حالم هیچ خوب نیست و اگر ننویسم هیچ معلوم نیست بردارم چه کار کنم.

اگر مدادم را بگذارم پایین بیشتر از هر چیز دیگر توی این دنیای گنده دلم می خواهد دو تا انگشتم را(انگشت نشانه و آن یکی بلنده ی کناری اش را)بگیرم توی هوا بعد یک کم خمشان کنم شاید هم یک کم بیشتر منظورم یک جوریست که  شبیه چنگک شود آنوقت بیارم جلوو دماغ لونا کوچولو را بگیرم لای این دو تا انگشتم. این دقبقا کاریست که از دیروز دقیقا یازده بار توی هوا کرده ام بدون اینکه توی هیچ بارش دماغ گرد و کوچولو و بامزه ی این فرشته ی بی نقص ما توی دستم باشد


. خدای من این بیشتر از اینکه هر جور دیگری باشد بی رحمانه است. این که آدم به جای این همه چیز خدا عدل دلش بخواهد یک دماغ گرد توی دستش باشد و بعد آن وقت نباشد.

بعضی وقتها می نشینم همینجا روی میز آشپزخانه و بی خودی بر می دارم مربعهای آلبالویی و سیاهش را می شمارم و بعد با پلاستیک بی رنگ رویش موج دریا و قایق و از این چیزها درست می کنم و با خودم فکر می کنم کجا بروم ؟پیش کی بروم؟ دم کدام مدرسه لعنتی دبستان منتظر بایستم تا اگر شانسم زد و یک بچه ی نازنازی باهوش و معرکه  دیدم که مثل لونا  مچ دستش تپل بود و وقتی دستش را دور دسته ی کیفش مشت می کرد همه ی تو ودور دستش صورتی می شد و وقتی از مدرسه با ابروهای اخم کرده و صورتی پر از فکر و مشغله دور می شد جوری این کار را می کرد که انگاراز همان موقع  تابستان است و درس و مدرسه ای در کار نیست و قرار است یک راست برود سینمایی جایی و خلاصه یک فیلم باحال ببیند و بعدش هم خانه ای در کار نیست و قرار است تا آخر دنیا لی لی کند و بعدش هم شبی در کار نیست و قرار است تا ابد توی خیابان پفک بخورد و باقی چیزها ...می خواهم بگویم اگر شانسم زد و همچین بچه ای دیدم چطور گریه نکنم؟ آنهم وقتی که نتوانم هیچ کار  کوفتی ای بکنم مثلا نتوانم بردارم بروم جلوی بچه هه موهایش را که صاف و خوشگل و بی نقص و وحشتناک است ناز کنم و ببرم زیر مقنعه  اش و یا هر کار مسخره ی دیگری بکنم تا دلم خوش شود؟

شش ماه است هیچکدامتان را ندیده ام و این دارد مرا یک کم یک کم می کشد. از شش ماه پیش که آن کار فوق العاده را کردی ویک دفعه همینطوری بی خبر آمدی توی بیمارستان و به خاطر آپاندیس مسخره ی من - که اصلا هم مهم نبود و حتی می شود گفت اضافه بود و و تا همان روزش هم هیچ کاری  با من نداشت ومن هم  روحم خبر نداشت که اصلا صاحب همچین چیز با مزه ای هستم - گریه کردی و لب هایت برای پنج ثانیه مثل لب همه ی مامانها کج و معوج شد و دماغت هم چین برداشت و صورتت هم خیس شد. از همان موقع هیچ اتفاق به یاد ماندنی و معرکه ی دیگری نیفتاده. و این باعث می شود گاهی با خودم فکر کنم حالا که این آپاندیس از اولش هم کاری به کار آدم نداشت چرا خدا یک هفت هشت تایی از آن توی جاهای خالی بدن ما قایم نکرد که وقتی تو خیلی دلت تنگ می شود - منظورم از خیلی یک چیز خیلی خیلی زیاد است که توی گلوی آدم را یک جوری می کند و آدم مجبور است وقتی بابایش یا هر کس دیگری آنجاها هست هی تند تند سرفه کند یا به عکس های خسته کننده ی روی دیوار نگاه کند یا بردارد الکی بخندد و اگر هیچکدام اینها نشد مثل برق برود توی دستشویی یکیشان بردارد بترکد. آن وقت این آپاندیس مثل چراغ جادو عمل می کرد و آن کسی را که دل تو برایش می رفت را  می آورد پیش تو و تازه تو این امید را داشتی که یک شش هفت تای دیگری هم برای روزهای سخت تر داری.

