خب حالا بهترم.خواندن دوباره ی کالیگولا حالم را خوب کرد..دانستن اینکه حرفهای دلت را یک نفر دیگر مثل کامو ی عزیز به شاهکار ترین وجه نوشته و تو دیگر لازم نیست خودت را به زحمت بیندازی و بنویسی اش خیلی عالیست.

حالا دیگر افسردگی های ناچیز م را می گذارم کنار و دوباره می روم در قالبی که خودم برای خودم درست کرده ام: نمایشنامه نویس.

چند سال پیش وقتی اولین بار یکی از دوستان پدرم که در پست های مربوط به امیر حسین صالحی می توانید او را بهتر بشناسید برایم قصه ی کوتاه و طرح واری از شهرزاد گفت...و اینکه چه چیز او را وادار به قصه گفتن می کرد ...در تمام وجودم چیزی شکل گرفت که هر گز هیج جا در نوشته ای بیرون نزد..این خاطره ی محو..این میل به گفتن..و بعد اجبار قصه گویی برای شهریاری چنان سنگدل دلم را پر آشوب می کرد..اما همیشه از خودم می پرسیدم..چرا؟چرا شهریار اینگونه بود؟چرا شهریار زنانی را که با او همخوابگی می کردند می کشت؟بعدها که قصه نویس شدم بارها و بارها خواستم سراغ این سوژه بروم اما نمی شد...افسار گسیخته تر از آن بود که بماند و سوژه شود.تا بالاخره اتفاق افتاد.از لاهیجان آمدم تهران و برای دیدن نمایشنامه ی کالیگولا رفتم تالار ایرانشهرو چنان دیوانه وار و سبکبار از سالن بیرون آمدم انگار معشوقی هزاران هزار ساله را که گم کرده ام امروز یافته ام.حالا معمای شهریار ایران به تراژدی کالیگولا پیوند خورده بود. و حاصلش نمایشنامه ای شد که قرار بود بشود شهرزاد اما بعدها که خود نمایشنامه ی شهرزاد را نوشتم دیدم نه...این نمایشنامه نامش  شهریاربود...که برای حضور در جشنواره ی استانی فرستادم و احتمالا به دلایل سیاسی که قابل پیش بینی بود پذیرفته نشد. تا اوضاع بر این منوال باشد امید چندانی هم به اجرای عمومش ندارم..این است که پاره ی کوچکی ازآن را اینجا پست می کنم.

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()