داریو فو

افسانه ببر

برگردان: صدرالدین زاهد

قسمت اول نمایش گفتاری است سراسر امیدوارکننده و مثبت، آنهم در زما نه ای که انحطاط و بدبینی خوراک هر روزه ی ما است. گفتا ر نمایش پر از ایماء و اشاره است. « افسانه ببر» یا بطور دقیق« افسانه ماده ببر». اولین باری که این نمایش را ارائه نمودم، کاری بود تجربی. اجرای اون شب رو خوب بخاطر دارم؛ همراهی و مشارکت تماشاگران برایم تعین کننده بود. تماشاچیان با دقت و درستی کارم را دنبال می کردند، و من لحظاتی را که نمایش افت داشت یا به بیراهه می رفت ویا قسمت هائی را که باید کوتاه و اصلاح می شد دریافتم.

این چنین بود که این افسانه جمع وجور و فشرده شد. در ابتدا یک ربع ساعت بیشتر طول نمی کشید؛ ولی به مرور زمان در اثر سائیدن، پیراستن، حذف کردن وفشردن... نمایش به چهل و پنج دقیقه رسید. شوخی نمی کنم: فشردن در تآتر به هیچ وجه به معنی کوتاه کردن نیست؛ درست برعکس.      

من روایتی از این افسانه رو برای اولین بار هشت سا ل پیش در شهر شانگهای -  دقیقتر بگویم در هشتاد کیلومتری این شهر بزرگ شنیدم. بهتره بگم اجرائی از این افسانه رو. زمانی بود که از این دست افسانه ها در چین زیاد نقل می شد.


از تآتر رسمی و دولتی که بگذریم، پر جنب و جوش ترین و زنده ترین تآتری که از چشم جهانگردان یکی دو روزه به دور می ما ند، تآتر مردمی اونجاست. تآتری در حاشیه، پر از نقش و نگار، کارگاهی از لودگی و مضحکه. فکر نمی کنم این افسانه رو اونطور که من شاهدش بودم دیگه این روزها بازی کنند؛ مقابل هزاران هزار آدم، از زن و مرد و بچه، در مرغزار... در مزارع نزدیک شانگهای. نقال یا قصه گو یک دهقان چینی بود، طبیعتأ از حومه شانگهای. افسانه ای رو که نقل می کرد بدون تردید افسانه یک ببر بود؛ برای اینکه اینقدر نعره کشید و چنگ ودندون نشون داد که نگو و نپرس. از بقیه افسانه هم هیچی نفهمیدم. برای همین از مترجم چینی مون خواستم افسانه رو برام تعریف کنه. مترجم هم که از پکن اومده بود، جواب داد که متاسفانه یک کلمه از حرفای یارو رو نفهمیده. برای اینکه نقال یا قصه گو به لهجه ی اطراف شانگهای حرف میزد؛ لهجه ای که متعلق به اقلیتی از اون ناحیه بود. اقلیتی در حدود 80 ملیون نفر. آخه در چین 100 ملیون نفر کمتر اقلیت محسوب میشه. حالا خودتون حسابش رو بکنین که اونجا چه برو و بیائیه! یک میلیارد یا کمی بیشتر به زبان رسمی چینی تکلم می کنند. باری، مترجم پکنی ما رفت دنبال یه مترجم محلی که بهش در امر ترجمه کمک کنه. چند دقیقه بعد یه بابائی رو پیدا کرد که هم زبان محلی اونجارو بلد بود و هم زبان پکنی رو. این مترجم تازه هم برای اولین بار بود که یه همچین نمایشی رو می دید. برای همین اول گوش می کرد، بعد می خندید، بعد هم ترجمه می کرد. مترجم پکنی ما هم به نوبه خودش می خندید و بعد برای من ترجمه می کرد، که من هم به نوبه خودم می خندیدم. بیخودی یه که بهتون بگم چقدر تماشاچی ها چشم غره رفتن و صدای هیس هیسشون بلند شده بود. به این ترتیب بود که ما تونستیم برگردان نسخه  کامل این تردست چینی رو یاد بگیریم.

 باری، صوت و آهنگی که این روستائی بازیگر از زبان ولایتی خویش درمی آورد، نحوه بیان و تلفظ او سخت منو تحت تاثیر قرار داده بود. این با اونچه که تا به امروز از طنین و آهنگ زبان رایج چینی شنیده بودم متفاوت بود؛ بسیار وسیع تر، صداها هم خشن و زمخت تر، با فرودهائی روی یک سلسله صداهایی حلقوی که گرفته و بم بودند و مرا بیاد نمایش های هجائی انتقادی روستائیان دره پو یا نقالی هائی به لهجه اهالی کوهستان دره لومبارد می انداخت. روی هم رفته چیزی بود که به گوشم نآشنا نبود. وقتی که این تردست ماهر به این سروصداها حرکات دست و بازو و حرکتهای بدنی خویش را، گاهی هماهنگ با جیغ و داد و فریاد وگاهی ضد آن اضافه نمود، و گاه کلام پر شتاب و گاه  آرام می نمود؛ و سکوت خلاصه میم ولال بازی ای که به من هشدار داد که با تآتری بزرگ روبرو هستم که یه ببر نقش اول آنرا به عهده داره. ببری پر هیبت و پرقدرت که همبازی هایش یه بچه ببر و یه سرباز سا ده اند.

قصه، قصه یک سربازه، و هم اوست که بعنوان اول شخص نقالی می کنه. او از خودش، و از زندگی سربازیش می گه... که از سرحدات منچوری می آد تا در راه پیمائی بزرگ چین شرکت کنه. راه پیمائی بزرگی که با جمعیتی نزدیک به 600 هزار نفر شروع شد و کم کم اینقدر از تعداد شون کم شد که رسیدن به 100 هزار نفر. بعد هم دومرتبه تعداد شون اینقدر زیاد شد که انقلاب کردن- که رسیدن به چیزی در حدود یک ملیون نفر.

خب، می دونین که نیروهای نظامی که از اون صحبت می کنیم از قشون چهارم و هفتم، و چند واحد از نیروهای نظامی بخش هشتم ارتش چینه. اونا هزاران هزار نفری بودند که از شمال چین به طرف کانتون سرازیر شدند، و هزاران کیلومتر راه رو طی کردند و به سرحدات کانتون رسیدند و از آنجا گذشته، و قبل از رسیدن به شانگهای، میان بر به طرف غرب رفتند، و تمام چین رو به طور افقی طی کردند، و به طرف سلسله جبا ل هیمالیا راه افتادن. در نتیجه، اونها می بایستی اولین سرازیهای سلسله جبال رو برای رسیدن به دریای سبز اون باطلاق معروف پهناور که به موازات مغولستانه طی بکنن؛ و از اونجا دوباره به طرف شمال راه بیفتن، جائیکه قرار بود به هم به پیوندند و انقلاب بزرگ    رو راه بیاندازن. 

حالا چرا اینقدر چمن در قیچی و بالا و پائین رفتن؟ والله من نمیدونم. کار، کار چینی هاست. ولی در هر حال حق با اونا بود؛ چون اینجوری انقلاب کردن.

اما سرباز ما به دریای سبز نمی رسه. او درست موقع عبور از هیمالیا توسط سربازان چیانکای چک تیر می خوره. گلوله او رو بطور فجیعی زخمی کرده. جراحتش چرک کرده و بو گرفته؛ و سرباز بیچاره ما در حال مرگه. او درد داره و در رنج و عذابه. رفقا و برادران میدونن که او بیش از چند روزی زنده نمی مونه. یکی از یاران او، سرباز دیگری که از رفقا و همرزم های دهکده شونه، از روی ترحم هفت تیر می کشه و تصمیم می گیره کار اونو تموم بکنه. اونو بکشه و از این همه رنج و درد و مشقت آزادش کنه: « تو بیخودی داری زجر می کشی، کارت تمومه، رفتنی هستی. یه گلوله، خلاص میشی.» اما سرباز ما قبول نمی کنه. او فریاد می زنه: « من میخوام مقاومت کنم. » و این اولین نشانه و مظهر معنی دار نمایشه : مقاومت؛ حتی در برابر مرگ. 

اون اصرار می کنه که رفقا تنهاش بذارن. بهش یه هفت تیر، یه پتو و مقداری برنج بدن. اون تنها  می مونه و به خواب می ره. اما از اونجائی که یه مصیبت هیچوقت تنهائی سراغ آدم نمی آد، غرش طوفان خوفناکی اونو از خواب بیدار می کنه. غربیل آسمون سوراخ می شه و آبشاری سهمگین بر سرش سرازیر و شطی از آب در زیر پاش راه می افته. به قیمت تلاشی وافر به بالا بلندی کوه جا می گیره. سینه خیز خودش رو به پشته ی بلندی می کشونه و از سیلابی پر جوش و خروش رد می شه. اونطرف رود خونه، بر سینه ی صخره ای کوه، دهانه غاری عظیم رو می بینه. و بالاخره زمانی که خودش رو در غار امن و امان می بینه، ببرو ملاقات می کنه. ما ده ببری با بچه کوچولوش. در چین ببر مظهر و نشانه است و معنی دقیقی داره: می گن یه زن، یه مرد یا ملتی «ببر دارن» که در مقابل کوه مشکلات از زیر بار مسئولیت شونه خالی نکنن، خشتک شونو زرد نکن، دمشونو رو کول شون نذارن و در نرن، گودو خالی نکنن، زیر سبیلی در نکنن، خود شونو سکه یه پول نکنن و منکر ارزش های خود شون نشن در یه چنین موقعیت ها ئی اونائی که «ببر دارن» ثابت قدم و استوار سر جاشون می ایستن و مقاومت می کنن. دهقانان شانگهای به این معنی اضافه می کنن : اونائی که مقاومت می کنن، بایستی اخگر افروخته رو در گودی کف دستشون محافظت کنن، تا اونائی که وحشت برشون داشته و فرار رو بر قرار ترجیح داده ن، روزی که دوباره همت شو پیدا کرده و برگشتن، بتونن اونائی رو که مشعل رو روشن نگه داشتن شناسائی کنن و دوباره با سازماندهی جدید، دست در دست یکدیگر، به مبارزه ادامه بدن.

