امروز از خواب بلند شدم و به خودم گفتم روز تازه ای خواهم ساخت...توی جام وول خوردم و سعی کردم به طعمی که دوست دارم امروز بچشم فکر کنم..برم بیرون؟توی طبیعت؟نه. مثل قدیم دو تا سیگار بردارم و یک کتاب و برم بنشینم روی یکی از صندلی های مهمانسرا و همانطور که هوای تازه به صورتم می خوره کلمات کتاب تازه ام رو قورت بدم؟نه. بچه ها زنگ زدند که امروز بیا سر تمرین...به خودم گفتم برم دنبال ماشین تا رشت..بعد دوباره ماشین تا دهنه ی سام..بعد ساعت ١٢ شب برگشت از اونجا به جانبازان..تذافیک..دلهره داشتن..تنهایی برگشتن از رشت در نیمه شب..دردسر تا رسیدن به خونه...؟نه.

دلم یک ماجرای تازه می خواست ماجرایی که تویش هیچ کتاب و دفتر و نمایشنامه و هیچی نباشد...چیزی که شبیه خود زندگی باشد.به خودم گفتم بهتر است عجالتا از جام بلند شم...


بلند شدم و ناگهان ناامیدی عجیبی تمام تن و روحم رو تسخیر کرد...امروز هم مثل روزهای پیش هیچ غلطی نخواهم کرد و قدمی به مرگ نزدیک ترخواهم بود.

صبحانه ای خوردم و دوباره دراز کشیدم..کتاب حریم فاکنر رو برداشتم . اما کلماتش مرا نمی بردند..چون به طرحی که باید بنویسم فکر می کردم...آن هم هیچ. چرا اینجوری شده؟چرا دیگر هیچ چیز طعم سابقش را نداره؟کتابهایی که می خواندیم..منظورم طعمی شبیه  اولین باری که مثلا کتاب درخت زیبای من را خواندم...گرگ بیابان را..کنولپ...یا وقتی طعم نمایشنامه ی کشتار را چشیدم...وقتی نمی توانستم کتاب را زمین بگذارم و از فرط هیجان می سوختم...چرا هیچ کتابی دیگر طعم نقاش خیابان چهل و هشتم را نمی دهد...چرا همه تکراری اند؟زندگی کپی شده ی کتابها...کتابها کپی شده ی زندگی...کو جهانی که آسوده بخواهمش؟دارم فکر می کنم به خاطر کدام عشق...به خاطر کدام رویا به خاطر کدام کتاب و کدام ... حاضرم سوار ماشین بشوم و مثلا تا رشت بروم؟هیچ...نه در من حرکتی هست و نه در چیزهایی که می خواهمشان...حوصله ی هیچ چیز ندارم...نشسته ام و به بی خودی خودم و دنیایم فکر می کنم..خسته ام...خسته...خسته...و با همین بی حوصلگی دارم هر لحظه به مرگ نزدیک می شوم و احمقم  که انگار اصلا ککم هم نمی گزد...

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()