دیگر خبری نیست در شهر

الّا این‌که: تو رفته‌ای وُ

روزنامه‌ها همه، سفید چاپ می‌شوند!

2

چند وقتی‌ستْ برگشت می‌خورند نامه‌هام.

 حالا منْ به‌دَرَک!

این پستچیِ بدبخت که گناهی نکرده است!

3

دورم بپیچ

بالا بیا

مثل یک پیچک

به بوسیدن آفتاب.

4

کمان شده‌اَم رووی خط افق

تا رهات کنم

                 به قصدِ سیاره‌ای متروک!

شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
تگ ها: شعر و رضا کاظمی