ببر یه معنی و مفهوم دیگه هم داره، شاید مهم ترین. داشتن ببر یعنی مسئولیت رو به دوش دیگری ننداختن، کار خود رو به دست دیگری ندادن، حتی اگه این فرد رهبرعظیم الشان محبوب باشه، یا کسی باشه که قابلیت های خودشو به منصه ظهور رسونده، یا صادق ترین و مطمئن ترین دبیر حزب... باشه. نه، هرگز! کسی که «ببر داره» خودش رو موظف می بینه که داخل گود باشه، در کارها شرکت داشته باشه، بازبینی و وارسی بکنه، بررسی و تحقیق بکنه، حی و حاضر مسئولیت رو تا به انتها قبول بکنه. نه بخاطر اینکه به دیگران اعتماد نداره، نه. بلکه فقط برای پرهیز از ایمان و اعتقاد و سرسپردگی احمقانه ای که خطرناکترین و مخرب ترین سرطان مبارزه طبقاتی و دشمن تعقل و انقلابه.

این بود معنی و مفهوم ببر. حالا برای شما افسانه رو به زبان چینی نقل می کنم، قسمت هائی شو، برای اینکه به تجربه به من ثابت شده که این زبان محلی چینی به اندازه کافی بسیار آسان و قابل فهمه ... در این زبان اینقدر تقلید صوتی فراوونه ... و از طرف دیگه قصه اینقدر پر از موقعیت های جورواجوره که امکان بیان معنی رو با حرکت و ادا ممکن می کنه ... فقط کافیه که نحوه بیان و عبارت رو با کمی بزک دوزک زبان های محلی خودمون تزئین و آرایش کنیم ... مثلأ با زبان محلی گیلکی خود مون. هیچگونه ترس و واهمه ای نداشته باشید! خواهید دید که بی تأمل، و در کمال حیرت تمام مفاهیم رو دریافت خواهید کرد ... شما تصور می کنید که زبان محلی دهقانان بابل و رشت و منجیل و کلات دوروبرو می شنوید ... اما نه! این زبان محلی دشت های چینه.         

اقتدار و قدرت تآتر! شروع می کنم.

 

وقتی که با قشون چهارم و هشتم و تقریبأ تمامی لشکر هفتم از منچوری راه افتادیم، شبانه روز کشان کشان راه می رفتیم. ما صدها بلکه هزاران نفر بودیم. با انبوهی از ساز و برگ، کبره بسته و کثیف، خسته و وامونده جلو می رفتیم، با اسب هایی که تحمل این همه سختی رو نداشتند و می مردن. ما از گرسنگی چه اسبها که نخوردیم. همینکه یه اسب یه کم شل می کرد و یواش راه می رفت؛ همه می افتادن روش! مردش، مردش! و بلافاصله پاره پوره ش می کردن و میخوردنش. ما چه اسبها که نخوردیم، چه خرهای سقط شده ای که نخوردیم، چقدر سگ خورد یم. ما حتی با چه ولعی! گربه ها، موش ها، مارمولک ها رو هم خوردیم! و این اسهالی که داشتیم! همه تو شلوارشون ... اینقد ر دست به آب رفتیم که فکر می کنم قرن ها و قرن ها بالا بلندترین، و چرب و نرم ترین سبزه ها از زمین اونجا بیرون بیاد! وقتی که سربازهای چیانکای چک به طرف مون تیراندازی می کردن، ما مث مگس به دیار عدم واصل می شدیم ... اونا تیربارونمون می کردن، راهزن های خائن؛ از همه طرف گلوله بارون می شدیم، بهمون شبیخون می زدن، در طول راه بهمون حمله می کردن، هر روز ... در دام افتاده بودیم. یا اینکه در دهکده های سر راه منتظرمون بودن، پشت دیوارها مخفی می شدن، تو آب سم می ریختن، و ما می مردیم، می مردیم، می مردیم. ما از شانگهای گذشته بودیم و رسیده بودیم به جائی که درست روبروی ما کوه هیمالیا قد برافراشته بود. اینجا بود که فرمانده هان ما گفتند: « ایست! اینجا ممکنه دامی در کار باشه، در کمین مون باشن. ممکنه اون بالا این راهزنهای خائن چان کای چک منتظرمون باشن که ما وارد گردنه بشیم؛ بنابراین اونائی که جلودار معرکه ان، برن بالا و کشیک بدن تا ما از گردنه رد شیم » . ما هم چهار دست و پا بالا رفتیم، بالا رفتیم تا رسیدیم به بلند ترین قله؛ تا از اون بالا مواظب باشیم کسی تیر به کون شون نزنه. اونا م رد شدن، رفقا رد شدن، رد شدن، رد شدن، و ما اونارو صدا می زدیم و می گفتیم: « نگران نباشین، ما اینجائیم، داریم کشیک می د یم ... بجنبین، زود باشین، برین! »

یک روز تما م گرفتار این بازی برو برو برو بودیم تا اینکه بالاخره نوبت ما شد، و ما پائین اومدیم. « اما حالا کی مواظب کون ماست؟ » ما با ترس ولرز پائین اومدیم و چار چشمی مواظب اون پائین بودیم. به محض اینکه وارد گردنه شدیم، یکهو راهزنا اون بالا پیداشون شد و شروع کردن به تیراندازی: تق، توق، تق، تق ... دو تحته سنگ گنده دیدم، خودمو انداختم بین شون، و در پناهگاه شروع کردم به تیراندازی: تق، تق! چشمم افتاد ... دیدم پام بیرونه، پای چپم، بی حفاظ و آشکار. «نکنه ببیننش! خاک بر سرم! تف به گورم! » تتق! « دیدنش! » پام به طرز فجیعی زخمی شد، تیر ازش رد شده بود و یکی از خایه ها مو خراشیده بود و دیگری رو تقریبأ زخمی کرده بود. اگه خایه سومی داشتم، حتمأ لت و پار شده بود!

چه دردی ... « خاک به سرم به خود م گفتم حتمأ تیر به استخون خورده! » نه، استخون چیزیش نبود. « شاید شاه رگم پاره شده ... » نه، خونی در کار نبود. پامو فشار دادم، فشار دادم بلکه خون بیاد. برای راه رفتن ـ خدا رو شکر ـ بد نبود، لنگ لنگون راه می رفتم. اما دو روز بعد، چه تبی سراغم اومد، تبی که از قلبم تا نوک پام ضربانشو حس میکردم. تپ،تپ،تپ،تپ! زانوم باد کرد و یه غده ی درشت تو کشاله رونم در اومد. « قانقاریا! » قانقاریای لعنتی! با خونی که گندیده بود، آنچنان بوی بدی ازم بلند شده بود که رفقا بهم می گفتن: « یه کم عقب تر راه بیا، بو گند می دی!»  اونا دوتا خیزران بلند به طول هشت متر، شایدم ده متر بریدن. یکی شون جلو و یکی هم عقب چوبهارو رو دوششون گذاشتن، منم اون وسط آویزون، چوبها زیر بغل، سر بالا، راه می رفتم و دماغ مو گرفته بودم که بوی گندمو استنشاق نکنم. بالاخره یه شب رسیدیم به اونجا ئی که بهش میگن « بزرگ دریای سبز»، تمام شب رو داد می زدم، به تمام مقدسا ت بد و بیراه می گفتم، مامانمو صدا می زدم. فردا صبحش یه سرباز، یکی از رفقام که مث برادر دوستش دارم، هفت تیرشو کشید و گذاشت اینجا ( شقیقه شو نشون میده ) : « شورشو در آوردی! تو باندازه کافی زاریدی، آدم تا کی میتونه ببینه که یکی اینجوری زجر بکشه ... یه گلوله، فقط یکی، و دیگه تمومه » .                     

- « متشکرم برادر، از همدلی و همدردی تو متشکرم، تو حا ل منو خوب می فهمی، من در نیت خیر تو شک ندارم، اما دست نگهدار! به خودت زحمت نده، من وقتش که بشه خودم خودمو می کشم. ای بابا، میخوام مقاومت کنم! شما برین، برین پی کارتون، راه تونو ادامه بدین، خطرناکه عقب بمونین، بهر تقدیر من دیگه یه جنازه بیشتر نیستم و شما دیگه نمیتونین منو با خودتون بکشین. برین، برین دیگه! یه پتو و یه هفت تیر برای روز مبادا و کمی هم پلو، اونقدری که بتونم مقاومت کنم، تو قابلمه برام بذارین! 

و اونا رفتن. اونا رفتن. و داشتن تو گل و لای « دریای سبز » شالاپ، شولوپ جلو می رفتن که من فریاد زدم : « هی! رفقا، برادرا ... وامصیبتا! ... به مادرم نگین که اون گند ید و مرد، بگین تیر خورد و می خندید! هی! »

اما اونا حتی پشت سرشونم نگاه نکردن، وانمود کردن که نمی شنون. نخواستن چشمشون تو چشم من بیفته؛ برای اینکه مطمئنم اشک تو چشاشون جمع شده بوده و بر پهنای صورتشون جاری بوده. خودمو رو زمین ول کردم و پتو رو دور خودم کشیدم و خوابیدم. درست نمی دونم چه کابوسی دیدم، بنظرم اومد تو آسمون سیاه برقی زد و دریائی از آب رو کله ام ریخت. از همه طرف آب سرازیر شد. شر،شر،شر،شر! صدای کرکننده و مهیبی « غرنب» تو گوشم پیچید! از خواب پریدم. واقعأ دریائی از آب بود، طوفان شده بود، رود خونه ها طغیان کرده بودن و آب مثل آبشار از همه جا سرازیر بود. سیل اومد و سیلاب راه افتاد. آب همه جا رو فرا گرفته بود. قل قل قل قل قل. آب تا زانوهام بالا اومد.   « وامصیبتا، گندیده نمی میرم، خفه می شم! »

به هر زحمتی بود خودمو با عجله، با عجله تمام، کشون کشون از یه شیب تند و تیز، از میان توده سنگ ها بالا کشیدم و برای اینکه خودمو نگه دارم با چنگ و دندون به جون شاخ و برگها افتادم، تمام ناخنام شکسته بود. وقتی که اون بالا رسیدم، برای رفتن به اون طرف پشته، پای چپ مو می کشیدم و می دویدم، پام شده بود عین پای یه عروسک لته ای، بی حس و مرده. خودمو انداختم تو سیلآب و شنا کردم، با هر چه قدرت تو بازوهام بود شنا کردم. رسید م به اون طرف سیلاب، خودمو از کناره ای بالا کشید م؛ و درست مقابلم چی دیدم! آه! یه سوراخ گنده! یه غار. خودمو انداختم توش: « نجات پیدا کردم! تو آب خفه نمیشم ... گندیده می میرم! »                                             

