امشب پر شده از چیزهای بی ربط و با ربط...خواب از سرم پریده و بال زده و رفته جایی دور...و همین الان درست در همین لحظه دارم به مردی فکر می کنم که سالهاست حضورش در ذهنم زنده و فراموش نشدنی و خواستنی ست...مردی حدودا پنجاه ساله که اول بار وقتی در نه سالگی ام دیدمش تنها یک چیز به ذهنم رسید کاش وقتی بزرگ می شدم می توانستم با او ازدواج کنم...و فکر بعدی ...چرا من اینقدر کوچکم و او اینقدر بزرگ؟...و سوال  همیشگی آیا فلرتیشیا عاشق گالیور بود؟

بعضی اتفاق ها در زندگی به گونه ای هستند که وقتی می افتند اتفاق بعدی را اجتناب ناپذیر می کنند...برای من اتفاق اول دیدن دکتر امیر حسین صالحی دوست نزدیک پدرم در خانه ی اربابی اش در روستایی به نام آهندان در نزدیکی لاهیجان بود که اتفاق بعدی یعنی نوشتن را اجتناب ناپذیر کرد...بی گمان در بین اقوام و دوستان و کسانی که مرگ آنها را از من جدا کرد...مرگ او حسرت بار ترین مرگ بود...نمی خواهم از مرگش بنویسم می خواهم او را همانطور بلند قد...شوخ ...خوش صحبت و جذاب به یاد بیاورم..به یاد بیاورم که وقتی در چوبی حیاط خانه اش را باز می کردم و از میان گلهای دو طرف حیاط سمت پله ها می دویدم و او را که که روی ایوان عمارت با لبخند فوق العاده اش و دستان بلندش به کمر ایستاده بود به یاد بیاورم...خودم را می بینم که پله ها را دو تا یکی بالا می روم...می شنوم که بابا و مامان آهسته پشت سرم می آیند...می بینم که نه من به آنها توجه دارم و نه او..او را می بینم که به دویدن شادمانه ام روی پله ها نگاه می کند و خودم را می بینم که سرشار از حس غیر قابل وصفی که دامن کلوش آبی ام با پاپیون های ریز سفیدش به من داده می دوم...و ناگهان دست های او از دو طرف کمرش باز می شوند و صورتم را روی شکم نه چندان بر آمده اش حس می کنم و انگشتان دستش را لای موهای صاف و بلندم و دستهای کوچک خودم را پشت کمر او...گره کرده جدا نشدنی...بقیه از راه می رسند و فلرتیشیا مجبور است کنار رود و گالیورش را به دنیای بزرگترها تقدیم کند...


یک میز ناهار خوری دوازده نفره می بینم که روی کف چوبی عمارت که وقتی رویش راه می روی با صدای راه رفتنت روی هر جای دیگر متفاوت است قرار دارد...او را می بینم که در راس میز نشسته و سیگار پیچش را در آورده و سیگار کوچکش را می پیچد...و صدای پاهایم را می شنوم که روی کف چوبی ضرب گرفته اند ..بس که صدای کوبیدن به زمین چوبی خواستنی ست.

دهان های بزرگترها را می بینم که باز و بسته می شوند...و گاهی نگاه او را که زیر چشمی شیظنت های مرا می پاید و لبخندی مرموز می زند...از خودم می پرسم آیا او می داند که من چقدر می خواهم با او ازدواج کنم؟و البته این اصلا هم به نظرم غریب نمی آید..شاید بداند...از کجا معلوم که نداند...از کجا که...او بلند شده است: خیله خب بلند شو بریم تا چیزی نشانت دهم. بلند می شوم...دنبالش به راه می افتم...حس مرموزی ست...کجا می خواهیم برویم ..چه چیزی ست که او می خواهد نشانم دهد؟چرا دستهای او اینقدر بزرگند که انگشتان من تویشان گم می شوند؟این صدای جیر جیر از کجاست؟...صدای در چوبی آبی رنگی ست که به رویم باز می شود...سرم را توی اتاق می برم....چرا یک نفر باید به اندازه ی یک اتاق به آن بزرگی کتاب داشته باشد؟آیا همه ی این کتابها را خوانده؟باور کردنی نیست.برای ذهن کودکانه ام قابل هضم نیست .وسط اتاق گیج و گول ایستاده ام و به او که سمت کتابهایش خم شده نگاه می کنم.

هنوز نمی دانم که چه اتفاقی دارد می افتد...هنوز نمی دانم که طعم کتاب چیست؟هنوز در تله نیفتاده ام...کسی هم از این تله برایم حرف نزده...می توانم راهم را بکشم و بروم بیرون...اینجا که هیچ اسباب بازی ای نیست...اینجا که چیز رنگی خوشگلی نیست...اینجا خوردنی خوش مزه ای هم ندارد...دارم فکر می کنم : اینهمه کتاب چه مزه ای دارد؟به نگاه دقیقش که به کتابها دوخته شده تا چیزی مناسب سن و سالم پیدا شود نگاه می کنم..به پس گردنش...به دستهایش که بر جلد کتابها می لغزد...و انگارنوازششان می کند...حس می کنم او را دوست دارم...حس می کنم باید نزدیک تر بروم...خیلی نزدیک تر...حالا حتی بوی او را می شنوم...بوی او و بوی این اتاق...اینجا بوی درخت می دهد...او قوی ست...او جور متفاوتی ست...قطعا هیچ کس مثل او به روی جلد کتابها دست نمی کشد...می خواهم مثل او باشم...هر چه بیشتر به او شبیه تر...نزدیک تر می روم و با دستهای کوچکم دستهای او را روی کتابها دنبال می کنم....بازی کودکانه ایست ...اما او را به وجد می آورد ...روی پاهایش می نشینم...حالا داریم دو تایی به جلد روی کتابها دست می کشیم....سرم را خم نمی کنم ...جایی روی صورت یا زیر گوش بزرگش را نمی بوسم . حتی نگاهم را از او بر می دارم و حتی به ذهنم هم خطور نمی کند که شاید روزی در چهار سال بعد در نزدیکی همین اتاق میان این بوی درخت و بر این زمین چوبی بخوابد و دیگر هرگز بیدار نشود و به ذهنم خطور نمی کند که حسرت این بوسه چند سال بعد از آن امروز در سی و یک سالگی ام  هنوز یکی از بزرگترین حسرتهای زندگی ام باشد.

جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()