اما همه ی ما می دانیم که این طور نیست و من راستی راستی نمی دانم کی می توانم دوباره با لونا توی بلوار مطهری آیس پک بخورم و بعدش بروم با او دور استخر دور بزنم و او هی هر دم از من سوال بپرسد و من هم هی هردم دعا کنم که او نپرسد آن سه تا توپ قرمز روی هوا وسط سیم های سیاه چیست ؟ و هی سرش را به چیزهای روی زمین سرگرم کنم.اوه خدای من این خواهر شیرین ترین ؛باهوش ترین؛و زبل ترین بچه ای ست که دیده ام .قسم می خورم.

کی دوباره می تواند با من دور استخر قدم بزند و بگوید: هی آنا گمانم تو واقعا یه دانشمندی نه؟و من بگویم ...بگویم...خب آخر چه می توانم بگویم؟...اصلا می توانم خرفی بزنم ؟وقتی تو همه ی همه ی همه اش وقت داشته باشی یک روز با خواهرت آیس پک بخوری آن هم وقتی که مامان و بابایت توی مغازه ی دنت شوکلات دارند دعوا می کنند و فنجان قهوه شان را محکم می گذارند توی نعلبکی و وقتی بدانی لونا از این که تو یک دانشمند باشی چقدر کیف می کند و هیچ عکسی هم روی دیوار لعنتی هیچ جایی نباشد و هیچ دستشویی حتی خیلی کثیف هم آنجا نباشد .تو چه کار می توانی بکنی؟

 

 من فکر می کنم. یکی از ضعیف ترین دختر های دنیا هستم که می توانم خیلی از کارهای سخت دنیا را بدون این که چاق باشم یا شانه های پهنی داشته باشم انجام بدهم اما نمی توانم از کسانی که دوستشان دارم دور باشم.و اتفاقا هم باید از کسانی که تقریبا برایشان می میرم خیلی زیاد هم دور باشم.نه !تقریبا نه!من حاضرم برای تو بمیرم.حاضرم برای لونا بمیرم منظورم خود خود مردن نیست چون خیلی مسخره است تا بمیری تا با آنکه دوستش داری باشی آنو.قت چه جوری می توانی با او باشی؟ کمی پیچیده و کمی مسخره است. منظورم یک چیزی ست خیلی نزدیک به مردن .من می توانم آن کار را  هرچه که باشد و هر جوری که باشد برایت انجام بدهم . صمیمانه خواهش می کنم باور کنی.

نه! نمی توانم بمیرم ولی آن کار را انجام می دهم چون آدم برای خودش فکر می کند طلوع خورشید به آن خوشگلی برای کسی که  مرده است چه فایده ای دارد؟

