مجموعه داستان ساعت از مرگ گذشت اولین مجموعه داستان من بود که در سال ٨۴ منتشر شد ..این کتاب شامل ٩ داستان کوتاه بود که در همان سال کاندید جایزه ی گلشیری  و مهرگان شد.امروز دلم می خواست این داستان تقریبا قدیمی را اینجا بگذارم اما چون مطلب تایپ شده اش را نداشتم آن را از آرشیو روزنامه اعتماد کپی کردم...امیدوارم خوشتان بیاید.


 

ساعت از مرگ گذشت


نویسنده: ناتاشا محرم زاده

 
 

به بچه ها گفته بودم : «تمام شب بیدارم ، می تونین زنگ بزنین .» ولی خبری نشده بود. حالا این تنبلی مزمن مرا یله کرده روی کاناپه ، مقابل تلویزیون و دهان این خانم مجری که مدام باز و بسته می شود. یک دست روی شکم برآمده و کمی پیه گرفته ام ، دست دیگر روی پیشانی ، به خودم می خندم . مساله تمام شب من ترس بودأ هنوز هم می ترسم .
    چقدر دلم می خواهد زمان زود بگذرد، چقدر به صدای پزشکم نیاز دارم ، به روپوش اتو کشیده اش ، به لحن صدا، به شمرده حرف زدنش . از او بدم می آید? خوشم می آید? به او نیاز دارم ? نمی دانم . ماهی یک بار برای رفتن پیش او، می میرم . حقیقت این است که به حضورش در زندگی ام عادت کرده ام . او مقابلم می نشیند، دوستانه حالم را می پرسد. به او می گویم : «خوبم . تنها برای اطمینان خاطر، متوجهید که ?»
    می فهمد یا نمی فهمد، نمی دانم ، چون در جواب تنها سر می جنباند، ابروهایش را بالا می اندازد و سعی می کند برق نگاهش را صد برابر کند. «دستتو بذار روی میز ببینم .»
    این کار را می کنم . بلند می شود، نبضم را می گیرد، چند ؤانیه یی به من زل می زند و می دانم که می خواهد بگوید: «نه ، همه چیز طبیعی یه ، خیلی طبیعی ، به غیر از سینه ، پشتت که هیچ وقت تیر نمی کشه ، می کشه ?»
    می گویم که : «نه ».
    با اشاره اش پیراهنم را بالا می برم . خیلی محتاطانه شروع به معاینه می کند و لبخند یک پسر بچه روی لبش می نشیند. تمام حرفی که می زند این است : «نه ، تو خوبی ، ولی بد نمی شه اگه قلبت گاهی تندتر از این بزنه . نظرت چیه ?»
    چیزی نمی گویم ، تنها ابروهایم را بالا می اندازم . شاید فکر می کند با آنچه در ذهنش می گذرد موافق نیستم ، چون او هم همین کار را می کند، یعنی : نظر من این است ، اصراری ندارم . نمی فهمم او واقعا از کجا می داند که قلب من همیشه ساز مخالف زده است .
    وقتی تصمیم به ازدواج گرفتم ، باید تند می زد، اما متوقف شده بود، برای لحظه یی مانده بود از زدن . وقتی از روزنامه استعفا داده بودم نیز همین طور. یا چرا راه دور بروم ، وقتی توی بیمارستان اولین جیغ دخترم را شنیده بودم .
    اما ماه پیش شکل ماجرا عوض شد: آزمایش ، نوار قلب ، عکس ، برو، بیا، بمیر، زنده شو، همه اینها، بدون آنکه صدای او وسواسم را در مورد سلامتی ام به ریشخند بگیرد، یا دست های ولگردش مرا برای دقایقی برای خودم جوان کند. طبیعی تر بود اگر از حرکت هایم به نتیجه جان دارتری می رسیدم ، اما...
    سعی می کنم روی کاناپه نیم غلتی بزنم که یکهو صدای تلفن مرا به خود می آورد. تازه ، صدایی را که از آن لبهای خوشرنگ بیرون می ریزد می شنوم أ گوشی را بر می دارم و دگمه خاموش کنترل را می زنم .
    الو?
    سلام عزیزم !
    سلام ، چه دیر زنگ زدی !
    این دور و برا تلفن راه دور پیدا نکردم ، همراه دامادت هم که هیچ وقت آنتن نمی ده .
    بچه ها جا به جا شده اند?
    نمی شه گفت جابه جا، اما خب ، کلید آپارتمانو گرفتیم و اسباب اؤاؤیه رو ریختیم توش ، تا ببینیم فردا چه می کنیم .
    حالشون خوبه ?
    خیالت تخت ، خوبن و خوشبخت .
    قلبشون هم حتما خیلی تند می زنه ?
    گوشی را با صدای قهقهه اش کمی از گوشم دور می کنم .
    «چه جور هم تند! ولی خودمونیم دلمون واسه ت حسابی تنگ شده ، چی کار می کردی ?»
    دراز کشیده بودم و فکر می کردم ، همین .
    چه فکری ? بی خود اذیت می کنی خودتو. اونها از همه چی راضی ان ، همه مون خوبیم .
    چه باید بگویم ? چرا ذهن او همیشه دنبال این است که من فکری جز خودش ، بچه ام و این روزهای بخور و بپز و بروب ندارم ? چرا به ذهنش نمی رسد، چیزهای دیگری هم هست ، مثل نفس کشیدن در حالی که کم کم مجبورم جیره بندی اش کنم ?