دور و ورمو نگاه کردم، همه جا تاریک بود، کم کم چشام به تاریکی عادت کرد ... چند تا تکه استخون این ور اون ور می بینم. پیکر پاره پاره شده ی یه حیوون بزرگ، خیلی بزرگ ... بیش از اندازه ... « کی اینجا اینجوری غذا می خوره!؟ چه حیوونی!؟ امیدوارم از اینجا رفته باشه؛ خودش و فک و فامیلش؛ به درک واصل شده باشن، با این همه آبی که رو زمین ریخته، با این همه سیلاب...» بالاخره میرم ته غار و جامو رو زمین درست می کنم. دوباره تپ و توپ قلبمو تا نوک پام حس می کنم، تپ تپ تپ تپ تپ. « دارم می میرم، دارم می میرم، می میرم» . ناگهان تو روزنه در ورودی غار، سایه بریده شده ای رو در روشنی می بینم. یه سر گنده. از اون سرها! دو چشم زرد که دو ناوک سیاه از وسط نصف شون کرده. چشائی به بزرگی ی فانوس. یه ببر! چه حیوونی! ماده ببری به قد فیل! وای ی ی ی ی ی ی ی! یه بچه کوچولو به نیش کشیده، بچه ببری با شکمی پر از آب. غرق شده؟ عین سوسیس میمونه، عین مثانه باد کرده. پرتش می کنه زمین ... بوم ... با پا رو شکمش فشار می ده ... تلق ... آب از دهنش می زنه بیرون ... قلپ ... راسی راسی غرق شده! یه بچه ریقو مردنی دیگه هم هست که تو دست و پاش می پلکه، با شکمی گنده، عین اینکه یه هندونه ی بزرگ قورت داده باشه، بی رمق و بی حال خود شو به زمین می کشه، تا خره خره آب خورده. خانم ببره سرشو بلند می کنه و هوای داخل غارو هورت می کشه تو بینی ش ... هی ی ی یم ... هی ی ی ی ی یم ... هی ی ی ی ی ی ی ی یم ... « ای وای، خدا مرگم بده، نکنه گوشت بیات شده دوست داشته باشه، ترتیب مو می ده! »

    خانم ببره به من خیره می شه و جلو میاد ... نه، داره میاد. بزرگ شد، بزرگ تر ... بازم بزرگ... بزرگ تر! موهام سیخ، سیخ ... شق، شق شدن ... صدا میدادن ... بلوم، بلوم، بلوم، بلوم، بلوم، ... موهای دماغم راس شد ... هر چی پشم و پیله داشتم سیخ شد: عین جوجه تیغی! داره میاد، داره میاد، داره میاد. ایناشش، اینجاست. منو با پوزه ش بو می کشه ... سرشو با اکراه به عقب می کشه ... مثل اینکه حالش بهم خورده باشه ...

آ آ آ آ آ آ آ ها ها ها ها آ آ آ هو و و و و و و ر ر ر!                                                                

و با یه عالمه قر و غربیله می ره، می ره ته غارو، پهن زمین می شه. بچه ریقو مردنی رو می گیره و تنگ خودش می کشه. نگاه کردم، دیدم پستوناش از شیر داره میترکه، روزهاست کسی به اونا مک نزده. با این همه آبی که جاری شده... علی الخصوص که یکی از بچه هاش هم خفه شده و مرده. مادره سر بچه رو می گیره و می چپونه رو پستونش:

-  با ا ا ا ا ا ها ها ها ها ها آ آ آ آ آ

کوچولوهه:

-  نا ا ا ا ا ا ها ها ها ها ها آ آ آ آ آ

-  م م م ی ی ی ها ها ها آ آ آ آ آ آ آ آ آ

-  ا ا ا ا ا ا ا ا ها!

-  ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها !!!

-  ا ی ی ی ی ی ی ی هههههههههه

چه جر و بحثی، از اون دعواهای خانوادگی! طفلکی حق داشت، ریق ریقوی معصوم تا خرخره پر آب بود. عین یه مشک آب ... دیگه چه انتظاری ازش می شه داشت؟ یه چکه بیشتر، شیر تازه، تازه تازه، پر سر شیر؟ به هر حال، کوچولوهه در رفت و رفت ته غار ... شروع کرد به نق زدن:

- هه هه هه هه ها ها ها ها هو هو هو هو

       مادره هم شروع کرد به غر زدن، اونم چه غری! بعدشم ... برگشت طرف من. از جاش بلند شد و خیره شد به من. منو نشونه کرده. وامصیبتا، از دست پسره عصبانیه، می خواد سر من خالی کنه! به من چه مربوطه، من چه تقصیری دارم. چرا منو قاطی اختلافات خانوادگیش می کنه!!؟ بلوم بلوم بلوم بلوم بلوم ( ادای صوتی سیخ شدن موها و پشم و پیله اش را در می آورد). جوجه تیغی! خانم ببره با چشم هائی که عین فانوس بود نزدیک من اومد و یه وری جلو من ایستاد و ... تالاپ! پستون بود که خورد تو فرق سرم! « این چه رفتاریه، یعنی چی با ضربه پستون آدمو گیج و ویج می کنن!» بعدشم سرشو برگردوند و : - ب ا ب ا ب ا ا ا ا ه ه ه ا ا ا ک، که یعنی: « بمک! »

من هم نوک پستون شو گرفتم و یه کمی رو لبام فشار دادم ... « متشکرم، اگه منظور چشیدن بود که چشیدم ». ( ادای حرکتی حاکی از دستمالی مختصر نوک پستان می کند). نباید این کارو می کردم! با این کارم خانم ببره چشم انداخت تو چشم من و سخت سگرمه هاش تو هم رفت و اوقاتش تلخ شد:      - ها ها هاهاهاهاهاهاهاهاهاها

وای به حال کسی که مهمون نوازی ببرها رو قبول نکنه، با این کارش به اونا توهین کرده. این کار اونا رو خشن و وحشی می کنه! پریدم پستونشو گرفتم و حالا مک نزن کی بزن ... ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ مولوچ ... ( ادای مکیدنی سریع و با ولع را در می آورد). خوشمزه است! شیر ببر با مزه است! کمی تلخه، اما دوست عزیز از من بشنوید، چه پر چربیه! شیره همین طوری پائین میرفت، چرب و نرم. تو شکم خالی م دور می زد ... قرنب قرنب قرنب قرنب قرنب ... اولین روده خالی رو پیدا می کرد ... قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ قلپ ... بعد شم تو تمام روده های خالی م پخش و پلا می شد. آخه پونزده روزی بود که هیچی نخورده بودم ... غر غر غر غر غر غر غرنب ... شیر بود که موج در موج سرازیر بود و روده ها مو به لرزه در آورده بود. ولی ... آخه مگه من چند تا روده دارم! بسه دیگه ... ملچ ملچ ملچ ملوچ ... بسه دیگه، سرشو تا زدم. (ادای تا زدن پستان خالی را در می آورد، عین اینکه کیسه پلاستیکی کوچکی است).

-  « متشکرم، خیلی ممنونم » .

اما خانم ببره قدمی به جلو برداشت و ... تالاپ ... یه پستون دیگه! این ببرهام چقدر پستون دارن! یه رشته! مشغول دومی ش شدم، می خواستم یه کمی شو تف کنم، ولی مگه می شد، خانمه  ُُسر و ُمر و گنده اونجا ایستاده بود، مراقبم بود ... اگه یه ذره شو تف می کردم،  سر تا پا می بلعیدم. حتی نفس نمی تونستم بکشم. ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ! مکیدم و مکیدم. شیر بود که پائین می رفت، داشتم خفه می شدم. پلق پولوق پولوق پلق ... صدای فرو ریختن شیرو تا تو رگهای پام می شنیدم. شا یدم خیالاتی شده بودم. در هر حال تاپ و توپه قلبمو دیگه حس نمی کردم. حس می کردم شیر از تو شش هام رد می شه. پر از شیر شده بودم. بسه دیگه. تالاپ : خانمه برگشت و یه پستون دیگه. بازم باید مک بزنم. حس کار زنجیره ای تو کارخونه رو داشتم! شکمم هر چه بیشتر و بیشتر باد کرد و جلو اومد، پر پر پرپر! طوریکه چمباتمه زده بودم، و با اون ورمی که شکمم کرده بود خودمو به جای بودا عوضی گرفتم. آ آ آ  ر ر ر ق ق ق، آ آ آ  ر ر ر ق ق ق، آ آ آ  ر ر ر ق ق ق، یه رشته آروغ. کپل هام بهم فشار می آوردن و کونم بهم اومده بود، داشتم خفه می شدم، جم نمی تونستم بخورم! « اگه دل درد بگیرم و شیر فواره بزنه بیرون، چی؟ لابد منو می گیره و میزنه تو شیر و مثل یه بیسکوئیت خیس خورده تو شیرقهوه، میبلعد م! »

مکیدم و مکیدم. من تو رو می مکیدم، من تو رو می مکیدم. آخر عاقبت دوست عزیز، سراپا شیر شده بودم، با شیر مست کرده بودم، دیگه هیچی حالیم نبود. حس می کردم شیر از گوشام فواره زد بیرون، از گوشام و از بینی م، قلپ قلپ قلپ زنون. ف ی ی ی ی ی ش ش ش ... نفسم بند اومده بود ... ف ی ی ی ی ی ش ش ش!                                                                                    

کارمو که تموم کردم، خانم ببره با زبونش صورتمو لیسید : ن و ن و و وچ ... چشام عین چشای مقدسین تاب خورد و رفت بالا! بعد شم خانم ببره با یه عالمه قر و قمبیل رفت ته غار و پهن زمین شد و گرفت خوابید ... اون ریقوی مردنی هم قبلأ خوابیده بود. منم بشکه شیر، همین جوری میخ شده بودم. ( ادای مجسمه بودا را در می آورد). « وامصیبتا ... اگه تکون بخورم، حتی مژه بزنم، منفجر میشم ... ب ا ب ا م ب ب ب م ب م. »    

