آوردن کاری مثل آدامس در استانی مثل گیلان با مخاطب هایی بی نهایت شکل گرفته و کمتر قابل انعطاف با سلیقه هایی که تا سر حد ملال خلاصه  شده اند تا چه حد جسورانه است. من از دیدن کار آدامس خسته نشدم. اصلا نفهمیدم این هفتاد  دقیقه چطور گذشت. از صمیم قلب برای وحید تقی زاده آرزوی موفقیت های بیشتر می کنم و مطمینم که کارهای بعدی اش را از دست نخواهم داد . امیدوارم بازیگران خوب و قوی  دو ویژگی را به دیگر خصایص خوبشان اضافه کنند . اول اینکه عادت کنند کمی و در ساعاتی از روز کتاب به دست بگیرند و دوم اینکه  یاد بگیرند سلیقه های شخصی خود را داشته باشند و تنها به کارگردانهایی که خود را ثابت کرده اند و تا حد زیادی هم شکل گرفته اند بسنده نکنند. کار با وحید تقی زاده که در جستجوی من خودش ذهن خودش و ضمیرنا خودآگاه خویش است  حتما شیرینی هایی خواهد داشت که در جاهای دیگر نخواهند یافت.

همه می دانند که سوررالیسم صدای اعتراض نسل جوان بر ابتذال ادبیات و فلسفه بعد از جنگ و سفارشی شدن این دو در جهت سرمایه بود.من صدای اعتراض وحید تقی زاده را سالها بعد در سالن نمایش لنگرود شنیدم . تشنه ی حقیقت بودن وحید تقی زاده در این کار  به شکلی ناامیدانه اما منتظر و چشم به راه دیده می شود و این چشم به راهی خوب است حتی اگر تا هنگام مرگ یا در آستانه ی بیدار شدن از کابوس مرگ باشد. مطمینا بودن ممیزی و مسایلی که همه ی ما با آن در گیریم امکان خلق بعضی لحظات و آن ها را چه در هنگام نوشتن و چه در هنگام کارگردانی از او گرفته اما خب همین چشم به راهی هم خوب است.

 در پایان اینکه من وحید تقی زاده را همین امروز برای اولین بار و روی صحنه دیدم  و صدایش را شنیدم .جالب تر اینکه  دیروز از هر که می پرسیدم او کیست؟ می گفتند ای بابا ! آهنگساز نمایش خودت : بگو نقطه سر خط . نامردمی ست اگر دوستان بین این نوشته و آن مساله کم ترین ارتباطی ببینند.

دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

نمایش بگو نقطه سر خط در سه شب 29-30 -31 شهریور سر ساعت 7:30 عصر در رشت ،سالن وارش مجتمع خاتم الانبیا به روی صحنه خواهد رفت.

نویسنده: ناتاشا محرم زاده

کارگردان: حسین سرپرست

بازیگران : فاطمه علی پرست- رضا فتوت خواه- مهدی یوسفی زاده- راحله رحیمی و سودابه جعفرزاده.

دیدار دوستان مایه دلگرمی همه ی اعضا گروه خواهد بود. به امید دیدار.

جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

غیر ممکن نیست اما به باور نمی آید و غم انگیز بودن قصه نیز در همین نکته ی کوچک نهفته است.یاد نام مجموعه داستان  مهسا محب علی می افتم :عاشقیت در پاورقی.زمانی رسیده است که اوضاع بر همین شکل و همین منوال است.از عاشقیت نمی شود نوشت مگر به صورت پاورقی . تجربه ی نوشتن نمایشنامه ی اخیرم چیزهای آموزنده ای برایم به همراه داشت. نویسنده ای که به عمرش نتوانسته بود داستان یا متنی عاشقانه بنویسد و عمری را در حسرت نوشتن از عشق سپری کرده بود. تحت تاثیر کلمات جادویی چند شعراز کوهن دست به نوشتن زد و اعتراف می کنم که شکست خورد.شکست خوردم. نه! صمیمانه می گویم که  از سر ناامیدی یا عدم توانایی در به پایان بردن متن به شکل عقلی یا منطقی نبود که دست عشق را از آستین بیرون آوردم. نه! عمیقا و از ته دل می خواستم که نجات دهنده ی شخصیت اصلی من زنی باشد که باور داشتم  بدون هیچ توقع و چشم داشتی خالصانه عاشق مرد قصه است. اما حقیقت ندارد. چون چنین زنی وجود خارجی ندارد. جهان و مناسبات در آن به نحوی ست که یقینی در کار نیست. زندگی جدی تر و بی رحم تر از آن است که عشق فریاد رس کسی شود و زمان چنان حجمی بر تن و روح و مغز و دل تو هوار می کند که به ناچار تسلیم می شوی . شاید  تنها راه مقابله با  جدیت و قطعیت زندگی و زمان ، شادمانی ، هزل و طنز است که اگر چنین باشد این هر سه را با عشق کاری نیست. این تجربه اگر چه حسرت نوشتن متنی عاشقانه را فرونشاند، اما برای اولین مخاطبش یعنی خود من باورکردنی نبود و قسمت غم انگیز این قصه همین است. مردی پنجاه ساله همراه خانواده اش قصد دارد به پیک نیک برود. همه آماده اند اما او هنوز در حمام است. وقتی از حمام بیرون می آید هیچ کس را به یاد نمی آورد نه همسرش نه دختر و نه پسرش را. اما برادر و مادرش را به یاد دارد. تمام لحظات زندگی اش را به یاد می آورد اما تنها تا بیست و چهار سالگی. در همان روزی که زیر دوش حمام با خودش فکر می کرده از حمام بیرون خواهد آمد به همه خواهد گفت که امتحان اداره ی پست را نخواهد داد. به کشتیرانی خواهد رفت .دور دنیا را خواهد گشت روی عرشه سکان داری خواهد کرد و روزی با زنی که از رویاهایش می آید وصلت خواهد کرد و...اما بیست و شش سال پیش وقتی از حمام بیرون می آید و مادرش را در حال دوختن جورابها می بیند و برادرش را در خیابانها مست و خراب و زنی را که دوست ندارد چنان واله و شیدای خودش. امتحان اداره ی پست را می دهد با دم دست ترین زن ازدواج می کند و بیست و شش سال از زندگی اش را جوری زندگی می کند که نمی خواهد.او مدام به خود می گوید من به دنیا نیامده ام که تمبر بچسبانم. آنچنان این فشار زیاد است که امروز همه را انکارمی کند تمام تصمیمات آن روز را انکار می کند و انکار به جایی می رسد که تبدیل به فراموشی می شود. او باور نمی کند که پنجاه ساله است و عمیقا حس می کند بیست و چهار ساله است و از حمام به در آمده تا تصمیم های مهم زندگی اش را بگیرد. زن نمایشنامه ی من چه می کند؟به شکلی سانتی مانتال چمدان مرد را می بندد و او را راهی راهی می کند که فکر می کند مورد پسند اوست . او با همراهی دخترش با عشق اسباب آزادی مرد را فراهم می کند . اما این پایان بندی واقعی نیست. باورش نمی کنم و همچین زنی را نمی شناسم. حقیقت این است که مرد بیست و شش سال پیش ترسیده..تصمیم هایی گرفته که نمی خواسته و حالا هیچ راهی ندارد ...هیچ راهی...نه! این نمایشنامه عاشقانه نیست. مردی که همه چیزش را از دست داده اگر بتواند چیزی به دست بیاورد این چیز، همانی نخواهند بود که از در بیست و چهار سالگی از دست داده. نه به کمک هیچ عشقی. اوبه دنیا آمده تا تمبر بچسباند. حقیقت این است و هیچ زنی با هیچ عشقی قادر به مقابله با چنین حقیقتی نیست.. این نمایشنامه در ورژن جدیدش به کلی فارغ از عشق است. من باز هم شکست خوردم.افسوس! مغز من  عاشقانه بنویس نیست.

پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

پس از مدتها بحران روحی و در گیر شدن با همان سوالات ذهنی بی جواب از قبیل:از کجا آمده ام..آمدنم بهر چه بود و کجای زمین ایستاده ای و چرا می نویسی؟برای کی می نویسی و...این جور چیزها...کم کم حالم بهتر شد و شروع به ادامه ی کار قبلی ام داستان نویسی کردم..داستانها  از روح و جلایی که مخصوص کارهای خودم هست و مغناطیسی که معمولا پیش از این داشتند  عاری بودند...کلمه ها به بدترین وضع ممکن انتخاب می شدند و گاهی به طرز گریه آوری از گذاشتن فعل مناسب در پایان هر عبارت عاجز بودم.هر  چه جلوتر می رفتم بیشتر به در بسته می خوردم..اما با تمهید به بازی گرفتن خودم...همه چیز روبه راه شد...تصمیم گرفتم کتاب نخوانم..تصمیم گرفتم کلمه ای ننویسم..اگر هم سوژه ای به ذهنم می آمد برایش ناز و غمزه می کردم و گاهی به سخره اش می گرفتم...کارم شد ماشین سواری در خیابانها..به این دوست و آن دوست سر زدن..بوتیک رفتن...فیس بوک رفتن و امتحان پخت غذاهای جدید..تغییر دکوراسیون خانه..خرید مبل...ساعتها فکر کردن به رنگ پیش دستی هایی که هنوز نخریده بودم ولی عجیب با ظرف میوه خوری ام ست بودند...تا اینکه بالاخره کار به جایی رسید که من رییس بودم وکلمه ها باید نازم را می کشیدند..از این حس خوشم می آمد...به بازیشان می گرفتم و می گفتم بروید پی کارتان می خواهم زندگی کنم..هرچه بیشتر نازم را می کشیدند بیشتر  مقابله می کردم..اما از آنجایی که روسیاهی به زغال می ماند، بالاخره تسلیم شدم و چه تسلیم شدن شیرینی!حاصلش شد نمایشنامه ای که دو روز پیش نقطه ی پایانش را گذاشتم...با عنوان پیک نیک تک نفره.این متن عاشقانه ترین متنی ست که تا به امروز نوشته ام و در تمام لحظاتش صدای دلنشین کوهن همراهم بوده...نمایشنامه با الهام از موسیقی ،‘ترانه و صدای ماندگار کوهن در سه ترانه ی جاویدش نوشته شده است:

Dance me to the end of love

The tower of song

Im your man

 

دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

 

 


اشکان


سه شنبه مورخ 5/5/89  پدر شصت و پنج ساله ام ،  مادر شصت ساله ام را کشت. پیرزن لاغرو مریض اما هنوز زیبا بود. پدر برای قاضی توضیح داد که مادرم بدون آنکه مقاومتی بکند سیانور را خورده ودیگر این که کل ماجرا بیشتراز چند دقیقه  طول نکشیده.پدر پشتش را به تخت کرده از پنجره ی اتاق خواب به همسایه ی تازه  که سعی می کرده ماشینش را از در پارکینگی خانه تو ببرد نگاه کرده. چند بار هم زیر لب به او فرمان داده. بعد که بالاخره بعد از چند بار دورگرفتن و عقب و جلو کردن، ماشین توی خانه پارک شده. برگشته و چشمان باز مادر را دیده و فهمیده که کار تمام است. اول کمر بند روبدوشامبر ابریشم سفید مادرم  را که گلهای درشت بنفش و یاسی داشت روی شکمش گره زده. دوتا کف دستش را گذاشته روی کمراستخوانی مادر و هلش داده پایین.می گفت: سر مادر خم شد و از تخت آویزان ماند. بعد با اندکی فشار بیشتر تمام تن روی زمین غلتید. پدر از تخت پایین آمد. پشت سرش ایستاد.دستهایش را زیر بغل مادر انداخت و جلوی سینه های کوچکش حلقه کرد.مادر را  از روی پارکت اتاق خواب کشاند. از روی قالیچه ی ابریشمی عبور داد. از در اتاق خواب بیرون آورد. دوتایی از مقابل دستشویی و حمام طبقه ی دوم گذشتند..یادش می آمد که  موهای فر عسلی رنگ شده ی مادر توی چشمش ریخته بود. لبهایش نیمه باز بود و رنگش درست مثل گچ سفید. پدر باله ی کنار رفته ی  رویدشامبر را روی پاهای لخت او انداخت.و تعجب کرد که چطور چروکهای ریز زیر  زانوها و پایین  ران های مادر انگار از بین رفته بود.این مساله را تقریبا چهار بار برای قاضی تکرار کرد. چیزی نبود که بتواند بفهمد. پدر رفت جلو ی روی مادر ایستاد دو مچ پا یش را توی دستهایش گرفت. و از روی بیست و دو پله ی چوبی کشاند پایین. روی پاگرد گلدان گل بابا آدم تکانی خورد وکمی دور خودش چرخید. اما نیفتاد. حالا مادر روی پله ی آخر تقریبا نشسته بود. سرش روی دو پله ی قبل، نزدیک نرده ها بین هوا و پله معلق بود. دو تا دستهایش روی دامن لباسش شل افتاده بودند. موهایش، هر دو چشم و گوشه ای از گونه ی سمت چپش را پوشانده بود. پاهای لاغر و سفیدش مثل چوب، سفت و بی حرکت روی زمین بود. پدر رفته بود سمت شومینه.سنگ خاکستری اش را برداشته بود.عرقش را پاک کرده بود. وهمانجا روی مبل مخمل زرشکی با پاهای باز ولو شده بود.

