قبل از هرچیز بهت تبریک میگم بابت موفقیت های جشنواره ای که به دست آوردی هرچند شخصن چون از روند کارت ازچند سال پیش کم وبیش با خبرم انتظار تعهد بیش وپیش تری ازتو دارم ؛ نویسنده ای که شعرش رو(آن هم شعر پویا) فدای نوول"رمان"درام کنه مطمئنن عشق و تلاش عمیقی پشتش خوابیده وهمین طور هم هست اما افسوس وآه و آوخ که کسی که میتونه اسوه باشه برای پیرامونش در پیرامتن  خودش با چالش های جدی متاسفانه ایدئولوژیک روبرو شده باشه که امیدوارم اینطور نباشه ولذا وقتی خبر رسید که :

در ادامه ی مطلب می خوانید 


ولذا وقتی خبر رسید که :جدای ازحوزه به قصص  قرآنی عنایتی داشتی وبه شما عنایتی شده! نه اینکه به یاد ((هدف ادبیات))ماکسیم گورکی افتاده باشم ولی وقتی اسم وقتی اسم وحید فخر موسوی!!! را در لینکستانت دیدم یاد صحنه ای افتادم که مهاجرانی وزیر ارشاد اسبق دولت اصلاحات به سمت شاملو آمد ودستش را دراز کرد به نشانه ی سلام اما شاملو سرش را برگرداندو راهش را کج کردوشاملو ماند...ناتاشای عزیز  در ضمن تنها کسی که نمایشنامه نوشته باشد می داند که این گونه چه ژانر استخوان شکنی ست که به تعدد کاراکترها باید متکثر شد اکسپرشن اسپاگتی را می پسندم امیدوارم وقتی کاملش را بخوانم

 پاسخ:

هرگز از یاد مبر که ما

من و تو

انسان را رعایت کردیم

خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.

قبل از هر چیز خیلی از خودم  متاسفم که این دوست که با من و روند کارم و پیشینه ی کاری ام آشناست ...از بردن نامش پای نظر مفیدش خودداری کرد...او در من چه دیده که فکر کرده درست تر است تا به این پنهان کاری دست بزند.نمی دانم.اما به هر حال ما نویسنده ها این شانس را داریم که پای آنچه می نویسیم امضا داریم و در عملکردهایمان وقتی دست به کاری می زنیم توضیح. خود افشاگری ... 

من به عنوان نویسنده بارها و بارها از طرف دوستان و مخاطبان کارهایم با چنین نقد هایی روبه رو شده ام...و شاید باید خیلی قبل تر نظرم را در این مورد می نوشتم که نشد..این بار که نظر بالا را در پای یکی از لینکهایم دیدم .گفتم خب فرصتی شده تا بنویسم...کارنامه ی من روشن است با یک کلیک روی نامم جوایز و عنوان های اندکم را خواهید دید...این است که نه جای پنهان کاریست و نه نیازش و نه...سال ٨۴ اولین مجموعه ی من با چند اصلاحیه و حذف کلی یک داستان  به چاپ رسید که کاندید گلشیری و مهرگان شد..که افتخاری بود برایم..بعد تر در حوزه داستان کوتاه ...قصص قرآنی   داستانی نوشتم که برگزیده ی اول شد و دوسال بعد با داستانی دیگر همین عنوان تکرار شد...امسال در حوزه ی نمایش یکی از متن هایم اجرا شد و عنوان اول را در استان و سوم را در منطقه گرفت...خب همین...دوستانی که مرا می شناسند روحیه و نگاه مرا نسبت به مسایل پیرامونم می دانند گاهی از این تعجب می کنند که من بعد از همکاری با بنیاد گلشیری چطور به خود اجازه داده ام و چنین روند احتمالا نزولی را در پی گرفته ام...آیا اصلا بعد از کاندید شدن کتابم در آن رویداد ادبی اصلا نیازی به شرکت در چنین جشنواره هایی بود یا نه؟و حالا که شرکت کردی آیا گرفتن جایزه از ارگان ارشاد یا حوزه مهر تاییدی نیست که آنها بر پیشانی تو و تو بالعکس بر سر در آن ارگان زده ای؟

