خیلی وقت پیش وقتی هنوز شانزده یا هفده ساله بودم به اداره ی ارشاد رفتم تا با بچه های تیاتر همکاری کنم...دوست داشتم یک روز نویسنده بشم...یه نمایشنامه نویس شاید....


از همان سالها گاهی پسری را می دیدم بلند قد..چهارشانه و سبزه رو...به هر حال حضور من در آن اداره و کنار آن بچه ها بیشتر از یک سال طول نکشید...اما همیشه آنها را می دیدم...که بزرگ می شوند...قد می کشند..عاشق می شوند..ازدواج می کنند و گاهی آنها که بیشتر برای پیری عجله دارند مویی سفید می کنند...خبر داشتم که گروهی نمایشنامه می نوشتند و منتظر مجوز برای متن هایشان می ماندند..خبر داشتم که گروهی هنوز بازیگرند و گروهی روی به کار گردانی آورده اند ....اغلب اوقات اگر شانس با دوستانم یار می شد و متنهایشان مجوز می گرفت و بعد به روی صحنه می رفت..به دیدن کارهایشان می رفتم ...هر چند حالا من یک داستان نویس بودم و عشق به تیاتر هنوز همان عقده ی تیاتر بود که هیچوقت برای برداشتن این غده سعی جدی نکرده بودم...همیشه کنار بچه ها این پسر سبزه رو و قد بلند و شوخ طبع بود که همه چیز را به مسخره می گرفت.این که چرا من هیچوقت با مهدی دانش رفتار بیش از دو جمله حرف نزدم اصلا در خاطرم نیست...بعد ها از زبان های گاه مملو از حسادت و گاه پر از کینه و گاهی کمتر البته دوستانه می شنیدم که :مهدی موفق شده .تهران رفته .کارهای سینمایی می کنه و...

هرگز فراموش نمی کنم روزی را که بابک به خانه ام آمد شوریده و داغون و خراب و گفت مهدی آنوریس مغزی گرفته باید عمل کنه عملی که امیدی درش نیست....یکهو تمام صورتهای متفاوت او در نقشهای متفاوتش به روی صحنه به یادم آمد..هر چند هنوز جدی نمی گرفتم..چون مهدی آنقئدر قوی،شوخ،.سالم و سرشار از زندگی بود که شنیدن چنین خبری در سن سی و یک سالگیش بیشتر به یک جوک بی مزه شبیه بود تا یک واقعیت سیاه.

اما اتفاق افتاد مهدی بعد از چند روز در کما بودن در هفتم مهر ماه روز جهانی تیاتر با همه چیز خداحافظی کرد و رفت.

احمقانه است..مسخره است...شاید هم بیشتر بی معنی است که بعد از مرگ او من اولین نمایشنامه ام را به نام ابی نتو با موضع محوری یک مویرگ لعنتی نوشتم...این در کنار حس های متفاوتی که مرگ او به من داد البته اتفاق ساده ایست...معلوم است که من دوستی چندانی با او نداشتم اما هم سن و سال بودنمان این امکان را به من می داد که مقدار زندگی ای را که او ممکن است در این شهر کوچک کرده باشد بهم یاد آوری کند..در واقع هیچ...بعد از دیدن اینهمه مرگ ..مرگ کسانی که دوستشان داشته ام و عزیزانم بوده اند..مرگ مهدی از جنس دیگری بود...چیز دیگری بود...چه بود؟و چرا من حس می کنم که همه ی دوستان او در همین زندگی یک بار مرگ را چشیده اند.احمقانه است با مرگ او من هم حس کردم که مردم و دوباره زنده شدم...حالا نزدیک بودن مرگ..حتمی بودنش...رنگ و جلایش ..معنایش و همه چیزش درست مثل قامت و حضور و وجود مهدی بلند و پرنگ و شوخ به من نگاه می کند.همیشه..هر روز...همه جا.

دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()