***

» جودیث سالاوی (judith soloway ( در سال 1950 در بروکلین ، نیویورک متولد شد. زمانی که در دبیرستانی در منهتن تحصیل می کرد، برای روزنامه مدرسه مطلب می نوشت و برای آینده اش شغل روزنامه نگاری را در نظر گرفته بود. اما پس از فارغ التحصیل شدن از کالج کویینز (queens college (، معلم شد. سپس ازدواج کرد و چهار دختر به دنیا آورد. با وجود تدریس تمام وقت هنوز در اوقات فراغت شعر می گوید و داستان کوتاه می نویسد.

انگیزه نوشتن داستان » جنگ یک روزه « زمانی به ذهنش خطور کرد که با ماشین خود از کنار یک گورستان بزرگ نظامی می گذشت. او تحت تأثیر کیلومترها قبر و گمنامی سرد حاکم بر آن قبرستان قرار گرفته بود.«


صبح بخیر ، هموطنان آمریکایی من! به »جنگ یک روزه « خوش آمدید.

(welcome to the one day war). رسانه WCDW، امروز با پوشش زنده این روز در تاریخ این کشور، چشم و گوش شما خواهد بود. به عنوان بخشی از جشنهای دویست سالگی جنگ داخلی ، ما مفتخریم که در پروژه پروفسور براینارد ( brainard ) یعنی » جنگ یک روزه « شرکت کنیم  اطمینان دارم که هیچ آمریکایی نیست که درباره ی این پروژه چیزی نشنیده باشد. این پروژه ماههاست که بیش از هر موضوع دیگری درباره ی آن صحبت می شود.

هم اکنون روز بزرگ یعنی نهم آوریل 2065 فرا رسیده است و همه ی ما بخشی از آن هستیم .

هوا عالی است و دامنه ی دید بسیار خوب به نظر می رسد. هیچ ابری بالای سرما نیست. آسمان آبی و صاف است . از جایی که ما در جایگاه هستیم، زاویه دید عالی داریم. زمانی که ما منتظر شروع مراسم هستیم، مصاحبه ای اختصاصی با پروفسور براینارد پدر» جنگ یک روزه « ترتیب داده ایم .

» پروفسور ، می دانم که شما تا چه اندازه مشغول نظارت بر کارهای بسیار زیادی که انجام می گیرند، هستید. از اینکه فرصت انجام این مصاحبه را به ما دادید جداً از شما قدردانی می کنم. برای شروع ممکن است اطلاعاتی درباره پیشینه این پروژه به ما بدهید؟ «

»خیلی خوشوقتم که با شما صحبت می کنم . در این لحظه، پروژه کاملاً بر اساس برنامه پیش می رود و من اینجا هستم تا در صورت بروز هر مشکل احتمالی، توصیه لازم را بکنم . شما در مورد پیشینه پرسیدید. خوب، همچنانکه خودتان نیز ممکن است بدانید، من کارشناس داخلی هستم و به همین جهت از من خواسته شده است تا جشنهای دویست سالگی را برنامه ریزی کنم. مثل هر جنگ دیگری، یک جنبه نگران کننده جنگ داخلی ناکارآ و پرهزینه بودن آن است. با استفاده از فن آوری مدرن روز، ما قادریم نبردی را چنان بازسازی کنیم که با تمام نبردهای انجام شده در طول تمام یک جنگ کامل برابری کند! «

»هزینه عمده هر جنگی شامل حرکت سربازان و ماشین آلات جنگی، کارکنان و ابزار پزشکی و کفن و دفن افراد می شود. انجام دادن همه ی اینها در طول جنگ کاری مشکل، پرهزینه و ناکارآمد است . با در نظر گرفتن توسعه های علمی و فرهنگی دویست سال گذشته، دلیلی وجود نداشت که ما با هزینه خیلی کمتری همان اثربخشی را نتوانیم به وجود آوریم. درخشان ترین قسمت این طرح، آشکارترین بخش آن بود چرا ما سربازان را در همان صحنه نبرد دفن نکنیم و با این کار هزینه را کاهش داده و مشکلات زیادی را از پیش رو بر نداریم؟ میدان نبرد تبدیل به یک قبرستان واقعی خواهد شد! وقتی در مورد این فکر به توافق نظر رسیدیم، جزئیات دیگر نیز به خوبی قابل اجرا شد.

یک خط تولید راه اندازی شد. کامپیوتر سربازان را انتخاب کرد. ما کارگرانی برای کندن زمین، سنگ تراش، باغبان و گلفروشهایی را استخدام کردیم. از آنجا که به ماشین جنگی خاصی به جز هفت تیری برای هر سرباز نیاز نداشتیم پول بسیار زیادی صرفه جویی شد. طبیعتاً، نیازی به تجهیزات و تیم های پزشکی نبود از خیلی پیشتر، خانواده سربازان از موضوع اطلاع داشتند، بنابراین می توانستند کارهای شخصی خودشان را بر همین اساس نظم دهند. «

»آیا در مورد این طرح با مشکلاتی مواجه شدید؟ «

» خیلی کم ، آنهم فقط در ابتدا. بعضی از اعضای کنگره فکر می کردند که این طرح غیرانسانی، است . من برای آنها توضیح دادم که نتیجه خالص این طرح با مخارج چهارسال جنگ و ناراحتی مردم عادی برابری می کند. به علاوه، هیچ درگیری با افراد غیرنظامی به هر نوعی وجود نخواهد داشت نه حمله ای، نه به آتش کشیدن خانه ها و نه خانواده هایی که به وسیله سربازان عاصی کشته شوند. آنها یکپارچه موافقت کردند که طرح من ایمن تر، کاراتر و انسانی تر از جنگ داخلی است.«