    صدایم از ناتوانی می لرزد.
    بس کن گس لم ! دیگه داری زیادی وسواس به خرج می دی .
    موضوع این نیست .
    پس چی ? نکنه اتفاقی افتاده ?!
    چه می شود به یک مرد دور گفت ? تقریبا هیچ .
    نه ، دلم براتون تنگ شده ، همین .
    ما مخلا دلتون هم هستیم خانم ! سخت نگیر، خب ?
    حق با توست ، احمقانه ست .
    اما نیست . من به خودم فکر می کنم ، خود خودم . چطور این همه سال زندگی این حق را از من گرفته که بگویم : «به خودم فکر می کنم .» بدون آنکه مجبور باشم بگویم : «دلم براتون تنگ شده » یا چنین چیزی ?
    باید تلفنو قطع کنم .
    زود برگرد، باشه ?
    وقتی گوشی را می گذارم ، لباس می پوشم تا پیش او بروم . با خود فکر می کنم : «خیلی هم فرق نمی کنه .»
    قطره یی باران سینه ام را می سوزاند، قطره یی دیگر، قطرات باران بیشتر و بیشتر می شوند.
    پهنای سینه ام گر می گیردأ قطره یی روی لب پایینی ام می چکد، بالایی و پایینی را به هم می مالم ، متورم شده اند. چیزی تا گلویم بالا می آید، تمام سعی ام این است که عضلات صورتم تغییر شکل ندهند، اما... قطره اشکی روی گونه ام می چکد، قطره یی دیگر نیز. باران ، سوزش سینه ، لب های متورم ، اشک و قدم های سست میانسالی . می خواهم بدوم ، اما سالها گذشته اند و پاهایم تنها به اندازه سنم قدم بر می دارند. پا در هر چاله آبی می گذارم تا جوان شوم .چقدر دلم می خواهد تند تند بدوم ، قلبم تند تند بزند، برسم به جایی ، به چیزی ، نمی دانم ، شاید به کسی ، بالاخره کسی باید باشد که مستقیم تنه اش به تنه تو بخورد، تو سیلی محکمی به صورتش بزنی أ بعد، همه متوجهت شوند که گریه می کنی . وسط خیابان بنشینی و به مردی که به صورتش سیلی زده یی زل بزنی . بگویی : «ببخشید آقا! می دونید? آخه من دارم می میرم .» او جوانمردانه همه مردم را پراکنده کند، دستش به سمتت دراز شود و یک نگاه ، آه ! تنها یک نگاه کافی است أ شانس بیاوری و عاشقش بشوی أ آن وقت قلبت تند خواهد زد، آن وقت زنده خواهی ماند.
    او را با همان روپوش اتو کشیده و لبخند لعنتی اش می بینم ، دلم می خواهد نزدیکتر بروم ، و بگویم : خفه شو.
    عزیزم !
    حالت چطوره ?
    جوابی ندارم .
    دستتو بذار روی میز ببینم .
    این بازی خسته ام کرده است .
    این بار او جوابی ندارد، با دو انگشت نبضم را می گیرد و بعد رها می کند، حالا دارد پشت به من اوراق آزمایشم را ورق می زند. نمی فهمم که لبخند می زند یا نه ، به آرامی می گویم : «تازگی ها درد پشتم داره دیوونه ام می کنه ، وقت و بی وقت تیر می کشه .»
    بر می گردد، نمی خندد، نمی گوید پیراهنت را بالا ببر تا معاینه ات کنم . فقط زل می زند به چشمانم : «باید تست ورزش بدی .»
    پرستار را صدا می کند. پیراهنم را در می آورد، با هم دستگاه را راه می اندازندأ رویش می ایستم ، به سیم هایی که به بدنم وصل می کنند و بعد به دستگاه نگاه می کنم ، به من می گویند: بدو!
    شروع به راه رفتن می کنم ، بعد کمی تندتر و باز هم تندترأ حالا دارم سریع می دوم ، تپش قلبم تند شده ، نفسم به شماره افتاده ، لبهایم از خشکی دارند می ترکند، به دکتر نگاه می کنم . در دل می گویم : «بخند! خواهش می کنم بخند.» بی فایده است ، به نتایج دویدنم چشم دوخته ، پرستار مراقب من است و من به هیچ چیز فکر نمی کنم ، نه به ازدواج دخترم ، نه دوری همسرم و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر، جز آنکه دویدن خوب است ، جز آنکه قلبم تند می زند و این از اولی هم بهتر است .
    ناگهان دردی در سینه ام تیر می کشد، چشمانم باز می شوند و ماهیچه هایم مثل چوب ، بی حرکت می مانند. پرستار و پزشک را تار می بینم که به سمت من می دوند. این بازی چقدر مرا خسته کرده ! تصمیم می گیرم بمیرم ، مثل وقتی که از روزنامه استعفا دادم ، وقتی ازدواج کردم ، یا چرا راه دور بروم و...ق ...ت ...ی ...
    
    
     ناتاشا محرم زاده
    
 روزنامه اعتماد، شماره 1080 به تاریخ 15/1/85، صفحه 5 (هفت و نیم)




    دفعات مطالعه این مطلب: 56 بار

چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()