ماجرا آنقدر ها پیچیده نیست. همه ی کسانی که می نویسند ...چه برای چاپ مقالات سیاسی..داستانها..پژوهش و...اولین کاری که بعد از نوشتن خو اهند کرد سپردن کار به دست ناشر است و سپس ناشر چه می کند؟نسخه ای از کتاب را برای اداره ی ارشاد می فرستد تا تاییدیه بگیرد... و این روند حتی برای چاپ به طور مثال دوازدهم هر اثری دوباره به همین شکل تکرار می شود...بنابراین همه ی نویسندگان متعهد..غیر متعهد..بازاری نویس..غیر بازاری نویس و...کتابهای شاملو...گلشیری و ... فعلا و هنوز برای چاپ شدن  نیازمند این تایید هستند.که گاهی اتفاق می افتد و گاهی هم نه. این روند ی ست که به ناچار اتفاق می افتد ...و اگر نیفتد یعنی متوقف شدن چاپ کتاب از هر نوع و به هر شکل...اگر باقی نشریات هم به هر دلیل از همکاری با چنین ارگانی و به هر دلیلی سر باز بزنند به زودی کشوری خواهیم داشت بی کتاب و تهرانی بدون خیابان انقلاب...بنابراین تمام نویسندگان متعهد هم  فعلا از فیلتر تاییدیه همین ارگان می گذرند. وگاه  تایید می شوند.

در زمینه ی همکاری با حوزه و طرح مسیله ی  شرکت در جشنواره ی قصص  قبل از همه باید بگویم که من ریشه ی مذهبی در خانواده ای مذهبی دارم...و هنوز به جمع دوستان و همکاران لاییک نپیوسته ام که رفتارم هم مانند آنان باشد و نگاهم هم به مومنین همیشه همراه با نوعی احترام ویژه بوده. حال اینکه خود من چرا در ظاهر و رفتار و...نشانی از مومنان ندارم...جای بحثش احتمالا نه اینجا که در مطب روانشناسی حاذق است.

آنچه برای من به شخصه چه در حوزه ی شخصی و چه قلمی مهم بوده داشتن  وجدانی آگاه و آرام است. و هرگز در هیچ زمینه ای قلمم را نفروخته ام..و هرگز باب دل کسی ننوشته ام...ممکن بوده و پیش آمده که بنویسم و تایید نگیرم..چه بسا در مورد چاپ مجموعه اول در داستانی قایل به حذف بخشی بودن که نپذیرفتم وداستان به شکل کلی حدف شد..یا نمایش شهریارم در مرحله بازخوانی رد شد. همین امروز مجموعه ی دومم برای اخذ مجوز رفته و نمی دانم چه به روزش خواهد آمد...چون هرگز سانسورچی خوبی چه در روابط شخصی چه در روابط عمومی و چه در روابط قلمی نبوده ام...برای شرکت در جشنواره های قرآنی دلیل شخصی دارم که برایم محترم است و نیازی نمی بینم توضیحش بدهم. اما در همین جشنواره ها هم قصد و غرض من هرگز و ابدا قرض دادن نان به کسی نبوده ..و همیشه تنها حرفهای خودم را زده ام...تنها و تنها همین و عادت به نشخوار عقاید دیگران ندارم. هنرمندان متفاوت به شکلی متفاوت عمل کرده اند . رفتار انقلابی آقای شاملو جعفر پناهی و ...همیشه الگو ساز و محترم بوده...اینان به شیوه ی خود فرزند زمان خود بوده اند...در کنارش داریوش مهرجویی که امسال با یک تیاتر در جشنواره ی فجر حضور خواهد داشت و محمد یعقوبی که همین چند روز پیش کا ر اخیرش نوشتن در تاریکی از صحنه رفت نیز با حضور پررنگ و بی چون و چرا در زمان خود قابل احترام و ستودنی ست... و یا بهرام بیضایی که متن مجلس ضربت زدن را به سفارش سپاه نوشت ودر آن حرفهایی زد که کسی را قدرت چون و چرا بر او نبود...و دسته ی دیگری هم بوده اند که جلای وطن کرده اند و از بیرون گود نشسته اند و مدام دست مشت کرده اند و فریاد زنده اند که لنگش کن... من اما معتقد به حضورم...و وجدانم آرام است و به قول آن شاعر عزیز خیالم از هر سو راحت است که خود را به ثبت رسانده ام.برای مثال طرح یکی از داستانهای مربوط به قصص را می نویسم تا شاهدی باشد بر مدعا...من هرگز سر در نمی آوردم که چرا باید در هنگام صدور شناسنامه برای بچه ای که تنها دانشش از پیرامونش فقط مکیدن شیر است...عنوان مذهب ذکر شود ...داستان من در جشنواره ی قصص بر اسا س آیه ی لااکراه فی الدین بود ..بچه ای در منطقه ای ارمنی نشین سر راه گذاشته می شود ..در بین ارمنی ها و مسلمانان آن منطقه بزرگ می شود...همه با او رفتاری آنقدر خوب دارند که او خود را متعلق به گروهی خاص نمی داند ..اماحالا نه سال است که از عمرش می گذرد و او ناچار است به مدرسه برود..ولی مساله ی اساسی این است که شناسنامه ندارد چون اهالی نمی دانند باید چه تصمیمی بگیرند..او هم از همه ی دین تنها طعم خوب کیک های کریسمس خاله مارا را می شناسد و شرینی شله زرد های خاله لیلا را...من در این کار همه ی آنچه را فکر می کردم گفته ام...سیاست به ناچار در قلم نویسنده ای مثل من هم که ذاتا روحیه ی سیاسی ای ندارد وارد می شود...و مطمین باشید کسانی که در حوزه های مختلف نقش داور را بر عهده دارند روحیه ی انتقادی را تشخیص می دهند...من نه نانی به کسی قرض داده ام نه محتاجش بوده ام...خیلی ها به محمد یعقوبی ایراد می گیرند که اگر قرار بود متنش به طور کامل تاییدیه نگیرد بهتر بود کاری به اجرا نمی برد..این نظر از نظر من کاملا مردود است آنچه مهم است حضور درست و تا حد امکان است...او حتی اگر یک ساعت تمام بازیگرهایش را روی صندلی می نشاند و آنها هم فقط دهانشان را در سکوت باز و بسته می کردند هم حرفش را زده بود...چرا؟ به این خاطر که عنوان نمایش خود کامل بود و خود بسنده برای اهل فهم...

