تا خواستم اینجا چیزی بنویسم یاد دیالوگ رامبد جوان در سریال خانه سبز افتادم که می گفت: مسخره است نه؟

خب امروز داشتم با خودم می گفتم چرا دیگر نمی توانم بنویسم؟یا سوژه ها به سرعت رنگ می بازند..یا مثل آن  حیوان نجیب برای نوشتن دو تا طرح ساده در گل مانده ام؟ همین الان درست قبل از پست کردن این مطلب به نتیجه ای رسیدم که نه گمانم اشتباه باشد. همه اش تقصیر این وبلاگ عزیز است...برای نوشتن باید سینه ای مالامال داشت. و چه خوب که من هیچوقت حتی از دوران نوجوانی دلم را با نوشتن خاطرات روزانه خالی نکرده ام...گیرم حالم می گرفت...از دنیا و دوستان و اوضاع و همه چی دلم می گرفت...باز نمی نوشتم آخرش این که گوشه ای می نشستم گریه ای می کردم...سبکی می شدم و باز ادامه..همین ادامه ی سخت و کشنده...

سالها بود دوستانم می گفتند چرا وبلاگ باز نمی کنی؟می گفتم باز کنم چه بنویسم؟هر چه بخواهم توی داستانهام هست.من بلد نیستم حرف های غیر داستانی بزنم...چه بگویم اصلا؟حالا که این وبلاگ باز شده به نوشتن درش انگار اعتیاد پیدا کرده ام..هر چه به ذهنم می رسد می گویم بذار تو وبلاگ..اصلا به فکرهایم اجازه ی ته نشین شدن نمی دهم...سطحی می گیرمشان و ولشان می کنم توی سطح آب رودخانه ...اما جدی جدی  لازم دارم مدتی از پشت این کامپیوتر و این وبلاگ بکنم و بزنم به دنیای واقعی..دست کم تا یک شنبه که مجبورم جدی جدی مجبورم روی دو تا طرح کار کنم که هنوز ب بسم الله اش را هم ننوشتم...بنابراین گمان نکنم تا روز یک شنبه دست کم پست جدیدی بذارم..

خیلی جالب شده وبلاگ باز می کنی که راحت بتوانی بنویسی..بعد هم می بندی اش که چه ؟راحت بتوانی بنویسی...به قول رامبد جوان: مسخره است نه؟

جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()