سفید نگاری

نویسنده: حسین سناپور

 

 


  نمایش «نوشتن در تاریکى» نوشته و کار محمد یعقوبى را دیروز دیدم. به عنوان کسى که گه‏گاه تئاتر مى‏رود و تئاتر را نه چندان، اما قصه را مى‏شناسد، و به خاطر لذتى که از آن برده‏ام، مى‏خواهم چند نکته‏ى شاید ساده را درباره‏ى آن این جا بنویسم: 

 _  این کارِ یعقوبى حتا بیش‏تر از کارهاى دیگرش و حتا بیش‏تر از «یک دقیقه سکوت» (که من هنوز آن را بیش‏تر از کارهاى دیگرى که ازش دیده‏ام، دوست دارم) نشان مى‏دهند که گزاره‏ى صبرکردن هنرمند بر اتفاقاتى که مى‏افتد و الزامى‏بودن گذر زمان بر اتفاقاتِ مهم براى تبدیل‏کردن‏شان به کارِ هنرى، حرفِ مفت اگر نباشد، چندان هم گزاره‏ى صادق و قطعى‏یى نیست. به گمان من اتفاقات هر چه هم بزرگ باشند، و هر چه هم شرایط براى انعکاس‏شان مناسب نباشد، باز این چیزى از نیاز درونى جامعه به تماشاى بازنمایى هنرى آن، کم نمى‏کند. و البته این کار هم نه فقط جسارت که توانایى هم مى‏خواهد. هضم و درونى‏کردن اتفاق‏هاى بزرگى، مانند جنبش سالِ گذشته که ابعاد متنوع و متعددى دارند، البته دشوار است، اما درست به دلیل همین دشوارى است که مردم بیش‏تر نیاز دارند درباره‏ى آن ببینند و بشنوند، به‏خصوص در قالب‏هاى هنرى. با دیدن کارهایى مثلِ «نوشتن در تاریکى» است که واقعاً و عمیقاً مى‏توانیم بفهمیم چه از سرمان گذشته یا دارد مى‏گذرد. به همین دلیل هم دیدن چنین کارهایى واقعاً غنیمت است، و داشتن کارگردان‏هایى مثلِ یعقوبى غنیمت‏تر. طبعاً رویکرد یعقوبى یکى از قالب‏ها و زوایاى ورود به این موضوع است، اما همین یکى هم کافى است تا رویکردهاى دیگرى هم خودشان را از تضاد و تباین با آن پیدا کنند، و همین‏طور جسارت‏اش را، تا باز منتظر گذشت زمان و بعد هیچ کارى نکردن به بهانه‏ى آن نشویم؛ مثلِ چندین اتفاق بزرگِ دیگر کشورمان، که آن‏ها هم کم‏تر جاى خودشان را در هنرمان پیدا کردند؛ از انقلاب گرفته تا جنگ و دوم خرداد و غیره و غیره. گمانم بخش مهمى از شورى که تماشاگران نسبت به «نوشتن در تاریکى» نشان دادند (و طبعاً خودِ من هم شاهدش بودم و جزیى از آن) به همین دلیل بوده است.

 _  یعقوبى نه فقط کشاکش چند نفر آدمِ غیرسیاسى را در وقایع مربوط به انتخاباتِ سالِ گذشته (چه خودِ انتخابات، چه مهاجرت‏ها و چه دست‏گیرى‏هاى بعدش) نشان مى‏دهد، که خودِ انتخاب و نحوه‏ى انتخابِ جمعى را هم به عنوان یک مقوله‏ى انتزاعى به بحث مى‏گذارد. به جز این حتا بر نقطه‏ضعف‏هاى شخصى آدم‏ها هم انگشت مى‏گذارد و همین طور تغییر موقعیت‏شان مثلاً از شنودکننده به شنودشونده، یا بازجویى‏کننده به بازجویى‏شونده. از این طریق با واردکردن بعضى زوایاى فرعى کارى مى‏کند که ما آن کلِ بزرگ را از منظرهاى نه فقط تاریخى که نظرى هم ببینیم، و همین‏طور نه فقط از زوایاى جمعى که شخصى هم، و نه فقط یک داستان رئالیستى که یک کار موقعیت هم. به گمانم این زوایاى متعدد به خوبى در هم ادغام شده‏اند و هیچ کدام زائده‏یى بر بخش‏هاى دیگر و احیاناً اضافى یا ناچسب نیستند. و این از طرفى به دلیل ظرفیت‏هاى خودِ موضوع است و از طرف دیگر نگاه یعقوبى که این جنبه‏ها را از آن ظرفیت بیرون کشیده. و همین جنبه‏هاى متعدد هم به گمانم تماشاگرانى با سلیقه‏هاى متعدد را با کارْ هم‏راه و هم‏دل مى‏کند و نمى‏گذارد به آسانى و به زودى کار از یادشان برود. من هم به نوبه‏ى خودم گرچه همه‏ى بخش‏ها و جنبه‏هاى آن را دوست داشتم، اما راست‏اش بعضى از جنبه‏هاش آن قدر برایم جذابیت داشتند که دل‏ام مى‏خواست اصلاً خودشان موضوع یک نمایش مى‏شدند؛ چه آن بحثِ تکرارى انتخاب ساده‏ى ساعتِ حرکتِ یک سفر (که از فرط تکرار و ساده‏گى به انتزاع پهلو مى‏زد و مى‏توانست واقعاً بحث مبسوطى باشد درباره‏ى دمکراسى و انتخاب و قواعد آن) و چه موضوع ضبطِ پنهانى صداى آدم‏ها توسطِ دوست‏شان به دلایلى ساده یا حتا احمقانه، بى آن که به عواقب‏اش فکر شود (انگار یعنى این که چه به ساده‏گى ما ممکن است همان کارى را بکنیم که انجام‏اش از طرف دستگاهى دولتى را کارى زشت مى‏دانیم). این که از همین ضعف‏هاى شخصى ما است که در نهایت مشکلات عمیق اجتماعى یا حتا سیاسى درست مى‏شود، به گمانم موضوع قشنگى است که حالا حالاها مى‏تواند موضوع خوبى براى هنر و ادبیات ما باشد.