در مورد آقای فخر موسوی هم باید بپرسم دلیل ایشان برای گفتن چنین حرفی چیست؟حتی اگر دوست دارند می توانند برایم پیغام خصوصی بگذارند.البته همراه با سند. ولی اگر منظور این است که ایشان چون رییس ارشاد رشت هستند نباید در لینک های من باشند باید بگویم که این هم از نظر من مردود است. متاسفانه من لینک دیگر روسای ارشاد را در شهر ها و استانهای دیگر ندارم..که اگر داشتم هم از ایشان تقاضا می کردم که مرا لینک کنند هم لینکشان می کردم که با حرفها و عقاید هم رو به رو شویم و همدیگر را بهتر بشناسیم..ایشان حق دارند اگر نگویم وظیفه که از یکی از هنرمندان استان شناخت کافی داشته باشند و مطالبش را بخوانند و من نیز چنین حقی را بر خود مسلم می دانم. من شناخت شخصی ای از آقای فخر موسوی ندارم اما چیزی که توجه مرا به خود بر انگیخت نحوه ی برخورد ایشان اول در مورد انتخاب کارم بود که نه کار مذهبی ای بود ..نه کار کم مشکل و کم مساله ای و ایشان به عنوان بازبین کار را قبول کردند که از نظر من کمی بعید به نظر می رسید..دوم نحوه ی برخوردشان در روز اختتامیه بود که  در نقش مجری عمل می کردند و من تازه در انتهای آن روز متوجه شدم که ایشان رییس ارشادند و باز برایم عجیب بود ..بس که دوستان قدیمی ما تا به صندلی ای رسیده اند یار ان قدیم را به دست فراموشی سپردند ...به هر حال از آنجایی که من به شخصه از همه نوع دوستی دارم...کمونیست و چپ و اکثریت و اقلیت و مسلمان متعهد و ملی گرای دو آتشه و...جالب است که آنها که به صندلی ای رسیدند ما را از لیست دوستانشان حذف کردند و امروز جواب سلاممان را هم نمی دهند که مبادا لنکه ننگی باشیم در گذشته شان ...آنها که جلای وطن کردند نیز از اینکه ما در چنین وضعی به نوع خود قلم می زنیم باز ما را سازشکار و...می خوانند و با اکراه سلامی مرحمت می فرمایند آنها که دوستانه نظر می دهند نام خود را در زیر نطرشان نمی نویسند ...شده ایم چوب چند سر نجس و مانده ایم که قضیه چیست؟