بالاخره به خواب رفتم. چی جوریشو نمی دونم. مث یه نی نی کوچولو، راحت و آروم خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، یه کم سبک تر شده بودم، دور و ورم رو زمین تر تر بود ... نمیدونم چی شده بود. خانم ببره رو نگاه می کنم: نیستش. کوچولوهه هم همینطور. رفتن بیرون... بیرون رفتن... حتمأ، رفتن جیش بکنن. یه کم صبر می کنم... نگران بودم. هر صدائی که می شنیدم ترس ورم می داشت، مبادا یه حیوون غریبه باشه. شایدم یه حیوون وحشی بزنه و از در بیاد تو. من که نمی تونم بهش بگم: - « متاسفم، خانم خونه نیستن. رفتن بیرون. بعدأ تشریف بیارین؛ یا اینکه براشون پیغام بذارین ». با دلواپسی تموم منتظر بودم. بالاخره شب شد ... خانم تشریف فرما شدن. خوشگل و تو دل برو، پستوناش باز دومرتبه کمی چاق و متورم شده بود. اما نه مث دیروز که داشتن می ترکیدن. تقریبأ نصف دیروز. ولی اون طوری که باید و شا ید گرد و قلمبه شده بودن. پشت سرشم کوچولوهه پیداش شد. به محض اینکه خانم وارد غار شد، بوئی کشید و دور و ورشو نگاه کرد، چشمش که به من افتاد : - « آ آ آ آ آ ها ها ها ها ا ا ا ا ر ر ر ر ». مثل اینکه بگه : « هنوز اینجائی؟ » ریقو مردنی هم همینطور : - « اُ اُ اُ آ آ آ ها ها ها ا ا ا ». بعدشم هر دو رفتن ته غار. خانم ببره پهن زمین شد. کوچولو هم با وجود اینکه شکمش کمی کوچکتر شده بود، معذالک هنوز گاه گاهی ... بولوغ ... آروغ میزد و آب بالا میاورد. اونم کنار مادرش پهن زمین شد. مادره هم سرشو به نرمی و مهربانی گرفت و رو پستوناش گذاشت :

- « ن ی ا ا ها ها ها آ آ آ آ ! » ( ادای امتناع بچه ببر را در می آورد. )

خانم ببره :

- « ب ی آ آ آ آ آ آ ها ها ها ا ا ا ! »

- « ا ا ی ی ی ی ی ا و و و و ! »   و زد به چا ک و خود شو نجات داد. اون حتی نمی خواست حرفی از مایعات بشنوه. ( ادای ببر را در می آورد که به طرف سرباز می چرخد، و سرباز مطیع و فرمانبردار خود را آماده می کند که شیر بمکد) . ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ مولوچ ملچ! چه روزگاری! اینم شد زندگی! همینطور که مشغول مک زدن خانم ببره بودم، د یدم اونم شروع کرد به لیسید ن زخمم: « بارالاها، وامصیبتا، داره مزه مزه م می کنه! اگه خوشش بیاد، چی؟ من اونو مک میزنم، اونم منو می خوره ». نه، اصلأ اینطوری نبود. اون منو لیسید برای اینکه معالجه ام بکنه. اون منو لیسید که هر چی چرک و کثافت تو کشاله رونم بود بمکه و ... ف ف ف ر ر ر ر ت ت ... تف بکنه ... خ خ خ ر ر ر ت ت ... هر چی بود کاملأ خالی کرد ... ح ح ح ح ی ی ی ف ... جل الخالق! اون می دونست چکار باید بکنه. بزاق دهنشو رو زخمم ریخت؛ همون کف غلیظی که ببرها دارن. ناگهان یادم اومد که کف دهن ببرها دوا و درمون خارق العا ده ئی یه، که معجزه می کنه، شفا می ده. وقتی بچه بودم، کوتوله های پیر و فرتوتی به دهکده مون میومدن که حکیمای حاذقی بودن، جادوگرانی که سحر و جادو می دونستن. اونا همیشه همراشون یه قوطی کوچولوی کف ببر داشتن؛ و همه جا ندا سر می داد ن : - « ایهاالناس، ای مردمان، بخصوص شما ای خانوما! شیرتون خشک شده؟ پستوناتونو با این کمی مالش بدین ... خواهید دید که ... ق ل ل پ ... پستونائی دارین که از شیر می ترکه! آهای پیرمردا، پیرزنا دندوناتون لقه؟ کمی از اینو رو لثه ها تون بمالین ... خواهید دید که ... ش ش  ش ر ر ر ق ... دندوناتون عین نیش گراز، محکم محکم، از جاش تکون نمی خوره! آهای ایهاالناس، اگه شما دمل و کورک، ورم و چرک، زخم و زیلی دارین!؟ یه ذره ش کافیه، همه رو شفا بده، راس و ریس بکنه! » واقعأ هم همین طور بود. کف دهن ببر معجزه می کنه. نه کفی که دوز و کلک توش باشه، نه. کف واقعی، کفی که واقعأ از دهن ببر گرفته شده باشه. اونا با دست های خودشون کف رو می گرفتن. فکرشو بکنین؛ این حکمای حاذق پیر کوتوله چه شجاعتی داشتن. اونا کف دهن ببرو از دهن ببر می گرفتن، اونم وقتی که ببر مربوطه با دهنی کاملأ باز خوابیده باشه. خ خ خ ر ر ر ت ت ت، خ خ خ ر ر ر ت ت ت! ( حرکت سریع جمع آوری کردن). بعد هم سریع می زدن به چاک. همه اونارو مث گاو پیشونی سفید می شناختن، برای اینکه یه دستشون کوتاه تر از اون یکی دیگه بود. ( ادای آدم چلاق را در می آورد ). کارگر بی احتیا ط !

باری، نمی دونم شاید من این جوری حس می کردم، در هر حال همینطور که خانم ببره منو می لیسید و می مکید، حس کردم که خونم دوباره به جریان افتاد؛ که شست پامو دوباره حس می کنم. زانوم به حرکت افتاد ... زانوم ... حرکت میکنه! جل الخالق ... دوباره زنده شدم! به قدری ذوق زده شده بودم که همین طور که می مکیدم، آواز هم می خوندم، فوتم می کردم! قاتی پاتی کردم: دم و بازدمو قاطی کردم ، به جای اینکه هوا رو بکشم تو، بیرون می دادم ... پف ... پف ... پف ... پسون شد به این بزرگی! مث یه بادکنک! ( با عجله ادای خالی کردن باد پستان را در می آورد؛ قبل از آنکه ببر متوجه مسئله شود). اوف، بادش خالی شد! خانم ببره بشاش و خندان اینطوری ( حالت رضایت آمیز ببر) مطابق معمول منو لیس زد و رفت ته غار. اینم بگم در مدتی که مادره داشت منو می لیسید، کوچولوهه اونجا بود و با کنجکاوی بسیار نگاه می کرد. مادره کارش که تموم شد، کوچولوهه اومد مقابل من و زبونشو در آورد، مث اینکه بخواد بگه : - « منم میتونم بلیسم؟ »

ببرها عین بچه ها می مونن. هر کاری که مادرشون بکنه، اونام می خوان بکنن.

- « می خوای بلیسی؟ خیلی خوب. اما مواظب دندونای تیزت باش، ها! هر کدوم اقلأ چهار سانتی مترن ها! ( با مشت او را تهدید می کند.) مواظب باش گاز نگیری، ها! ها؟ »

اومد نزدیک و... ملچ و مولوچ ... ملچ و مولوچ ... ملچ و مولوچ... منو لیسید... زبون کوچولوش غلغلکم می داد ... بعد از مدتی ... آ آ آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ... گاز گرفت. اونم چه گازی؛ از اون گازا ! تخماش دم دستم بود ... ش ر ر ر ر ر ر ر ق ... ( ادای مشت زدن به کسی را در می آورد). آنچنان مشتی حوالش کردم! ... و ا ا ا ا ا ا ا ا ی ی ی ی ی ... که مث یه گربه ی رعد و برق گرفته رو د یوار ته غار می دوید! آدم فکر می کرد یه موتوریه!                                                 

به ببرها احترام و ادب رو از همون روز اول، از وقتی که بچه هستن باید یاد داد. از اون روز به بعد دوست عزیز هر وقت می خواست از جلو من رد بشه، حواسش جمع بود، جرئت از پهلو رد شدن رو نداشت! عقب عقب می رفت! ( دست ها و پاها کاملأ کشیده، که به تناوب همدیگر را قطع می کنند. او ادای بچه ببر را در می آورد که کجکی راه می رود و سعی می کند که هر چه دورتر قرار گیرد تا از ضربه ی احتمالی به روی تخم هایش در امان باشد).

القصه؛ خانم ببره خوابیده بود، کوچولو هم به خواب رفت، منم همینطور، گرفتم خوابیدم. اون شب من راحت، به خواب عمیقی فرو رفتم. هیچ دردی نداشتم. خواب دیدم با همسرم تو خونه هستم، می رقصیدم. با مادرم آواز می خوندم. صبح که بیدار شدم، دیدم جا تره و بچه نیست؛ مادرشم همینطور. بیرون رفتن. « اینا کی ان دیگه! چه خانواده عجیب و غریبی ان! هیچ موقع خونه نیسن. حالا کی باید از من پرستاری کنه، ها؟ بیرون رفتن شونم که مث آدمیزاد نیس. میتونن یه هفته برن بیرون ».

منتظر شدم. شب شد. تا این وقت شب بیرون!

