این جا قسمتی از نمایشنامه ی شهرزاد را که از فردا کار تمرین و دور میزخوانی اش برای حضور در جشنواره ی حقیقت شروع می شود پست می کنم. امیدوارم خوشتون بیاد.


صحنه ی دو:

خوابگاه شهریار

{حال صحنه ای که در انتهای صحنه ی پیش آماده شده خوابگاه شهریار وشهرزاد است.همه چیز رنگی از جنون دارد.موسیقی و دکور و... شهرزاد در میان صحنه نشسته  است. شهریار  از میان تاریکی وارد می شود.چهره اش  حالت شهوت آلود خفیفی را تداعی می کنند.او هیچ شباهتی به یک شاه ایرانی ندارد می تواند شبیه یک شاعر لباس پوشیده باشد. یا  به شکلی تداعی یک انسان امروزی را بکند. او به نهایت یاس و دلمردگی رسیده .لحن حرف زدنش عادی نیست..تنها زمانهای محدودی که لحن عادی و خالی از جنون پیدا می کند در توضیحات صحنه ذکر می شود.نه تاجی نه شمشیری..هیچ.تنها شلاقی به دست دارد که با ورود به صحنه آن را مدام بر جاهای مختلف زمین می کوبد.شیوه ی خاص و حیوان مانندی برای راه رفتن دارد.}

شهرزاد: شهریار نیروی خود صرف جنگ با چه چیز می کنند؟

شهریار: {انگشت بر بینی می گذارد و آرام می گوید}شششش...او را فراری می دهی...

شهرزاد:  این چیزی نیست که بخواهم.

شهریار: او بهترین دوست من است شهرزاد...{شلاق می کوبد}

شهرزاد: بر دوست خود چنین خشم می گیرید؟

شهریار: می بینی چه موجود زیبایی ست ؟{سوسک یا جانوری نظیر آن را از زمین بلند می کند.شهرزاد نمی ترسد و کاملا او را همراهی می کند}

شهرزاد: بله زیباست.

شهریار: اصلا توی این سه سال پیر نشده.اگر پیر بود وبه خاطرپیری می ماند دوست من نبود.من پیرها را می کشم شهرزاد.

شهرزاد:آه بله.

شهریار: به شاخک هایش دست بزن.

شهرزاد{به شاخک های سوسک دست می زند و لبخند می زند}

شهریار:یگانه است...در میان همه ی سوسکها یگانه است.می بینی؟

شهرزاد: و چه چیز آن را برای شهریار یگانه کرده است؟

شهریار: {با لبخند و تمسخر و دیوانگی}به او حسادت می کنی شهرزاد؟به یک سوسک حسادت می کنی؟

شهرزاد: دلایلی که برای حسادت دارم بیش از آن است که انکارش کنم.شما به او توجه می کنید شهریار...و او را یگانه می دانید....

شهریار: بله تو به این سوسک ماده حسادت می کنی شهرزاد.خدای من ! تو به یک سوسک حسادت می کنی.؟دوست داری اینجا دراز بکشی؟ {تهدید کننده به شهرزاد نزدیک می شود}اینجا روی زمین دراز بکشی و من با شلاق به تو توجه کنم شهرزاد؟آن وقت دلیلی برای حسادت نیست.با او برابری.

شهرزاد: نه شهریار...به شلاقی که بر او می زنید حسادت نمی کنم.

شهریار: پس به چه چیز حسادت می کنی؟

شهرزاد: به وفاداری اش که انسانی نیست.

شهریار: آه بله...راست می گویی....تو وفادار نیستی شهرزاد؟

شهرزاد:چگونه می توانم از ترس جانم  جواب شهریار را بدهم  و همزمان دروغ نگویم؟

شهریار:{می نشیند} تو زیبا حرف می زنی...کمی برای ما حرف بزن{اشاره به خودش و سوسک}

به ما بگو تو به من و دوستم وفاداری؟

شهرزاد: نه از آن نوع که دوست شماست...من تردید می کنم شهریار...من همین حالا هم تردید دارم.

شهریار:{به سوسک} می بینی؟او تردید می کند.

شهرزاد: و دوست شما نمی کند.

شهریار: نه او تردید نمی کند.تو می ترسی شهرزاد؟

شهرزاد: کمی شهریار.

شهریار: {به سوسک}می بینی ؟او از تو هم بی دفاع تر است. حتی شهرزاد هم از من می ترسد.

شهرزاد: ترس من از شهریار نیست.

شهریار: پس از چه می ترسی؟اینجا برایت تاریک است؟می خواهی شمع روشن کنم؟

شهرزاد: تاریکی سراسر قصر را گرفته من به آن خو کرده ام.

شهریار: پیش تر ها در زبان تو عسل بود.امروزتلخی شهرزاد...آن هم در چنین شبی....من از تلخ بودن خوشم نمی آید شهرزاد.من تلخ ها را می کشم.

شهریار:بله شهریار...

شهریار: {سوسک را به گوشش می چسباند}او می خواهد بداند از چه می ترسی؟

شهرزاد: به او بگویید شهرزاد از خودش می ترسد.

شهریار: او تعجب می کند.

شهرزاد:حق دارد شهریار...چون او تردید نمی کند...

شهریار: تو از تردید می ترسی؟ چه بد!{نزدیک شهرزاد می شود}تو فکر می کنی که عاشق منی شهرزاد؟

شهرزاد: من فکر نمی کنم.

شهریار: پس مطمینی.

شهرزاد:نمی دانم شهریار...نمی دانم...دستهایم می لرزند...چنان داغم که گویی در تبی سخت می سوزم..اما اینها را فکر نمی کنم...در اینها تردید نمی کنم...اینها هستند چون خورشید که همه صبح درآسمان است و تردید که همه وقت در من است...