هر چند انکاری در میان نیست. چند مدت پیش یکی از دوستان من بعد از ماهها تمرین  در به در مجوز کار برای اجرای نمایشی از پینتر بود که در آخر هم مجوز صادر نشد و این شد مسبب نامه نگاری های فراوان او با این ارگان و آن ارگان و...که من در وبلاگم با عنوان قصه های نیما و دوستانش ذکری از آن بردم...همه ی اینها غم انگیز و گاهی باور نکردنی است...و گاهی اشک آدم را هم در می آورد...حالا چه کنیم؟تهران را خالی از خیابان انقلاب و خیابان انقلاب را خالی از کتاب کنیم؟یا با بولدزر بیفتیم به جان تیاتر شهر که هی ایها الناس شما تایید شده اید و نباید که باشید؟

سالهای پیش پدرم دوستی داشت که بعد ها شد نماینده مجلس...هرگز از یاد نمی برم..روزی بود که او و خانواده اش به خانه ی پدری ام آمدند..زمان جنگ بود برادرسربازم  در خط مقدم جبهه بود ..همه از پدرم می خواستند فلانی که دوست نزدیک توست چرا از او نمی خواهی کاری بکند ..پدرم که عادت به  کاسه لیسی  هیچ بنی بشری را نداشت فقط مضطرب بود و لبخند می زد...روزی که او به خانه مان برای مهمانی آمد ...پدرم از صف نفت بدون نفت برگشت و دماسنج را برد بیرون و به او نشان داد که دمای خانه با بیرون در آن روز برفی تنها ۵ درجه اختلاف دارد...بعد هم در را باز کرد و با عصبانیت گفت آقا ما این ۵ درجه را  هم  نخواستیم.. .و در برای ساعتها و ساعتها که آن مرد خانه ی ما مهمان بود باز ماند .تنها چیزی که به یاد دارم لحن عصبی پدرم است و لرزشی که از سرما  و ترس به جانم افتاده بود. من اگر جای او بودم اینکار را نمیکردم...درست یا غلط او بچه ای در خانه داشت که همان ۵ درجه هم برای اینکه حس کند خانه ای دارد برایش کافی که نه اما لازم بود.

ماجرای من و عملکردم حکایت همان پنج درجه گرما در یک روز برفی ست ...بنابراین مساله این است که گاهی محتوا بر فرم می چربد و گاه فرم بر محتوا در مورد من محتوای کار است که باید در فرمی که ارایه میشود دیده شود...بدون خواندن متون و داستانها و صرف کنار گذاشتنشان به این حکم که آنها تاییدیه ارشاد یا هر ارگانی را دارند به نظر من کاریست نه چندان از روی قدرشناسی یا دلسوزی و انصاف...لطف کنید حتما کارها و داستانها و نمایشنامه های من را مخصوصا همان قسمت مربوط به جشنواره ها را بخوانید و خطی در آن پیدا کنید که با آنچه فکر می کنم مغایرت داشته باشد آنوقت خواهید دید که گردن ما باریک تر از موی نوزاد است.

من به هیچ نیتی و به هیچ دلیلی نان به کسی قرض نداده ام و افکارم را سانسور نکرده ام..نه به این دلیل که زنم و باید هوای زبانم را نگهدارم..نه به این نیت که در جشنواره ای دولتی شرکت می کنم و باید هوای نگاهم را نگاه دارم..من برای خودم و زمانم می نویسم و با بغضی می نویسم که خود شماها به من می دهید...و این راهی ست که فعلا معتقد به ادامه ی آن هستم...سفر در جاده ای با ۵ درجه گرما و امنیت.

ممنونم از دوستی که با طرح مساله اش باعث ارسال این پست شد

یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()