 

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

خب بله هیچ اشکالی ندارد. تنها جهت اطلاع عرض می کنم که مجموعه داستان دومم که از پاییز پارسال به نشر چشمه سپرده شده و چند ماه پیش مجوز بعد از اصلاحیه اش را هم گرفته امسال هم به نمایشگاه نمی رسد و می ماند برای آخر تابستان.

دوم این که:

نشر افراز از نمایشنامه ی اسپاگتی با طعم میکی ماوس استقبال کرد. روند کار به این شکل بود که اول دو بررس اولیه متن را خوانده اند و بعد از تایید , متن به آقای محمد یعقوبی سپرده شد و ایشان هم با چاپ نمایشنامه موافقت کردند.اسپاگتی ..که احتمالا نامش تغییر خواهد کرد در مجموعه ی آروین چاپ خواهد شد. از من نپرسید کی ؟الله اعلم.

چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

مدتها بود یعنی حدودا یک سال که تمام وقتم به نوشتن و خواندن نمایشنامه می گذشت و چنان شیفته اش شده بودم که فکر نمی کردم دوباره داستان بنویسم..اما از آنجایی که همیشه خودم بیشتر از هر کس دیگری خودم را سورپرایز کرده ام...درست وقتی لب تابم را باز کردم تا از سوژه ای که مدتها توی ذهنم بود نمایشنامه ی کوتاهی بنویسم..سر خط اول به قول معروف گیری پاج کردم..صفحه را بستم و شروع کردم به نوشتن این داستان جدید. که خیلی هم خوب از آب در نیامد اما برای دست گرمی آنهم بعد از یک سال دوری از  داستان بد نبود...

اختر

 

اصل ماجرا هر چه بود هیچ ربطی به نیمکت سیمانی پارک روبه روی خانه ی آقای دکتر فنونی و دختر و پسر ی که رویش نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند نداشت.به دختر چشم فندقی و تیرچراغ برق و اصرارهای دکتر حکیمی برای عمل ستون فقرات آقای فنونی هم مربوط نمیشد.  اصل ماجرا این بود که چهار تا دکتر متخصص زنان که حالا بعد از انقلاب و وفور پزشک زن متخصص زنان در دکانهایشان بگی نگی تخته شده بود و گاهی مثلا سه روز در هفته یا نه دو روز درهفته دوساعتی می رفتند و توی مطبشان می نشستند که چند تا مگس بپرانند  تصمیم گرفتند شبهای جمعه دور هم بنشینند و ورقی بازی کنند و پیکی بزنند و گپی و گفتی و خلاصه شبی بگذرانند.تصمیمشان هم عملی شد و  حالا یک سالی بود که این داستان ادامه داشت .به جایی هم نمی رسید که از اول هم قرار نبود برسد.

 


ادامه مطلب
جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

سالها پیش وقتی نوجوان بودم و سرکی به محافل شعری می زدم و شعرهای سپید و نو دوستان را می شنیدم و خودم نیز مرتکب چه فجایع ادبی ای که نمی شدم. درست به یاد دارم دوستانی قدیمی تر بودند که گاهی بر جوانها خرده می گرفتند که تو که هنوز مولانا و حافظ و رودکی و سعدی و فلان و بهمان را درک نکرده ای بیخود می کنی شعر می گویی ...بعد هم اول باید بروی قالب های غزل و قصیده و مثنوی را امتحان کنی و بعد بیای بنشینی شعر سپید بگویی ...هرچند که این سخنان چندان از سر دلسوزی و شفقت نبود و بیشتر مغرضانه به نظر می رسید منظورم از نظر لحن و نگاه و شیوه ی گفتار است ...با اینهمه گویا حقیقتی در خود داشت که بعد ها که شروع به نوشتن داستان کردیم به عینه تکرار شد : خب جانم شما اول باید بروی کلیله و دمنه و گلستان و بیهقی و تفسیر سوره ی یوسف و طوطی نامه و قابوسنامه و چه و چه بخوانی و بعد بیایی داستان بنویسی تو راچه به هدایت خواندن و گلشیری نشخوار کردن که هنوز زود است ....بعد ها که کارمان به نوشتن نمایشنامه رسید و دوستان از سر تصادف سام شپرد و یکی دوباری آرتور میلر و چه و چه دستمان دیدند ...دست بر دهان زدند و آهی از ته دل برکشیدند که وااااااااااااای تو کارهای  سوفوکل را چند بار خوانده ای و بعد که جواب شنیدند مثلا یک بار .دوباره انگشت حیرت به دندان گزیدند که وااااااااااای ....

