خب من که تو را زیاد نمیشناختم. می شناختم؟تو را لای کتابهایی که به من می دادی پیدا می کردم و نگاههایی که به من می  انداختی چه چیزی در چشمهایم می دیدی آنوقتها که شیطنتهایم همه را غیر از تو کلافه می کرد؟ امروز و هنوز فکر می کنم تو را نشناخته ام ...نه اما بیش از هر کس دیگری حست کرده ام..اما افسوس این برایم کافی نیست.

حالا دیگر گذشته بود ..زمان را می گویم ..دیگر روی پاهایات نمی نشستم و قصه های خیالی تعریف نمی کردم. همان قصه ها را که وقتی وسطشان گیر می کردم آب دهانم را قورت می دادم و هی مدام می گفتم:بعد...بعد...بعدش...و تو به مامان چشمک می زدی که بعدش چی؟

 


نه دیگر بزرگ شده بودم...نه در آهندان..در خانه ام در شهر در لاهیجان و تو این بزرگ شدن را نمی دیدی...من بزرگ می شدم دیگر لباسهایی که مامان برایم می دوخت جذابیتی نداشت..نه دامن های کلوش نه پیرهن های بلند...نه روبانهای قرمزی که به موهای بافته ام می بست.حالادیگر در حال کشف خودم بودم...کم تر به تو سر می زدیم...چه اتفاقی افتاده بود؟یادم نیست...اما به یاد دارم که بابا دوباره هوس دیدار تو به سرش زد...مامان دست به کار آماده شدن بود و من هم شلوار جینم را می پوشیدم...مانتو و روسری...داشتیم می آمدیم پیش تو. بهنام هم بود.

فراموش کردم بگویم چند هفته پیش که بهنام در دامداری اش را باز می کرد چه به من گفت.گفت: هنوز در حسرت دری هستم که برای دکتر درست نکردم.بغض ته گلویم را گرفت...حسرتهای ما تمامی ندارند.تو برای ما چه کرده ای که اینهمه در ما هستی هنوز؟تو که بودی؟و لعنت به ...به ما ...لعنت به همه چیز چرا اینقدر زود رفتی؟

خیلی چیزها عوض شده بود ..اما از شوق دویدن من از میان گلهای دو طرف باغ تو و بعد بالا آمدن از پله ها ذره ای کم نشده بود...می دویدم تا به تو برسم...اما وقتی به تو رسیدم و تو دستهایت را باز کردی من چه کردم؟من احمق کودن خیالاتی بی مصرف چه کردم؟از پریدن توی بغلت خجالت کشیدم...دستم را دراز کردم و دست دادم...تو اما خندیدی بلند بلند خندیدی : که بزرگ شده ای ها؟

هرگز معلم های مدرسه را کتابهای مدرسه را و مادرهای نگرانی را که ایجاد چنین فاصله هایی را به بچه هایشان یاد می دهند نمی بخشم...لعنت به همه ی فاصله ها..لعنت به بزرگ شدن من..لعنت به همه قراردادهای بزدلانه.

نمی توانی بفهمی چقدر خودم را گناهکار حس می کنم دوست من...دوست عزیزمن...می توانستم بیایم توی بغلت هر چند که حالا شاید صورتم نه روی شکمت که روی سینه ات قرار می گرفت.

 چطور روح بیابان مرا به خود گرفت و سحر ماه  از ایمان گله دور کرد؟چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو تا پایم ز تکیه گاه تهی می شود و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نمی برد؟...

همه داخل خانه شدیم و من از همان لحظه پشیمان بودم که چرا به حرفهای دیگران گوش کرده ام...مدرسه دروغگوست و کتابهایش هیچ چیز نمی دانند و دین چیزی بود که تنها به یک کار می آمد ...دور کردن من از تو...همه صحبت می کردیم..دور همان میز دوازده نفره ی اتاق...تو همچنان سیگار می پیچیدی ... ومن دنبال فرصتی بودم..چگونه خدوم را به تو برسانم؟چگونه حماقتم را جبران کنم...چرا فکر می کردم قلب تو را شکسته ام؟ فکر می کردم گند زده ام به همه چیز...بهنام  به تو قول داد که بیاید و در چوبی حیاط را درست کند...مامان از تو خواست کم تر سیگاربکشی و پدر نظرت را در مورد انتخابات پرسید.پس خلوت ما چه می شد ؟کی قرار بود مرا به اتاق آبی ام ببری و کتابی را که از قبل انتخاب کرده ای به من بدهی؟

اما شانسم داشت می زد تو از جایت بلند شده بودی...می خواستی چیزی را به بهنام نشان بدهی..من توی ذهنت نبودم ...اما از جایت بلند شده بودی و این عالی بود می توانستم کنارت بیایم...مانتو ام را از تنم در آوردم. روسری ام را پرت کردم سمت مامان و دنبال تو و بهنام دویدم...خودم را سپردم به تو و بالاخره توی ایوان دستت را گرفتم..نگاهم کردی ..لبخند زدی...لبخندی شیرین و گفتی: کتابت سر جاشه ها...

و با هم به راه افتادیم...شما از چیزهای فنی حرف می زدید از این که در باید چه شکلی باشد و باقی چیزها ...اما من تنها یک چیز را می دانستم...با شلوار جین کنار تو دیگر ظاهر یک دختر قشنگ را نداشتم.تمام شده بودم..زشت شده بودم. و به چیزهایی گند زده بودم که حتی دستهای بزرگ و گرم تو هم از پس درست کردنش بر نمی آمد. آن روز کتاب گرگ بیابان را به من دادی ...کتاب مقدسم...بالغ بر بیست بار خواندمش و نفهمیدمش...تنها یک چیز را می دانستم این کتاب شاهکار است ...اما نمی توانستم توضیح دهم چرا..کلمات و حسش را قورت می دادم اما نمی فهمیدمش وقتی بزرگ تر شدم...و برای بار بیستم خواندمش تازه توانستم درکش کنم...می دانی شیفته ی کدام قسمتش هستم ؟عاشق آن بخشی که تیترش این بود: فقط برای دیوانگان...

ما دیوانه بودیم دوست من....ما دیوانه ایم.

چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()