نویسنده: پشت فرمون از خیلی چیزها حرف زد ..یعنی من ازش می خواستم و اون حرف می زد...مدام ازش سوال می کردم..درست عین یه بچه که دلش می خواد یهو از همه چی سر در بیاره...بهش گفتم تو قشنگ می خندی...یعنی راست راستی قشنگ می خندی...ولی واقعا می خندی؟گفت :اووووتو هم شدی عین اونها...گفتم کیا؟دقیقا کیا؟گفت بدبین ها...گفتم من نویسنده ام...هپی اند کار نیستم...گفت ولی من یکی می میرم واسه هپی اند..حیف که از مد رفته...بعد چشماشو ریز کرد و گفت من خوشبینم..می دونی؟گفتم یعنی چی؟خوشبین یعنی چی؟ گفت: .یعنی شبهای سرد اما با بخاری...خونه اما بی موش..خانواده اما با ظرف میوه ی دم غروب ...یعنی سفر با یه همسفر بی قرار قبلی..یعنی آخر سفر و باز کردن در خونه...خوشبینی یعنی خونه.

گفتم دروغ می گی تو  اثیری ای...یه زن اثیری یادته؟یه خونه با یه آشپزخونه جای تو نیست...خندید..بلند بلند و گرم خندید جوری که از خنده اش گرمش شد...پره ی شال سفیدشو زد کنار ....من هم گرمم شد...داغ شده بودم  وسط هوای برفی...تو دلم گفتم گور پدر تکنیکهای نوشتن  و از مد رفتگیه هپی اند...من آخرشو می خوام...آخر آخرشو....اون هم فقط از نوع هپی اند.فهمید ...خوب فهمید و پاشو گذاشت رو گاز .

دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()