مامانبعضی وقتها غصه های من  مثل آپاندیسم خیلی کوچیک وبی ارزش و مسخره اند .می دانی من وقتهایی دلتنگ تو می شوم که تو روحت هم خبر ندارد.و همینش قشنگ است.تو داری تلویزیون نگاه می کنی و من برای تو اشک می ریزم. تو داری لونا را به خاطر کثیف کردن لباسهایش دعوا می کنی و من اینجا برای تو می میرم.تو داری سیم پیچ پیچی تلفن را دور انگشت خوشگل و بلندت می پیچانی و توی تلفن یک چیز بی ربط می گویی و من دلم برایت می گیرد. پریشب  بابا داشت نود نگاه می کرد و من دراز کشیده بودم و مسیله های ریاضی فوق برنامه کلاس اول راهنمایی را با عشق و تمرکز واشتیاق برای دل خودم حل می کردم.  و به گوشهایم اجازه داده بودم به صدای عادل فردوسی پور که باید بگویم عاشقش هستم (تو هم  گاهی وقتها به صدای او گوش کن. وقتی او آنجور تند تند حرف می زند آدم فکر می کند او وقت فکر کردن به هیچ چیز دیگری راندارد و همین چیزی که ازش حرف می زند برایش مهم ترین مسله زندگی ست.آدم از شنیدن صدایی که در آن واحد به هزار چیز فکر نمی کند حسابی کیف می کند.)داشتم می گفتم..من به صدای فردوسی پور گوش می دادم و کسر جمع می کردم که یکهویی حس کردم یک چیزی پشت گردنم است. منظورم یک چیزی مثل پشه ؛سوسک و از این چیزها نیست یک چیز سنگین تر .می دانی؟بابا داشت به پشت گردن خالی من نگاه می کرد. همینطوری بی خودی داشت این کار را می کرد. مطمینم که داشت نگاهم می کرد. چون آن قدر گردنم سنگین شده بود که نمی توانستم یک اپسیلون(یک مقدار جزیی از یک چیز)   سرم را تکان بدهم  یا پلک بزنم یا هرچی. آن وقت دلم برایت تنگ شد . نه برای موهای خرمایی خوشگلت که برایشان می میرم نه برای پاهای بلندت که روی هم می اندازی و تکانشان می دهی آنهم جوری که هیچ آدم دیگری تکان نمی دهد نه برای انگشتهای بلندت که وقتی پاکت سیگار اس آبی ات را بر می داری خوشگل ترین دستهای دنیایند .برای این چیزها دلم تنگ نشد حتی برای صدای بلند خنده هایت هم تنگ نشد نه حتی یک ذره. اینها خیلی جزیی هستند می فهمی؟ هر چند که دلتنگی برای این چیزها دلتنگی را قشنگ می کند . با خودم می گفتم کاش به جای ماه پیش آپاندیسم دیشب می ترکید یا یکهو سنگی چیزی از آسمان می افتاد یا من آنفولانزای خوکی می گرفتم یا یک چیزی می شد که تو فقط آنجا می بودی گیرم موهایت را رنگ کرده باشی و حالا سیاه باشند یا اصلا قوطی سیگاری روی میز نباشد تو آنجا باشی فقط باشی. می توانی بفهمی چرا؟ چون من حاضرم به همان یک دانه خدا و همه ی پیغمبرهای دور و برش قسم بخورم بابا داشت فکر می کرد من آنجا توی آن اتاق کنار او درست وسط برنامه نود چه می کنم؟ و این از آن فکرهای بد است من گاهی خودم هم از خودم می پرسم مثلا اینجا چه می کنم. فرض کن از مدرسه دارم به خانه بر می گردم و یکهو سر از یک خیابان دیگر در می آورم و وسط خیابان می ایستم و می گویم این جا دیگر کجاست ؟ وحشتناک است حالا فرض کن مثل پدر بزرگ سارا هم باشی و فراموشی هم داشته باشی. سخت است. نیست؟ وحشتناک است. نیست؟ من نمی خواهم جای مادر بزرگ سارا باشم.و بقیه فراموشم کنند. همانطور که نمی خواستم جای خودم باشد و یکی روبه رویم یا گیرم پشت سرم وایستاده باشد و بگوید این دختر اینجا چه کار می کند؟ این جور وقتهاست که تو باید باشی آنجا روی مبل نشسته باشی و حتی اگر دلت هم نخواست به صدای فردوسی پور گوش ندهی و مثلا موهای سر لونا کوچولو را که روی پاهایت خوابیده ناز کنی . این جور وقتهاست که باید باشی تا من مثل مادر بزرگ سارا بد بخت نباشم. و هر چه سعی کنم نتوانم یک هشتم را با یک چهارم جمع ببندم در حالیکه هزار بار دیگر این کار را کرده ام و همیشه هم جواب داده است.

اینها را نمی نویسم که برگردی بیایی اینجا یا دلت برایمان بسوزد یا هر چی قبلا هم برایت توضیح دادم اینها را می نویسم که غیر از غصه خوردن کار مفید دیگری کرده باشم. اگر نوشتن  را یک کار مفید حساب کنیم.

 

 

سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()
تگ ها: رمان