این یه اعترافه؟نمی دونم.

 به هر حال من هیچوقت نتونستم در جستجوی زمان از دست رفته رو بخونم.شاید دلیل اصلیش این بود که خیلی بد موقع به دستم رسید یعنی وقتی که هنوز خیلی برای خوندنش کوچیک بودم.اما یادمه که مقدمه ی عالیش رو خوندم...و چیزی که تا امروز هرگز یادم نرفته برداشت مترجم بود یا نقل قولش  از کسی که که می گفت: مارسل پروست از بیماری سختی رنج می برد و همه ی اطرافیان دلسوزش سعی داشتند که او رو از بیماریش نجات  بدن..و به نوعی درمانش کنند اما متوجه نبودند که در واقع  دارند او رو از بیماریش محروم می کنند.بیماری ای که همراهش تب و نبوغ برای او به ارمغان می آورد.

 


خب من دیدم نسبت به همه چیز اینقدر متفاوت و احتمالا عمیق نیست. بیمارهای مضطرب یا وسواسی ای دیدم که هرچند برای اطرافیان کسل کننده و یا گاهی اعصاب خوردکن و غیر قابل تحمل بوده اند اما همین اضطراب در انجام به موقع و گاهی زودتر از موقع کارهاشون مفید بوده..ا.ونها معمولا کارهای معوق و ناتمام کم تری داشتند..یا وسواسی ها مثلا در کار ترجمه نوشتن یا حتی طبقه بندی وسایل شخصی فوق العاده و بی نقص عمل می کردن ...و کسانی که تب می کردن و می تونستن همزمان بنویسنددر جریا ن سیاله ی ذهن و ضمیر ناخوداگاهشون چیزهایی می دیدن که هرگز در حالت عادی قادر به دریافت و تشخیصش نبودن...

خب من هیچکدوم این مسایل رو ندارم...از جریان سیاله ذهن و نبوغ و این چیزها خبری نیست اما گاهی بعضی جمله ها یا حرفها چنان تاثیری روی آدم میذاره که نگو...مثلا همین جمله ی بالا ...

من سالهاست که تنها دلخوشی یا شادی کوچک پاییز و زمستونم سرما خوردنه..از گلودرد و آبریزش بینی و...حرف نمی زنم ...دقیقا از تب و تن درد حرف می زنم...حال عجیبی بهم می ده..دوست دارم تو این حالت برم کنار بخاری خودمو مچاله کنم و با توجه به این که چون مریضی هیچکس هم ازت توقع کاری یا مسولیتی رو نداره فقط بگیرم چرت بزنم و خیال ببافم...البته گاهی فکرها به جاهای تلخ و عجیب و سرسام آوری می ره ..گاهی هم ذهن مالیخولیایی میشه و مثلا یه طرح فوق العاده .واسه یه کار به ذهنت می رسه....طرح که نه..در واقع آدمهایی که میشناسیشون یایه زمانی میشناختیشون همه ی کارها دیالوگهای معمولی و رفتارهاشون برات غلو آمیز میشه...احساس می کنی چه آدمهای فوق العاده ای بودن..یا عجب غریب و بد و مثلا بیخود بودن..بعد ها که حالت خوب میشه همه ی اینها رو به خاطر میاری و می بینی نه..همه آدمهای معمولی ای بودن..همین آدمهای معمولی...یه روز وقتی ده سالم بود دو تا بیماری سرخک و سرخه جه رو با هم گرفتم تبم عجیب بالا رفت...در ضمن داروهام با هم تداخل پیدا کرد و آلرژی هم به تب اضافه شد.یه دکتر رضایی تو شهرمون بود که خدا بیامرزدش از همه ی وجودش مهربونیش و موهای بلند و چربش فقط یادمه همین..خلاصه وقتی منو با اون وضع دید گفت که باید مطالعه کنه و بعد تجویز دارو..من تو خونه هذیان می دیدم و مدام در حال جیغ زدن بودم...خلاصه دکتر رضایی درستم کرد..حالم بهتر شد...و هذیانهام تمام..باز چیز دیگری که یادمه تنهایی مادرم تو اون روزها بود ..بابام خارج بود..برادرهام دانشگاه و سرباز بودن و ما در م که فکر می کرد داره منو از دست می ده تمام شبها دست توی دستم بیدار می موند و اشک می ریخت...و یه جور ترسناکی نگاهم می کرد...وحشت زده بود...اما من زنده موندم...و داستان تمام شد...همه ی اینها رو حالا دارم مرور می کنم...حالا که تبم با خوردن قرص پایین اومده..حالم کمی بهتره و دارم فکرهای قاتی پاتی مو اینجا می ریزم رو داریه ...مادرم به خاطر هر تب کوچیک من تا امروز که سی سالمه وحشت سراپاشو میگیره...اما من این حالو دوست دارم و نمی تونم بهش بگم که واقعا دیوانه وار عاشق این تبم...مچاله بشی گوشه ی خونه حالا امسا ل متفاوت چون لبتابم روبرومه ...و بعد فقط استراحت کنی داغ داغ باشی و بدنت اینقدر درد کنه که با خودت بگی مگه چیزی مهم تر از این درد هم هست؟ با خودت بگی اووووواونها یی که من به هشون می گفتم زخم..من بهشون می گفتم درد ...چیزی نبودن که..درد اینه...و چون دایمی نیست و چون مال روحت نیست و چون فقط جسمیه می گی باش مثلا می خوای با من چی کار کنی؟چه کاری ازت بر میاد اصلا؟تو هیچی نیستی و من قوی تر از این حرفام...نمی دونم این اعترافه یا نه..اما در من موقع تب نه نبوغم جوش میزنه..نه جریان سساله ذهنی ونه هیچ چیز به درد بخور دیگه ای ..فقط یه چیز:  فقط وقتی تب می کنم و با یه درد واقعی جسمی روبه رو میشم احساس قدرت می کنم...کاملا حس می کنم که می تونم هر مشکلی رو از جلو پام بردارم...و فقط و فقط به خودم فکر می کنم.

پس زنده باد تب که هرچند بند بند انگشتهام همین حالاداره از درد فریاد میزنه  اما این خوبی رو داره که می تونم بهش بگم تو هیچی نیستی...هیچی.و دو روزه دیگه شکستت می دم و تمام. 

سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()