این شد که ما هم قایمکی و پنهانی کتابهایمان را موقع خواندن زیر لحاف پنهان کردیم و به کسی نشان ندادیم که جواب هم پس ندهیم. الغرض حالا که چندی ست نسبت به مسیله ی زبان در نثر حساس تر شده ام {و حالا که حساس تر شده ام  حسرت می خورم که کاش نمی شدم}به چیزهایی بر می خورم که الحق و الانصاف دیدنی و نقل کردنی ست اما افسوس و صد افسوس که نتیجه ی  بیانش حتما دشمن تراشی خواهدبود و نشستن پشت میز محاکمه و چه و چه  که از همین حالا بگوییم گردن ما باریک تر از مو است و نمی توانیم بگوییم که باکی نیست چرا که به واقع  هزاران باک است. با اینهمه همه ی این بیم و باک ها باعث و بانی پنهان کاری و سکوت نیست که این غصه دارد راستی راستی ما را می کشد....باری

چند چیز که من نمی دانم و نمی فهمم:

یک: چرا باید جوری حرف زد و دیالوگ در دهان شخصیتهای داستان و نمایش نامه گذاشت که من که سهل است مادر و مادربزرگ احتمالا کتابخوان و اندیشمند من هم که سرشار از ضرب المثل و متل و زبان گفتارند هیچ سر درنیاورند . باز من که سهل است به قطع یقین می دانم هزار بیهقی خوان حرفه ای و دود چراغ خورده ی ادبیات این مملکت هم بی لغت نامه و چه و چه قادر به درک نخواهد بود . واقعا چرا باید برای رسیدن به زبانی نامفهوم با این دلخوش کنک که زبانی ست  مخصوص به خود ما تا این حد دود چراغ خورد؟ دود چراغ خوردن البته که عالی ست اما نه برای رسیدن به چنین هدفی ...که هدف از سخن گفتن لاجرم ایجاد مفاهمه کردن است . وگرنه که ...

دوم: چرا باید مسیله ی زبان را و همان رسیدن به زبان شناسنامه ای و مخصوص به خود را تا این حد بزرگ و مسیله کنیم  که  در نهایت  با متنی خالی از محتوا و مفهوم رو به رو شویم...چرا فراموش می کنیم که مخاطب بیچاره و بنده ی تجربه های زبانی یا گاهی تکنیکی ما نیست.که هر تجربه ای را به نام ادبیات به خوردش بدهیم؟

سوم : محتوا ..پیرنگ ...درونمایه و عناصر ساده و اولیه ی داستانی و نمایشی کجا رفته اند؟آیا با پیچیده تر شدن و گاه غلط شدن  روابط انسانی ...تکنولوژی ...روابط اقتصادی و غیره باید ادبیاتی پیچیده تر و غلط تر تحویل اجتماع داد؟یا شاید هم نه از نظر دوستان زندگی آنقدر ملال آور و ساده و پیش پا افتاده است که مخاطبان احتمالا نیاز به حل جدول و حل معما دارند و به جایش برایشان داستان و نمایشنامه می نویسیم که هم خاصیت حل جدول را داشته باشد هم به قولی کار فرهنگی کرده باشیم...

من در واقع نمی دانم منظور این ادبا از این لفاظی ها و صنعت پردازی ها و ادا و اطوارهای حال به هم زن و مصنوع چیست...اما چیزی که مشهود است این است که ایشان درست وقتی به نامی و نانی و اعتباری در عرصه ی نوشتن می رسند و دچار محبوبیت زود رس می شوند یکهو هول برشان می دارد و با خود می گویند لابد باید که دست به کاری بزنند و شاهکاری بیافرینند که مهر تاییدی باشد بر محبوبیت به دست آمده غافل از اینکه تا دست به شاهکار نویسی می زنند قافیه را به کل می بازنند. معمولا کارهای اولیه ی این دوستان کاملا نشان از غریزه ی هنری عالی و حس خوب می دهد این است که بر دل مخاطب نیز می نشیند ووبعدتر مخاطب گردن شکسته ی بیچاره که از یکی دو کار آقایان دل خوش شده و حسابی لذت برده مدام به خرید کارهای بعدی مبادرت می کند و هرچه بیشتر پول بابت کتابها یا خرید بلیت ها می کند بیشتر پشیمان و نادم و سرخورده می شود ..او کاملا غافل است که اسیر تجربه های خودخواهانه ی نویسنده ی محبوب شده و دارد تجربه های جدید و نا پخته ی او را نشخوار می کند ...مکاتب ادبی به همت  اینترنت و دهکده ی جهانی از جوامع پیشرفته و.ارد جامعه ی ما می شوند و هنوز ابزار مدرنیته وارد کشور نشده و هنوز آدمها پشت چراغ سبز و قرمز معطلند که باید بروند یا بایستند برایشان ادبیات پست مدرن و نمایشنامه های اوژن یونسکویی بلغور می شود ......به هرحال کم نیستند نویسنده های بزرگی که مجموعه آثارشان را با هزار علاقه و اشتیاق و به بهای گزاف می خری و می خوانی و همه جا به به و چه چه می شنوی که فلان کس بزرگ است و فلان است و بهمان است بعد می روی هی ورق می زنی هی ورق می زنی کمی از بابت زبان و تصنع و شیرینی ذیالوگها لذت می بری گاهی سرگیجه می گیری ...دنبال پیرنگ می روی ادامه می دهی ...ادامه می دهی ..ادامه می دهی و وقتی به نقطه ی پایان می رسی از خودت می پرسی خب که چه ؟چه شد؟ 

نا امید که شدی این بار کتاب نویسندگان جوان تر را می خوانی...اولش خوشحال می شوی که این نویسنده هنوز دچار وسواس زبان و ادا و اطوار نشده و هنوز خودش است و به جای زبانش فکر و شیوه ی تفکرش شناسنامه دارد پس کتاب را محکم تر می چسبی و می گویی برویم تا ببینیم چه می شود می روی و می روی و باز می بینی که این دفعه پست مدرنیسم تکنیک های قرضی ..مکتب های ناشناخته و ... آنچنان دمار از روزگار مغزت در می آورند که بی خیال و نا امید می نشینی کنار و می گویی لابد من بد فهمیده ام و اینها درست می گویند ...اما نه ! نه ! نه ! از آنجایی که همیشه حق با مشتری ست و من یکی از مشتری های پر و پا سفت  ادبیات این مملکتم به طور قطع می گویم که : آقایان بد فهمیده اند ما را هم گیج کرده اند .

شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
«ابی نتو»
نمایشنامه‌ای از ناتاشا محرم زاده
اشخاص نمایش:
علی، فرهاد، پریسا

برچسبها: سینما و تاتر, ژانویه ۲۰۱۱

پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

چقدر خوبه از در و دیوار داره خبرهای شاد می  ریزه...نه که حالم خیلی خوب بود..نه که دست و دلم به کار می رفت نه که خیلی اوضاع روحیم به سامان بود امروز با خبر تازه ای به روزم:

دلم به مجموعه داستان زیر چاپم خوش بود که امروز طی یک تماس تلفنی از نشر چشمه متوجه وخامت اوضاع و سرنوشت مجموعه شدم...مجوز چاپ کتاب صادر شده ...دوستانم در نشر چشمه با مهربانی گفتند که همه چیز عالی ست فقط هفت ..هشت تا اصلاحیه به کارت خورده و تا خواستم فریاد بزنم که: چه بد! اضافه کردند دو تا داستان هم به طور کل حذف شده و اجازه ی چاپ نگرفته و اینکه هوا خوب است و همه چیز عالی ست و می توانی یک موسیقی شاد هم در پس زمینه ی شنیدن این خبر بگذاری و چند عمل با حرکات موزون هم انجام بدهی ...این شد که همانطور دهانم برای چند ثانیه ای باز ماند و بعد که دیدم خب به هرحال برای گفتن حرفی چیزی باید زبانم را در دهان بچرخانم طی یک عمل شاق محیر العقول آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم خب حالا یعنی چی؟چی میشه.؟آنها هم گفتند که خیلی مهم  نیست..می توانی کتاب را به جای هشت داستان با شش داستان منتشرکنی و آن دو تا داستان را هم بگذاری بغل آنهای دیگری که مجوز نگرفته اند تا آفتاب بخورد. نه که هوا عالی ست به این دلیل...من هم گفتم راستش چون کامو گفته فرقی نمی کند و دورنمات گفته بخند و هواشناسی گفته این روزها فقط نویسنده ها غصه نمی خورند  و این اشکها مال آلودگی هواست باشد همانطوری ابتر چاپش کنید...راستی هم که فرقی نمی کند.

این روزها کم بود جن و پری یکی هم از ناودون پرید.

چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
محرم‌زاده به مهر خبر داد:"
ناتاشا محرم‌زاده با تغییر نام جدیدترین مجموعه داستانش از "زن ژان پل سارتر" به "ازدواج با یک مجله در بیار حرفه‌ای" آن را برای چاپ به ناشر سپرد که این اثر در انتظار دریافت مجوز است.

ناتاشا محرم‌زاده در گفتگو با خبرنگار مهر درباره کتاب‌های جدیدش اینگونه گفت: چندی پیش مجموعه داستانی با نام "زن ژان پل سارتر" برای چاپ به نشر چشمه سپرده بودم که این کتاب نامش به "ازدواج با یک مجله در بیار حرفه‌ای" تغییر کرده و در وزارت ارشاد منتظر دریافت مجوز است.

وی ادامه داد: این کتاب شامل 8 داستان کوتاه است که عمده داستان‌ها محور اجتماعی دارند و گاهی اوقات هم به مسائل شخصی افراد می‌پردازند. داستان "زن ژان پل سارتر" که قبلا نام کتاب هم برگرفته از آن بود به صورت کمیک به وضعیت زنی می‌پردازد که همسرش به او اجبار می‌کند که بنویسد.

نویسنده مجموعه داستان "ساعت از مرگ گذشت" که ابتدای سالجاری قرار بود نخستین رمان خود را به چاپ رساند در این باره توضیح داد: برای چاپ رمان "بدون شکر بدون شیر" که آن را هم به نشر چشمه داده بودم، دست نگه داشتم و فکر کردم نسبت به کارهای قبلیم اثر قوی‌ای نیست و همچنین متن بلندی دارد که نیاز به حذف برخی بخش‌ها در آن احساس می‌شود به همین دلیل باید روی آن بیشتر کار کنم و شاید در نهایت به شکل داستان‌های به هم پیوسته درآید.

وی که دو بار نامزد دریافت جوایز گلشیری و تک‌داستان مهرگان بوده است، در پایان عنوان کرد: از ابتدای سال تا کنون دو متن نمایشی با نام های "به امید دیدار" و "اسپاگتی با طعم میکی ماوس" نوشته‌ام که متن اول اجرا شده و حتما متن دوم را هم برای اجرا به کارگردان می‌سپارم و پس از آن برای چاپ آنها اقدام می کنم.
توضیح:
 ١:  من رمان را به دست ناشر نسپرده بودم...قصد داشتم این کار را بکنم که فعلا از چاپ آن منصرف شده ام.
٢: من  تنها یک کتاب منتشر کرده ام بنابراین یک بار کاندید جایزه ی گلشیری  و مهرگان بوده ام...نه دو بار.
با سپاس
جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

قبل از هرچیز بهت تبریک میگم بابت موفقیت های جشنواره ای که به دست آوردی هرچند شخصن چون از روند کارت ازچند سال پیش کم وبیش با خبرم انتظار تعهد بیش وپیش تری ازتو دارم ؛ نویسنده ای که شعرش رو(آن هم شعر پویا) فدای نوول"رمان"درام کنه مطمئنن عشق و تلاش عمیقی پشتش خوابیده وهمین طور هم هست اما افسوس وآه و آوخ که کسی که میتونه اسوه باشه برای پیرامونش در پیرامتن  خودش با چالش های جدی متاسفانه ایدئولوژیک روبرو شده باشه که امیدوارم اینطور نباشه ولذا وقتی خبر رسید که :