شهریار: {با تمسخر و دلسوزی}بیچاره شهرزاد.پس تو از من متنفر نیستی...

شهرزاد: امروز نه....اما...

شهریار: {به سوسک}می بینی همیشه امایی در کاراست...{لحنش جدی و عاقلانه می شود}آیا تو از من متنفر نیستی چون مثل من پلیدی؟

شهرزاد:از شما متنفر نیستم چون همچون شما ضعیفم.

شهریار:{با قهقهه}تو مرا ضعیف می بینی شهرزاد؟تو به من می گویی که من ضعیفم؟{به سوسک}می بینی او از این آدم ضعیف که همین الان می تواند به یک اشاره او را بکشد متنفر نیست.می بینی او متنفر نیست{همچنان با قهقهه}

شهرزاد: اما می توانم باشم..درست در همین لحظه یا ساعتی بعد...این است که مرا می ترساند شهریار...

شهریار : تو از احتمال می ترسی؟...همه جای زمین پر از احتمال است شهرزاد.

شهرزاد:واین ترسناک است.

شهریار:ترسناک؟یا....{مکث}..خنده دار شهرزاد.؟من ترجیح می دهم بخندم...من خسته ام ..خیلی زیاد خسته ام.

شهرزاد: می دانم شهریار...

شهریاد: تو چرا گریه نمی کنی؟ گریه کن..

شهرزادمن نمی خواهم فکر کنم تا به گریه بیفتم.........فکر دستهایم را سرد می کند و چشمهایم را بی فروغ.

شهریار: تو که گریه نمی کنی...فکر هم نمی کنی... پس چه نفعی به حال من داری و امشب چرا اینجایی؟{خسته و از نا افتاده و با التماس }من از فکر کردن خسته ام...لطفا به جای من فکر کن...خواهش می کنم شهرزاد....خواهش می کنم بیا و به جای من فکر کن...

شهرزاد: اگر فکر کردم و مثل مردم از تو متنفر شدم؟

شهریار: فرقی نمی کند .

شهرزاد: {غمگین}آیا از دست رفته ای شهریار من؟

شهریار: شهریار من؟{با خنده}امروز هوس کرده ای از عشق قصه بگویی و گوش شنوایی پیدا نکرده ای؟بیچاره شهرزاد....خب چرا بازی می کنی..بازی را دوست داری شهرزاد؟

شهرزاد: شهریار !

شهریار:خودت را خسته می کنی .دنیا ارزش اینهمه دروغ را ندارد.

 

شهرزاد: هیچ چیز ارزش دروغ ندارد.

شهریار: پس  چرا خنجرت را  نمی کشی شهرزاد؟

شهرزاد: {کمی یکه خورده}کدام خنجر؟

شهریار:شهرزاد...شهرزاد...شهرزاد... آن خنجری  که پدرت به تو سپرد.

شهرزاد: تو را نمی کشم.

 شهریار: چه بد!

شهرزاد: نه ...

شهریار: اما تو را انتخاب کرده ام که مرا بکشی....دوست دارم مرا بکشی...بیا و مرا بکش....خنجر پدرت کو؟

شهرزاد:از او متنفر نباش و بر او خشم نگیر شهریار...

شهریار: نه شهرزاد فراموش نکن من هرگز مردان را نمی کشم...آنها را تحقیر می کنم.این چیزیست که از آن لذت می برم...هرچند لذتی هم نمی برم...شهرزاد؟

شهرزاد: بله شهریار؟

شهریار:چگونه می توانم از تو لذت ببرم؟

شهرزاد: کاری کن که تردید نکنم و به تمامی از آن تو باشم.

شهریار: خب این که کاریست که سوسک زیبایم هم برایم می کند.

شهرزاد: کاری کن ...

شهریار: نه...شهرزاد..اگر قرار بود خودم برای خودم کاری بکنم پس تو چرا اینجایی؟

شهرزاد: من تنها می توانم برایت قصه بگویم...

شهریار: {مثل کودکی که خودش را برای مادرش لوس کند}نه....نه...قصه ها شیرینند و من از شیرینی حوصله ام سر می رود...قصه ها زیادی طولانی اند و تو وقت زیادی نداری...می خواهی که مرا بکشی ...

شهرزاد: اما بیرون از این در همه فکر می کنند این تویی که می خواهی  مرا بکشی...

شهریار:نیمی منتظرمرگ من ..نیمی منتظر مرگ تو....چه فرقی می کند شهرزاد؟تو دوست داری بمیری یا نه؟

شهرزاد: نه.

شهریار: مرگ که خوب است...چرا دوستش نداری؟

شهرزاد: من ...

شهریار: تو چی؟

شهرزاد: من زندگی را دوست دارم....من رنگها و صداها را دوست دارم.

شهریار: دروغ می گویی.

شهرزاد: نه.

شهریار: اگر دوستش داری...زندگی را..همین که هست را...اگر دوست داری پس چرا به آن دروغ می بندی و قصه می بافی ؟اگر دوست داشتی همین زندگی را زندگی می کردی اما تو دوست داری دنیای دیگری داشته باشی....

شهرزاد: رنگهای بیشتری...صداهای بلند تری و...عشق های

شهریار: بس کن شهرزاد...راهش این است که خودت را به کری بزنی تا صداها تو را نشنوند به کوری بزنی تا رنگها تو را نبینند به مرگ بزنی تا یاس مایوس شود.خنجرت را بیرون بیاور و تمامش کن...

جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()