 _  مى‏دانم که تئاتر یعنى زبانِ خاصى براى بیان یک قصه (دست‏کم من این طور مى‏فهمم‏اش و خلاصه‏اش مى‏کنم). من هم از این زبان کم‏تر چیزى مى‏دانم. به همین دلیل شاید بى‏راه باشد من درباره‏ى زبان نمایشى این کار حرف بزنم. اما راست‏اش بعضى جنبه‏هاى کاملاً نمایشى نوشتن در تاریکى برایم خیلى جذاب بود، مثلِ تداخلِ دو صحنه از دو زمان و مکان متفاوت، و همین‏طور استفاده از چشم‏بند نه فقط به صورتِ موضوعى که به عنوان وسیله‏یى براى نمایشِ حضور و غیاب آدم‏ها، و همین طور حتا روخوانى‏کردن متن به عوضِ اجراى‏اش (که به گمانم نه فقط مشکلِ محدودیت‏هاى نظارتى را حل کرده، که جنبه‏هایى را هم به متن اضافه کرده، مثلِ همین یادآورى حضور سیستم‏هاى نظارتى، و البته طبیعى است که چیزهایى هم به خاطر همین مانع‏ها از دست رفته باشد).

 تداخلِ دو صحنه که بیش‏ترین کاربرد را در نمایش داشت، بیش‏ترین کارکرد را هم داشت. هم عینى‏کردن ذهن یک شخصیت بود و هم نشان‏دادن احاطه‏ى یک شخصیت بر زنده‏گى دیگران (مثلا در جایى که محمدِ بازجو گفت‏وگوهاى شش دوست را گوش مى‏داد)، و هم با کنار هم گذاشتن دو صحنه‏ى متفاوت دو یا چند حس متفاوت را هم‏زمان در ذهن ایجاد مى‏کرد. مثلاً در صحنه‏ى ماقبلِ آخر که چهار شخصیت با چشم‏بند با هم گفت‏وگو مى‏کنند و نیما هم بدون چشم‏بند فقط با یکى از آن‏ها حرف مى‏زند، نه فقط حرف از مرگ نیما هست و تأثرِ ناشى از آن، که با حضور او، احساس پیچیده‏تر و تأثربرانگیزترى از مرگ‏اش هم القا مى‏شود. ضمن این که آن چهار نفر با داشتن چشم‏بندْ هم از نظر موقعیتى و ظاهرى از نیما جدا مى‏شوند، و هم (با تأثیرى که ما پیش‏تر از چشم‏بند به عنوان یک نشانه گرفته‏ایم) این طور القا مى‏شود که خودِ آن‏ها هم یا دست‏گیر شده‏اند یا ممکن است به زودى دست‏گیر شوند. در صحنه‏ى آخر هم که بازجوى اول بازجویى مى‏شود، حضور عینى آن شش شخصیت (بدون این که عملاً در آن صحنه باشند) و تک‏گفته‏هاشان، نه فقط نشانه‏ى این است که آن‏ها اکنون در ذهن بازجو حضور دارند، که به لحاظ شکل دایره‏وار محاطشان بر بازجویى، انگار که حالا آن‏ها هم دارند بازجوى اول را بازجویى مى‏کنند.

 تا آن جایى که در کارهاى دیگر یعقوبى هم دیده‏ام، او کم‏تر از عناصر صحنه و اشیاء براى فضاسازى یا پیش‏برد ماجرا استفاده مى‏کند، و خودِ این گرچه مى‏تواند محدودیتى را از نظر بصرى و معنایى در کارش ایجاد کند و به نظرِ بیننده‏ى پى‏گیر کم‏کم تکرارى بیاید، اما از طرفى هم از نظر به کارگیرى امکانات به او آزادى مى‏دهد و هم این فرصت را تا از توانایى‏هاش براى چیدمان صحنه‏ها در میانِ هم و صحنه‏سازى براى شخصیت‏ها بیش‏ترین استفاده را ببرد (که در این کار به نظرم به به‏ترین نحو این استفاده را برده است).

 خب، نکته‏هاى زیادى در این کار هست که حتماً دیگران درباره‏اش نوشته‏اند یا مى‏نویسند (مثلِ بازى‏هاى خوب بازى‏گران و استفاده از طنز). یادداشت من همین طورى هم بلندتر از آنى شد که فکر مى‏کردم. در آخر فقط باید اظهار تأسف کنم که کارهاى خوبى مثل نوشتن در تاریکى این قدر کم روى صحنه مى‏مانند که کم‏تر علاقه‏مندى فرصت دیدن‏اش را پیدا مى‏کند، و کاش یعقوبى بیش‏تر همین کارهاى ایرانى‏اش را روى صحنه ببرد تا کارهایى که از روى متن‏هاى خارجى اقتباس مى‏کند (حواس‏ام طبعاً هست که ما بیرونِ گودیم. با این حال...). آدم‏هاى درگیرى مثلِ او انگار در هنگام استفاده از متن‏هاى خارجى بخشى از قدرت‏شان را از دست مى‏دهند. یا دست‏کم حیف است که او هم مثلِ خیلى‏هاى دیگر، که فقط مى‏خواهند کارى روى صحنه داشته باشند، سراغِ متن‏هاى خارجى کم‏دردسر یا بى‏دردسر برود.

پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()