در ادامه ی مطلب می خوانید 


ادامه مطلب
یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

نویسنده: پشت فرمون از خیلی چیزها حرف زد ..یعنی من ازش می خواستم و اون حرف می زد...مدام ازش سوال می کردم..درست عین یه بچه که دلش می خواد یهو از همه چی سر در بیاره...بهش گفتم تو قشنگ می خندی...یعنی راست راستی قشنگ می خندی...ولی واقعا می خندی؟گفت :اووووتو هم شدی عین اونها...گفتم کیا؟دقیقا کیا؟گفت بدبین ها...گفتم من نویسنده ام...هپی اند کار نیستم...گفت ولی من یکی می میرم واسه هپی اند..حیف که از مد رفته...بعد چشماشو ریز کرد و گفت من خوشبینم..می دونی؟گفتم یعنی چی؟خوشبین یعنی چی؟ گفت: .یعنی شبهای سرد اما با بخاری...خونه اما بی موش..خانواده اما با ظرف میوه ی دم غروب ...یعنی سفر با یه همسفر بی قرار قبلی..یعنی آخر سفر و باز کردن در خونه...خوشبینی یعنی خونه.

گفتم دروغ می گی تو  اثیری ای...یه زن اثیری یادته؟یه خونه با یه آشپزخونه جای تو نیست...خندید..بلند بلند و گرم خندید جوری که از خنده اش گرمش شد...پره ی شال سفیدشو زد کنار ....من هم گرمم شد...داغ شده بودم  وسط هوای برفی...تو دلم گفتم گور پدر تکنیکهای نوشتن  و از مد رفتگیه هپی اند...من آخرشو می خوام...آخر آخرشو....اون هم فقط از نوع هپی اند.فهمید ...خوب فهمید و پاشو گذاشت رو گاز .

دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

گزارش از مریم صدیق

نقل از وبسایت خانه فرهنگ گیلان


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

جایزه ی طراحی صحنه و لباس به محمد پورجعفری.

بازیگری اول مرد به مهدی مخبری.

رتبه دوم موسیقی به نیما اخگر

و رتبه ی سوم نمایشنامه نویسی هم به من رسید .

دیگر نماینده گیلانی نمایش همسایه آقا بود به کارگردانی ابوذر مزاری جلالی:

بازیگری اول : مهدی مخبری (مشترک با نمایش به امید دیدار)

بازیگری زن دوم : نرجس خاتون بدرطالعی

و اما نمایشهای برگزیده برای فجر:

تفنگ میرزا رضا از قزوین به نویسندگی محمد طلوعی و کارگردانی محمد اشکان

و

خیال بی خیال از ساری به نویسندگی فاطمه مکاری و کارگردانی صاحب آهنگر

 

برای برگزیده ها آرزوی اجرایی خوب در تهران دارم.

بالاخره تمام روزها و شبهای تمرین و تحلیل و خستگی و ...تمام شد و بچه ها ی گروه چیستا  خود را برای اجرای عمومی خوب که قصد و هدف نهایی  هر اجرایی  هست آماده می کنند.با این امید که مردم از تیاتر لذت ببرند عجالتا  ذفتر به امید دیدار را می بندیم . باز هم از زحمات بی دریغ تمام اعضای گروه سپاسگزاری می کنم. موفق و شاد باشید

دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

دیروز نمایش ابی نتو اجرایی خوب داشت...و جلسه ی نقد وبررسی راضی کننده تری...دیروز پر از حرفهایی بودم که فرصت نشد بگم...

اول از همه سپاسگزار خانواده ها ی بازیگران عوامل و همه ی اعضای گروه هستم که  آرامش و بردباری ای که در تمام طول تمرین به بچه ها تزریق کردند باعث شد همه بتوانند  بی حاشیه ؛حرفه ای و با انگیزه به تمرین و اجرا برسند.

سپاس نمی گویم..تشکر نمی کنم از هیچ کدام از همشهریهای تیاتری ام که ١٢ سال تمام آرزو ..اشتیاق و تب مرا برای به صجنه بردن یک کار ده دقیقه ای بر روی صحنه  دیدند و نخواستند که آبی مهربان باشند بر این عطش .به غیر از دو شخص : یوسف فخرایی عزیز که بعد از نقطه گذاشتن پای هر متن در هر ساعتی از شبانه روز در خانه ی او به رویم باز بود و محبت همسرش به من بی دریغ..بی شک اگر راهنماییی های او نبود متن به اینجا نمی رسید که رسید. و نیمای گلم که با کوچکترین تماسی که با او می گرفتم برای کمک به نمایشنامه خوانی اولیه به خانه ام می آمد و دوست و یاورم بود.

صمیمانه دست کارگردان گروه را می بوسم که به خاطر داستانهایم در درام هم به من اعتماد کرد تشنگی و خواهش  به صحنه بردن کار را در من دید و شناخت و گفت: تو فقط بنویس و شک نکن که اجرایش می کنم و من تمام سعیم را کردم که دست کم متنی آبرومندانه برایش بنویسم و باید بگویم که او  تنها متن را به صحنه نبرد بلکه آرزویی چندین و چند ساله را برآورده کرد.دیروز روز غریبی بود برای من !

سپاس از  همایون علی آبادی منتقد جشنواره که واقعا مرا  شرمنده ی حسن تعبیر و دقت نظرش کرد.

و جای کسانی را در اجرا خالی دیدم و ای کاشی را که مدام در دلم بود...امیرحسین صالحی که آرزو می کردم در کنارم نشسته بود و نتیجه ی بذری را که در نوجوانی در ذهنم کاشت به چشم میدید .کاش می توانستم لبخند غرورت را ببینم ..کاش ! و مهدی دانش رفتار عزیز که امسال عید دانست که زندگی به زحمتش نمی ارزد و تن به عمل جراحی مغز داد و دفترش تمام شد. متن نمایش با الهام از مویرگ لعنتی ای  نوشته شد که مهدی را از ما گرفت .

