دایی وانیا : چقدر وحشتناک .من قصد آدمکشی داشتم .آن وقت مرا دستگیر نکردند و به دادگاه نکشاندند. معلوم میشود مرا یک دیوانه می دانند. {با کینه توزی می خندد}من دیوانه هستم ولی آنهایی که بی لیاقتی حماقت و سنگدلی ننگینشان را پشت شخصیت یک دانشمند و پروفسور مخفی می کنند دیوانه نیستند ؟آنهایی که همسر یک پیر مرد می شوند و بعد مقابل چشم همه به او خیانت می کنند دیوانه نیستند ؟....

یک دارو به من بده من چهل و هفت سال دارم اگر فرض کنیم قرار باشد شصت سال زندگی کنم هنوز سیزده سال دیگر باقی مانده.این سیزده سال را چگونه بگذرانم؟چه کار کنم؟چطور این سالها را طی کنم؟آه می فهمی؟می فهمی؟ کاش میشد بقیه عمر را یک جور ی به سبکی نو وتازه شروع کرد.کاش یک صبح روشن و آرام از خواب بر می خاستی و احساس می کردی یک زندگی جدید منتظر توست.همه ی گذشته ها فراموش شده و مانند دودی به هوا رفته.یک زندگی نو را شروع می کردی...بگو چگونه باید آن را شروع کرد.

آستروف: {با تاسف} آه چه می گویی !دیگر چه زندگی جدیدی ؟وضع من و تو دیگر همین است!

دایی وانیا:راست می گویی؟

آستروف: کاملا یقین دارم.

دایی وانیا: دوایی به من بده {اشاره به قلبش}اینجا می سوزد.

یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط ناتاشا محرم زاده نظرات ()