» ما با اعتراض شدید از طرف لابی وسترن یونین (western union lobby) در واشنگتن مواجه شدیم. آنها از کسب درآمد مربوط به فرستاندن تلگرام که معمولاً برای خانواده سربازان فرستاده می شد محروم می شدند. ما به توافق رسیدیم که به آنها اجازه داده شود تا پرچمهای کوچک آمریکا را تولید کنند تا به دست هر خانواده ای برسد. «

پرفسور براینارد، حالا پس از ماهها برنامه ریزی، پروژه شما نزدیک است که به واقعیت بپیوندد. متشکرم، پرفسور. من از طرف همه ملت به شما به عنوان فردی بی نظیر و میهن پرستی واقعی ادای احترام می کنم . «

ساعت ۳۰/۸ دقیقه است و ما تقریباً برای شروع پروژه آماده ایم. روبروی ما در میدان جنگی که کیلومترها وسعت دارد، دو ارتش متخاصم وجود دارند. در حالی که ارتش آبی در مقابل ارتش خاکستری قرار گرفته است، سربازان در صف هایی منظم به حالت آماده باش ایستاده اند. آنها ساکن و بی حرکت مانند مهره هایی مجسمه وار ایستاده اند. در سمت چپ ما، می توانیم شاهد ماشینهای حفر زمین باشیم که کارکنانش در سکوت منتظر هستند. پشتِ سر آنها سنگتراش ها و باغبانها هستند. در سمت راست می توانیم گلفروش ها را ببینیم.

تمامی مقامات عالی رتبه در این جایگاه حضور دارند: رئیس جمهور، معاون رئیس جمهور، سخنگوی کاخ سفید، رهبر اکثریت سنا، اعضای کابینه ی دولت، قضات شورای عالی قضایی و نمایندگان قوای نظامی .

همه ی ما به احترام پخش سرود ملی بر می خیزیم. رئیس جمهور به سکوی مخصوص نزدیک می شود. وقتی که رئیس جمهور علامت می دهد گروه موسیقی آهنگ تپز (taps) را اجرا می کند و بلافاصله پس از اتمام آن، به تماشای سربازان می نشیند.

همراه با دقت نظامی، هر فردی اسلحه خود را بیرون می کشد، روی شقیقه اش می گذارد و کاملاً همزمان صدای 204000 گلوله بلند می شود. صدای گلوله ها مانند انفجاری عظیم کَر کننده است. دود تفنگ ها فضا را پُر می کند. آسمان چنان خاکستری است که گویی طوفانی ناگهانی وزیده باشد. میدان بسیار آرام است. حالا دیگر ردیف های سربازان به زمین افتاده منظم نیست. به گمان من برنامه ریزی برای زمین افتادن منظم سربازان حتی با وجود تمرین زیاد و دلبستگی شان به کشور ناممکن می نمود. سربازان وظیفه خود را انجام داده اند. حال نوبت آن است که بقیه تیم مشغول به کار شوند.تماشاگران جایگاه ویژه به صف جایشان را ترک کرده و داخل لیموزین هایی که منتظرشان بودند، می شوند.

رئیس جمهور به گرمی دست پرفسور براینارد را می فشارد. همچنان که آخرین مقامات رسمی اینجا را ترک می کنند، ماشینهای حفاری همراه با کارکنانش به سرِ زمین می روند.

آنها یک به یک از چپ به راست هر کدام گودالی می کنند، جسدی را دفن می کنند و مقداری خاک می ریزند تا هم سطح زمین شود. در پی آنها سنگتراش ها می آیند. آنها سنگی را روی هر قبر قرار می دهند. روی هر سنگ، از قبل ، نام هر سرباز همراه با تاریخ تولد و تاریخ وفات او حک شده است. کارکنان خیلی خوب کار می کنند، ردیفی پس از ردیف دیگر. چمن کارها از پی سنگتراش ها می آیند. آنها باریکه هایی از چمن را به روی خاک تازه زیر و رو شده قرار می دهند. حالا این گلفروش ها هستند که کامیونشان را خالی می کنند و دسته گل تازه ای به روی هر قبر می گذارند.

ما آخرین مرحله » جنگ یک روزه « را تماشا می کنیم. پرسنل حفر زمین میدان را ترک کرده اند، سنگتراش ها رفته اند، گلفروش ها در حال رفتند و اتوبوسهای حامل بیوگان و یتیمان در حال ورود هستند. تمام خانواده های سربازان در یک زمان اینجا خواهند بود. همه آنها به هزینه دولت به این مکان حمل شده اند. آنها به صف وارد میدان می شوند. میزبانان و راهنماها که تاکسیدو(tuxedo نوعی لباس رسمی) و لباسهای بلند پوشیده اند، هر خانواده را به محل قبر ویژه خودشان هدایت می کنند. هر خانواده یک بر چسب هویت و یک پرچم کوچک آمریکا دریافت می کند. گروه موزیک نظامی سرود (whenjohny comes marching homeagain) را می نوازد. زمانی که نسیم ملایمی بر روی زمین می وزد همه ما شق و رق می ایستیم.آنچه را نبوغ آمریکایی می تواند به دست آورد و واقعاً حیرت نگیز است. جایی که امروز صبح زمین معمولی بیش نبود اکنون به یک گورستان نظامی تبدیل شده است. روز زیبایی را پشت سر گذاشته ایم! برای من افتخار بزرگی بود که این پروژه بسیار مهم را به خانه های شما بیاورم. آری قطعاً روز عالی بود. شب به خیر، آمریکایی ها .

شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
تگ ها: رضا ستوده