اما ...هنوز حس می کنم که کمی ای کاش در جایی از دلم رخنه کرده و نشسته و قصد رفتن ندارد ...می دانم و امیدوارم که به زودی از شر او هم خلاص خواهم شد ...

دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

این یه اعترافه؟نمی دونم.

 به هر حال من هیچوقت نتونستم در جستجوی زمان از دست رفته رو بخونم.شاید دلیل اصلیش این بود که خیلی بد موقع به دستم رسید یعنی وقتی که هنوز خیلی برای خوندنش کوچیک بودم.اما یادمه که مقدمه ی عالیش رو خوندم...و چیزی که تا امروز هرگز یادم نرفته برداشت مترجم بود یا نقل قولش  از کسی که که می گفت: مارسل پروست از بیماری سختی رنج می برد و همه ی اطرافیان دلسوزش سعی داشتند که او رو از بیماریش نجات  بدن..و به نوعی درمانش کنند اما متوجه نبودند که در واقع  دارند او رو از بیماریش محروم می کنند.بیماری ای که همراهش تب و نبوغ برای او به ارمغان می آورد.

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

وسواس ! وسواس کشنده ی من ! هیچوقت معلوم نیست کدام یکی از نقطه هایی که می گذارم راست راستی نقطه است. اصلا در مورد داستان اینطوری نبود سرجمع بازنویسی ها ختم می شد به ویراستاری گهگاهی زبان ..حذف و اضافه ی حروف اضافه یا وارد کردن چهار تا کلمه برای ایجاد لحن...نمایشنامه واقعا نفس گیر است...اصلا انگار نه انگار همین چند روز پیش  کار نوشتن این آخری را تمام کردم و هیچ کس را بنده نبودم حالا بیا و ببین حال زارم را ...می نویسم پاک می کنم..می نویسم پاک می کنم...دارم به فاجعه نزدیک می شوم یعنی فشار دادن کلمه ی دیلیت و دوباره از سر خط ..فکرش را بکن توی ذهنم دو سه تا شخصیت دیگر هم اضافه شده ..یعنی چاره ای نیست چه می شود کرد؟حالا شانس آورده ام این وسواس را توی چیزهای دیگر ندارم و گرنه معلوم نبود کارم به کجا می کشید...خیله خب حالا آماده ام ..شامم را خورده ام ..دوشم را گرفته ام ...کارهای فردا را هم کرده ام . طرح را توی ذهنم دارم ..قیافه و عادت های شخصیتها را هم می دانم گره هم به اندازه ی کافی هست تا باز کنم..حالا که آماده ام شروع می کنم.

دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

آخ که چقدر حالم خوبه...خلاصه پس از مدتها که دست و دلم به یه کار نرفته بود...نوشتم...چند روزه شروعش کردم و همین الان تموم شد یه نمایشنامه نوشتم که دوسش دارم...سه تا آدم و یه عالمه کلمه گذاشتم کنار هم که دوسشون دارم...اسم نمایشنامه رو گذاشتم اسپاگتی با طعم میکی ماوس.  

سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

اجرای نمایش به امید دیدار کاری از گروه چیستا.

طراح و کارگردان :محمد پورجعفری

نویسنده و دراماتوژ: ناتاشا محرم زاده

دستیار کارگردان:مرسده پیشه ور

بازیگران:

مریم طاهری فرد

رضا فتوت خواه

مهدی  مخبری

 باهمراهی ماهک صالحی وعلی ستوده

 

آهنگ ساز:نیما اخگر

مدیران صحنه:سوگند بشاش/ازاده پورجعفری/ارزو پورجعفری/راشد حذار

گریم:مرضیه بردبار

دکوراتور:مصطفی جعفری

 

زمان : یک شنبه ٩ آبان ساعت ده صبح...مکان: رشت- سالن وارش مجموعه خاتم الانبیا.

منتظر دوستان هستیم...به امید دیدار.

یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

بر اساس اعلام هیات بازبینی این جشنواره ،نمایشهای زیر به بخش رقابت این جشنواره راه یافتند :

به امید دیدار به کارگردانی محمد پورجعفری

همسایه آقا به کارگردانی ابوذر مزاری جلالی

ماه و مه به کارگردانی امیر بدرطالعی

چشمهای روشن اندوه به کارگردانی علی بدرطالعی

انتهای آسمان به کارگردانی مجید کاظم زاده مژدهی

آنسوی پل به کارگردانی فرشاد فرهودی

 

البته منظور از نمایش به امید دیدار  نمایشنامه ی من ابی نتو است که به علت داشتن اسمی فرنگی برای اجرا به مشکل برخورد و معنای کلمه ی ابی نتو در فارسی به جای نام جدید توسط شورا انتخاب شد.

شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد

                                زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد


ادامه مطلب
یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
نگاهی به ادبیات داستانی گیلان
 گیلان سرزمین جنگل و دریا در بسیاری از زمینه های فرهنگی و ادبی پیشگام بوده و بزرگان بسیاری را در هنرهای مختلف از سینماگرفته تا داستان نویسی به این مرز و بوم معرفی کرده است .
 
 

ادامه مطلب
شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

تا خواستم اینجا چیزی بنویسم یاد دیالوگ رامبد جوان در سریال خانه سبز افتادم که می گفت: مسخره است نه؟

خب امروز داشتم با خودم می گفتم چرا دیگر نمی توانم بنویسم؟یا سوژه ها به سرعت رنگ می بازند..یا مثل آن  حیوان نجیب برای نوشتن دو تا طرح ساده در گل مانده ام؟ همین الان درست قبل از پست کردن این مطلب به نتیجه ای رسیدم که نه گمانم اشتباه باشد. همه اش تقصیر این وبلاگ عزیز است...برای نوشتن باید سینه ای مالامال داشت. و چه خوب که من هیچوقت حتی از دوران نوجوانی دلم را با نوشتن خاطرات روزانه خالی نکرده ام...گیرم حالم می گرفت...از دنیا و دوستان و اوضاع و همه چی دلم می گرفت...باز نمی نوشتم آخرش این که گوشه ای می نشستم گریه ای می کردم...سبکی می شدم و باز ادامه..همین ادامه ی سخت و کشنده...