« عجب مادر مشنگیه! یه بچه که هنوز دهنش بو شیر می ده، تا این وقت شب بیرون مشغول ولگردیه! این بچه بزرگ که بشه، چی میشه؟ یه وحشی جنگلی! »

 روز بعد نزدیکای سحر بود که اومدن، نزدیکای سحر! انگار نه انگار. خانم ببره یه حیوون بزرگ مرده به دندون داشت.نمیدونم چی بود. یه بز نر غول آسا که آدم فکر می کرد گاوه ... با اون شاخاش! خانم ببره وارد شد و ... ب ر ر ر ر ر ر م م م ب ب ... حیوونو پرت کرد رو زمین. کوچولوهه از جلو من رد شد و ... آ آ آ آ آ آ آ ها ها ها ها ر ر ر ر ... که یعنی : « من اونو کشتم »  . ( او مشت گره کرده اش را به طرف بچه ببر حواله کرده و ادای عکس العمل بچه را در می آورد که وحشتزده، کج کجکی پا به فرار می گذارد ). خب، برگردیم به بز نر خودمون. خانم ببره پنجه های تیز ترسناک شو رو کرد و بزه رو به پشت رو زمین خوابوند، شکم در هوا. ج ر ر ر ر ر ر ر ر و ا ج ر ر ر ر ر ر ر ... شکمو شکافت ... ق ر ر ر ر ر ر ر ر ر چ ... شکم سفره شد؛ شکمبه بیرون ریخت. دل و جگر و روده ها شو بیرون کشید؛ هر چی اون تو بود : قلب، طحال ... خ ر ر ر ر ر ر ت ... خ ر ر ر ر ر ر ت ... هر چی اون تو بود، صاف صاف کرد، تمیز تمیز. کوچولوهه ... پ ا ا ر ر ر ر ر ا ا م ... پ و و ر ر ر ر ر م ... پ ی ی ر ر ر ر ر م ... پرید اون تو ... مادره هم ... ا و ا و ا و ا و ا ا ا ا ها ها ها آ آ آ آ ... آنچنان نعره ای کشید ... که نگو و نپرس!

برای اینکه ببرها ... وای بحا ل کسی که به آش شون انگشت بزنه ... این کار اونارو خشن و وحشی می کنه! مادره سرشو کرد تو شکم حیوون، تو مغاره ی معده حیوون ... کوچولوهه هم که اون تو بود ... ق ا ا ر ر ر ر ر آ آ آ چ ق و و و ر ر ر ر و چ ... ق ی ی ی ر ر ر ر ی ی چ ق و و و ر ر ر ر و چ ... ق و و و ر ر ر ر ر و چ ق و و و ر ر ر ر چ ... آنچنان سر وصدائی راه انداختن ... که گوش آدم کر می شد. یک ساعت طول نکشید! همه چیزو خوردن. استخونا تمیز تمیز! فقط یه رون مونده بود و دمش و یه پا و یه زانو و ماهیچه پشت پا که اون ته آویزون بود. خانم ببره برگشت و گفت:            

- « ا و ا و هو هو هو هو » یعنی : « گرسنه ات نیست؟ »

بعد شم لنگ حیوونو پرت کرد جلو من ... ب ر ر ر ر و م ب ... که : « بخور ». ( با حرکتی از روی عجز و ناتوانی). - « پ ی ی ی ف ف ف پ ی ی ف ف پ ی ف ... اینو بخورم؟ اینکه مث چوب میمونه ... من که دندونای تو رو ندارم ... نگاه کن اینکه همش چرمه. تکه از این بهتر نبود که بهم بدی! چربی ها رو نگاه کن! وای وای وای این که پر از پشم وپیله ست. انبونه ی پر پیه! اگه فقط یه شعله آتیش بود که یکی دو ساعتی اونو کباب می کردم! آتیش! جل الخالق ... آره، چوبش که هست. سیلاب یه عالمه تنه درخت با خودش آورده ». میرم بیرون ... تازه شروع کرده بودم به راه رفتن، بفهمی نفهمی، لنگ لنگون. دم در غار یه عالمه تنه درخت بود. به هر ترتیبی بود چوبائی رو که به درد بخور بودن به اضافه چند شاخه درختو آوردم تو. توده ای از چوب درست کردم؛ به این اندازه. روشم علف خشک و برگهائی که این طرف و اون طرف پیدا کردم گذاشتم. روی همه اینها هم دوتا شاخ و دو تا استخون، ضربدری قرار دادم؛ و لنگ حیوونو مث سیخ کباب اون رو گذاشتم. بعدشم دنبال قلوه سنگ های گرد و سفید گشتم. همونائی که گوگرد دارن و وقتی اونارو بهم میمالی جرقه میزنن. دو تا سنگ چخما ق، از اون خوباش پیدا کردم، و شروع به مالیدن کرد م ... ج ر ر ر ر ق ... ج ی ی ی ر ر ر رق ... ج و و و و ر ر ر و و ق ... ت ا ا ا ق ... ( ادای بهم مالیدن سریع و محکم دو قلوه سنگ را در می آورد). چار تا جرقه زد ... ببرها از آتیش می ترسن!

- « اُ اُ اُ اُ و و و ا ا ا ی ی ی ی » . ( او ادای رام کننده ای را در می آورد که می خواهد با رعب وترس اوضاع را کنترل کند ). چیه؟ چی شده؟ تو که سهم کثیف خودتو بلعیدی! خام خام، پر خون! من پخته دوست دارم، می فهمی؟ اگرم خوشت نمیاد، با توسری حالیت می کنم! ( ادای خانم ببره را در می آورد که می ترسد و دراز می کشد ). گربه رو دم حجله باید کشت! با زن جماعت همیشه باید دست پیش گرفت! فی الفور! حتی اگه این زن وحشی باشه! مشغول قلوه سنگ هام شدم ... چ ا چ ا ق ... چ ا چ ا چ ا ق ... چ ا چ ا چ ا چ ا ق ... آتیش! ... شعله کشید ... بالا رفت ... زبانه کشید ... گ ر ر ر ر ر ... هرچی چربی بود کز کرد و به جز و وز افتاد. آب شد و رو آتیش ریخت ... د ود سیاه غلیظی بلند شد و رفت ته غار. توده ی سیاه به خانم ببره که رسید :

- « آ آ آ آ آ آ ب ب ب ب ش ش ش ش ی » . ( غرشی که عطسه را تجسم می کند) .

- «  د ود اذیتت می کنه؟ برو بیرون! تو هم همینطور ریق ریقو. ( با مشت او را تهدید می کند. سپس ادای بچه ببر را در می آورد که ترسیده و کج کجکی خارج می شود ). برو بیرون! »

و کباب می کنم، کباب. بر می دارم و می چرخونم. ج ی ی ی ل ی ی ی ز ... و ی ی ی ل ی ی ی ز... ج ز ج ز ... بوی گندی به دماغم می خوره ...

- « لعنتی، اگه چیزی پیدا می شد که این بوی گند گوشت رو از بین ببره ... آره، بیرون سیر وحشی دیدم! » می رم بیرون. درست دم در بله، همین جا یه کله سیر جنگلی گنده می کنم. ق ا ا ا ر ر ر ر ا ا ا ا چ ... یه ساقه سبز می بینم؛ می کشمش بیرون: « پیاز وحشی یه! » من حتی فلفل تند و تیز پیدا کردم. با یه تکه استخون شکسته شده نوک تیز رون رو سوراخ سوراخ کردم و تو هر سوراخ  هم کمی سیر و پیاز و فلفل چپوندم ... بعدشم، د یا الله: بگرد دنبال نمک. آخه گاه گاهی تو غارا سنگ نمک  پیدا می شه. جز شوره چیز دیگه ای پیدا نکردم.

- « چه می شه کرد! بهر حال شوره هم کارمو راه می ندازه، فقط حیف کمی تلخه. بعدشم شوره اشکالش اینه که رو آتیش طرق طوروق می کنه، هر چه بادا باد! احتیاط می کنم » .

گلوله های شوره رو جابجا تو شکاف رون می کنم و پس از مدت کمی آتیش شروع می کنه به ... ت ر ر ر ق ... ت ر ر ر ر ر و ق ... ت ا ت ا ر ر ر ر ا ق. خانم ببره: - « اُ آ آ ه ه ه ا ا ا ». ( ادای ببر که از دهانه غار سر بدرون کشیده را در می آورد).

- « بیرون! برو بیرون! این کار، کار مردها ست! از آشپزخانه بیرون! » بچرخون، بچرخون، بچرخون ... بالاخره دود سیاه تموم می شه ... بوئی بلند می شه ... دوست عزیز، بعد از ساعتی آنچنان بوی خوش و مطبوعی بلند می شه که نگو و نپرس! « ه ه ه ه و و و و م ... چه بوئی! » ... ت ی ل ی ی ک ... تکه ای گوشت می کنم ... ( ادای مزمزه کردن گوشت را در می آورد.) ... ح ح ح ح و و و و م م م ... ی ی ی ا ا ا ا م م م م م م ... « وای! چه لذتی! »  سالها بود که چنین چیزی نخورده بودم. خوش مزه، نرم و لطیف. نگاه کردم، دیدم بچه ببره اونجاست ... اومده بود تو با اون قد و قواره کوچولوش ... آب از لب و لوچه ش ولو بود.

- « می خوای بچشی؟ ها؟ باب دندون تو نیست،ها؟ واقعأ می خوای؟ بیا! ( سریع، حرکتی می کند حاکی از کندن تکه ای گوشت و پرتاب آن، که بچه ببر در چشم به هم زدنی آن را می بلعد.) ... هُ لُ لُ پ! »

کوچولوهه تکه گوشتو می بعلد و رو به من می کنه و می گه: - « ا ُآ آ آ آ ها ها ها »                   

- خوشمزه است؟ خوشت اومد؟ تو ادا و اصول نداری! یه تکه دیگه ... هُ لُ لُ پ! ( بار دیگر ادای کندن و پرتاب کردن گوشت و با ولع خوردن بچه ببر را در می آورد).

- ا ه آ آ ... قُ ل و پ ... ک ل ی ... اُ ا ا و ها ... ح و م ... گ ل و ا و ... ه و م م م م م ها!

- « متشکرم، متشکرم. بله، دست پخت خودمه. باز هم می خوای؟ مواظب باش، اگه مادرت بفهمه که چنین چیزی می خوری ... » تکه ای گوشت لخم می کنم؛ ماهیچه است: « اینو واسه خودم نگر می دارم. اما این زیادی یه؛ می مونه. بیا، پاچه شم مال تو». ( ادای پرتاب پاچه برای بچه ببر را در می آورد). ب ا ا ا ا م ب ... یکراست خورد تو فرق سرش. پهن زمین شد. بعد شم پاچه رو ورداشت و منگ منگ راهی شد. چیزی نمی گذره که مادره از راه می رسه؛ چه جنجالی راه انداخت، از اون جنجالها!  - ها ها ها آ آ آ ا ا ا ها ها ها ... چشمم روشن! این کثافتها چیه می خوری؟ از کی تا حالا گوشت سوخته دوست داری! بیا این جا، بده ببینم ... ها ها ها آ آ آ ها ها ها ها ا ا ا ...

- ا ُ ا ُ ها ها ا ُ ا ُ هه هه هه ...

وسط  معرکه یه تکه گوشت تو دهن ما دره می مونه؛ می بلعد ش. خوشش میاد:                         

- هو آ آ آ م م م آ آ آ ...

- هو آ آ آ م م م آ آ آ ... ( ادای مادر و پسر را که بر سر گوشت دست به یقه شده اند را در می آورد).

- هو آ آ آ م م م آ آ آ ... خ خ خ ا ا ا ا م م ... ی ی ا ا ا م م م ... و استخون ... تمیز تمیز شد! در اینجا خانم ببره رو به من کرد و گفت: - ا ُ آ آ ها آ آ آ آ ... دیگه نیست؟

- چرا! فقط این. ولی ما ل منه. ( تکه گوشتی را که کنده است به او نشان می دهد). مشغول خوردن که شدم خانم ببره بهم نزدیک شد ... فکر کردم می خواد تکه گوشتمو بقاپه. اما نیت اش لیسیدن من و زخممو مداوا کردن بود. چه فرد شریفی! اون منو لیسید و رفت سرجاش و دراز به دراز  گرفت خوابید. بچه هم خوابش برده بود، منم گرفتم خوابیدم.

صبح که بیدار شدم، دیدم باز هم نیستن. چه عادتی! ترک عادت موجب مرض است. تمام روز منتظرشون بودم، نیومدن. پاسی از شب گذشت. ازشون خبری نشد. دیگه داشتم عصبی می شدم. فرداش، بازم نیومدن!

« حالا کی باید منو بلیسه؟ کی باید منو مداوا بکنه؟ آخه این درسته که آدمو همین طوری تک و تنها تو خونه ول بکنن! » سه روز بعد سر و کله شون پیدا شد.

« آ نچنان علم شنگه ای راه بندازم که اون سرش ناپیدا! »

اما به محض ورود صم و بکم هیچی نگفتم. مث مجسمه حیرت شدم. آخه خانم ببره با یه حیوون کامل تو دهن، از در اومد تو. حیوونی دو برابر دفعه قبل. یه گاو تنومند وحشی... یه همچو چیزی! کوچولوهه هم کمکش می کرد. هر دو وارد شدن ... حالا نکش کی بکش! ... ک ی ی ی ی ش ک ی ی ی ی ی ش ک ی ی ی ی ش ... همین طوری یه وری حیوونو کشیدن تا رسیدن جلو من و ... بُ ر ر ر رُ م بُ م ... ( ادای ببرها را در می آورد که حیوان مرده را به زمین پرت می کنند). خانم ببره که به « ها ها ... ها ها ... ها ها ... ها ها ها » افتاده بود ( ادای خانم ببره را در می آورد که نفس نفس می زند.) رو به من کرد و گفت: « آ آ ها ها آ آ آ آ آ » که یعنی « مشغول آشپزی شو! » ( ا ز سر عصبانیت و ناراحتی با دستانش صورتش را می پوشاند). بفرما، اینم نتیجه لی لی به لا لای ببرها گذاشتن!

- « سرکار خانم معذرت می خوام. مث اینکه بد حالی تون شده. من خودمو به آب و آتش بزنم؛ رو ماهی تابه و قابلمه ضرب بگیرم که سرکار خانم پی گردش و تفریح برن! آخه من چی شدم؟ یه زن خانه دار؟ من؟ ( ادای ببر را در می آورد که  دور خیز می کند تا به او بپرد).

- ا ُ ا و آ آ ها ها آ آ آ ا ُ ا ُ آ آ ها ها آ آ آ آ ا ُ ا ُ

دست نگهدار! ا ُ هو ...ا ُ هو ... ا ُ هو هو هو ... شوخی کردم. همین جوری گفتم. حرفم نمی شه زد؟ آخه کمی منطق داشته باش! دیالکتیک! باشه ... باشه ... ا ُ هو هو هو هو ... دست نگهدار! عصبانی نشو! چشمم کور، دنده ام نرم ... آشپزی هم می کنم. خودم برات آشپزی می کنم. فقط چوب شو بیار!

-  ا ُ ا ُ آ ها آ ها! ( ادای ببر را در می آورد که مطلب حالی اش نشده است).

-  نه، نه ... نه. زرنگ بازی در نیار. اومدی و نسازی. تو خوب می دونی چوب چیه! بیا بیرون، بهت نشون بدم. اینو بهش میگن چوب . اینم تنه درخته. همه اینارو ور دار بیار تو. زود باش! خانم ببره خوب حالی شد چوب چیه! اونم چه جور! در عرض یک ساعت هر چی چوب و کنده بود جمع کرد و آورد تو، طوری که نصف غار پر از هیزم شد.

-  « هی، ریق ریقو، خوب علافی ها! دستها تو جیب حال می کنی! »  ( به تماشاچی ) نه، واقعأ دستهاش تو جیبش بود!  دستا شو مشت کرده بود و گذاشته بود وسط راه راه سیاه بدنش.  اینجوری (دستهایش را به کمرش می زند) انگاری دستهاش تو جیبشه! د یاالله، بجنب! برو کار می کن... بهت می گم چه کار باید بکنی: سیر و پیاز وحشی، فلفل وحشی، هر چی وحشی یه به عهده تو!

- آ آ ها آ آ ؟

« نه مث اینکه اینم حالیش نیست؟ باشه، بهت نشون میدم. ببین این پیازه؛ این یکی فلفل؛ اینم بهش میگن سیر وحشی. حالیت شد؟ »

طفلکی سه روز تمام هی میرفت و هی میومد. پک و پوزه پر از سیر و پیاز و فلفل ... آ ها ها ها ها ... طوری که در پایان این سه روز از بو گند دهنش نمی شد طرفش رفت؛ بلا نسبت شما بوی ... می داد! و من بیچاره تمام روز بغل آتیش کباب می کردم. داشتم می مردم. وارفته بودم. ترک ترک شده بودم. قاچ خورده بودم ... زانوهام داشت می سوخت . تخم هام خشک شده بود. صورتم عین کاکا سیاه ها و چشم هام پر از آب شده بود. موهای سرم جزغاله، وز کرده بود. جلو قرمز، پشت سفید! آخه با کونم که نمی تونستم آشپزی کنم! مرده شور این زندگی رو ببره، این زندگی سگی، واقعأ! اونام که می خورن و جیش می کنن و می خوابن.

« - نه، این جوری نمی شه ... اینکه زندگی نیست! »

یه شب که همه جام داشت می سوخت، به خودم گفتم: « بسه دیگه! می زنم به چاک ». وقتی که اونا شکم پر غرق خواب بودند مخصوصأ تا اونجائی که می تونستن بخورن به خوردشون داد م چهار دست وپا طرف خروجی رفتم ... داشتم خارج می شدم. تقریبأ بیرون بودم که کوچولوهه بلند شد و داد زد: « آ آ ها ها آ آ آ آ آ آ ! مامان، داره در می ره! »

-  « خفه شو، آتش بیار معرکه! یکی از همین روزها با دست های خود م تخم هاتو می کنم و خاگینه می کنم و با سبزی خوردن به خورد ننه ات می د م! » بارون اومد! ناگهان بارون اومد. توفان شد. یادم اومد ببرها از آب واهمه دارن. پا به فرار گذاشتم. از غار بیرون زدم. سرازیری بیرون رو تا رودخونه دویدم ... خودمو انداختم تو آب و شنا کردم ... شنا کردم ...  شنا کردم! ببرها اومده بودن بیرون :                                                                                                              

« - ا ُ ا ُ آ آ ها ها آ آ » و من : « - ا ُ ا ُ آ آ ها ها آ آ ها ها آ آ » ( او حرکت شنا کردن را به حرکت رکیکی بدل می کند که به معنی " سر کسی شیره مالید ن " است). به اون طرف رودخونه که رسیدم پا به فرار گذاشتم. روزها پیاده روی کردم ... هفته ها، یک ماه، دو ماه، ... نمی دونم چند وقت! نه کلبه ای دیدم و نه دهکده ای. همش درخت بود و جنگل. تا بالاخره یه روز صبح به تپه ای رسیدم و جلو چشمم دره ای سر سبز و آباد پدیدار شد. اون پائین خونه ها رو می بینم. یه روستا ... یه دهکده! با میدون و زنها و بچه ها و مردها ... « آهای ... با شمام! » و با عجله به طرف اونا سرازیر شدم. « ای آدمیان! من نجات پیدا کردم! من سرباز لشکر چها رم، جون سالم بدر بردم. من ... »   

چشمشون که به من افتاد: « یه مرده! روح! از گور در رفته! » و فرار کردن و رفتن تو خونه هاشون و درها رو چفت و کلون کردن.

« - چرا همچی می کنن؟ کد وم روح؟ کی مرده؟ آخه چرا؟ ای همنوعان من ... »

چشمم افتاد و خودمو تو یکی از پنجره ها  دیدم. یکه خوردم و از جا پریدم: موها سیخ سیخ، یکدست سفید، صورت سوخته، سیاه و قرمز، چشمها مث کاسه خون! انگاری یه مرده! دو تا پا داشتم، چهارتام قرض کردم. دوید م طرف چشمه؛ خودمو انداختم اون تو ... حالا نشور، کی بشور. حالا نمال، کی بمال! با شن و ماسه و هر چی که دم دستم بود. تر و تمیز از اون تو بیرون اومدم.    « - آهای، با شماهام! بیاین بیرون! بیاین بیرون منو دست بزنین ... منو لمس کنین ... من یه آدمیزاد واقعی ام؛ با گوشت و پوست و استخون ... بیائین امتحان کنین ... من یه مرده نیستم » .     