سالها بود دوستانم می گفتند چرا وبلاگ باز نمی کنی؟می گفتم باز کنم چه بنویسم؟هر چه بخواهم توی داستانهام هست.من بلد نیستم حرف های غیر داستانی بزنم...چه بگویم اصلا؟حالا که این وبلاگ باز شده به نوشتن درش انگار اعتیاد پیدا کرده ام..هر چه به ذهنم می رسد می گویم بذار تو وبلاگ..اصلا به فکرهایم اجازه ی ته نشین شدن نمی دهم...سطحی می گیرمشان و ولشان می کنم توی سطح آب رودخانه ...اما جدی جدی  لازم دارم مدتی از پشت این کامپیوتر و این وبلاگ بکنم و بزنم به دنیای واقعی..دست کم تا یک شنبه که مجبورم جدی جدی مجبورم روی دو تا طرح کار کنم که هنوز ب بسم الله اش را هم ننوشتم...بنابراین گمان نکنم تا روز یک شنبه دست کم پست جدیدی بذارم..

خیلی جالب شده وبلاگ باز می کنی که راحت بتوانی بنویسی..بعد هم می بندی اش که چه ؟راحت بتوانی بنویسی...به قول رامبد جوان: مسخره است نه؟

جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

این جا قسمتی از نمایشنامه ی شهرزاد را که از فردا کار تمرین و دور میزخوانی اش برای حضور در جشنواره ی حقیقت شروع می شود پست می کنم. امیدوارم خوشتون بیاد.


ادامه مطلب
جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

امروز از خواب بلند شدم و به خودم گفتم روز تازه ای خواهم ساخت...توی جام وول خوردم و سعی کردم به طعمی که دوست دارم امروز بچشم فکر کنم..برم بیرون؟توی طبیعت؟نه. مثل قدیم دو تا سیگار بردارم و یک کتاب و برم بنشینم روی یکی از صندلی های مهمانسرا و همانطور که هوای تازه به صورتم می خوره کلمات کتاب تازه ام رو قورت بدم؟نه. بچه ها زنگ زدند که امروز بیا سر تمرین...به خودم گفتم برم دنبال ماشین تا رشت..بعد دوباره ماشین تا دهنه ی سام..بعد ساعت ١٢ شب برگشت از اونجا به جانبازان..تذافیک..دلهره داشتن..تنهایی برگشتن از رشت در نیمه شب..دردسر تا رسیدن به خونه...؟نه.

دلم یک ماجرای تازه می خواست ماجرایی که تویش هیچ کتاب و دفتر و نمایشنامه و هیچی نباشد...چیزی که شبیه خود زندگی باشد.به خودم گفتم بهتر است عجالتا از جام بلند شم...


ادامه مطلب
پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

متن یکی از نمایشنامه هایم با نام  شهرزاد در جشنواره ی بین المللی تیاتر حقیقت پذیرفته شد.به زودی متن این نمایشنامه را در وبلاگ خواهم گذاشت.

سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

خیلی وقت پیش وقتی هنوز شانزده یا هفده ساله بودم به اداره ی ارشاد رفتم تا با بچه های تیاتر همکاری کنم...دوست داشتم یک روز نویسنده بشم...یه نمایشنامه نویس شاید....


ادامه مطلب
دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

عزیز خواب است

 

جوری داد زد « لونا...اااا» که تندی بلندشدم؛ انگشت پام خورد به گوشه ی خانه عروسکی  و تیر کشید. محل نگذاشتم؛ از روی ناتاشا پریدم وکارتهایم را انداختم روی مقوای منچ. همه چیز قاطی پاتی شد. اصلا این لاله همه اش اینطوریست . تند، تند از پله ها بالا می رفتم که گفتم یک دقیقه انگشتم را بمالم، دوباره داد زد :« لوناااااا» گفتم :«اوووووومدم !»

وقتی رسیدم، یک پایش را گذاشته بود روی صندلی و داشت ناخنهای پایش را لاک می زد. گوشی روی شانه اش بود. داشت با تلفن حرف می زد. نگاهم کرد، اما هیچی نگفت. ماندم؛ بروم تو یا همانجا بمانم؟  بالاخره رفتم تو.


ادامه مطلب
پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

بازی

 

بدو، بدو، کارهایم را کردم . غذا را از روی گاز برداشتم،گذاشتم کنار تا خنک شود. رفتم مقنعه صورتی گیلدا را از روی طناب برداشتم . اتو را زدم به برق. رفتم آشپزخانه کتری را گذاشتم روی گاز. از یخچال کره و پنیر و مربا را برداشتم گذاشتم روی میز . تندی دویدم سمت اتو .حسابی داغ شده بود. مقنعه را پهن کردم روی میز اتو و شروع کردم به اتو کشیدن . یک دفعه یاد قبض های برق و تلفن افتادم. تندی دویدم از روی تلویزیون برشان داشتم؛ گذاشتم توی جیب کت احمد. دوباره برگشتم سر اتو کردن. اتو را از برق کشیدم.چای دم کردم . باقالی پلو را خالی کردم توی ظرف مسافرتی احمد . نشستم پشت میز آشپزخانه .به ساعت نگاه کردم . شش ونیم بود .بلند داد زدم : گیلدا..... بابای گیلدا..... .بلند شین، دیره.


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()

ابینتو

{به زبان فرانسه یعنی: به امید دیدار}

 

 

 

 

 

 

 

 

شخصیتها:

 

علی

فرهاد

پریسا

 

 

 

 

 

 

انزوا ژرف ترین واقعیت در سرنوشت آدمی است .انسان تنها موجودی ست که می داند تنهاست و تنها موجودی ست که دیگری را می جوید.بنابراین هنگامی که متوجه وجود خویش است. متوجه فقدان دیگری ؛یعنی متوجه ی انزوای خویش هم هست.         اکتاویو پاز

 

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()