اونا بیرون اومدن، کمی وحشت زده. مردها، زنها، بچه ها. منو دستما لی کردن ... و همین طور که دستمالی ام می کردن، من هم براشون نقل کردم که: ( خلاصه سریع ماجرا را من من کنان تعریف می کند). « من از لشکر چهارم منچوری میام. تو کوه های هیمالیا بهمون حمله کردن. از ناحیه پا زخمی شدم. تخم اول و دومم خراش برداشت. هفت تیرو طرفم نشونه رفت: متشکرم برادر، دست نگهدار، بذار برای بعد ... ف و و ر ر ر ر ت ... خوابم برد ... ف و و ر ر ر ر ت ... بارون اومد. سیل آب ... ف و و ر ر ر ر ت ... تو غارم. خانم ببره ... بچه ش غرق شده بود ... جلو اومد ... هر چی پشم و پیله داشتم سیخ شد ... جوجه تیغی. مزمزه کردم. مکیدم. حالا نمک کی بمک! اون وری شد. باز مکیدم ... یکی دیگه ... ت ا ا ا ا پ ... مکیدم ... آ آ ها آ آ ... با مشت زدم تو تخماش ... دفعه بعد ... ب ُ ر ر ر ر ُ م ب ُ م ... یه حیوون گنده. کباب می کنم. جلو قرمز. پشت سفید ... آ آ ها ها آ آ آ آ آ آ ... مامان، داره در می ره. خایه ها تو جا کن می کنم ... آ ها ها آ آ ها ها ... خودمو نجات دادم! »

همین طور که داستان مو تعریف می کردم؛ متوجه شدم که اونا بهم نگاه های عجیب و غریبی می کنن و به طرز مشکوکی سر تکون می دن: -  طفلکی، پاک عقلش رو از دست داده ... چه دوره وحشتناکی رو گذرونده. پاک زده به کله اش، بیچاره ی بدبخت.

-  حرفامو باور نمی کنین؟

-  چرا، چرا، چه جورم! پستون ببر رو مکیدن، یه چیز طبیعی یه ... هر کسی می تونه ببرها رو بمکه. تو ده ما خیلی ها با مکیدن شیر ببر بزرگ شد ن. گاه گاهی ما بین خود مون می گیم: کجا داری میری؟

-  می رم ببر بمکم. گوشت پخته رو که نگو! ... ا و ه ه ه ه ه ه! ... حتمأ باید خوششون بیاد ... ببرها مشتری درجه یک گوشت پخته ن!!! ما خودمون یه غذاخوری مخصوص ببرها داریم ... اونا هفته ای یکبار مخصوصأ به ده ما میان که با ما غذا بخورن.

حس کرد م دارن یه کم دستم می اندازن. در همین زمان بود که فریاد ببرها رو شنیدم ... آ آ ها ها آ آ آ آ آ ... چه نعره ای! تو قله کوه سایه دو ببر پیدا شد. خانم ببره و کوچولوش. کوچولوهه به اندازه مادرش شده بود. آخه ماه ها گذشته بود... فکرش رو بکنین، بعد از این همه مدت منو پیدا کردن! چه بوئی من باید تو راه از خودم بجا گذاشته باشم! ... آ آ آ آ ها ها ها ها آ آ آ آ ... تما م اهالی ده وحشت زده جیغ کشیدن: - ببر اومد! کمک!

و بلافاصله در رفتن و چپیدن تو خونه ها شون و درو کلون کردن.

-  کجا دارین می رین! چرا در می رین ... اینا همون دوست های من هستن که براتون گفتم. خانم ببره و بچه ش که مکیدمش. بیاین بیرون، نترسین.

 ببرها پائین اومدن ... ت آ آ ل آ آ پ ... ت و و ل و و پ ... ت آ آ ل آ آ پ ... ت و و ل و و پ! وقتی به ده متری من رسیدن، مادره آنچنان علم شنگه ای راه انداخت که اون سرش نا پیدا!

-  آ آ ها ها آ آ آ آ آ  این جوری ازم تشکر می کنی! این همه بهت محبت کرد م، تو رو لیسید م. ا ُ ا ُ ها ها آ آ آ ها ها ها آ آ آ جونتو نجات دادم! هو هو هو ا ُ ا ُ ها ها آ آ آ حتا برای مرد خودمم این کاری رو که برای تو کردم، نکردم ... حتا برای فک و فامیلم ... هو هو ا ُ ا ُ آ آ ها اونوقت تو ما رو اونجا کاشتی و در رفتی ... ا ُ ا ُ ها ها آ آ ها ها ها آ آ آ ... از اون بدتر تو ما رو به گوشت پخته عادت دادی؛ حالا هر وقت گوشت نپخته می خوریم ... هو هو ا ُ ا ُ ها ها آ ها ... بالا می آریم ... اسها ل می گیریم؛ هفته ها مریض می شیم. آ آ آ ها ها آ آ آ ها ها ها آ !

من هم بهش گفتم: - ا ُ ا ُ ها ها آ آ آ آ ... چی خیال کردی! که یعنی من هیچ کاری برای تو نکردم؟ منم تو رو نجات دادم. منم تو رو مکیدم؛ وگرنه منفجر می شدی ... آ ها ا ُ ل ها آ آ آ! بعدشم که سرخ کردم، هی سرخ کردم. تخمام داشت می ترکید! ( مشت گره کرده اش را بطرف بچه ببر می گیرد). آ آ آ ها ها ها آ آ آ ... تو دیگه خفه شو ... حتی اگه بزرگ و چاق هم شده باشی ...               

اما شما خوب می دونین، وقتی تو خانواده عشق باشه ... با همدیگه آشتی می کنیم. من ته ریش بزی خانم ببره رو خاروندم ... اونم منو لیسید ... کوچولوهه هم چنگول نرمی بهم کشید ... من هم خوابوندم تو گوشش ... اینجوری ... یک کم دم مادره رو کشید م ... چندتام تلنگر به پستوناش زدم؛ آخه خوشش میاد ... یه لگد تو تخمای کوچولو ... داشت زیادی حال می کرد. ( به مردمانی که در خانه هایشان در را به روی خود بسته اند). « آهای، با شمام! ما آشتی کردیم ... بیائین بیرون ... نترسین، بیائین! ( به ببرها ) شمام دندونها تونو قایم کنین ... آ آ آ م م ... اینجوری ( با لبها دندانهایش را کاملأ پنهان می کند). زیاد اونارو نشون ندین. پنجه ها تونم بکشین تو ... بذارینشون زیر بغلتون ... رو آرنج راه برین ... این جوری ( خودش انجام می دهد).                                    

اهالی ده کم کم بیرون اومدن ... دستی آروم و آهسته به سر خانم ببره کشیدن ...                        

-  اوه، چه خانم قشنگی! گ و گ گ و ر ی گ و ر ی گ و ر ی گ و گ گ و ر ی ... یکی دیگه ... ل ی ل ی ل ی ل ی ل ی ل ی ... ملچ و ملوچ ... ملچ و ملوچ ... لفت و لیسی راه افتاد اون سرش ناپیدا ... چنگ می کشیدن، البته نرم و آهسته؛ کله می زدن، حتی کوچولوهه. بعد شم چهار تا بچه پریدن رو کپل خانم ببره. هر چهار تائی با هم. ب ا ر ا ر ا پ ب ا ر ا ر ا پ ب ا ر ا ر ا پ ... ب ا ر ا ر ا پ ب ا ر ا ر ا پ ب ا ر ا ر ا پ ... خانم ببره یورتمه می رفت. عین اسب! بعدشم غلت زد رو زمین. چهار تا ولدالزنا هم دم کوچولوهه رو گرفته بودن و دِ بکش. ( ادای بچه ببر را در می آورد که از دم کشیده شده و با فرو کردن پنجه هایش در زمین مقاومت می کند ). آ آ ها ها آ آ ها ها ها! منم پشت سرش مواظب بچه ها بود م... ( مشت گره کرده اش را نشان می دهد) ... اونارو دنبال می کردم ... این ببرها چه حا فظه ای دارن! بعدشم با هم بازی کردن. رو زمین غلت زدن. مسخره بازی درآوردن. باید اونجا بودین و می دیدین! تمام روز اونا با زنها، بچه ها، سگها، گربه ها بازی کردن. اینقدر تعداشون زیاد بود که اگه گاه گاهی یکی دو نفر هم اون وسط گم می شد، هیچ کس نمی فهمید!

یه روز که اونا همگی مشغول بازی و غلتیدن رو زمین بودن؛ صدای دهقانی رو شنیدیم که از دامنه کوه پائین می اومد و فریاد می زد: - آهای مردما ، کمک، کمک! راهزن های سفید به ده ما حمله کردن، اسبها رو قلع وقمع می کنن، گاوها رو می کشن، خوک هارو می دزدن، زن ها مونو بلند می کنن ... تفنگ تونو بر دارین و به کمک مون بیائین. اونا گفتن: - ما که تفنگ نداریم! من گفتم: - ولی ببر که داریم. ببرها رو ور داشتیم و دِ برو ... ت ا ل آ پ ُ ... ت ا ل آ پ ُ ... ت ا ل آ پ ُ ... ت و ل و پ ... از تپه بالا رفتیم و از اون طرف تپه به دهکده سرازیر شدیم. سربا زهای چیانکای چک مشغول تیراندازی و دزدی و دل و روده در آوردن بودن.

-  ببرها ها ها ها !!!!

-  آ آ آ ها ها ها آ آ آ آ آ آ آ

به محض شنیدن عربده ببرها، بند تنبون سربازها پاره شد، خشتکشون افتاد پائین ... رو کفشاشون ریدن و ... ف و ر ر ر ت ... در رفتن! از اون به بعد هر دفعه سربازهای چیانکای چک به دهات اطراف حمله می کردن، اهالی میومدن دنبال ما : ببرها ها ها ها !!!

ما سریع و فوری وارد معرکه می شدیم، حتی گاه گاهی یه ببر اینجا، یه ببر اونجا. از همه طرف فریاد کمک می اومد. بعضی ها از یه هفته قبل نوبت می گرفتن. یک دفعه دوازده تا دهکده با هم تقاضای کمک کردن!

-  چه خاکی به سرمون بریزیم. ما که دو تا ببر بیشتر نداریم ... همه جا که نمی تونیم بریم. چه باید بکنیم؟                                                                                                                       

-  من گفتم : ببر تقلبی! قلبشو درست می کنیم.

-  چطوری؟ ببر تقلبی؟

-  آره، آسونه. نمونه رو که جلو رومون داریم. دو تا سر گنده، دو تا کله مقوائی بزرگ از مشما و موم و چسب و کاغذ درست می کنیم. یه نقاب با دو تا کاسه چشم و دو تا ناوک سیاه هم بهش اضافه می کنیم؛ عین صورت خانم ببره و بچه ش. تو این صورت فک بالائی و پائینی رو که حرکت می کنه، جا می دیم. یه نفر جلو می ایسته با سر ببر که ... ک و آ ک ... ک و آ ک ... ک و آ ک ... می کنه و بازوها شو حرکت می ده. اینجوری. پشت سر او نفردوم دولا شده بهش می چسبه. یه نفر دیگه هم که دم حیوون به او وصله پشت سر نفر دوم قرار داره. این جوری. روی همه اینها رو هم با یه پتوی زرد رنگ که راه راه سیاه داشته باشه می پوشونیم. پتو باید کاملأ پاهارو بپوشونه؛ برای اینکه شش تا پا برای یه ببر یه کم زیادی یه. بعد شم باید به فکر نعره ببر بود. عربده کشیدن رو باید کشید و یاد گرفت. باید تمرین کرد. کار نیکو کردن از پر کردن است. همه بیایین این طرف و مثل مدرسه صف بکشین. ببرها هم معلم می شن. دِ یاالله، یاد بدین چطوری باید نعره کشید.                                     

-  ا ُ ا ُ آ آ ها ها ها آ آ آ                                                                                                   

-  بسیار خوب. تو تکرار کن. ( به یک شاگرد اشاره می کند).                                                  

-  ا ُ ا ُ آ آ ها ها آ آ !                                                                                                      

-  یه بار دیگه.

-  ا ی ا ُ ها ها آ آ آ !

-  بلندتر! کوچولوهه رو گوش کن.  

-  ا ی ا ی ا ُ ا ُ ها ها آ آ ها ها آ آ !                                                                                    

-  یه بار دیگه.

-  ا ی ا ی ا ی ها ها ا ُ ا ُ ا ُ ها ها آ آ آ !                                                                             

-  یه بار دیگه، قوی تر!

-  ا ی ا ی ا ُ ا ُ ها ها آ آ آ آ آ آ آ                                                                                        

-  همه با هم! ( همانند رهبر ارکستر بزرگی همه را رهبری می کند).                                          

-  ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ها ها ها ها آ آ آ آ آ آ آ آ آ ها ها ها آ آ آ آ                                                              

چه هیاهو و جار و جنجالی  افتاده بود! اگه غریبه ای بر حسب اتفاق از پشت دیوار دهکده رد می شد، اونو حتمأ اینجوری ( ادای کسی که از ترس خشکش زده است را در می آورد.) پیدا می کردن.

وقتی سربازهای چیانکای چک بار دیگه پیداشون شد :                                                          

-  ببرها ها ها ها ها !!!

-  ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ها ها ها ها آ آ آ آ ها ها ها آ آ آ                                                                          

اونام از ترس کونشون به دریا زدن. اینجا بود که رهبران حزب پیداشون شد و گفتند :                   

-  به به، به به. بارک الله، صد بارک الله. ببر، چه ابداع شگفت انگیزی! فتبارک الله احسن خالقین! خلق  ابتکار  و  تصور  و  تخیلی  داره  که  هیچکس  نداره!  ماشاالله، ماشاالله! ببر کشف بجا و فوق العاده ئیه. اما نگهداشتن ببرها با خودتون صلاح نیست! اونا باید به همونجائی که قبلأ بودن برگردن. اونا باید به جنگل برگردن!                                                                                              

-  آخه چرا؟ ما با ببرهامون حال می کنیم. اونا رفقا و برادرای ما هستن. اونام با ما حال می کنن.ازمون محافظت می کنن. ما اصلأ احتیاج به ...                                                               

-  غیرممکنه. ببرها هرج و مرج طلبن. منطق و استدلال سرشون نمی شه. مقام و جایگاهی تو حزب نمیتونن داشته باشن. جاشون تو حزب نیست. در نتیجه جزو خلق مستضف نیستن. مجادله منطقی نمی دونن یعنی چه! اطاعت از اوامر حزب از واجباته. ببرها رو راهی جنگل کنین.                         

ما هم گفتیم: - « باشه، اونارو راهی جنگل می کنیم ». اما این کارو نکردیم. اونارو چپوندیم تو مرغدونی . اینجوری. ( ادای ببرها را می آورد که در حالتی شبیه مرغان در بالای بلندی قرار گرفته اند). وقتی هم سر و کله رهبران حزبی پیدا شد؛ ما به اونا یا د داده بودیم که بگن :

-  قو قو لی قو قو     قو قو لی قو قو                                                                                  

رهبران پشت میزنشین هم نگاهی به همدیگه می کردن و می گفتن : - « خروس ببری!؟ » ومی رفتن پی کارشون. خدا رو شکر که ما ببرها رو نگه داشتیم. برای اینکه چند وقت بعد سر و کله ژاپنی ها پیداشون شد! کوچولو، زیاد، بداخلاق، زانوها نیم دایره، کون پائین، با شمشیرهای بلند و تفنگ های بیشمارشون. با پرچم سفید و اون با دکنک قرمز وسطش؛ یکی سر تفنگ، یکی دیگه رو کلاه، یکی هم چپونده بودن تو کونشون، با اون با دکنک قرمز و اشعه های خورشید طالع!                   

-  ببر ها ها ها ها ها !!!

-  آ آ آ ها ها ها آ آ آ آ ها ها ها                                                                                         

دیگه پرچمی سرتفنگ شون نبود، رو سرشون هم نه. فقط پرچم تو کونشون باقی مونده بود که ... و  و ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ز ی ی ... عین سنجاقک در رفتن. چمن در قیچی گورشونو گم کردن و رفتن. رهبران جدید اومدن و گفتن: - بارک الله، سرپیچی شما از فرامین رهبر قبلی قابل تقدیره. اون تجدیدنظرطلب و ضد انقلاب بود. خیلی خوب کاری کردین! تا دشمن هست، ببرها باید همیشه دم دست باشن. ولی از این لحظه به بعد دیگه به اونا احتیاجی نیست. برای اینکه دیگه دشمنی در کار نیست ... اونارو سریعأ به جنگل برگردونین.                                                                                 

-  ای بابا ! بازم ؟                                                                                                         

-  اطاعت اولیأ امر از واجباته !                                                                                        

-  دیالکتیک !؟ جدل منطقی !؟                                                                                         

- بارک الله، آفرین، صد آفرین.                                                                                        

-  باشه ، قبول. حالا که دیگه باید، چرا؟                                                                             

ما هم اونارو به مرغ دونی برگردوندیم. خوشبختانه! چون یه مدت بعد باز سر و کله ی سربازهای چیانکای چک پیدا شد؛ اونم با اسلحه ی آمریکائی. با ارابه و توپ و تفنگ و تجهیزات. تعدادشون هم زیاد شده بود!!!                                                                                                       

-  ببر ها ها ها ها ها  !!!                                                                                                

-  ا ُ ا ُ ا ی ا ی ها ها آ آ ها ها آ آ آ آ آ آ                                                                              

و اونا ... هو هو هو هو هو هو هو ... مثل باد در رفتن. رفتن اون طرف دریاها. کسی باقی نموند. اینجا بود که رهبران حزب دسته جمعی به دیدار ما اومدند. هر کد وم پرچمی تو دستشون بود که تو باد تکون تکون می خورد ... و مرتب برای ما کف می زدن! رهبران حزب و رهبران ارتش بودن. نمایندگان رهبران کمیته ی مرکزی!!! همه شون دست می زدن و فریاد می کشیدن: - آفرین! آفرین، صد آفرین! عدم تمکین شما قابل ستایشه. ببر همیشه باید با خلق باشه. برای اینکه ببر از خلق ناشی می شه. ابداع خلقه، و در نتیجه برای همیشه به خلق متعلقه ... در یک موزه ... نه، در یک باغ وحش. برای همیشه !                                                                                                     

-  تو باغ وحش؟ این دیگه چه صیغه ای یه؟!                                                                      

-  اطاعت اولیاء امر از واجباته. ما به اونا احتیاجی نداریم. احتیاجی دیگه به ببر نداریم. دشمنی دیگه در کار نیست. خلق است و حزب و ارتش. حزب و ارتش و خلق یک واحد و یک مجموعه اند. البته، مقام رهبری همیشه وجود داره. برای اینکه بدون رهبر، رهبری وجود نداره؛ و بدون رهبری  مبحث عمیق  و پرمعنی  جدل منطقی (دیالکتیک)؛ که تعیین کننده راه و روشی است که طبیعتأ همیشه از صدر  صادر شده و در  زیر رشد و نمو نموده. و آنگاه همچون آیتی نزول یافته از اعلی، در ادنی به بحث و فحص گذاشته شده. زیردستانی که پذیرای پیشنهادات و تجزیه و تحلیل صادر شده از زبردستانند، نه برای اینکه عدم تساوی قدرت وجود داره، نه، بلکه برای اینکه مساواتی تقدیری  و الهی باید در هماهنگی مثبت و موثر در مراتب عمودی قدرت و جریان های افقی حاشیه ای که در سمت و سوی خط مشی رهبری داده شده و در زیر رشد و نمو کرده و به صدر رسیده و از صدر به زیر آمده، در ارتباطی آزاد و دمکراتیک ...                                                                           

-  ب ب ب ب ب بر ها ها ها ها !!! ( ادای حمله ای شد ید علیه رهبران را در می آورد).               

-  ا ی ا ی ا ی ا ی آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ها ها ها ها ها ها ها ها ها آ آ آ آ آ آ آ ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ ا ُ               

 

مؤخره

برگردان فارسی این نمایش از روی چند نسخه متفاوت از این نمایش انجام گرفته است. تفاوت این نسخه ها این آزادی را به من داد که از وفاداری کامل به هر یک از آنها بپرهیزم و با توجه به آنچه اصل و اساس نمایش است، نسخه ای در خور فارسی زبانان( به گمان خودم) فراهم کنم که از شیوه های نقالی و از ضرب و کشش نحوه ی گفتاری آن  بی بهره نباشد.

اما آنچه که مربوط به جملا ت صوتی می شود، در شروع و این جا و آن جا پیشنهاداتی در برگردان متن نمودم؛ ولی بتدریج آنچه را که بخصوص در متن فرانسوی پیشنهاد شده بود عیناً منعکس کردم؛ چون بنظرم می رسید که این امر باید در اجراء و با بداهه سرائی شکل گیرد.

صدرالدین زاهد  

 

 

یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()